بخش نخست این مقاله را در کتابک بخوانید: بازنمایی جنگ در ادبیات کودک و نوجوان- بخش اول: من مانند دشمنام نیستم!
ادبیات کودک و نوجوان تا نیمه اول قرن بیستم در اروپا و امریکا پر بود از داستانهای ماجراجویانهای که در آنها پسران نوجوان به جبههها میرفتند، مدال شجاعت میگرفتند و با افتخار به خانه برمیگشتند یا در راه وطن قهرمانانه جان میباختند. دشمن در این داستانها نه «انسان»، بلکه «شر مطلق بیچهره» بود. در این کتابها، اثری از فروپاشی روانی، قطع عضو، وحشت سنگرها یا نالههای مجروحان نبود. جنگ بیشتر شبیه بود به یک بازی ورزشی اما با مقیاس بزرگتر که قانونهای مشخصی داشت و با پیروزی جبهه حق، که همیشه کشورِ نویسنده بود، به پایان میرسید. جنگ جهانی اول، هولوکاست و بمباران اتمی در جنگ جهانی دوم، مفهوم «جنگ» را در ذهن بشر مدرن برای همیشه تغییر داد. دیگر ممکن نبود به جنگ مانند ماجراجویی قهرمانانهای نگاه کرد. این تغییر بنیادین به ادبیات کودک و نوجوان هم وارد شد. دو نمونه از داستانهایی که در حوزه کودک و نوجوان و ادبیات بزرگسال منتشر شده اما به خوبی این تغییر نگرش به مفهوم جنگ را در روایت های داستانی نشان میدهد یکی کتاب «دشمن» از دیوید کالی است و دیگری رمان «سلاخخانه شماره پنج[1]» از کورت ونهگات.
«دشمن[2]» از دیوید کالی، داستان دو سرباز در دو گودال است. این کتاب، داستان ساختنِ «دشمن» از انسانی است که هرگز او را ندیدهایم و نمیشناسیم. در این کتاب، بهجای آنکه جنگ را از چشمانداز فرماندهان، نقشهها، پیروزیها یا شکستهای بزرگ ببینیم، آن را در سطح تجربه دو انسان تنها میبینیم، دو سرباز که در دو سوی میدان جنگ، در دو سنگر یکسان، گرفتار ترس، گرسنگی، خستگی و سوءتفاهماند. کتاب نمیکوشد کودکان را با تاریخ یک جنگ مشخص، نام کشورها، علتهای سیاسی درگیری یا جزئیات نظامی روبهرو کند. داستان، جهانی بینام و بیزمان میسازد، میدانی خالی، دو سنگر، دو سرباز، مقداری آب و غذا، چند ابزار ساده و کتابچههایی که به سربازان یاد دادهاند از «طرف مقابل» متنفر باشند. این حذف نشانههای تاریخی، روایت را فراگیر میکند و به جنگی خاص محدود نمیکند. خواننده نمیپرسد این دو سرباز برای کدام کشورند؟ این کدام جنگ است؟ بلکه میپرسد چه چیزی یک انسان را وادار میکند انسانی دیگر را، پیش از هرگونه دیدار یا شناخت، هیولا ببیند؟
راوی داستان یکی از این سربازان است. او درون سنگری زندگی میکند که برای زیستن ساخته نشده است. فضای سنگر تنگ، خاکآلود و فرسوده است. این فضای تنگ جایی برای استراحت، نگهداری اندک غذا، پناهگرفتن و مهمتر از همه انتظارکشیدن برای مرگ است! زندگی سرباز به مراقبت دائمی، نگهبانی، ترس از حمله و زندهماندن در کمترین شرایط تقلیل یافته. او دشمن را در سنگر روبهرو تصور میکند، اما در آغاز کتاب، تصویری که از آن دشمن دارد نه به دلیل رویارویی با او، بلکه حاصل آموزش است. او از کتابچه راهنمایی که در اختیار دارد، میفهمد دشمن موجودی شرور، بیرحم و خطرناک است، موجودی که تنها هدفش نابودی اوست. به او گفته شده دشمن نفرتانگیز است و میخواهد سرزمین او را بگیرد و اگر فرصت پیدا کند او را بیشک خواهد کشت.
