قصه «بزِ شکم‌بزرگ و تقاصِ گرگ» از الکساندر آفاناسیف (برای کودکان 7 تا 12 سال)

زمان انتشار: 1405/07/22 - 10:30

یکی بود، یکی نبود. بزی شکم‌بزرگ داشت در دشتی می‌خرامید. نزدیک یک درخت سیب رسید و گفت: «ای درخت سیب! اجازه بده من زیر سایه تو بچه‌ام رو به دنیا بیارم.»

درخت سیب گفت: «نه، ممکنه سیبی بیفته و به بچه‌ات بخوره و آسیب ببینه.»

بز رفت سراغ درخت گردو و همین درخواست را کرد. درخت گردو گفت: «نه، ممکنه گردویی بیفته روی بزغاله و زخمی بشه.»

بز که چاره‌ای نداشت، ناامید و افسرده به راهش ادامه داد تا اینکه کلبه‌ای دید که رو به جنگل و پشت به او ایستاده بود. بز گفت: «کلبه! کلبه کوچک! رویت را به من کن و پشتت را به جنگل، تا وارد شوم.» کلبه چرخید و بز وارد شد و بچه‌هایش را به دنیا آورد.

بز در کلبه ساکن شد. هر روز بچه‌ها را قفل می‌کرد و خودش برای چرای علف به جنگل می‌رفت.

روزی گرگ آمد دمِ در و با صدای کلفت خواند: «بزغاله‌ها! در رو باز کنین! مادرتون اومده...»

بزغاله‌ها گفتند: «نه! صدای مادر ما نازک و مهربانه!» و در را باز نکردند. گرگ ناچار برگشت.

گرگ پیش یک آهنگر رفت و گفت: «آهنگر! زبونم رو باریک و شیرین کن!» آهنگر زبانش را باریک کرد.

بار دیگر که بز به جنگل رفت، گرگ آمد و با صدایی کاملاً شبیه به بزِ مادر خواند: «بچه‌ها در رو باز کنین...» بزغاله‌ها متوجه نشدند و در را باز کردند. گرگ همه آن‌ها را خورد (به جز یکی که زیر تنور پنهان شد) و فقط مو و استخوان باقی گذاشت و رفت.

بز برگشت و تنها بزغاله باقی‌مانده در را باز کرد و ماجرا را گفت. بزِ مادر تمام موهای بچه‌هایش را جمع کرد، روی تنور خشک کرد، مانند آرد آسیاب کرد و با آن «بلینی» (پنکیک روسی) پخت! سپس تصمیم گرفت گرگ را به عزای بچه‌هایش دعوت کند.

گرگ را در خانه دوستش، روباه، پیدا کرد. بز رو به روباه و گرگ کرد و آن‌ها را برای خوردن خوراک خوشمزه دعوت کرد. گرگ آن‌قدر چاق شده بود که بز در نگاه اول او را نشناخت!

صبح زود، گرگ و روباه آمدند. بز بشقاب، کارد، چنگال، کره و خامه آورد و آن‌ها شروع به خوردن کردند. در این میان، بز به بهانه آوردن سرشیر به زیرزمین رفت؛ اما در واقع آتشی به پا کرد و دور تا دور آتش سیخ‌های آهنیِ تیز کاشت!

وقتی غذا تمام شد، بز گفت: «می‌خواید یک بازی قشنگ بکنیم؟» آن‌ها قبول کردند. بز یکی از تخته‌های کفِ کلبه را برداشت و گفت: «بازی اینه که بدون نگاه کردن، از روی این سوراخ بپریم!»

بز و روباه راحت پریدند. اما گرگِ چاق و سنگین وقتی خواست بپرد، پایش گیر کرد و افتاد تهِ سوراخ، درست روی سیخ‌های آهنی و آتش! بز و روباه درِ سوراخ را بستند و گرگ کباب شد و سوخت. بز و فرزند باقی‌مانده‌اش از آن به بعد به خوبی و خوشی زندگی کردند.

Submitted by admin2 on