بچه شلوغ

بچه شلوغ

مادر صدا زد: «تیمی، دیگه وقتشه که برای مدرسه آماده بشی.»

تیمی فریاد زد: «امروز نمی‌خوام برم. می‌ خوام امروز برم باغ‌وحش.» و بعد کتاب‌هاش رو پرت کرد روی زمین؛ داد کشید و پاهاش رو به زمین کوبید.

مادر گفت: «تیمی، این همه سروصدا درنیار. دیگه هم با من جروبحث نکن. هیچ راه دیگه‌ای نداری. امروز باید بری مدرسه.»

بعد دست‌هاش رو روی گوش‌هاش گذاشت و زیرلب گفت: «وای که چقدر سروصدا زیاده.»

تیمی غرغرکنان گفت: «مامان، من می‌خوام برم باغ‌وحش … می‌ خوام برم تماشای شیرها … .» و مثل یک حیوون وحشی نعره کشید: «می‌ خوام فیل‌ها رو ببینم … می‌ خوام خرس‌ها و ببرها و گوریل‌ها رو ببینم.»

 دورتادور خونه می‌دوید و بالا و پایین می‌پرید و صدای انواع حیوانات رو از خودش درمی‌آورد.

مادر آهی کشید و گفت: «متاسفانه باید بهت بگم که تو باید همین الان بری مدرسه. کیف و کتاب‌هات رو بردار و برو سوار ماشین شو.»

اما تیمی هنوز نمی‌خواست به حرف مادر گوش کنه. مادر بازوی اون رو گرفت و کشون‌کشون به سمت ماشین برد: «باید بری مدرسه.»

تیمی در تموم راه مدرسه جیغ کشید، نق زد، بهونه گرفت و زار زد.

مادر گوش‌هاش رو با دست گرفت: «تیمی، بسه دیگه! اینقدر سروصدا نکن.» بالاخره به مدرسه رسیدن. مادر مجبور شد تیمی رو همراه خودش بکشه و به معلم تحویل بده.

مادر رفت سوار ماشین شد و به سمت پارک رفت. وقتی از ماشین پیاده شد، لبخند زد؛ چون تنها صدایی که می‌شنید صدای جیک‌جیک پرنده‌ها، این‌ور و اون‌ور دویدن سنجاب‌ها، و نسیم ملایمی بود که می‌وزید.

همه جا ساکت و  آروم بود و مادر دلش می‌خواست که تموم روز، همونجا بمونه. روی یک نیمکت نشست، و وقتی جوجهٔ یک پرنده رو توی لونه‌اش دید، به طرفش رفت: «سلام پرندهٔ کوچولو! امیدوارم که پیش مامانت ساکت و آروم باشی و براش زیاد سروصدا نکنی!»

وقتی که مادر پرندهٔ کوچولو با چند تا کرم بزرگ و گوشتالو برگشت، جوجه‌پرنده شروع کرد به جیک‌جیک و سروصدا.

مادر خندید و گفت: «مثل این که همهٔ بچه‌ها مثل همدیگه‌ان!»

اطلاعات:
تاریخ انتشار: ۱۳۹۹-۱۰-۱۴ ۰۸:۵۶
نویسنده:
مارگو فاليس
برگردان:
علی حسین قاسمی
متن سفارشی:

ديدگاه شما

کپچا
این پرسش برای آزمایش این است که آیا شما یک بازدید کننده انسانی هستید یا خیر و نیز برای جلوگیری از ارسال خودکار هرزنامه.