در کتابک بخوانید: شگردهایی برای خواندن یک کتاب خوب، بررسی کتاب دشمن
دیوید کالی نشان میدهد که نفرت همیشه از مواجهه واقعی آغاز نمیشود، گاهی نفرت محصول روایتهایی است که پیشاپیش برای ما ساختهاند. سرباز کتابی دارد که دشمن را تعریف میکند، اما آن تعریف نه بر تجربه، بلکه بر زبانِ قدرت استوار است. کتاب به او نمیآموزد که طرف مقابل را بشناسد، به او یاد میدهد که از او بترسد. کتاب نشان میدهد که جنگ تنها با سلاح، مرز و فرمان نظامی پیش نمیرود، جنگ به داستان و روایت نیاز دارد! برای آنکه انسانها بتوانند به دیگری آسیب برسانند یا دستکم آسیبدیدن او را بیاهمیت بدانند، باید ابتدا روایتی ساخته شود که دیگری را از دایره انسانیت بیرون براند.
اما ساختار کتاب کم کم این تصویر را فرومیریزد. سرباز متوجه میشود نشانههایی که از سنگر روبهرو میبیند با تصورش از دشمن سازگار نیست. لحظهای که دو سرباز با هم روبهرو میشوند، زیباترین بخش داستان است. آنچه راوی میبیند نه یک هیولا، نه جنگجویی شکستناپذیر و نه موجودی شرور است، بلکه انسانی است شبیه خودش. او هم در سنگری فرسوده پناه گرفته، او هم گرسنه است، او هم از جنگ خسته شده و او هم کتابچهای در اختیار دارد که درباره «دشمن» دروغ میگوید.
اینجا کتاب معنای تازهای پیدا میکند. در آغاز، «دشمن» نامی برای فرد آنسوی میدان است. در پایان، خواننده میفهمد که دشمن ممکن است نه آن سرباز گرسنه و تنها، بلکه نظامی از ترس، فرمانبرداری و تبلیغات باشد که هر دو نفر را در برابر هم قرار داده است. دیوید کالی پاسخ ساده و شعاری نمیدهد، نمیگوید که دو سرباز فقط با هم دوست میشوند و همهچیز حل میشود. او لحظهای از تردید و شناخت ایجاد میکند. همین تردید، از نظر اخلاقی، مهم است. هنگامی که تصویر کلیشهای از دیگری ترک برمیدارد، امکان انتخابی متفاوت پدید میآید.
چرا جنگ آغاز شده است؟ سربازان چه مدت است آنجا هستند؟ آیا کسی میداند برای چه میجنگد؟ آیا خانوادههای آنان از وضعیتشان خبر دارند؟ آیا فرماندهان هرگز به تنهایی و ترس این دو نفر فکر میکنند؟ کتاب بهجای توضیحدادنِ همهچیز، فضایی برای تفکر میسازد.
این سکوتها همچنین با ماهیت خود جنگ هماهنگاند. جنگ اغلب با زبانهای بزرگ و پرطمطراق توجیه میشود. افتخار، وظیفه، پیروزی، دفاع، شکوه و قهرمانی. اما تجربه فردی سرباز ممکن است از این واژهها بسیار دور باشد. او بیخوابی، گرسنگی، انتظار، وحشت، تنهایی و ندانستن را تجربه میکند. در این کتاب، زبان رسمی جنگ به حاشیه رانده میشود و واقعیت کوچک و جسمانی زندگی در سنگر در مرکز قرار میگیرد. سربازان بیش از هر چیز به آب، غذا، امنیت و پایانیافتن ترس نیاز دارند. این جابهجایی تمرکز، روایت را از اسطوره قهرمانی دور میکند و آن را به تجربه انسانی نزدیک میسازد.

تصویرگری کمنظیر سرژ بلوک، تصویرگر کتاب، حسها و مفاهیم را به زیبایی نشان میدهد. میدان جنگ در این کتاب به فضایی تهی و بیجان تبدیل میشود، جایی که رنگ، طبیعت، خانه، خانواده و زندگی عادی غایباند. خواننده احساس میکند جنگ نه فقط انسانها، بلکه جهان را نیز از معنا و گرما خالی کرده است. خلا بخشی از روایت است و انزوای دو سرباز را نشان میدهد. آنها نه در میان جامعه، بلکه در محیطی بریده از زندگی روزمره هستند. هیچ خانهای دیده نمیشود، هیچ کودک یا خانوادهای حضور ندارد و نشانی از آینده نیز در چشمانداز نیست. تنها دو سنگر وجود دارد، دو حفره در زمین که هرکدام انسانی را در خود پنهان کردهاند. ترکیببندی تصویرها میگوید که جنگ چگونه انسان را در جهان کوچک ترس خود زندانی میکند.
