پیش از مطالعه این بخش، بخوانید:
بخش نخست: بازنمایی جنگ در ادبیات کودک و نوجوان- بخش اول: من مانند دشمنام نیستم!
بخش دوم: بازنمایی جنگ در ادبیات کودک و نوجوان- بخش دوم: دشمن کیست؟
بخش سوم: بازنمایی جنگ در ادبیات کودک و نوجوان- بخش سوم: جنگ تمام شد
چون که بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد
در بخش پیشین و در «جنگ تمام شد» با پسربچهای به نام جان همراه شدیم؛ کودکی که در سالهای پایانی جنگ جهانی اولمیکوشید، در نبود پدری که در گلولای سنگرها میجنگید و مادری که در کارخانهی مهماتسازی برای جنگ کار میکرد، منطق خشونت را درک کند. دیدیم که جان مدام پرسشهایی بیپاسخ را تکرار میکرد: «جنگ کی تمام میشود؟ چرا من در جنگم؟ چرا جنگ ادامه دارد؟ آیا دشمنان هم کسانی را دارند که دوستشان داشته باشند؟ آیا آنها هم مادر و پدر دارند؟» آلموند نشان داد چگونه ماشین جنگی دولتها، پیش از شلیک نخستین توپخانه، نهاد مدرسه، زبان و خانه را به تسخیر درمیآورد تا بذر کینه و دیگریسازی را در ذهن کودکان بکارد.
اما چه چیزی در ساختار روانی انسان وجود دارد که ما را به سوی ستایش سلاح و ساختن حصارهای هویتی سوق میدهد؟ چرا انسانها، حتی پیش از آنکه حکومتی یا مدرسهای به آنها دستور دهد، مستعد افتادن در دام توهم امنیت متکی بر تسلیحات یا نفرت از رنگ و نشانهی دیگری هستند؟
در این بخش، به سراغ دو شاهکار در کتابهای تصویری میرویم «خرس شمشیر به دست[1]» از دیویدکالی با تصویرگری جانلوکا فولی، و «گوش بزرگها و گوش کوچکها[2]» شاهکار ماندگار دیوید مکی. این دو کتاب تصویری با بهرهگیری از جهان جانوران، پوسته پیچیدهی سیاست جنگ را کنار میزنند و نشان میدهند که چگونه شیفتگی به قدرت و توهم آسیبناپذیری، به وسواس مسلحشدن میانجامد و چگونه تعصب هویتی، چرخهای ابدی از نابودی میآفریند که حتی با یکدستشدن ظاهری جهان نیز مهار نخواهد شد.
خرس شمشیر به دست: کالبدشکافی توهم امنیت وتسلیحاتیشدن جهان
«خرس شمشیر به دست» داستان خرسی تنومند است که شمشیری دارد و به آن می نازد. او با شمشیرش همه چیز را میبرد و تکه تکه میکند. یک روز برای اینکه قدرت شمشیرش را به همه نشان دهد تمامی درختان جنگل را قطع میکند. تصویر او را از پشت نشان میدهد که شمشیرش را بالا برده و غرق در سرخوشی است و در پشت او، درختان تکه تکه شده بر زمین افتادهاند: «یک جنگل کامل را برید. وقتی از بریدن دست برداشت که گرسنه شد.»

او توی قلعه تنها زندگی میکند، قلعهای محکم که فکر میکند در آنجا از همه چیز در امان است حتی از دست دشمنهایش!: «این قلعه را خودش ساخته بود تا دست دشمنهایش به او نرسد.» اما یک روز صبح آب به درون قلعه میآید و ویراناش میکند: «قلعه میتواند جلو دشمن را بگیرد اما جلو آب را نه.» خرس با شمشیر راه میافتد تا کسی را پیدا کند که مقصر است: «باید بروم ببینم کار کی بوده تا با شمشیرم از وسط نصفش کنم.» پس به سدی میرسد که آب از آنجا سرازیر شده. او سر نگهبانان فریاد میزند: «حقتان است که از وسط نصفتان کنم.» نگهبانان سد میگویند که تقصیر آنها نیست و گراز به آنها حمله کرد و آنها از ترس فرار کردند: «سد شکست و آب رفت و قلعهات خراب شد.» پس خرس میرود تا گراز را پیدا کند، گرازی که نگهبانان سد میگویند پیدا کردنش کار سختی نیست چون فقط یک گوش دارد! خرس گراز را پیدا میکند: «تو همان گرازی هستی که قلعهام را خراب کرده. آماده شو که از وسط نصفت کنم.»
در کتابک بخوانید: معرفی کتاب خرس شمشیر به دست از دیوید کالی

