جنگ یکی از سهمگینترین و دردناکترین تجربههای جمعی بشر است. تاثیر جنگ به میدان نبرد محدود نمیشود و خانواده، آموزش، زبان، خیال، حافظه و حتا تصور انسان از دیگری را دگرگون میکند. وقتی جنگی درمیگیرد، کودکان نیز بخشی از آن میشوند؛ حتا اگر اسلحه به دست نگیرند و به جنگ نروند و حتا اگر خانه و شهرشان بمباران نشود آنان پدران غایب، مادران خسته، شهرهای ملتهب، کمبود غذا، زبان نفرت و اضطراب همیشگی را تجربه خواهند کرد. حذف جنگ از ادبیات کودک، یعنی حذف بخشی از واقعیت زیستهی بسیاری از کودکان. اما پرسش اصلی اینجاست که جنگ را چگونه باید بازنمایی کرد؟ جنگ را باید در میدان نبرد به کودکان نشان داد تا سربازان و فرماندهان، قهرمانان میدان زندگی کودکان و ذهنشان شوند و خشونت را عریان ببینند یا جنگ را باید در جایی دیگر به تصویر کشید؟ در شهرها، خانهها و آنهایی که به ظاهر از میدان اصلی دوراند؟
بازنمایی جنگ برای کودکان کار سادهای نیست. اگر خشونت عریان نشان داده شود، کودک ممکن است دچار هراس، سردرگمی یا ناتوانی در پردازش عاطفی شود. از سوی دیگر، اگر جنگ قهرمانانه یا ماجراجویانه به تصویر کشیده شود، ماهیت ویرانگر آن پنهان میماند و کودک با تصویری یکسویه و دستکاریشده روبهرو میشود. اینجاست که ادبیات کودک در برخورد با این موضوع باید جدی و مسئول باشد و حقیقت را بگوید، اما با زبانی که تلخی را پنهان نکند و آن را فهمیدنی و انسانی بیان کند.
ادبیات کودک و نوجوان ابزار پنهانسازی واقعیت نیست، بلکه کار آن، تبدیل تجربههای پیچیده به ساختاری روایی است که کودک بتواند از خلال آن معنا بسازد. جنگ در این ادبیات نه یک حادثه، بلکه مسئلهای اخلاقی و انسانی است. کودک با خواندن داستان و دیدن کتابها و تصویرها میآموزد که خشونت چگونه عمل میکند، دشمن و دیگریسازی چگونه شکل میگیرد و همدلی چگونه میتواند شکافها را کم کند.
در بحث جنگ در ادبیات کودک و نوجوان، بیان «حقیقت» اهمیت زیادی دارد. آیا باید حقیقت تلخ جنگ را به کودک گفت؟ اگر آری، این بازنمایی باید تا کجا باید باشد؟ بسیاری میگویند که کودک ظرفیت فهم حقیقت را دارد، به شرط آنکه حقیقت در قالبی مناسب به او داده شود. مشکل اصلی بیان خودِ حقیقت نیست، بلکه شکل بیان و به تصویر کشیدن آن مهم است. اگر اثر ادبی دقت و ظرافت لازم را در بیانگری داشته باشد، کودک نه تنها آسیب نمیبیند، بلکه به درک عمیقتری از جهان میرسد.
داستانهای برجستهی جنگ در ادبیات کودکان سه ویژگی اصلی دارند: نخست، زاویه دید محدود و انسانی. دوم، تمرکز بر پیامدهای روانی و اجتماعی جنگ بهجای تمرکز بر میدان نبرد و سوم، گشودن راهی برای نگاهداشت امید، تخیل و اخلاق در دل تاریکی.
