قصه «کتابخانه‌ای که شب‌ها بیدار می‌شد» برای کودک ۹ ساله

زمان انتشار: 1405/05/06 - 11:59
در میانِ شهر، کتابخانه‌ای کهن بود با دیوارهایِ بلند و پنجره‌هایی قدی. روزها، کتابخانه پر از صدا بود: صدایِ ورق خوردن، صدایِ پاهایِ کوچک، صدایِ «هیس!»ِ کتابدار. اما شب‌ها، وقتی درها بسته می‌شد و چراغ‌ها خاموش، کتابخانه ساکت می‌ماند. دستِ‌کم، این‌گونه به نظر می‌رسید.
آرمین نه ساله بود و عاشقِ کتاب. او هر روز آخرین کسی بود که از کتابخانه بیرون می‌رفت، و هر شب، با دلِ سنگین، کلید را به کتابدار می‌سپرد. یک شب، در حالی که کیفش را بر دوش می‌گذاشت، چشمش به پنجره‌ی طبقه‌ی بالا افتاد. نوری بسیار کم، مانندِ نفسِ یک شمع، در میانِ قفسه‌ها لرزید.
آرمین ایستاد. قلبش تند زد. با خود گفت: «مگر کتابدار فراموش کرده چراغی را خاموش کند؟» اما نه، همه‌ی چراغ‌ها خاموش بودند. این نور از جایِ دیگری می‌آمد.

آن شب، آرمین خوابش نبرد. صبحِ زود، نزدِ کتابدار رفت و پرسید: «آیا شب‌ها، کسی در کتابخانه می‌ماند؟» کتابدار، زنی با عینکی گرد و مویی خاکستری، سرش را تکان داد و گفت: «کسی نمی‌ماند، کودک. اما شاید چیزی بیدار می‌شود.» آرمین چشم‌هایش گرد شد. «چیزی؟ چه چیزی؟» کتابدار لبخندی زد، لبخندی که انگار رازی کهن را در خود پنهان داشت، و گفت: «اگر می‌خواهی بدانی، امشب، پیش از بستنِ درها، در میانِ قفسه‌ی شماره‌ی هفت پنهان شو. اما قول بده که بیرون نیایی، تا آن‌که خودت ببینی.»
آرمین قول داد.

شب فرا رسید. کتابخانه خلوت شد. آرمین، آرام، میانِ قفسه‌ی شماره‌ی هفت نشست و نفسش را در سینه نگه داشت. تاریکی، مانندِ پتویی نرم، بر همه‌چیز کشیده شد.
نیمه‌شب، صدا آغاز شد.
نخست، صدایِ خش‌خشِ کاغذ بود. سپس، صدایِ باز شدنِ جلدی کهنه. و آنگاه، صدایی که آرمین هرگز فراموش نکرد: صدایِ کتاب‌ها که برای یک‌دیگر داستان می‌خواندند.
کتابی آبی، با صدایی آرام، سرودِ دریانوردی را خواند. کتابی سرخ، با صدایی بلند، نبردِ پهلوانی را بازگو کرد. کتابی کوچک و زرد، با صدایی لرزان، لالاییِ مادری را زمزمه کرد که قرن‌ها پیش، کودکی را خوابانده بود.
آرمین، از لایِ دو کتاب، نگاه کرد. کتاب‌ها از قفسه بیرون آمده بودند، و هر یک، صفحه‌هایش را گشوده بود، تا داستانش در تاریکی گم نشود.

آرمین فهمید. کتابخانه شب‌ها بیدار می‌شد، نه برای آن‌که کسی آن را ببیند، بلکه برای آن‌که داستان‌ها فراموش نشوند. هر داستانی که در روز خوانده نشود، شب، کمی از نورش را از دست می‌دهد. و کتاب‌ها، مانندِ نگهبانانی بیدار، داستان‌هایِ یک‌دیگر را تکرار می‌کردند تا صبح، تا آن‌که دوباره دستی، جلدی را بگشاید.
آرمین بیرون نیامد. اما اشک در چشم‌هایش حلقه زد، نه از ترس، بلکه از شگفتی. و وقتی صبح شد و کتابدار در را گشود، آرمین با صدایی آرام گفت: «من قول می‌دهم هر روز بیایم. و هر روز، دستِ‌کم یک داستان را بخوانم، تا هیچ‌کدام در تاریکی تنها نمانند.»
کتابدار عینکش را جابه‌جا کرد و گفت: «این، تنها قولی است که یک کتابخانه از تو می‌خواهد.»
و از آن روز، قفسه‌ی شماره‌ی هفت، همیشه کمی گرم‌تر از بقیه بود، انگار کتاب‌هایش می‌دانستند که کسی هست که صدایشان را می‌شنود. 📖
و قصه به پایان رسید، و آخرین صفحه، آرام، در تاریکی بسته شد.
نکته‌ی کوتاه: این قصه عشق به خواندن را نه به‌سانِ تکلیف، که به‌سانِ پیوندی زنده میانِ خواننده و کتاب نشان می‌دهد. می‌توانید از کودک بپرسید: «به نظرت کتابی هست که اگر کسی نخواندش، دلش تنگ شود؟»
نویسنده:
Submitted by admin2 on