داستان «آن‌لیزبت» اثر هانس کریستیان آندرسن (مناسب برای نوجوانان)

زمان انتشار: 1405/05/26 - 13:04

«آن‌لیزبت» زن جوان و زیبایی بود با چهره‌ای گلگون و شفاف، دندان‌های سپید و درخشان و چشمانی زلال و مهربان. گام‌هایش در رقص، سبک و بی‌پروا بود، اما دل و ذهنش از آن هم بی‌پروا‌تر و سبک‌سرتر. او پسری داشت که اصلاً زیبا نبود؛ از این رو کودک را سپردند به زنِ یک کارگر روستایی تا دایگی‌اش کند، و خودِ مادر روانهٔ قصرِ ارباب شد. آن‌لیزبت در تالارهای باشکوهی می‌نشست که با پارچه‌های ابریشم و مخمل آراسته شده بود؛ نمی‌گذاشتند نسیمی بر او بوزد و کسی حق نداشت با او تند سخن بگوید، چرا که او دایهٔ فرزندِ ارباب بود. آن کودک همچون شاهزاده‌ای سپیدرو و ظریف بود و زیبایی‌اش به فرشتگان می‌مانست؛ و آه که آن‌لیزبت چقدر این کودک را دوست می‌داشت! اما پسرکِ خودش در خانهٔ آن کارگر سر می‌کرد؛ جایی که اشتها همیشه بود اما دیگِ غذا کمتر به جوش می‌آمد، و معمولاً کسی در خانه نبود تا مراقب کودک باشد. کودک گریه می‌کرد، اما آنچه از دل برنمی‌آمد بر دیده هم نمی‌نشست؛ آن‌قدر گریه می‌کرد تا خسته می‌شد و به خواب می‌رفت، و انسان در خواب نه گرسنگی می‌فهمد و نه تشنگی. آه، بله؛ خواب اختراعِ بسیار بزرگی است!

سال‌ها گذشت و فرزندِ آن‌لیزبت مانند علف‌های هرز به سرعت رشد کرد، هرچند می‌گفتند رشدش سوز کرده و خوار مانده است. او دیگر کاملاً عضوی از همان خانوادهٔ فقیر شده بود؛ آن‌ها برای نگهداری‌اش پول می‌گرفتند و بدین ترتیب، مادرش خود را به کلی از شرِ او خلاص کرده بود. آن‌لیزبت دیگر برای خودش خانمی شده بود؛ خانه‌ای آسوده در شهر داشت و وقتی برای گردش به خیابان می‌رفت، کلاهِ لبه‌دارِ بانوان را بر سر می‌گذاشت. اما هیچ‌گاه برای دیدنِ زنِ کارگر قدم برنمی‌داشت؛ آنجا از شهر خیلی دور بود و در واقع او دلیلی هم برای رفتن نداشت، زیرا پسرک دیگر متعلق به همان مردمِ کارگر بود. او غذایی برای خوردن داشت و کاری هم برای گذرانِ زندگی می‌کرد؛ مراقبِ گاومیشِ سرخ‌رنگِ زنی به نام ماری بود، چرا که چوپانی بلد بود و به کاری می‌آمد.

سگِ بزرگِ قصرِ اربابی، وقتی آفتاب می‌تابد با غرور بر بالای لانه می‌نشست و به هر عابری پارس می‌کرد؛ اما اگر باران می‌بارید، به درونِ خانه‌اش می‌خزید تا گرم و خشک بماند. پسرِ آن‌لیزبت نیز در آفتاب بر بالای حصار می‌نشست و با چاقو اسباب‌بازیِ کوچکی از چوب می‌تراشید. اگر بهار بود، سه بوتهٔ توت‌فرنگیِ شکوفه‌داده را نشان می‌کرد که حتماً میوه می‌دادند؛ این امیدبخش‌ترین اندیشهٔ او بود، هرچند بیشتر اوقات به سرانجامی نمی‌رسید. و در بدترین هوای بارانی مجبور بود زیر باران بنشیند، تا استخوان خیس شود و بگذارد بادِ سرد، لباس‌ها را بر تنش خشک کند. اگر به حیاطِ قصرِ ارباب نزدیک می‌شد، او را هل می‌دادند و می‌راندند، زیرا خدمتکاران و نوکران می‌گفتند که او چقدر زشت و بدمنظر است؛ اما او به همهٔ این‌ها عادت کرده بود، چرا که هیچ‌کس دوستش نداشت. جهان با پسرِ آن‌لیزبت این‌گونه رفتار می‌کرد، و مگر می‌توانست طور دیگری باشد؟ تقدیرش این بود که هیچ‌کس دوستش نداشته باشد. تا آن زمان چون خرچنگی بر خشکی خزیده بود، و سرانجام خشکی هم او را رها کرد. او با کشتیِ مندرس و کهنه‌ای به دریا زد؛ خودش بر سکان می‌نشست، در حالی که ناخدا کنارِ خمرهٔ مشروب می‌نوشید. کثیف و زشت بود، نیمه‌منجمد و نیمه‌گرسنه؛ همیشه چنان به نظر می‌رسید که گویی هرگز سیر نشده است، که در واقع همین‌طور هم بود.

