هیچکس توی روستای سنگآباد جرأت نمیکرد بعد از غروب پا بگذارد توی جنگلِ پشت تپه. میگفتند درختهایش نقرهایاند. میگفتند شبها صدای آواز میآید از بین شاخهها. میگفتند هرکس برود، راه برگشت را گم میکند.
اما آرمان نه سالش بود و دیگر از قصههای ترسناک مادربزرگ خسته شده بود.
حرکت به سوی جنگل
یه عصر پنجشنبه، آرمان کولهپشتیاش را برداشت. یک چراغقوه، یک دفترِ نقاشی، و سه تا بیسکویت گذاشت توی آن. به مادرش گفت: «میرم تا لبِ جنگل. فقط لبِ جنگل.»
مادرش سر تکان داد. اما چشمهایش گفت: مواظب باش.
آرمان رفت. از تپه بالا رفت و ایستاد.
جنگل واقعاً نقرهای بود. نه به خاطر جادو، بلکه به خاطر مه. مه غلیظ و سفید لای درختها پیچیده بود و نورِ نارنجیِ غروب که از بین شاخهها رد میشد، همهچیز را نقرهای کرده بود.
آرمان نفس عمیقی کشید و پا گذاشت بین درختها.
صدای ناشناخته
ده دقیقه رفت. بیست دقیقه رفت. بعد صدایی شنید.
نه آواز بود، نه زوزه. یه صدای تِق تِق بود. مثل چکش روی چوب؛ منظم و آهسته. صدا از عمق جنگل میآمد.
آرمان ایستاد و گوش داد. تِق... تِق... تِق...
رفت جلو. هر قدم، صدا بلندتر میشد. قلبش تند میزد، اما پاهایش نمیایستادند.
دیدار در میان جنگل
رسید به یک سبزهزار کوچیک. وسط سبزهزار، یه پیرمرد نشسته بود. ریش سفیدِ بلندی داشت و کلاه نمدی سرش بود. داشت با یه چاقوی کوچیک، یه تکه چوب را میتراشید. تِق تِقِ چاقو روی چوب بود که آرمان شنیده بود.
پیرمرد سر بلند کرد و لبخند زد. گفت: «اوه! بالاخره یکی اومد.»
آرمان آب دهانش را قورت داد و گفت: «شما... شما کی هستید؟ همه میگن اینجا ترسناکه.»
پیرمرد خندید. خندهاش مثل صدای خشخش برگها بود. گفت: «ترسناک؟ من چهل ساله اینجام. دارم برای بچههای روستا اسباببازی چوبی میسازم. ولی هیچوقت هیچکس نیومد اینورِ تپه. همه ترسیدند.»
پایانِ ترس
آرمان نشست کنار پیرمرد. پیرمرد یه اسبِ چوبیِ نیمهکاره بهش نشان داد. یالِ اسب را با دقت میتراشید.
آرمان گفت: «چرا نمیاید توی روستا؟»
پیرمرد شانه بالا انداخت و گفت: «اولش که اومدم، بچهها ازم میترسیدند. ریشم بلند بود، تنها بودم... بعد عادت کردم به سکوتِ جنگل. ولی دلم برای صدای خندهی بچهها تنگ شده.»
آرمان دفتر نقاشیاش را باز کرد و شروع کرد به کشیدنِ پیرمرد؛ پیرمرد، اسب چوبی و درختهای نقرهای.
بعد گفت: «فردا دوستامو میارم. قول میدم.»
فردا شد. آرمان سه تا از بچههای کلاسشان را برد. بعد پنج تا. بعد ده تا.
پیرمرد به هرکدام یه اسباببازی چوبی داد؛ یکی اسب، یکی پرنده و یکی یه قایقِ کوچیک.
و جنگلِ نقرهای، دیگر ترسناک نبود.
فقط یه جنگل بود، با یه پیرمرد مهربان و صدای تِق تِقِ چاقو روی چوب.
و این قصه، مثل مه، آروم نشست توی ذهنت.
نکته برای والد یا مربی
این قصه تم «قضاوت نکردن از روی ظاهر» و «شکستن ترس با شناخت» دارد. تعلیق ملایم (صدای تِق تِق) حس کنجکاوی را تحریک میکند بدون اینکه اضطرابآور باشد. مناسب خواندن قبل از خواب یا کلاس داستانخوانی.