شباهت ظاهری دو سرباز بسیار مهم است. هر دو درست مثل هم اند؛ چه ظاهرشان، چه سنگرشان و چه کتابچه راهنمای دشمن شناسی یکسانشان. گویی هر دو یک نفراند! هر دو بدن آسیبپذیر دارند، هر دو میترسند، هر دو تنها هستند و هر دو ذهنشان با داستانهایی درباره دیگری شکل گرفته. کتاب از این شباهت و همسانی برای نقدِ دوگانهسازیهای جنگ استفاده میکند. گفتمان جنگ جهان را به «ما» و «آنها» تقسیم میکند. ما خوب، معصوم، شجاع و برحق ایم اما آنها بد، خطرناک، بیرحم و تهدیدکنندهاند. کتاب «دشمن» این تقابل را از هم میپاشد. طرف مقابل نیز انسانی است که در وضعیتی مشابه گرفتار شده است.
دیوید کالی نمیگوید که شناختن انسانیت دیگری، بهتنهایی همه سازوکارهای جنگ را متوقف میکند. سربازان هنوز در میدان جنگاند، هنوز خطر وجود دارد و هنوز ساختار بیرونی درگیری بر آنان فشار میآورد. اما او بر لحظهای تمرکز میکند که میتواند آغاز تغییر باشد، لحظهای که انسان از تکرار روایت تحمیلشده دست میکشد و با چشم خود میبیند.
به همین قلم در کتابک بخوانید: نگاهی به روایتهای پسامدرن در فیلمها و کتابهای کودک و نوجوان
«سلاخخانه شماره پنچ» که نام دیگر آن از سوی نویسنده «جنگ صلیبی کودکان» گذاشته شده است، داستان عینکسازی ساده و بیدستوپاست که در جنگ جهانی دوم حضور داشته است. ویژگی عجیب بیلی این است که او در زمان، رها شده و خطی و متوالی زندگی نمیکند بلکه ناگهان از لحظهای در کودکی به لحظهای در زمان مرگش، یا به دوران اسارت در جنگ یا به سیارهای دیگر پرتاب میشود. این ساختار غیرخطی، استعارهای از اختلال اضطراب پس از سانحه است. بیلی نمیتواند خط زمانی زندگیاش را کنترل کند، همانطور که سربازان آسیبدیده از جنگ، مدام به گذشته و صحنههای هولناک جنگ برمیگردند. بیلی برخلاف قهرمانان کلاسیک جنگی، نه شجاع است، نه قوی و نه باهوش. او حتی لباس نظامی درستی هم به تن ندارد. او انسانی عادی است که در میان چرخدندههای عظیم و بیرحم تاریخ جنگ خرد میشود. ونهگات از طنز استفاده میکند تا خواننده را بخنداند و همزمان قلبش را بشکند. او نشان میدهد که جهان هیچ نظم و منطق اخلاقی از پیشتعیینشدهای ندارد. او میپرسد آیا بیلی قدرت انتخاب دارد یا فقط عروسک خیمهشببازی تقدیر و زمان است؟

ونهگات در «سلاخخانه شماره پنج» به ما یادآوری میکند که جنگ نه تنها بدنها، بلکه روح و مفهومِ زمان را برای بازماندگان از هم میپاشاند. بخش بزرگی از رمان درباره بمباران درسدن است؛ رویدادی واقعی که ونهگات خودش در آن حضور داشت و از آن جان سالم به در برد. درسدن زیبا و تاریخی را متفقین به خاکستر تبدیل کردند و هزاران غیرنظامی در آن شهر کشته شدند. ونهگات این رخداد هولناک را نه به شکل یک پیروزی نظامی، بلکه یک «قتلعامِ بیهوده» به تصویر میکشد. سلاخخانه شماره پنج نام ساختمانی است که بیلی و اسیران دیگر در آن نگهداری میشدند و تنها جایی بود که از ویرانیهای بمباران در امان ماند. زمانی که ونهگات، سرباز بیست و دو سالهای در ارتش آمریکا بود اسیر نیروهای آلمانی شد. واقعیت تاریخی و تجربه شخصی او از این واقعه، تاریکترین و شکلدهندهترین بخش زندگی اوست. ونهگات همراه اسیران دیگر با قطارهای باری که برای حمل حیوانات استفاده میشد در شرایطی بد به شهر درسدن منتقل میشوند. درسدن در آن زمان یکی از زیباترین شهرهای اروپا بود. شهری تاریخی، مهد هنر و معماری. این شهر هیچ صنعت نظامی یا اهمیت استراتژیک جنگی برجستهای نداشت و تا آن زمان از بمبارانهای سنگین در امان مانده بود. به همین دلیل، مردم شهر و پناهندگانی که از شرق گریخته بودند، گمان میکردند این شهر امن است.