در اواخرِ پاییز، زمانی که هوا طوفانی، بارانی و خشن بود و سرما حتی از ضخیم‌ترین لباس‌ها می‌گذشت—به‌ویژه بر فرازِ دریا—قایقِ محقری با تنها دو سرنشین به دریا زد؛ یا دقیق‌تر بگویم، یک مرد و نیم! چرا که سرنشینانش فقط ناخدا بودند و آن پسرک. تمام روز چیزی جز تاریک‌روشنای غروب دیده نشده بود و خیلی زود همه‌جا کاملاً تاریک شد؛ چنان سرمای سوزناکی می‌آمد که ناخدا استکانی نوشیدنی سر کشید تا گرم شود. بطری قدیمی بود و لیوان هم همین‌طور. بالای لیوان سالم بود، اما پایه‌اش شکسته بود و به همین دلیل آن را روی تکه چوبِ تراشیده‌ای سوار کرده بودند که به رنگِ آبی رنگ‌آمیزی شده بود. ناخدا با خود فکر کرد استکانی نوشیدنی مایهٔ دلگرمی است و دو استکان از آن هم بهتر؛ در حالی که پسرک بر سکان نشسته بود و آن را با دست‌های سخت و ترک‌خورده‌اش محکم نگه داشته بود. زشت بود، موهایش درهم‌تنیده و ژولیده، و چهره‌اش سرمازده و دردمند؛ او را «پسرِ کارگر» می‌نامیدند، هرچند در دفترچهٔ ثبتِ کلیسا نامش به عنوان «فرزندِ آن‌لیزبت» ثبت شده بود. باد در میان بادبان‌ها و طناب‌ها می‌پیچید و قایق سینهٔ دریا را می‌شکافت. بادبان‌ها از باد پر شده، باد کرده بودند و قایق را با شتابی شتابان و وحشیانه به پیش می‌بردند. بالا و پایین، همه‌جا خیس و طوفانی بود و می‌توانست از این هم بدتر شود. صبر کن! آن چیست؟ چه چیز به قایق خورد؟ آیا گردابِ دریایی بود یا موجی سهمگین که ناگهان بر آن‌ها فرو ریخت؟

پسرکِ پشتِ سکان، در حالی که قایق کج می‌شد و به پهلو می‌افتاد، فریاد زد: «خداوندا به دادمان برس!» قایق به صخره‌ای که از اعماقِ دریا سر برآورده بود برخورد کرد و لحظه‌ای بعد، مانند کفشِ کهنه‌ای در چاله‌ای آب، فرورفت. به قول معروف: «با موش و آدم، یک‌باره غرق شد.» شاید موش‌هایی در قایق بودند، اما آدمش فقط یک مرد و نیم بود: ناخدا و پسرِ کارگر. هیچ‌کس آن صحنه را ندید جز مرغانِ دریاییِ پران و ماهی‌های زیرِ آب؛ و تازه آن‌ها هم درست ندیدند، چرا که با وحشت به عقب جهیدند، همین که قایق از آب پر شد و فرو رفت. قایق آنجا، کمی پایین‌تر از سطحِ آب افتاده بود و آن دو نفر دیگر سامان یافته، مدفون شده و از یاد رفته بودند. لیوانِ پایه‌چوبیِ آبی تنها چیزی بود که غرق نشد؛ چرا که چوب بر روی آب ماند و لیوان شناور شد تا به ساحل بیفتد و بشکند؛ کجا و کی، چندان اهمیتی ندارد. لیوان کارش را کرده بود و زمانی دوستش داشته‌اند؛ چیزی که پسرِ آن‌لیزبت هرگز از آن برخوردار نشد. اما در بهشت، هیچ روحی نخواهد توانست بگوید: «هرگز دوستم نداشتند.»