گراز میگوید تقصیر او نیست و تقصیر روباهی است که به سویش تیر انداخته و تیرها به نشیمنگاه گراز خورده و او دویده تا کسی را پیدا کند تا کمکش کند. در تصویر هم دو تیر در نشیمنگاه گراز است. گراز به خرس میگوید: «پیدا کردن روباه خیلی ساده است. چشمهایش یکی آبی است و یکی دیگر قهوهای.» خرس به سراغ روباه میرود و روباه میگوید که تقصیر او نیست و تقصیر پرندگانی است که آمدند و همه میوههایش را خوردند و روباه میخواسته با تیر و کمان قراضهاش فراریشان دهد. پس خرس این بار به سراغ پرندگان میرود. اما چه اتفاقی افتاده که پرندگان چنین کردند؟ و آنها به خرس چه میگویند؟ خرس به پرندهها میگوید: «شما میوههای روباه را خوردید. روباه تیر انداخت که به گراز خورد، گراز نگهبانهای سد را ترساند. نگهبانها گذاشتند سد بشکند و بعدش آب آمد قلعهام را خراب کرد.» پاسخ پرندگان به این زنجیره خرابکاری چیست؟ چه کسی مقصر بوده؟ پرندگان میگویند که روی درختها بودند در لانههایشان و کسی تاراق تاراق درختها را قطع کرد و آنها را بیخانه و بیغذا کرد: «خرس به دور و برش نگاه کرد و دید همه درختها افتادهاند. یکهو فهمید این همان جنگلی است که خودش درختهایش را بریده است.»

خرس میفهمد که هیچ دشمن بیرونی، هیچ توطئهی پنهانی و هیچ خائنی در جنگل وجود ندارد تنها نیروی خرابکار، خود او و شمشیرش هستند. قلعهای که او ساخته بود تا به تنهایی در آن زندگی کند و از دشمنان محافظتاش کند نتوانست او را از خودش و اندیشه ویرانگرش حفظ کند. پس خرس دست به یک بازنگری رادیکال میزند او شمشیر را بالا میبرد، اما این بار نه برای نابودی که برای ساختن. او برای خودش و پرندگان خانهای جدید میسازد: «یک خانه جادار پر از آلونکهای کوچولو تا پرندهها بتوانند تویشان لانه کنند.» برای روباه از بازار میوه میخرد، تیر را از نشیمنگاه گراز در میآورد و دانه میکارد تا جنگل دوباره سبز شود. او همزیستی با جانوران جنگل را میآموزد. حالا او زیستبوم جنگل را شبکهای از همزیستیاش با دیگر جانوران میداند.