با همین نگاه کتاب «جنگ تمام شد» از دیوید آلموند را کنار چند کتاب ایرانی و غیرایرانی دیگر بررسی کردهایم تا ببینیم نگاه آنها به جنگ و پیامدهای آن چگونه است. چه تصویری از دشمن، خانواده، شهر و جنگ به کودک نشان دادهاند. در میان این کتابها، یک رمان و یک داستان کوتاه بزرگسال را هم از نزدیکتر خواندهایم تا با هم ببینیم تاثیرات جنگ، منحصر به سالهای وقوع آن نیست. پیامدهای جنگ بعد از تمام شدنش ادامه می یاید و روانزخمهای ناشی از آن تا سالها و دههها روان و ذهن انسان را دربرمیگیرد و بر تمامی تجربههای زندگی تاثیر میگذارد.

«سهچرخه[1]» از هوشنگ مرادی کرمانی، داستانی کوتاهاز جنگ است؛ بیاستفاده از واژه جنگ، بیقهرمان و بدون برد و بدون پیروزی! از هر دو سو، کشته میشوند، دو کودک دو سوی مرزهای جنگ، یتیم میشوند، هر دو سو میبازند و در این میدان باخت-باخت حتی سهچرخهی بیجان داستان هم جان به در نمیبرد و پایان داستان زنگزده و خراب در گوشهای شاهد گذران و شاید چرخش باطل زمان است.
داستان اینطور آغاز میشود. عسل اشک میریزد و ضجه میزند که بابا برگردد و سهچرخهای را که سه روز پیش برایش خریده و گوشه حیاط خانه جا مانده بردارد و بیاورد. داستان نمیگوید مردم میگریختند. از «فرار وانتها و سواریها و موتورها و کامیونها» میگوید. پدر میان هجوم و فرار ماشینها دور میزند و برمیگردد. شهر دارد میگریزد و خالی میشود اما داستان بالاتر گفته جوانهای شهر اسلحه به دست روبهروی دشمن ایستاده بودند. تا اینجا چهرهای از جوان وطن و سرباز دشمن نداریم. جملهی ایستادگی در برابر دشمن، تصویر مشخص و ملموسی به ما نمیدهد. چند تصویر تا اینجا برجستهاند: عسل، پدر و سهچرخه جامانده. پدر برمیگردد اما درِ خانه باز نمیشود. کلید پدر خراب است و ناچار دیوار را میگیرد و میرود روی پشتبام، از پلهها پایین میرود، سهچرخه را برمیدارد دوباره از پلهها میرود روی بام و چرخ به بغل میافتد توی حیاط. پدر تیر خورده بود، توی خودش پیچید و سهچرخه در حیاط جا ماند. پرده دوم، شهر به دست دشمن افتاده، و جا به جای شهر پایگاه دشمن شده. «خانه عسل» هم پایگاه است. «سرباز فقیر دشمن» یکبار که به مرخصی میرود سهچرخه را برای جاسم، پسرش، به آن سوی مرز سوغات میبرد. سرباز، «بابای جاسم»، در بازپسگیری شهر کشته میشود. روی بام همان خانه، همانجایی که پدر عسل کشته شد. باز با جزئیات و از نزدیک میبینیم: «ناگهان گردن بابای جاسم سوخت. زانو زد [...] توی خودش تا شد، نفسش توی سینه ماند و ماند. نگاهش توی ستارههای آسمان خشک شد.» و بعد نگاه داستان میچرخد روی سهچرخه که گوشه حیاط خانه جاسم پشت بوتههای بلند خرزهره میان آشغالها خراب و زنگ زده افتاده. زمان میگذرد و عسل و جاسم بزرگ میشوند و «زمین و دنیا دور خودش و دور خورشید میچرخید.»
یک شخصیت و دو تصویر دیگر به داستان اضافه شد: بابای جاسم؛ تصویر کشته شدنش و نمای سهچرخه زنگ زده پشت بوتههای بلند خرزهره. ما در داستان تنها چیزهایی را می توانیم تصور کنیم که نویسنده آرام و با جزئیات به تصویر کشیده. اگر در حافظهمان تصویری، خاطرهای یا دادهای از تصاحب و تصرف شهر و ایستادگی برابر دشمن نداشته باشیم، نمیبینیم شهر در چه وضعیتی است. نویسنده نشانمان نداده، شاید آنقدر دیدهایم که نیازی ندیده دوباره برایمان تکرار کند. مساله او چیز دیگری است. او سهچرخه را گذاشته کانون داستان و دو پدر و دو کودک را حولش چرخانده است.