آن‌لیزبت اکنون سال‌ها بود که در شهر زندگی می‌کرد؛ او را «مادام» می‌نامیدند و از این رو احساسِ تشخص و بزرگی می‌کرد. روزهای خوش و اعیانیِ گذشته را به یاد می‌آورد که با کالاسکه رفت و آمد می‌کرد و با کنتس‌ها و بارون‌زاده‌ها نشست و برخاست داشت. فرزندِ زیبا و اشراف‌زاده‌اش فرشته‌ای عزیز بود با مهربان‌ترین دل؛ او را بسیار دوست می‌داشت و آن‌لیزبت هم متقابلاً عاشقانه‌ دوستش داشت. یکدیگر را می‌بوسیدند و مهر می‌ورزیدند و آن پسر، شادیِ زندگی و جانِ دوبارهٔ او بود. اکنون آن پسر چهارده‌ساله، قدبلند، زیبارو و هوشمند شده بود. آن‌لیزبت از زمانی که او را در آغوش می‌کشید دیگر ندیده بودش؛ سال‌ها بود که به قصرِ ارباب نرفته بود، چرا که از شهر تا آنجا راهی دراز بود.

آن‌لیزبت با خود گفت: «باید تلاش کنم و بروم، تا محبوبم، فرزندِ نازنینِ ارباب را ببینم و او را به سینه‌ام بفشارم. بی‌تردید او هم مشتاقِ دیدارِ من است؛ ارباب‌زادهٔ جوان حتماً به یادِ من است و دوستم دارد، مثل همان روزهایی که دست‌های فرشته‌گونش را دورِ گردنم می‌انداخت و با زبانِ کودکانه می‌گفت: آن‌لیز… این صدا برای من چون موسیقی بود. بله، باید همت کنم و دوباره ببینمش.» او سوار بر ارابهٔ یک دامدار شد و از میان دشت‌ها گذشت، سپس پیاده شد و راه را ادامه داد تا به قصرِ ارباب رسید. قصر همان‌قدر بزرگ و باشکوه بود که همیشه بود، و باغ هم مثل گذشته می‌نمود؛ تمام خدمتکاران برایش غریبه بودند، هیچ‌کدام آن‌لیزبت را نمی‌شناختند و نمی‌دانستند زمانی چه جاه و مقامی در آنجا داشته است؛ اما او اطمینان داشت که کنتس به زودی این را به همه خواهد گفت، و همین‌طور پسرِ عزیزتر از جانش. آه که چقدر مشتاقِ دیدارش بود!

اکنون که آن‌لیزبت به پایانِ سفرش رسیده بود، او را مدتی طولانی به انتظار نشاندند؛ و برای کسی که منتظر است، زمان به کندی می‌گذرد. اما پیش از آنکه بزرگان برای شام بروند، او را صدا زدند و با مهربانی با او سخن گفتند. قرار شد پس از شام دوباره بیاید تا پسرِ نازنینش را ببیند. آه که چقدر قد کشیده، باریک و لاغر شده بود؛ اما چشمانش و آن دهانِ فرشته‌گونِ زیبایش هنوز همان بود. پسر نگاهی به او انداخت اما سخنی نگفت؛ او قطعاً نمی‌دانست این زن کیست. رو برگرداند تا برود، اما آن‌لیزبت دستش را گرفت و بر لب‌هایش فشرد.

پسر گفت: «خیلی خب، بسیار خب!» و با این کلام از اتاق بیرون رفت. او که تمامِ اندیشهٔ آن‌لیزبت را پر کرده بود! او که بیش از هر کس دوستش می‌داشت و تمامِ غرورِ دنیوی‌اش بود!

آن‌لیزبت غمزده و غمگین از قصر بیرون آمد و قدم در جادهٔ عمومی گذاشت؛ کسی که شب و روز دایگی‌اش را کرده بود و حتی اکنون در خواب‌هایش او را در آغوش می‌کشید، چنان سرد و بیگانه رفتار کرده بود که حتی کلامی یا اندیشه‌ای برای او نداشت. کلاغِ سیاه و بزرگی در جادهٔ اصلی جلوی پایش به پایین جهید و شوم و غم‌انگیز قارقار کرد.

زن گفت: «آه، تو چه مرغِ شومی هستی!» کمی بعد از کنارِ کلبهٔ آن کارگر گذشت؛ زنِ کارگر دمِ در ایستاده بود و هر دو زن با هم به گفتگو پرداختند.

زنِ کارگر گفت: «سرحال به نظر می‌رسی! چاق و چله شده‌ای، روزگارت براه است.»

