مقدمه
مایکل روزن (Michael Rosen)، شاعر، نویسنده و استاد برجسته ادبیات، یکی از نمادهای زنده فرهنگ بریتانیا و محبوبترین چهرههای ادبیات کودک جهان است. او در گفتگو با نشریه لندنیها (Londonist)، با همان لحن صمیمی، آمیخته به طنز و ریتمیکِ همیشگیاش، درباره پیوند عمیق خود با شهر لندن، یادگیری زبان از دل خیابانها، ماجرای الهامبخش شعر معروفی چون «کیک شکلاتی» و تجربه معجزهآسای زیستن پس از بیماری سخت خود گفتگو کرده است. در ادامه، این مصاحبه خواندنی را با ساختاری منظم و دستهبندیشده میخوانید.
(توضیح تصویر: مایکل روزن هشتادمین سالگرد تولدش را در ماه مه ۲۰۲۶ با یک نمایش جدید جشن گرفت)
۱. لندن؛ آزمایشگاه زنده زبان و داستان
پرسش: شما بخش عمدهای از زیست و آثار خود را در لندن گذراندهاید. شهر لندن چه نقشی در تخیل و شعر شما ایفا میکند؟
مایکل روزن: لندن برای من صرفاً یک جغرافیا یا مجموعهای از خیابانها نیست؛ لندن یک «آزمایشگاه بزرگِ صوتی» است. وقتی روی عرشه دوم اتوبوسهای قرمز لندن مینشینید یا در محلههای شمال لندن مانند هَرو (Harrow) و هَکنِی (Hackney) قدم میزنید، صدها لهجه، ریتم و لحن گوناگون را میشنوید. من زبان شعر و داستانهایم را از دل همین گفتگوهای روزمره شهری وام گرفتهام. برای من، طبقه بالای اتوبوس یکی از بهترین مکانها برای نوشتن است. آنجا میتوانید به ریتم زندگی شهری گوش بسپارید؛ صدای دیالوگهای مردم، تعجب بچهها از دیدن یک پلیکان در پارک، یا حتی عبور شتابزده یک ماشین. همه اینها بنمایه ریتمیک کارهای من هستند.

(توضیح تصویر: طبقه بالای اتوبوسهای لندن؛ کارگاه شعر مایکل روزن برای کشف ریتم زبان مردم.)
۲. راز «کیک شکلاتی» و جادوی شعر گفتاری
پرسش: شعر و اجرای مشهور شما درباره «کیک شکلاتی» (Chocolate Cake) به یک پدیده فرهنگی تبدیل شده و میلیونها بار در جهان دیده شده است. داستان شکلگیری این اثر چه بود؟
مایکل روزن: راز این شعر در یک تجربه کاملاً واقعی و کودکانه نهفته است. همه ما در کودکی (و شاید حتی در بزرگسالی!) تجربه مخفیانه سر زدن به یخچال در دل شب را داشتهایم. آن حس تعلیق، لذت مخفیانه و آواهای ناخودآگاهی که تولید میکنیم — مثل صدای «مـمـم…!» وقتی یک تکه کیک شکلاتی را میخوریم.
من همیشه باور داشتهام که شعر کودک باید بدنمند (Embodied) باشد. شعر نباید روی کاغذ حبس شود؛ باید با دهان، آواها و حرکات دست و صورت اجرا شود. وقتی من صدای بلعیدن کیک یا سکوت شب را با آوا بازآفرینی میکنم، کودک در هر جای دنیا بهسرعت با آن همذاتپنداری میکند، چون خودش آن احساس را زیسته است.
۳. خاطرات کودکی: پلیکانهای لندن و نگاه میکروسکوپی کودکان
پرسش: دلنشینترین خاطره دوران کودکی شما در لندن چیست؟
مایکل روزن: اولین خاطره من از مرکز لندن این است که مادرم مرا به یک سفر ویژه به پارک سنت جیمز برد تا پلیکانها را ببینم. برای بیش از ۶۰ سال به آنجا برنگشته بودم و گاهی فکر میکردم شاید خیالاتی شدهام که در مرکز لندن پلیکان دیدهام! چند سال پیش دوباره رفتم تا بررسی کنم و وقتی دیدم پلیکانها هنوز آنجا هستند فوقالعاده خوشحال شدم.

(توضیح تصویر: بیش از ۶۰ سال فکر میکردم که این داستان که پلیکانها را در مرکز لندن دیدهام، ساخته و پرداختهی ذهن من است.)
پرسش: در آثار شما شوخیهای ساده و جزییات شهری مثل پلیکانهای پارکهای لندن خیلی پررنگ است. چرا این جزییات کوچک اهمیت دارند؟
مایکل روزن: کودکان، برخلاف بزرگسالان که اغلب غرق در کارهای کلی و روزمرگی هستند، «میکروسکوپی» به جهان نگاه میکنند. برای یک کودک ۴ ساله، دیدن یک پلیکان در پارک سنت جیمز (St James’s Park) یا صدای عجیب یک در، به اندازه یک حادثه بزرگ حماسی اهمیت دارد. نویسنده ادبیات کودک باید نگاه خود را با این حد از دقت و شگفتیِ کودکانه تنظیم کند. اگر بتوانید جادوی موجود در چیزهای کوچک و عادی را کشف کنید، همپیمان کودک شدهاید.

(توضیح تصویر: مایکل روزن در حال خواندن کتاب برای گروهی از کودکان مجذوب.)
۴. نبرد با بیماری و ارزش دوبارهی «زنده بودن»
پرسش: شما در سالهای اخیر تجربه بسیار سختی را با بیماری کووید-۱۹ و رفتن به کومای طولانیمدت داشتید. این تجربه چه تغییری در نگاه شما به زندگی و نوشتن ایجاد کرد؟
مایکل روزن: وقتی از یک کومای ۴۰ روزه بیدار میشوید و میبینید بدنتان دیگر توان سابق را ندارد و باید دوباره راه رفتن را یاد بگیرید، نگاهتان به همهچیز تغییر میکند. من همیشه انسانی امیدوار بودهام، اما پس از آن تجربه، ارزش هر دم و بازدم و هر واژهای که مینویسم هزاربرابر شد. پرستاران و کادر درمانِ بیمارستان برای من یادداشت مینوشتند تا وقتی بیدار شدم بدانم چه بر من گذشته است. همان یادداشتها شد کتاب Sticky McStick. این تجربه به من یادآوری کرد که انسان چقدر آسیبپذیر است و در عین حال، «همدلی انسانی» و «امید» تنها راههای نجات ما هستند.
پیام پایانی مایکل روزن:
«هیچگاه اجازه ندهید صدای بازیگوشی و پرسشگری در درونتان خاموش شود. به آواهای شهر گوش دهید، داستانهای کوچک زندگیتان را بگویید و فراموش نکنید که شعر، در دقیقاً همین لحظات ساده روزمره جریان دارد.»