دیوید کالی در این کتاب نشان میدهد که چگونه تکنولوژی جنگی بر روان دارندهی آن اثر میگذارد. در نگاه کالی، ابزارها خنثی نیستند؛ وقتی سلاحی در دست گرفته میشود، تمام جهان پیرامون به اهدافی برای سنجش کارایی آن سلاح تبدیل میشود. خرس داستان برای اینکه تیزی و برندگی شمشیر خود را امتحان کند و به همگان نشان دهد که چقدر قدرتمند و ترسناک است، درختان تنومند جنگل را میبرد.
شمشیر در این داستان فقط شیای فلزی نیست؛ خرس با دست گرفتن این ابزار، تحولی بنیادین در درک خویش از جهان و جایگاه خود در طبیعت تجربه میکند. او خود را در هیبت فرمانروا و جانوری مقتدر میبیند و شمشیر به او احساس مصونیت مطلق میدهد.
شاید خرس هیچ قصد پلید یا دشمنی شخصی با درختان ندارد اما او مبهوت شکافتهشدن چوبها زیر ضربهی تیغه است. تصویرگریهای اثر با اغراق در اندازهی شمشیر نسبت به پیکر خرس، نشان میدهند که این شمشیر است که هویت خرس را تعیین میکند. سلاح انگار امتداد بدن او است. قدرت برندگی شمشیر، خرس را در چرخهای از هیجان روانی فرو برده. تصویر، این شیفتگی به خوبی نشان میدهد. خرس سرمست از سلاحی است که در دست دارد. پس برای اثبات قدرتاش، چارهای جز تخریب مدام ندارد. او تصور میکند با قطع درختان و نشان دادن قدرت شمشیرش، هیچ موجودی جرئت ندارد تهدیدی برای او باشد. او شمشیر را ضامن امنیت و بقای قلعهی شخصی خود میداند. اما کالی با طنزی تلخ، منطق وارونهی مسابقهی تسلیحاتی را آشکار میکند. خرس به خانه و قلعهاش بازمیگردد تا استراحت کند، اما ناگهان سیلی خروشان جاری میشود و قلعهی او را با تمام ابهتش درهم میکوبد و ویران میسازد. خرس با خشم و شمشیر در دست، راه میافتد تا مقصر این ویرانی را بیابد و او را قطعهقطعه کند.
در کتابک بخوانید: معرفی کتاب قصهی کوچولو موچولوی نخودی از دیوید کالی
این ساختار روایی بازگشتی، نقد درخشانی بر مفهوم معمای امنیت است. در این معما، دولتی برای احساس امنیت بیشتر، زرادخانههای خود را گسترش میدهد و تدبیرهای دفاعی خشن به کار می برد؛ اما همین کار، تعادل زیستمحیطی و امنیتی جهان پیرامون را برهم میزند، ساختارهای ثبات را میشکند و در نهایت خطراتی بهمراتب مهلکتر را متوجه خود آن دولت میسازد. خرس برای دفاع از خود، بنیاد محیطزیستی را نابود کرد که خانهاش بر آن استوار بود.
برخلاف بسیاری از آثار کلاسیک ضدجنگ که فقط به کشته شدن سربازان میپردازند، «خرس شمشیر به دست» به مفهوم مدرن بومکشی، اکوساید، هم میپردازد. جنگل در این کتاب یک دکور بیجان نیست؛ شبکهای درهمتنیده از روابط زیستی است که پرندگان، سگهای آبی، گزار و روباه و خرس در آن نفس میکشند. نابودی درختان، به شکستن سد، طغیان رود، بیخانمان شدن پرندگان و در نهایت غرق شدن قلعهی خرس میانجامد.
«خرس شمشیر به دست» به کودک میآموزد که خشونت در خلا رخ نمیدهد. هر ضربهای که به جهان پیرامون وارد میشود، فضای اعتماد و زندگی را پارهپاره میکند. شمشیر نه فقط جانوران، بلکه خاک، آب و هوا را نیز مجروح میسازد.
«گوش بزرگها و گوش کوچکها» تعصب، دیگریسازی و تناقضهای همگونسازی هویتی
اگر «خرس شمشیر به دست» مسئلهی شیفتگی به سلاح را میکاود، دیوید مکی در شاهکار خود روی یکی از تاریکترین و کهنترین ریشههای جنگ دست میگذارد، غریزهی قبیلهگرایی، تعصب نژادی و میل پایانناپذیر ذهن انسان به تمایز بین ما و آنها.

داستان در روزگاری آغاز میشود که همهی فیلهای جهان به دو گروه تقسیم شده بودند، فیلهای سیاه و فیلهای سفید. کتاب نشان میدهد که هر دو گروه از فیلها موجودات دیگر جنگل را دوست دارند و دربرابر آنها جانورانی مهربان و آرام هستند اما همین فیلها، از یکدیگر بیزارند: «روزگاری همه فیلهای دنیا یا سیاه بودند یا سفید. آنها همه موجودات را دوست داشتند، اما از هم نفرت داشتند و هر کدام فرمانورای یک طرف جنگل بودند.» تصویر در دو صفحه، یک طرف فیلهای سیاه و در طرف دیگر صفحه فیلهای سفید را نشان میدهد که بینشان درختانی بزرگ و تناور است.