آن‌لیزبت پاسخ داد: «اوضاع بد نیست.»

زن ادامه داد: «قایق با سرنشینانش غرق شد. هانسِ ناخدا و آن پسر هر دو غرق شدند؛ این هم از سرنوشتِ آن‌ها. همیشه فکر می‌کردم آن پسر می‌تواند با چند دلار به من کمک کند. آن‌لیزبت، او دیگر هرگز برای تو خرجی نخواهد داشت.»

آن‌لیزبت تکرار کرد: «پس غرق شدند…» اما دیگر چیزی نگفت و حرف قطع شد. او بسیار دل‌مرده و افسرده بود، چرا که پسرِ ارباب هیچ تمایلی برای سخن گفتن با او نشان نداده بود؛ زنی که تا این حد دوستش داشت و راهی چنین دراز را برای دیدنش پیموده بود. این سفر برایش هزینه هم داشت و هیچ شادی‌ای به همراه نیاورده بود. با این حال کلمه‌ای از این ماجرا بر زبان نیاورد؛ نمی‌توانست سفرهٔ دلش را پیش زنِ کارگر باز کند، مبادا او تصور کند که آن‌لیزبت دیگر آن منزلتِ گذشته را در قصر ندارد. در همین هنگام، کلاغ دوباره بر بالای سرش پرواز کرد و حین پریدن جیغ کشید.

آن‌لیزبت گفت: «جانورِ سیاه و بدجنس! آخرش امروز مرا خواهد ترساند.» او با خود قهوه و کاسنی آورده بود، چرا که فکر می‌کرد ثواب دارد به آن زنِ فقیر بدهد تا فنجانی قهوه بجوشاند و خودش هم فنجانی بنوشد.

زن مشغولِ آماده کردنِ قهوه شد و در این میان، آن‌لیزبت بر صندلی نشست و به خوابی سنگین رفت. آن‌گاه خوابی دید که هرگز پیش از آن ندیده بود؛ در کمال شگفتی، خوابِ فرزندِ خودش را دید؛ همان کودکی که در کلبهٔ کارگر گریسته و گرسنگی کشیده بود، در سرما و گرمای روزگار خوار شده بود، و اکنون در اعماقِ دریا در نقطه‌ای افتاده بود که تنها خدا از آن آگاه بود. او احساس می‌کرد هنوز در همان کلبه نشسته است، جایی که زن مشغولِ بو دادن و دم کردنِ قهوه بود، چرا که بوی دانهٔ قهوهٔ برشته را حس می‌کرد. اما ناگهان به نظرش رسید که بر آستانهٔ در، پیکرِ جوان و زیبایی ایستاده است؛ به زیباییِ فرزندِ ارباب. این روح به او گفت: «جهان دارد به پایان می‌رسد؛ مرا محکم بگیر، چرا که تو هرچه باشد مادرِ منی؛ تو فرشته‌ای در آسمان داری، مرا محکم بگیر!» و کودک-فرشته دستش را دراز کرد و آستینِ او را گرفت. سپس صدای سهمگینی برخاست، گویی جهانی فرو می‌ریخت، و کودک-فرشته از زمین بالا می‌رفت و آستینِ زن را چنان محکم گرفته بود که آن‌لیزبت احساس می‌کرد از زمین کنده می‌شود؛ اما از سوی دیگر، وزنهٔ سنگینی به پاهایش آویزان بود و او را به پایین می‌کشید. گویی صدها زن به او چنگ زده بودند و فریاد می‌زدند: «اگر تو قرار است نجات یابی، ما هم باید نجات یابیم. محکم بگیر، محکم بگیر!» و آن‌گاه همگی به او آویزان شدند، اما تعدادشان بسیار زیاد بود؛ و در حالی که چنگ انداخته بودند، آستینِ لباس پاره شد و آن‌لیزبت با وحشت به پایین افتاد و از خواب پرید. در واقع او نزدیک بود با همان صندلی که بر آن نشسته بود به زمین بیفتد؛ اما چنان جا خورده و ترسان شده بود که نمی‌توانست دقیقاً به یاد آورد چه خوابی دیده، جز اینکه چیزی بسیار وحشتناک بوده است.