در شبهای ۱۳ تا ۱۵ فوریه ۱۹۴۵، نیروی هوایی بریتانیا و ارتش ایالات متحده، به درسدن حمله کردند و آنها شهر را با بمبهای آتشزا بمباران کردند. این بمبها به گونهای طراحی شده بودند که طوفان آتش درست میکردند. پدیدهای که در آن دمای هوا بالا میرود، اکسیژن هوا بلعیده میشود و تندبادهایی از آتش با سرعت عجیب در خیابانها به راه میافتند.
ونهگات و چند اسیر دیگر همراه نگهبانان آلمانی به زیرزمین عمیق و خنک سلاخخانه پناه بردند. وقتی که بالای سر آنها تمام شهر و ساکنانش در آتش سوختند یا به دلیل نبود اکسیژن در پناهگاههای سطحی خفه میشدند، ونهگات در زیرزمین زنده ماند. وقتی بمباران تمام شد و ونهگات بیرون آمد، با شهری روبهرو شد که خودش آن را به «ماه» تشبیه کرد، ویرانی مطلق، سکوت هولناک و خاکستر.
بزرگترین آسیب روحی ونهگات در روزهای پس از بمباران آغاز شد. نیروهای آلمانی، اسیران را مجبور کردند به پناهگاههای فروریخته و ویرانهها بروند تا جسدها را بیرون بکشند. وظیفه آنها بیرون آوردن هزاران هزار جسد بود. به دلیل خطر بیماریهای واگیر، آلمانیها تصمیم گرفتند به جای دفن، جسدها را در همان محل با شعلهافکن بسوزانند. ونهگات با چشمان خود شاهد این کشتار و سوزاندن دستهجمعی بود. او این پناهگاهها را در کتابش معدن اجساد می نامد. ونهگات بیست سال بعد از این واقعه هولناک توانست آن را به تصویر بکشد. کاری که برایش بسیار سخت بود. چیزی که او را عمیقا رنج میداد این بود که بمباران را نیروهای «خودی» انجام داده بودند!
این تجربه واقعی، هسته اصلی نگاه بدبینانه، پوچگرایانه و انساندوستانه ونهگات را شکل داد. او فهمید که در جنگ هیچ قهرمانی وجود ندارد. جنگ تجمعی از بچههای جوان و بیگناه است. برای همین، عنوان دیگر کتاب را نویسنده «جنگ صلیبی کودکان» گذاشته است، جوانانی که به مسلخ فرستاده میشوند تا به دلیلهای واهی و بیهوده کشته شوند.
وجود و انتشار چنین کتابهایی که انسان را در دل ویرانههای جنگ جستوجو میکردند و به تصویر میکشیدند سبب شد که ادبیات کودکان و نوجوان نیز از الگوی قدیمی جنک هم چون عمل قهرمانان دور و به الگوی پیچیدهتری که در آن لایههای روانشناختی و جامعهشناختی جنگ آشکار میشد، نزدیک شود. از این دوره به بعد نویسندگان و منتقدان متوجه شدند که کودکان ناظران منفعل جنگ نیستند، بلکه قربانیان مستقیم روانی آن هستند. ادبیات کودک دیگر نمیتوانست اضطراب ناشی از آژیر قرمز، آوارگی، از دست دادن والدین و کابوسهای شبانه را نادیده بگیرد. در ادبیات مدرن، تمرکز از «کشورها و ارتشها» گرفته شد و به سوی «فرد و خانه» رفت. نویسندگان شروع کردند به نوشتن از این که جنگ چطور زیستجهان روزمره را متلاشی میکند. امروز وقتی از مطالعات کودکی و جنگ حرف میزنیم، با رویکردی روبهروییم که جنگ را یک «شکست مطلق برای کل بشریت» میداند. کودکان جهان را با ساختارهای سادهتر اخلاقی میفهمند. وقتی بزرگسالان، که قرار است پناهگاه و منبع عقلانیت باشند، دست به کشتار دستهجمعی میزنند و اسم آن را «دفاع از وطن» یا «وظیفه» میگذارند، کودک دچار فروپاشی شناختی و اخلاقی میشود.