به همین قلم در کتابک بخوانید: هوشنگ مرادی کرمانی در آینهی زمان
مرادی کرمانی در این داستان دو کودک و دو پدر را کنار هم مینشاند؛ نه روبهروی هم. عسل و پدرش و جاسم و پدرش که «سرباز فقیر دشمن» است. او با آوردن صفت فقیر برای سرباز دشمن، تنگدستی را علت برداشتن و تصاحب سهچرخه عسل میداند و در متن از فعل سوغات آوردن استفاده میکند. اگر فقیر نبود شاید سهچرخه را برنمیداشت یا میخواهد بگوید او هم مانند ما درگیر همان تنگناهای زندگی، فقر و نداری، است. از سویی واژه سرباز، یعنی کسی که انجام وظیفه میکند. «دشمن» در این داستان سرباز سادهای است که موظف به جنگیدن است و نه ژنرال یا فرماندهای که دستور جنگ را صادر کرده. سرباز پدر است و هنگام کشته شدن «بابای جاسم»: «بابای جاسم روی بام پایگاه کشیک میداد.» در این هنگام او انسان است، پدر است و نه «دشمن». او همانجایی میمیرد که بابای عسل، روی بام خانه عسل. دو پدر میمیرند و نویسنده در پایان داستان دو کودک را کنار هم مینشاند: «عسل و جاسم داشتند بزرگ میشدند. زمین و دنیا دور خودش و دور خورشید میچرخید.» در داستان بین عسل و جاسم و میان «بابای» دو کودک دشمنی نیست. جنگ است که بابا را از عسل و جاسم میگیرد؛ حتا صحنه کشتهشدن بابای جاسم، سرباز فقیر دشمن، شبیه صحنه تیرخوردن پدر عسل است و حتا مفصلتر و با جزییات بیشتری روایت میشود تا همدلی خواننده را برانگیزد. او با نگاه به ستارههای آسمان میمیرد، انگار نور زندگیاش را به ستارهها میدهد!
«کلاه حصیری[2]» از مصطفی خرامان، درباره مترسکی است که در روستا شاهد بمباران و جنگ است، جنگ هشت ساله میان ایران و عراق. داستان با فرار کلاغها از آسمان و آمدن پرندههای آهنی شروع میشود. پرندهها به چشم مترسک چیزهایی شبیه هویج از آسمان، روی مزرعه میاندازند که یکیشان کنار مترسک میترکد و او را زخمی میکند. متن به عمد از بمب نامی نمیبرد. برای خوانندهای که داستان جنگ را میداند، متن معنایی دیگر هم دارد و برای خوانندهای که داستان این جنگ را نمیداند، داستانی فانتزی را از غم مترسکی از نبود دوستش روایت میکند. تشبیه بمب به هویج، با توجه به اینکه مکان داستان مزرعه است، از خشونت جنگ کاسته و نگاهی کودکانه به آن داده است. انفجار بمب، تنها پای مترسک را پای چوبیاش، زخمی میکند. مترسک کج میشود و کلاه حصیریاش از سرش میافتد. از اینجا متن، قصهی این کلاه حصیری را، که عنوان کتاب هم از آن گرفته شده، بازگو میکند. با روایت این داستان، کتاب از دوستیای حرف میزند که جنگ آن را از مترسک گرفته. در فضای نمادین و استعاری کتاب، از مردمانی میگوید که جنگ از هم دورشان کرده و زندگیشان را به غارت برده. اما همه را در پوشش یک لعاب استعاری و فانتزی برای مخاطب کودک بیان میکند و با روایت داستان مترسک و همراه کردن خواننده با او، از خشونت و رنج جنگ برای مخاطب کودک میکاهد. صالی کلاه حصیری را در یک روز گرم تابستان به مترسک داده. کلاهی که تحمل گرما را آسان میکند و به نظر کلاغ او را زیبا کرده. حالا پرندههای آهنی که شبیه همان کلاغ هستند، همین زیبایی را از او میگیرند. کلاهی که نشانه دوستی است و نمادی برای محافظت مترسک از آسیب. داستان از زاویه دید مترسک روایت میشود و ناآگاهی مترسک نسبت به اتفاقاتی که رخ میدهد استعارهها را ساخته. مترسک نمیداند بمب چیست، جنگ چیست و هواپیماها را هم شبیه کلاغ میبیند و بمبها را هویج! او صالی را دوست دارد و منتظر آمدنش است اما صالی نمیآید. او شاهد فرار آدمها از نخلستان و آمدن آدمهایی است که به زبانی حرف میزنند که او نمی داند.