دیوید مکی در ابتدای داستان نشان میدهد که نفرت جنگطلبانه در همه جنبههای زیستی یک جاندار نیست. یک سرباز، یک فرمانده یا یک نژادپرست شاید بتواند پدری مهربان، دوستدار حیوانات خانگی و شهروندی قانونمدار در میان گروه خودی باشد، اما در رویارویی با دیگری دشمنی خونریز و بیرحم میشود. مکی نشان میدهد رنگ پوست بهخودیخود هیچ ارزش اخلاقی یا معرفتی ندارد اما نظام تعصب، میتواند این نشانه را به جنگ میان خیر و شر بدل سازد.
«روزی فیلهای سیاه تصمیم گرفتند همه فیلهای سفید را بکشند و سفیدها تصمیم گرفتند همه سیاهها را بکشند. اما فیلهای سیاه و فیلهای سفیدی که صلحدوست بودند برای زندگی به اعماق تاریک جنگل رفتند و دیگر هیچوقت دیده نشدند.» هنگامی که تنش میان دو قبیله به اوج میرسد و طبلهای جنگ نواخته میشوند، چند فیل سیاه و چند فیل سفید پیدا میشوند که از پذیرش این نفرت جمعی سر باز میزنند. آنها که خواهان صلح هستند، چارهای جز فرار نمیبینند و به اعماق تاریکترین و ناشناختهتری بخشهای جنگل میگریزند تا از جنون همنوعان خود در امان بمانند. دیوید مکی نشان می دهد جنگ بدون هیچ مقدمه و دلیلی آغاز می شود.

«و جنگ آغاز شد...»
فیلهای سفید و فیلهای سیاه جنگی بیرحمانه راه میاندازند. مکی فضایی خشن و پر از رنگهای قرمز و شلیک توپها و گلولهها را به تصویر کشیده. خرطوم فیلها که در ابتدای داستان رویشان پروانه و پرنده بود، حالا به لولههای توپ و تفنگ تبدیل شده است. چهره شاد فیلها پر از خشم و نفرت شده است. در این جنگ هیچ پرچم پیروزی برافراشته نمیماند. جنگ آنقدر ادامه مییابد تا هیچ فیل سفیدی و هیچ فیل سیاهی روی زمین زنده نمیماند.
در کتابک بخوانید: معرفی کتاب به مدرسه دیر رسیدم چون... از دیوید کالی

جنگ ادامه دارد و ادامه دارد و پس از نبرد با گلوله، و تمام شدن گلوله ها، به نبرد با مشت میرسد؛ به نبرد تن به تن. نبرد این دو گروه، نه به تسلط یکی بر دیگری، بلکه به نابودی حتمی هر دو گروه میرسد: «تا اینکه همه فیل ها نابود شدند.» مکی بی هیچ پردهپوشی به کودک نشان میدهد که پایان منطقی نژادپرستی و تمامیتخواهی، بقای قبیلهی خودی نیست، بلکه محو شدن کامل همهی طرفهای درگیر است.

جنگ که تمام میشود، سالیان سال هیچ فیلی در دنیا دیده نمیشود. مکی تصویر پرندگان و پروانهها را بر درختها در جنگل نشان میدهد. انگار فیلها که نباشند، جنگل در صلح و آرامش و شادی است. پس از سالیان دراز، نوادگان آن فیلهای صلحطلبی که به ژرفای جنگل پناه برده بودند، از میان بیشهها بیرون میآیند. آنها دیگر نه سیاه بودند و نه سفید؛ آمیزش و همزیستی مسالمتآمیز نیاکانشان، نسلی نو با پوستی به رنگ خاکستری پدید آورده بود. این فیلهای خاکستری نماد امید، تولد دوباره و امکان غلبه بر شکافهای گذشته بودند. آنها در جهانی بدون جنگ و دعوا، در کنار هم بازی میکردند و انگار بشریت/فیلها درس بزرگی از تاریخ آموخته بودند.