به همین قلم در کتابک بخوانید: همنوایی رویا و بیداری در «رنگ رویای کلاغ» با نگاهی به دو کتاب «آدم برفی و گل سرخ» و «هویج پالتوپوش»
بخش بزرگی از ادبیات جنگ بر شجاعت، فداکاری، افتخار ملی و پیروزی تأکید میکند. چنین روایتی، در زمانههای بحرانی، ممکن است کارکرد تبلیغاتی یا بسیج نیروها را داشته باشد. اما وقتی پای ادبیات کودک در میان است، این نوع بازنمایی میتواند خطرناک باشد. چون کودک هنوز دارد نظام ارزشی خود را شکل میدهد و میسازد و اگر جنگ را با تصویرهای شکوه، پیروزی و افتخار بشناسد، ممکن است خشونت برایش عادی و یا حتا جذاب شود.
ادبیات کودک مدرن، بهویژه پس از دو جنگ جهانی، کم کم از این الگو فاصله گرفت و به سوی روایتهایی رفت که بر رنج، فقدان، سردرگمی و تناقضهای جنگ تمرکز داشتند. در این آثار، جنگ نه صحنهی قهرمانی، بلکه بحران اخلاق است. تا پیش از میانه قرن بیستم، کارکرد اصلی ادبیات کودک در مواجهه با مفاهیم ملی، جامعهپذیری و تربیت شهروندانی مطیع، فداکار و آماده جانفشانی بود. جنگ در این دوره ابزاری برای آزمودن شرف، میهنپرستی و مردانگی بود.
مهمترین کارکرد ادبیات ضدجنگ مدرن، چهره دادن به دشمن است. در ادبیات پیشامدرن، دشمن همیشه بینام، خانواده و احساسات بود. اما در ادبیات مدرن، سرباز دشمن در سنگر مقابل، چهره و عکس دارد مانند کتاب «دشمن» دیوید کالی، داستان «سهچرخه» هوشنگ مرادی کرمانی و یا داستان «باران بر دهانش میبارد» از محمدجواد جزینی. کودک و سرباز دشمن در این کتابها نام و چهره دارد. این همزادپنداری به مخاطب نشان میدهد که مرزبندیهای جغرافیایی و سیاسی، برساختههایی فرعی هستند و رنج انسانها در دو سوی مرز، یکسان و همارز است. برخلاف داستانهای قدیمی که با رژه پیروزی تمام میشدند، داستانهای مدرن ضدجنگ پایانهایی باز، مهآلود یا سرشار از غم و امید دارند. حتا وقتی جنگ تمام میشود، داستان تمام نمیشود چرا که ویرانیهای روحی و روانزخمها تا نسلها باقی میمانند. تمرکز این آثار بر «ترمیم روابط»، «پذیرش سوگ» و «تلاش برای زنده نگه داشتن جوانه صلح در ذهنی آسیبدیده» است.
این ادبیات از «ناسیونالیسم قهرمانانه» به سوی ادبیات «تروما و سردرگمی اخلاقی» میرود. ادبیات کودک مدرن دیگر به دنبال تربیت «سربازان شجاع» نیست، بلکه میخواهد «انسانهای صلحجو و منتقد» پرورش دهد، کودکانی که وقتی طبلهای جنگ نواخته میشوند، به جای هورا کشیدن، بپرسند: چرا؟
یکی از بهترین نمونههای ادبیات مدرن ضد جنگ، کتاب «جنگ تمام شد» از دیوید آلموند است که در بخش سوم به آن میپردازیم.
ادامه دارد...
[1] . سلاخخانه شماره پنج. کورت ونهگات. ترجمه ع.ا. بهرامی. انتشارات روشنگران.
[2] . دشمن. دیوید کالی. تصویرگر سرژ بلوک. ترجمه رضی هیرمندی. انتشارات چشمه. 1398