تصویر نشان میدهد که آنها عراقی هستند. آن روز یازده نخل روی زمین افتادند و فقط یکی زنده ماند. دوازده نخل که نماد دوازده ماه سال است و یادآور طی شدن ماهها و ماندن امید در مزرعه با نگه داشتن یکی از دوازده نخل برسرجایش. هیچکس نمیآید تا خرمای نخل را بچیند. داستان گذر زمان را با هفت بار خرما دادن نخل نشان میدهد. با حساب یک سال قبلش، هشت سال جنگ سپری شده است. در سال هفتم، مترسک پیرمردی را میبیند که از نخل بالا میرود و خرما میچیند. شادی به مزرعه بازگشته است. چون مترسک خوشحال است. پیرمرد، پدر صالی است که پیش مترسک میآید و به مترسک میگوید که فردا برای درست کردنش میآید. یک آستین خالو محمد خالی است. متن نمیگوید چرا و به خواننده وامیگذارد. این آگاهی ندادن عمدی متن، همان چیزی است که خواننده را در فهم داستان همراه میکند. مترسک هنور کلاه ندارد و صالی هم نمیآید تا برایش کلاه بیاورد. جنگ صالی را گرفته و یک دست خالو محمد را. پای مترسک را خالو محمد درست میکند اما با جای خالی صالی باید چه کند؟ در این داستان حساب دوست و دشمن از هم سواست. دشمن بمب میاندازد و مردم را میکشد. نخلستانها را آتش میزد. ما از آن سوی مرز چیزی نمیدانیم و داستان هم چیزی نمیگوید. این کتاب داستانی استعاری و زیبا از جنگ است برای کودکان، اما جنگی که قهرمان دارد و دشمن دارد!
به همین قلم، در کتابک بخوانید: تحلیل و نقد کتاب کلاه حصیری
«باران به دهانش میبارد[3]» از محمدجواد جزینی، داستان سه سرباز است که بر سر جسد سربازی با هم گفتوگو میکنند. آنها نمیدانند پیکر برای نیروهای خودی است یا دشمن؟ نمیدانند آن را با خود ببرند یا رهایش کنند و رد شوند؟ آنها دنبال نشانهایی میگردند تا نشانشان دهد پیکر برای کدام طرف جنگ است: «از کجا معلوم از ما نباشد؟» پوست جسد سیاه است درست مثل دشمن و همینطور برخی از سربازان خودی مثل سلیم، یکی از سه سرباز. دست میکنند در یقه پیراهنش دنبال پلاکی که ندارد. دنبال کارت شناسایی جیب هایش را میگردند. در جیبی که گلوله چندجا پایینترش را سوراخ کرده، فقط یک عکس هست، عکسی از بچهای که انگار دختر است، آفتاب سوخته، دو سه ساله که توی سبزهها ایستاده و دورتر دو ردیف نخل پیداست. پس «از ما نیست»؟ نه، اینکه نمیشود دلیل «توی خیلی از شهرهای ما هم نخل هست!» و بعد عکسی دیگر از زنی که دورتر انگار چادر عربی به سر، پشت به خیابان، بلواری شاید، ایستاده. بیآنکه کسی از آن بگذرد. خالی از رفت و آمد! باز هم بحث میکنند و هیچکدام نمیتواند دیگری را قانع کند. از رنگ چهره، از لبخند خشکیده بر چهره او، تا آن عکس، برای هر کدامشان نشانه خاک وطن یا خاک دشمن است. داستان پر از شاید و انگار است: بچه انگار دختر است، خیابان شاید بلوار و سبزه توی عکس شاید چمن میدانی. هیچ چیز قطعی نیست. و هیچ نشانهای رهنما. خیابان انگار عمدا از رفت و آمد خالی است تا نشود حتا از ماشینها یا عابرها یکی از دو سوی مرز را تشخیص داد. تنها قطعیت بدن بیجان مردی ست که لبخندی روی دهانش ماسیده است و دو بار به همین لبخند چنگ میزنند تا جسد را خودی کنند و بعد «توده درهم ابر را میبینیم که از پشت نخلستانها» پیدا میشود!
