مقدمه
در این یادداشت شخصی و تکاندهنده، مایکل روزن (Michael Rosen)، نویسنده برجسته و محبوب ادبیات کودک، در آستانه هشتاد سالگیاش به واکاوی مفهوم پیچیده «زمان» و «حافظه» میپردازد. او با نگاهی به گذشته، از تضاد میان خاطرات شفاف کودکی و سالهای محوشدهی بزرگسالی میگوید و به عمیقترین تجربه زیستهاش، یعنی سوگ از دست دادن فرزندش (ادی)، میپردازد. روزن در این متن آموزنده نشان میدهد که چگونه میتوان از خاطرات شاد گذشته محافظت کرد و اجازه نداد تلخی فقدان، زیبایی آن لحظات را نابود کند.
۱. معمای زمان و حافظه در هشتاد سالگی
من مفهوم زمان را درک نمیکنم. اگرچه تقریباً هر روز مجبورم با آن سروکله بزنم؛ هنگام سوار شدن به مترو و اتوبوس یا سوار شدن به قطار در ایستگاههای یوستون، کینگز کراس، لندنبریج و ویکتوریا. من ساعت مچی ندارم و برای دانستن زمان به گوشی همراه و ساعتهای داخل قطار، اتوبوس و ایستگاهها متکی هستم. راستش را بخواهید، عاشق زمانهایی هستم که ایستگاهها ساعتهای بزرگِ قبل از نوسازی خود را نگه داشتهاند، مانند ساعتی که در ایستگاه واترلو قرار دارد.
اما همه اینها مربوط به زمانسنجی، برنامهریزی، قرار ملاقاتها و تعهدات کاری است؛ لحظاتی در زمان که به رویدادها، اتفاقات روزمره و شلوغیهای زندگی مربوط میشوند. زمانی که مرا کاملاً گیج میکند این است که چرا بخشهای مختلف زندگی من وزن و معنای یکسانی در ذهنم ندارند. اکنون که به هشتاد سالگی رسیدهام، بیشتر و بیشتر به تعامل میان «زمان» و «حافظه» فکر میکنم.

۲. خاطرات روشن کودکی در برابر سالهای غبارآلود
اگر از من درباره دوره بین پنج تا یازده سالگیام، یعنی سالهای ۱۹۵۱ تا ۱۹۵۷ بپرسید، ذهنم پر از داستانها، احساسات، هیجانات و شگفتانهها میشود. این دوره از زندگی من بههیچوجه تکاندهنده یا آزاردهنده نبود، بلکه دقیقاً برعکس؛ ما در آپارتمانی بالای یک بنگاه معاملات املاک در منطقه پینرِ هَرو (Harrow) زندگی میکردیم؛ من، برادرم که چهار سال از من بزرگتر بود، و پدر و مادرم. آنچه دیگران درباره من اندکی عجیب میدانند این است که من میتوانم تمام اتاقها، تکتک جزییات دکوراسیون، پنجرهها و درهای آن آپارتمان را به یاد آورم. افزون بر این، میتوانم راهروها و کلاسهای مدرسههایی را که رفتم توصیف کنم و وقتی به عکسهای قدیمی نگاه میکنم، نام بیشتر همکلاسیهایم را ردیف کنم. حتی اگر روی افراد تمرکز کنم، کفشهایی را که میپوشیدند، صدای کلامشان، نحوه خندیدن یا حتی دست کشیدن میان موهایشان را به یاد میآورم. همانطور که برخی میدانند، من بارها و بارها درباره اتفاقاتی که در آن دوران برایم افتاده در کتابهایم نوشتهام (کتابهایی مانند کیک شکلاتی، پرستار کودک و گوکارت). بنابراین، این بخش از زندگی من در ذهنم بسیار طولانی، پر از جزییات و سرشار از خاطره است.