آن‌ها قهوه‌شان را نوشیدند و گپی زدند، و سپس آن‌لیزبت به سوی شهرِ کوچک راه افتاد تا به ارابه‌ران برسد؛ کسی که قرار بود او را به خانه‌اش بازگرداند. اما وقتی نزد او رسید، فهمید ارابه‌ران تا غروبِ روزِ بعد حرکت نخواهد کرد. آن‌گاه به هزینه‌ها اندیشید و اینکه راه پیاده چقدر خواهد بود. به یاد آورد که مسیرِ ساحلی، دو فرسنگ کوتاه‌تر از جادهٔ اصلی است؛ و چون هوا صاف بود و مهتاب می‌تابید، تصمیم گرفت پیاده به راه بیفتد و همین حالا راهی شود تا فردا به خانه برسد.

آفتاب غروب کرده بود و صدای زنگ‌های شبانگاهی از برجِ کلیسای روستا در هوا می‌پیچید؛ اما برای او این صدا زنگ کلیسا نبود، بلکه غارغار و نالهٔ قورباغه‌ها در باتلاق بود. سپس آن‌ها هم خاموش شدند و همه‌جا آرام گرفت؛ هیچ پرنده‌ای به گوش نمی‌رسید، همگی به خواب رفته بودند، حتی بوم هم از پناهگاهش بیرون نیامده بود؛ سکوتی عمیق بر حاشیهٔ جنگل در کنارِ ساحلِ دریا حکم‌فرما بود. همان‌طور که آن‌لیزبت پیش می‌رفت، صدای گام‌های خود را روی شن‌ها می‌شنید؛ حتی موج‌های دریا هم آرام گرفته بودند و تمامِ موجوداتِ اعماقِ آب در خاموشی فرو رفته بودند. در میان مردگان و زندگانِ دریای عمیق آرامش برپا بود.

او به راهپیمایی‌اش در حاشیهٔ دریا ادامه داد، بدون آنکه به چیزی فکر کند—چنان‌که مردم می‌گویند—یا بهتر است بگوییم اندیشه‌هایش پراکنده بود، اما از او دور نمی‌شد؛ چرا که اندیشه هرگز از ما جدا نیست، تنها به خواب می‌رود. بسیاری از اندیشه‌ها که خفته‌اند، در زمانِ مناسب بیدار می‌شوند و در ذهن و دل به جنبش درمی‌آیند، و حتی گویی از آسمان بر ما فرود می‌آیند. نوشته شده است که کارِ نیک، برکتی به عنوانِ میوه به بار می‌آورد؛ و نیز نوشته شده است که مزدِ گناه، مرگ است. سخنانِ بسیار گفته و نوشته شده که ما از آن‌ها می‌گذریم یا هیچ از آن‌ها نمی‌دانیم. اما روشنی و نوری در درونِ ما برمی‌خیزد، و آن‌گاه چیزهای فراموش‌شده خود را به یاد می‌آورند؛ و برای آن‌لیزبت نیز چنین شد. بذرِ هر رذیلت و هر فضیلتی در دلِ ما نهفته است—در دلِ من و شما؛ آن‌ها مانند دانه‌های کوچکِ بذر می‌مانند، تا زمانی که پرتوِ آفتابی، یا لمسِ دستی پلید، یا پیچیدنِ شما به سمتِ راست یا چپ فرا برسد و تصمیم گرفته شود. دانهٔ کوچک تکان می‌خورد، باد می‌کند و سر برمی‌آورد، و عصارهٔ خود را واردِ خونِ شما می‌کند و مسیرتان را به سوی نیکی یا بدی هدایت می‌نماید. اندیشه‌های آشفته و گران بارها در ذهن وجود دارند و در آنجا تخمیر می‌شوند، بی‌آنکه در زمانِ خواب‌آلودگیِ حواس آن‌ها را درک کنیم؛ اما با این حال آنجا هستند. آن‌لیزبت این‌گونه با حواسی نیمه‌خفته پیش می‌رفت، اما اندیشه‌ها در درونش در حالِ جوشش و تخمیر بودند. از این عید تا عیدِ دیگر، چیزهای زیادی ممکن است رخ دهد که بر دل سنگینی کند؛ این حساب و کتابِ یک سالِ کامل است؛ چیزهای زیادی ممکن است فراموش شود: گناهانِ درگاهِ آسمان در گفتار و اندیشه، گناهانِ در حقِ همسایه و در حقِ وجدانِ خویش. ما به سختی از وجودِ آن‌ها آگاهم؛ و آن‌لیزبت هم به هیچ‌یک از خطاهایش نمی‌اندیشید. او هیچ جنایتی بر خلافِ قانونِ کشور مرتکب نشده بود؛ زنی محترم و صاحبِ جایگاهی خوب بود—این را خودش می‌دانست.