اما مکی در آخرین فریم کتاب، ضربهی هولناک فلسفی خود را میزند. او تصویری را خلق میکند که در تاریخ کتابهای تصویری جهان کمنظیر است. چهار فیل خاکستری را در دو طرف صفحه میبینیم، شبیه تصویری که در ابتدای کتاب میان فیلهای سفید و سیاه دیدیم. این چهار فیل، دو گروه شدهاند و به هم با خشم و نفرت نگاه میکنند. دو تا از آنها گوشهای بسیار بزرگی دارد و دوتا گوشهای بسیار کوچکی. در چشمان آنها همان نگاه خیره و تحقیرآمیزی دیده میشود که در آغاز کتاب میان فیلهای سیاه و سفید وجود داشت: «اما تازگی گوش کوچکها و گوش بزرگها به هم چپ چپ نگاه میکنند.»

مکی با این پایانبندی تکاندهنده نشان میدهد که ریشهی خشونت، «سیاه بودن» یا «سفید بودن» نبود؛ ریشهی خشونت در ساختار روانی تعصب است. ذهن تفاوتساز، چنانچه درمان نشود، پس از پاکشدن یا یکدستشدن تمایز ظاهری، بلافاصله تمایز دیگری را اینبار اندازهی گوشها، اختراع خواهد کرد تا ماشین نفرت را دوباره به کار اندازد.
مکی درسی عمیق به ما میدهد. صلح پایدار با شبیهسازی همگان یا از میان بردن تنوع به دست نمیآید. حتی اگر همهی انسانها همرنگ، همزبان و همشکل شوند، تا زمانی که ظرفیت پذیرش تفاوت و احترام به دیگری در درون آنها نهادینه نشده باشد، بر سر کوچکترین جزییات زیستی یا فکری، جنگهای تازهای به راه خواهند انداخت. صلح یعنی زیستن در میان تفاوتها، نه تلاش برای حذف آنها.
در کتابک بخوانید: معرفی کتاب دشمن از دیوید کالی
همانطور که خرس با در دست گرفتن شمشیر، تبدیل به عاملی برای تخریب شد، انسانها نیز با تکیه بر ابزارهای قهرآمیز، منطق تفاهم را از دست میدهند. آموزش صلح به کودک باید از تمرین حل تعارض بدون تکیه بر برتری جسمی یا ابزاری آغاز شود. کودک باید بیاموزد که هویت فردی او به نفرت از یک گروه دیگر وابسته نیست.
مکی این توهم را باطل میکند که با نابودی تفاوتها آرامش حاصل میشود. چالش اصلی آموزش و پرورش ضدجنگ، آموختن مهرورزی به تنوع است؛ آموزش این حقیقت که تفاوت در اندازهی گوش، رنگ پوست، زبان یا باورها، امکانی برای شگفتی جهان است، نه بهانهای برای دشمنسازی.
در بخش بعدی این مقاله، به ساحتهای پیچیدهتر جنگ نگاه خواهیم کرد، جایی که ماشین کشورگشایی قصد فتح جهان را دارد، جایی که اتمها در کالبد بمبهای مدرن به اسارت درمیآیند و سرانجام جایی که در اوج سرمای جبههها، نوری از کرامت انسانی بر تاریکی سنگرها میتابد.
«چون که بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی
این عجب کین رنگ از بیرنگ خاست
رنگ با بیرنگ چون در جنگ خاست
چون گل از خارست و خار از گل چرا
هر دو در جنگند و اندر ماجرا[3]»
[1] . خرس شمشیر به دست، دیوید کالی. ترجمه رضی هیرمندی، انتشارات چ/چشمه
[2] . گوش بزرگها و گوش کوچکها، دیوید مکی، ترجمه طاهره آدینه پور، انتشارات علمی و فرهنگی
[3] . مولانا، مثنوی معنوی.