حالا بپرید به یک بازه زمانی ششساله دیگر، مثلاً در سیسالگیام در دهه ۱۹۷۰. من در هَکنی (Hackney) زندگی میکردم و اگرچه اتفاقات زندهای در یادم هست (مانند تولد و سالهای اولیه زندگی دو فرزند اولم)، اما نمیتوانم آن سالها را با همان شدت و تمرکزِ دوران کودکی در ذهنم جمعآوری کنم. یک دلیل این مسئله میتواند این باشد که من در مراحل نهایی یک بیماری عجیب به نام کمکاری تیروئید بودم که اگر تشخیص داده نشود، انسان را به موجودی کند، سرد، گیج و افسرده تبدیل میکند؛ همانطور که من بودم.
از سوی دیگر، متوجه شدهام دو یا سه سالِ منتهی به بستری شدنم در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان ویتینگتون در سال ۲۰۲۰ — که شامل حدود چهل روز کومای مصنوعی بود — تقریباً از حافظهام پاک شده است. گویا داروهایی که برای بیهوشی و فلج کردن بدنم استفاده شد، بخشی از حافظهام را کاملاً نابود کرده است.
۳. بناهای استوار و لحظات زودگذر زندگی
حال آیا میتوانم سالهای تار یا محوشده را صرفاً با وضعیت پزشکیام توضیح دهم؟ درباره این یکی چه؟ برای چند سال در دهه ۱۹۹۰ در بوشهاوس در بخش جهانی بیبیسی کار میکردم و سه مجموعه رادیویی را اجرا میکردم: «شعر با نامه»، برنامهای برای بررسی کتابها و برنامهای درباره نخستین دستنویسهای کتابهای مشهور. عاشق این کار بودم و غرق در آن میشدم. اما اگر اکنون از من بپرسید چه کسانی در برنامه حاضر شدند و درباره چه چیزی صحبت کردیم، تنها اندکی از آنها را به یاد میآورم؛ نظیر نویسنده بزرگ نیجریهای چینوآ آچبه، نیک هورنبی و کانی بوت که آمد تا چند شعر آمریکایی بخواند. اما بخش اعظم آن زمان در نوعی حوضچه تاریک و مبهم ناپدید شده است.
از خودم میپرسم معنای اینها چیست. به نظرم میرسد برخی از بخشهای زندگیام مانند ساختمانهایی که از آن دوران باقی ماندهاند دائم و استوارند و بخشهای دیگر ناپایدار و زودگذرند، درست مانند برنامههای رادیویی که ساختیم و آرشیو نشدند؛ برنامههایی که فقط در هوا پخش شدند و برای همیشه رفتند.
۴. سوگ فرزند؛ محافظت از شادیهای گذشته در برابر واقعیت مرگ
زمانهای ازدسترفته وقتی مربوط به کار باشند اهمیت زیادی ندارند. آنچه بسیار بیشتر انسان را میآزارد، احساس از دست دادن دوران کودکی فرزندان است. یکی از آن فرزندان، «ادی»، درگذشت. آنچه در این باره مجبور شدم به خودم یاد بدهم این است که باید تلاش کنم شادی دوران کودکی او را با این واقعیت که او درگذشته است لکهدار نکنم. این کار فقط آن خاطرات را خراب میکند. به هر حال به خودم میگویم من همانقدر که نمیتوانم دوران کودکی فرزندان زندهام را دوباره داشته باشم، دوران کودکی او را هم نمیتوانم داشته باشم.
چندی پیش، کاترینا، صاحب جدید یک کتابفروشی دستدوم در ماسول هیل با من تماس گرفت و خواست برای کتابخوانی به آنجا بروم. او گفت که با ادی در یک مدرسه درس میخوانده و من بارها او را دیدهام. من برای کتابخوانی رفتم و متأسفانه به کاترینا زل زده بودم و تلاش میکردم او را به یاد آورم اما نتوانستم. سپس او عکسی از گروه تئاتر دبیرستانشان به من داد که در نمایشنامهای که خودشان نوشته بودند لباس غولها را پوشیده بودند. آیا آن را به یاد میآورم؟ متأسفانه خیر. داشتن آن عکس و دیدن ادی عالی است، اما غمگینم که بقیه بازیگران یا خود نمایشنامه را به یاد نمیآورم.
زمان واقعاً چیز بسیار عجیبی است.