او به راهپیمایی‌اش در حاشیهٔ دریا ادامه داد. آن چیست که آنجا افتاده؟ کلاهی قدیمی؛ کلاهِ یک مرد. کی ممکن است موج آن را به ساحل پرت کرده باشد؟ نزدیک‌تر رفت، ایستاد تا به کلاه نگاه کند؛ «آه! آن دیگر چیست که آنجا افتاده؟» لرزه بر تنش افتاد؛ هرچند چیزی نبود جز توده‌ای از علف و جلبک‌های درهم‌تنیده که روی سنگِ درازی افتاده بود، اما به جسد می‌مانست. فقط علف‌های پیچیده در هم بود، و با این حال او ترسی به دل راه داد. همین‌که برگشت تا دور شود، چیزهای زیادی که در کودکی شنیده بود به ذهنش هجوم آورد: خرافاتِ قدیمی دربارهٔ اشباحِ ساحل؛ ارواحِ غرق‌شدگانی که به خاک سپرده نشده‌اند و اجسادشان به ساحلِ متروک افتاده است. او می‌دانست که جسد نمی‌تواند به کسی آسیبی بزند، اما روح می‌تواند رهگذرِ تنها را تعقیب کند، به او بچسبد و از او بخواهد که او را به آرامگاه ببرد تا در خاکی مقدس به آرامش برسد. روح فریاد خواهد زد: «محکم بگیر! محکم بگیر!» و همین‌که آن‌لیزبت این کلمات را زیرِ لب زمزمه کرد، تمامِ خوابش ناگهان به یادش آمد؛ زمانی که آن مادر به او چنگ زده بود و این کلمات را بر زبان می‌آورد، زمانی که در میانِ فروپاشیِ جهان‌ها، آستینش پاره شد و از چنگِ فرزندش که می‌خواست او را در آن ساعتِ هولناک بالا بکشد، رها شد. فرزندش، فرزندِ خودش که هرگز دوستش نداشته بود، اکنون در اعماقِ دریا مدفون شده بود و ممکن بود چون شبحی از آب‌ها سر برآورد و فریاد بزند: «محکم بگیر؛ مرا به خاکی مقدس ببر!»

همین‌که این اندیشه‌ها از ذهنش گذشت، ترس گام‌هایش را شتاب بخشید، چنان‌که تندتر و تندتر راه می‌رفت. ترس چنان بر او چیره شد که گویی دستی سرد و چسبناک بر قلبش گذاشته شده باشد، به طوری که نزدیک بود از هوش برود. وقتی به دریا نگاه کرد، همه‌جا تاریک‌تر شد؛ مهِ سنگینی رو به پیش آمد و به بوته‌ها و درختان چسبید و آن‌ها را به شکل‌های شگفت‌انگیز و دیوسان درآورد. برگشت و به ماهی که پشتِ سرش برآمده بود نگاه کرد. چون سطحی رنگ‌پریده و بی‌فروغ می‌نمود و وزنی مرگبار بر اندامش سنگینی می‌کرد. با خود گفت: «ایست!» و برای بار دوم برگشت تا به ماه نگاه کند. چهره‌ای سپید کاملاً نزدیک به او پدیدار شد، در حالی که مه چون جامه‌ای از شانه‌هایش آویزان بود. صدایی عجیب و تهی در گوشش پیچید: «بایست! مرا به خاکی مقدس ببر.» صدا از قورباغه‌ها یا کلاغ‌ها نبود؛ هیچ نشانه‌ای از چنین موجوداتی ندید. با صدایی کاملاً بلند تکرار شد: «گوری! گوری برایم بکن!» بله، آن به واقع شبحِ فرزندش بود. کودکی که زیرِ اقیانوس افتاده بود و روحش تا زمانی که به آرامگاه برده نمی‌شد و گوری برایش در خاکی مقدس کنده نمی‌شد، آرام و قرار نداشت. او باید فوراً به آنجا می‌رفت و در آنجا زمین را می‌کاوید. به سوی کلیسا برگشت و سنگینیِ روی قلبش سبک‌تر شد و حتی به کلی از میان رفت؛ اما وقتی برگشت تا از کوتاه‌ترین راه به خانه برود، آن سنگینی بازگشت: «بایست! بایست!» و کلمات کاملاً واضح بودند، هرچند مانند غارغارِ قورباغه یا نالهٔ پرنده‌ای بودند: «گوری! گوری برایم بکن!»

