قصه «باغی که با یک قطره اشک شکوفا شد» برای کودک ۹ ساله

زمان انتشار: 1405/05/06 - 12:28
در پشتِ خانه‌ی قدیمی، باغی بود که روزگاری، از همه‌ی باغ‌هایِ شهر سرسبزتر بود. در آن باغ، گلِ سرخ می‌رویید، و یاسمن از دیوار آویزان می‌شد، و پروانه‌ها، چون برگ‌هایِ رنگین، بر هوا می‌رقصیدند. این باغ، از آنِ مادربزرگِ لیلا بود، و مادربزرگ، هر بامداد، با آب‌پاشِ مسی‌اش، یکایکِ گل‌ها را صدا می‌زد و سلام می‌کرد.
اما آن بهار، مادربزرگ دیگر به باغ نیامد. پاهایش یاری نمی‌کردند، و چشمانش، که روزگاری رنگِ هر برگ را از دور می‌شناختند، اکنون تار شده بودند. و باغ، بی‌دستِ مادربزرگ، کم‌کم خشک شد. گل‌ها سر به زیر افکندند. یاسمن، برگ‌هایش را یکی‌یکی ریخت. و پروانه‌ها، انگار راهِ خانه را گم کرده بودند، دیگر نیامدند.
لیلا هر روز به باغ می‌رفت و می‌ایستاد. به شاخه‌هایِ بی‌برگ نگاه می‌کرد، و دلش، مانندِ خاکی که ترک خورده باشد، می‌شکست. او نه باغبان بود، و نه می‌دانست چگونه گلی را زنده نگه دارد. تنها می‌دانست که دلتنگِ مادربزرگ است، و دلتنگِ باغی که روزگاری می‌خندید.

یک عصر، لیلا کنارِ بوته‌ی خشکِ یاسمن نشست. خواست آب‌پاشِ مسیِ مادربزرگ را بردارد، اما آب‌پاش سنگین بود و دستانش کوچک. خواست شاخه‌ها را راست کند، اما شاخه‌ها در دستش خرد شدند. و آنگاه، بی‌آن‌که بخواهد، اشکی از چشمش چکید. تنها یک قطره. یک قطره‌ی کوچک، که آرام، بر خاکِ ترک‌خورده‌ی پایِ بوته افتاد.
لیلا سرش را میانِ دو دستش گرفت و گریست، نه بلند، بلکه آرام، مانندِ کسی که می‌داند گریه‌اش هیچ‌چیز را برنمی‌گرداند.
و در همان لحظه، چیزی رخ داد که لیلا باور نکرد.

از همان‌جا که قطره‌ی اشک بر خاک نشسته بود، خاک، اندکی نمناک شد. و از دلِ آن نم، جوانه‌ای بسیار کوچک، سبزتر از هر سبزی که لیلا دیده بود، سر بیرون آورد. جوانه لرزید، انگار نفسی تازه کشیده باشد، و برگِ نخستینش را گشود.
لیلا نفسش در سینه ماند. دستش را دراز نکرد، مبادا آن را بشکند. تنها نگاه کرد. و فردا، باز آمد. و فردا، باز.
هر روز، لیلا کنارِ بوته می‌نشست، و هر روز، دلتنگی‌اش را نه با کلمه، که با اشکی آرام، بر خاک می‌ریخت. و هر روز، باغ، اندکی بیش‌تر زنده می‌شد. از پایِ یاسمن، ساقه‌ای بالا رفت. از پایِ گلِ سرخ، غنچه‌ای سر برآورد. و یک بامداد، وقتی لیلا چشم گشود، پروانه‌ای، آبی و آرام، بر جوانه‌ی تازه نشست.

لیلا دوید و مادربزرگ را، که بر تخت نشسته بود، در آغوش گرفت و گفت: «مادربزرگ، باغ بیدار شد! باغ بیدار شد!» مادربزرگ دستِ لرزانش را بر گونه‌ی لیلا گذاشت، و نمِ اشکِ نوه را حس کرد. لبخندی زد، لبخندی که انگار خود نیز جوانه‌ای بود، و گفت: «باغ، لیلا، هرگز نخشکیده بود. تنها تشنه‌ی چیزی بود که آب‌پاش نمی‌تواند بدهد. باغ تشنه‌ی دلتنگی بود، و دلتنگی، وقتی از دلِ کسی بیاید که دوست می‌دارد، از هر آبی زنده‌تر است.»
لیلا فهمید. او باغبانِ باغ نشده بود چون آب داده باشد؛ باغبان شده بود چون عشقش را، حتی به شکلِ غم، بر خاک ریخته بود. و باغ، آن عشق را شناخته بود، و پاسخ داده بود، نه با کلمه، که با رویش.
و آن بهار، باغِ مادربزرگ، بارِ دیگر سرسبز شد. نه آن‌سان که پیش بود، بلکه سرسبزتر، چون این بار، ریشه‌هایش نه تنها از آب، که از اشکِ یک کودکِ دلتنگ نیز سیراب شده بودند. 🌸
و قصه به پایان رسید، و یاسمن، بارِ دیگر، از دیوار آویزان شد، تا بویِ آن، تا اتاقِ مادربزرگ نیز برسد.
نکته‌ی کوتاه: این قصه به کودک یادآوری می‌کند که غم و اشک، بی‌ارزش یا شرم‌آور نیستند؛ گاه همان‌ها ریشه‌ی رویش‌اند. مناسبِ گفت‌وگو با کودکی که recently عزیزی را از دست داده، یا دلتنگِ کسی است، و نیاز دارد بداند احساسش، حتی اگر تلخ باشد، معنا دارد.
نویسنده:
Submitted by admin2 on