قصه «دخترک و کلیدِ درِ هفتم» (برای کودک ۸ ساله)

زمان انتشار: 1405/04/30 - 17:24

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، یه دختر بود به اسم نیلوفر. نیلوفر موهای بافته داشت و یه کیفِ کهنه‌ی چرمی که همیشه انداخته بود روی دوشش.

نیلوفر توی یه خانه‌ی قدیمی زندگی می‌کرد. این خانه یه راهروی بلند داشت. توی راهرو، هفت تا در بود. شش تاش باز می‌شد. اما درِ هفتم... درِ هفتم همیشه قفل بود.

پیدا کردن کلید

یه روز، نیلوفر داشت توی حیاط بازی می‌کرد. دستشو کرد توی خاکِ پای درخت. انگشتش خورد به یه چیز سرد و فلزی.

یه کلید بود! کلیدِ کوچیکِ نقره‌ای. روش یه عدد حک شده بود: ۷.

قلب نیلوفر تند تند زد. با خودش گفت: «این کلیدِ درِ هفتمه! ولی... اگه پشتش یه چیز ترسناک باشه چی؟»

کلیدو گذاشت توی جیبش. رفت توی اتاقش. درو بست. زیر پتو قایم شد.

ولی خوابش نبرد.

گشودن درِ هفتم

صبح که شد، نیلوفر یه تصمیم گرفت. کلیدو برداشت. رفت توی راهرو. جلوی درِ هفتم ایستاد.

دستش می‌لرزید. کلیدو انداخت توی قفل. تِق! قفل چرخید.

درو هل داد. قِرررر... در با صدای بلندی باز شد.

نیلوفر چشماشو بست. بعد آروم آروم بازشون کرد.

راز پشت در

پشت در یه اتاق کوچیک بود. نه هیولا بود، نه تاریکی.

یه پنجره‌ی بزرگ بود که رو به آسمون باز می‌شد. یه صندلی چوبی بود. روی صندلی یه کتاب بود و کنار کتاب، یه گلدون با یه گلِ آبیِ کوچیک.

روی کتاب یه کاغذ چسبیده بود. نیلوفر کاغذو برداشت. روش نوشته بود:

«این اتاق مالِ کسیه که جرأت کنه درو باز کنه. مالِ توئه، نیلوفر.»

نیلوفر خندید. نشست روی صندلی. کتابو باز کرد. گلِ آبی رو بو کرد. بوی بارون می‌داد.

از اون روز به بعد، هر وقت دلش می‌گرفت، می‌رفت توی اتاقِ هفتم. کتاب می‌خوند. از پنجره ابرا رو تماشا می‌کرد و با خودش می‌گفت:

«خوب شد که نترسیدم.»

قصه‌ی ما تموم شد.

نکته برای والد یا مربی

این قصه درباره‌ی غلبه بر ترس و کنجکاوی سالم است. گره‌ی داستان (ترس از ناشناخته) ساده است و پایان، پاداش شجاعت را نشان می‌دهد بدون اینکه خشونت یا تهدید واقعی داشته باشد.

نویسنده:
Submitted by admin2 on