مه سرد و نمناک بود، دست‌ها و صورتش از وحشت خیس و چسبناک شده بود؛ سنگینیِ دوباره‌ای بر او چنگ انداخت و به او آویزان شد؛ ذهنش برای اندیشه‌هایی که هرگز پیش از آن در آنجا نبودند روشن شد.

در این سرزمین‌های شمالی، جنگلِ راش اغلب در یک شب جوانه می‌زند و بامدادان در تابشِ آفتاب با تمامِ شکوهِ سبزیِ جوانی‌اش پدیدار می‌شود. بدین سان، در یک لحظه، آگاهی از گناهی که در اندیشه‌ها، گفتار و کردارهای گذشته‌مان مرتکب شده‌ایم، می‌تواند بر ما آشکار شود. همین‌که وجدان بیدار شد، خودبه‌خود در دل می‌جوشد، و خداوند زمانی وجدان را بیدار می‌کند که کمتر از هر زمان انتظارش را داریم. آن‌گاه هیچ عذری برای خود نمی‌یابیم؛ کردار آنجاست و بر علیه ما شهادت می‌دهد. اندیشه‌ها گویی کلام می‌شوند و طنینِ آن‌ها تا دوردست‌های جهان می‌رسد. ما از اندیشهٔ آنچه در درونِ خود حمل کرده‌ایم و از این آگاهی که بر بدیِ ریشه گرفته از بی‌فکری و غرور چیره نشده‌ایم، به رعب و وحشت می‌افتیم. دل، رذیلت‌ها و فضیلت‌ها را در خود پنهان می‌کند و آن‌ها در کم‌عمق‌ترین خاک‌ها می‌رویند. آن‌لیزبت اکنون در اندیشه، آنچه را که ما در قالبِ کلمات پوشانده‌ایم تجربه می‌کرد. کلمات بر او چیره شدند؛ او فرو افتاد و مسافتی را روی زمین خزید. دوباره در گوشش طنین انداخت: «گوری! گوری برایم بکن!» و او با طیبِ خاطر خود را مدفون می‌ساخت، اگر در گور می‌توانست فراموشیِ کردارهایش را بیابد.

این نخستین ساعتِ بیداریِ او بود، سرشار از رنج و وحشت. خرافات باعث می‌شد متناوباً از سرما بلرزد یا در تبِ سوزان بسوزد. چیزهای زیادی که حتی از گفتنشان می‌ترسید به ذهنش آمد. خاموش، چون سایهٔ ابرهای زیرِ مهتاب، شبحی از کنارش گذشت؛ پیش از این درباره‌اش شنیده بود. در همین نزدیکی، چهار اسبِ خروشان چارنعل می‌تاختند، در حالی که از چشمان و سوراخ‌های دماغشان آتش زبانه می‌کشید. آن‌ها کالسکهٔ سوزانی را می‌کشیدند و در درونِ آن، اربابِ شرورِ قصر نشسته بود که صد سال پیش بر آنجا حکمرانی می‌کرد. افسانه می‌گفت که او هر شب، ساعتِ دوازده، به حیاطِ قصرش می‌راند و دوباره بیرون می‌رفت. او مانند مردگان رنگ‌پریده نبود، بلکه چون زغال سیاه بود. سر تکان داد و به آن‌لیزبت اشاره کرد و فریاد زد: «محکم بگیر! محکم بگیر! آن‌گاه می‌توانی دوباره در کالسکهٔ اشرافی سواری کنی و فرزندت را از یاد ببری.»

زن خود را جمع‌وجور کرد و به سوی آرامگاه شتافت؛ اما صلیب‌های سیاه و کلاغ‌های سیاه پیشِ چشمانش می‌رقصیدند و نمی‌توانست یکی را از دیگری تشخیص دهد. کلاغ‌ها غارغار می‌کردند، همان‌طور که کلاغی که در طولِ روز دیده بود غارغار می‌کرد، اما اکنون می‌فهمید چه می‌گویند. هر کلاغ غارغار می‌کرد: «من کلاغ‌مادرم؛ من کلاغ‌مادرم»، و آن‌لیزبت احساس می‌کرد این نام به او نیز تعلق دارد؛ و تصور می‌کرد اگر گوری نکند، به پرندهٔ سیاهی بدل خواهد شد و مجبور است مانند آن‌ها فریاد بزند. و او خود را بر زمین افکند و با دست‌هایش گوری در خاکِ سخت کند، چنان‌که خون از انگشتانش جاری شد. هنوز در گوشش می‌پیچید: «گوری! گوری برایم بکن!» ترسان بود که مبادا خروس بانگ برآورد و نخستین رگهٔ سرخ در مشرق پدیدار شود، پیش از آنکه کارش را تمام کرده باشد؛ که در آن صورت نابود می‌شد. و خروس بانگ برآورد و روز در مشرق سپیده زد، در حالی که گور تنها نیمه‌کاره کنده شده بود. دستی یخ‌زده بر سر و صورتش کشیده شد و به سوی قلبش پایین رفت. صدایی ناله کرد: «تنها نیم‌گور…» و گریخت. بله، بر فرازِ دریا گریخت؛ آن شبحِ اقیانوس بود، و آن‌لیزبتِ خسته و ازپاافتاده بر زمین افتاد و هوش از سرش رفت.