انسان مرده شبیه خودشان است. رنگ پوستش، حالت چهرهاش و حتا عکسی که در جیباش دارد هیچکدام نمیتواند نشانهای برای دشمن بودن او باشد. همه در مرگ شبیه هم هستیم. وقتی زبان سکوت میکند، چه چیزی ما را از دیگری متمایز میکند؟ داستان، تلی از جسدهای دیگری را نشان میدهد که بر خاک افتادند که هنگام عبور از کانال از رویشان رد میشوند: «نرم بودند، می دویدیم، رد میشدیم از روی جسدها.» و از خودشان میپرسند: «آنها که از ما نبودند؟» گویی تحمل و درک این همه مرگ برایشان ممکن نیست. شاید اگر از دشمن باشد پذیرشش آسانتر شود؟ اما جسدها میتواند برای نیروهای تخریبچی خودی باشد که به میدان مین زده بودند تا راه را برای همرزمان دیگرشان باز کنند. در میان آن سه نفر، تنها چیزی که یکی از آنها را مدام آزار میدهد لبخند بر چهره جسد است. داستان نمیگوید چرا اما شاید پاسخ این در تقدس مرگ میان نیروهای خودی باشد. اگر از ما باشد، شهید شده پس با لبخند به استقبال مرگ رفته است.
شجاعت فقط حملهکردن یا پیروزشدن نیست. شاید شجاعت واقعی آن باشد که انسان جرئت کند چیزی را که به او آموختهاند به پرسش بگیرد. شاید شجاعت آن باشد که بپذیرد از دشمنش میترسد، اما از خود بپرسد این ترس از کجا آمده؟ شاید شجاعت در دیدن چهره انسان در آنسوی مرز باشد، هنگامی که همه از او انتظار دارند فقط یک هدف یا تهدید را ببیند. دو داستان «سهچرخه» و «باران بر دهانش میبارید» نشان میدهند که جنگ پیش از آنکه در میدان نبرد رخ دهد، در ذهنها آغاز میشود، در واژههایی که دیگری را تحقیر میکنند، در تصویرهایی که او را غیرانسانی نشان میدهند و در داستانهایی که تفاوت را به تهدید تبدیل میکنند. این کتابها با کمترین عناصر روایی و تصویری، خواننده را با این حقیقت رودررو میکنند که بسیاری از دشمنیها بر شناخت استوار نیستند، بلکه بر نادانی سازمانیافته و ترسِ پرورشیافته بنا میشوند. پیش از آنکه کسی را دشمن بنامیم، باید از خود بپرسیم آیا او را بهدرستی دیدهایم، صدایش را شنیدهایم و داستانش را فهمیدهایم یا فقط تصویری را تکرار میکنیم که دیگران برایمان ساختهاند؟
ادامه دارد...