روزی روشن بود که به هوش آمد و دو مرد او را بلند می‌کردند؛ اما او در آرامگاه نیفتاده بود، بلکه در ساحلِ دریا بود، جایی که گودالِ عمیقی در شن‌ها کنده بود و دستش با تکه‌ای از شیشهٔ شکسته بریده بود؛ شیشه‌ای که پایهٔ تیزش در تکه‌چوبِ کوچکی از نقاشیِ آبی فرو رفته بود. آن‌لیزبت دچار تب شده بود. وجدان، خاطراتِ خرافات را بیدار کرده بود و چنان بر ذهنش اثر گذاشته بود که تصور می‌کرد تنها «نیم‌روان» دارد و فرزندش نیمِ دیگر را با خود به اعماقِ دریا برده است. هرگز نمی‌توانست به رحمتِ آسمان دست یابد تا زمانی که این نیمِ دیگر را که اکنون در آب‌های عمیق اسیر بود، بازنمی‌یافت.

آن‌لیزبت به خانه‌اش بازگشت، اما دیگر آن زنِ سابق نبود. اندیشه‌هایش مانند کلافِ سردرگم و درهمی بود؛ تنها یک نخ، تنها یک اندیشه برایش روشن بود: اینکه باید شبحِ ساحل را به آرامگاه ببرد و گوری برایش در آنجا بپراکند؛ تا با این کار روحِ خود را بازپس گیرد. شب‌های زیادی از خانه‌اش غایب بود و همیشه او را در ساحلِ دریا می‌یافتند که منتظرِ شبح ایستاده بود.

بدین سان یک سالِ کامل گذشت؛ و سپس شبی دیگر ناپدید شد و پیدا نشد. تمامِ روزِ بعد را به جستجوی بی‌حاصلِ او گذراندند.

نزدیکِ غروب، وقتی خادمِ کلیسا وارد شد تا زنگِ نمازِ شامگاه را به صدا درآورد، آن‌لیزبت را کنارِ محراب دید که تمامِ روز را در آنجا گذرانده بود. توانِ جسمانی‌اش تقریباً به پایان رسیده بود، اما چشمانش به روشنی می‌درخشد و بر گونه‌هایش سرخیِ گلگون نقش بسته بود. آخرین پرتوهای آفتابِ فروزان بر او می‌تابید و از فرازِ محراب بر قفل‌های درخشانِ کتابِ مقدس می‌درخشد که بر کلامِ یوئیلِ پیامبر باز بود: «دل‌های خود را چاک زنید، نه جامه‌های خود را، و به سوی پروردگار بازگردید.»

مردم گفتند: «این فقط یک اتفاق بود»؛ اما آیا چیزها بر حسبِ اتفاق رخ می‌دهند؟ در چهرهٔ آن‌لیزبت که با آفتابِ غروب روشن شده بود، آرامش و آسایش دیده می‌شد. او گفت اکنون خوشبخت است، چرا که پیروز شده است. شبحِ ساحل، فرزندِ خودش، شبِ پیش نزدِ او آمده و به او گفته بود: «تو برای من تنها نیم‌گور کندی؛ اما اکنون یک سال و یک روز است که مرا به تمامی در دلِ خود به خاک سپرده‌ای، و در دلِ مادر است که کودک بهترین پناه را می‌یابد!» و آن‌گاه نیمِ گم‌شدهٔ روحش را به او بازگردانده و او را به کلیسا آورده بود. زن گفت: «اکنون من در خانهٔ خدا هستم، و در این خانه ما خوشبختیم.»

وقتی آفتاب غروب کرد، روحِ آن‌لیزبت به آن دیاری پر کشید که دیگر در آن رنجی نیست؛ و مصائبِ آن‌لیزبت به پایان رسید.

Submitted by admin2 on