هوگو و ژوزفین - بخش هشتم، دوباره هوگو

زمان انتشار: 1405/06/21 - 13:35

امروز صبح در مدرسه، وقت درس خواندن است. دانش‌آموزان نشسته‌اند و کتاب‌هایشان جلویشان باز است. آن‌ها یک صفحه کامل برای خواندن دارند؛ صفحه‌ای که در خانه آماده کرده‌اند و این کار بدون چالش هم نیست. موجی از حواس‌پرتی کلاس را فرا می‌گیرد و توجه‌ها کم می‌شود.

در راهرو سر و صدا، صدای تق‌تق و فریاد به گوش می‌رسد. با وجود بسته بودن درها، هیاهوی فزاینده، فضای شاد کلاس را مختل می‌کند. بیرون در حیاط، دانش‌آموزان بزرگ‌تر فریاد می‌زنند و دعوا می‌کنند. واضح است که کار کردن در این شرایط غیرممکن است.

خانم ساند از پشت میزش فریاد زد: «ساکت باشید! کمی سکوت! دارید کلاس‌ها را به هم می‌زنید. ما اینجا کار داریم! ساکت شوید یا بروید!»

لحظه‌ای آرامش برقرار می‌شود، اما سر و صدا دوباره شروع می‌شود؛ ابتدا ملایم و سپس بلند و بلندتر. معلم بلند می‌شود. هوگو مداخله می‌کند:

با لحنی مهربان گفت: «بنشینید خانم، من ترتیبش را می‌دهم.»

خانم ساند، مردد، بی‌حرکت جلوی میزش می‌ماند.

سر و صدای بیرون به اوج رسیده است. هوگو با گامی مصمم به سمت در می‌رود، آن را کاملاً باز می‌کند و در حالی که پاهایش را از هم باز کرده و شست‌هایش را زیر بند شلوارش قرار داده، می‌ایستد و به جنگجویان نگاه می‌کند:

- دهنتونو ببندید، احمق‌های بی‌شعور! کافیه!

فوراً سکوت حکمفرما می‌شود. هوگو آرام و متین در را می‌بندد و با آرامش به صندلی‌اش برمی‌گردد. صدایی از راهرو نمی‌آید. خانم ساند، کمی جاخورده، اشاره می‌کند که به خواندن ادامه دهند. نوبت ادوین پترسون است:

- جو به ماهیگیری می‌رود. او به ماهیگیری معتاد می‌شود…

معلم تصحیح می‌کند: «علاقه‌مند می‌شود. ادامه بده.»

- ماهی بزرگ است. جو یک برادر دارد…

خانم ساند حرفش را قطع می‌کند: «بسیار خب، نفر بعدی.»

پسر بچه‌ای که آب بینی‌اش راه افتاده، داستان را ادامه می‌دهد. او آن‌قدر نفس‌نفس می‌زند و لکنت دارد که معلم تقریباً بلافاصله جلویش را می‌گیرد.

- به تو، هوگو.

هیچ جوابی نمی‌آید. هوگو آنجا نشسته، سرش را می‌خاراند و ساکت مانده است.

معلم می‌پرسد: «چی شده؟ جای خودت را در کتاب گم کردی؟»

- خیر.

معلم به ژوزفین علامت می‌دهد، اما هوگو همچنان ساکت می‌ماند.

خانم ساند با کمی بی‌حوصلگی اصرار می‌کند: «بیا، بخوان. عجله کن.»

هوگو بالاخره می‌پرسد: «آخرین کلمه‌ای که خواندیم چه بود؟»

- می‌توانی آن را توی کتابت ببینی. بخوانش.

- من که نمی‌توانم.

- این جمله را تکرار کن: «جو یک برادر دارد.»

- آه! حالا فهمیدم.

و هوگو تمام پاراگراف را یک‌نفس و با سرعتی بی‌سابقه می‌خواند. معلم، شگفت‌زده و مشکوک می‌گوید:

- نه این‌قدر سریع. دوباره از اول شروع کن.

هوگو هر آنچه را که از ابتدای درس خوانده شده، از حفظ می‌گوید. او فقط یک یا دو اشتباه مرتکب می‌شود و گاهی حرف جو و جان را با هم قاطی می‌کند، اما در کل خوب است. با این حال، خانم ساند خیلی راضی به نظر نمی‌رسد.

- گوش کن هوگو، کوچولوی من، چطور می‌خوانی؟ دوست دارم برایم توضیح بدهی.

هوگو در حالی که چشمانش می‌درخشید پاسخ داد: «معلوم است، از بر هستم.»

- هوم! واقعاً؟ خب پس! یک کم جلوتر می‌رویم، اما یواش‌یوواش، جمله به جمله. می‌شنوی؟ بیا، شروع کنیم!

- اما من نمی‌توانم، من آن را یاد نگرفته‌ام.

معلم فریاد زد: «عجیبه! چطور می‌توانی یک درس را از حفظ باشی بدون اینکه کلمه به کلمه تو خانه خوانده باشی؟ من نمی‌فهمم، هوگو.»

- من به حرف‌های بقیه گوش دادم و هر چیزی را که امروز صبح خواندند می‌دانم.

- به عبارت دیگر، هوگو، تو در خانه درست را یاد نگرفتی. چیزی آماده نکردی؟

- نه، سرم خیلی شلوغ بود. وقت نداشتم.

خانم ساند دستش را روی پیشانی‌اش کشید. با چهره‌ای گیج به هوگو نگاه کرد. آهی کشید و گفت: «فرزندم، چه بر سر ما خواهد آمد؟ اگر خودت زحمت نکشی و درس‌هایت را آماده نکنی، چطور می‌توانم به تو خواندن یاد بدهم؟»

هوگو با لحنی آرامش‌بخش پاسخ داد: «نگران نباشید خانم. نیازی نیست به خاطر من به مغزتان فشار بیاورید. خواندن چیزی است که آدم خودش یاد می‌گیرد؛ آن هم به موقعش. عجله‌ای نیست… آتشی در کار نیست!»

معلم و دانش‌آموز لحظه‌ای به یکدیگر نگاه می‌کنند. هوگو پسری کوچک، لاغر و رنگ‌پریده است، اما قوی، با اعتماد به نفس و حامی به نظر می‌رسد. معلم قدبلند و قوی است؛ با این حال در حال حاضر به نظر می‌رسد که به شدت به کمک و آرامش نیاز دارد.

معلم با صبر و حوصله ادامه داد: «هوگو، من اینجام که به تو خواندن یاد بدهم. تو که این را می‌دانی، مگر نه؟»

هوگو با نگاهی حاکی از نارضایتی، ژست نفی به خود می‌گیرد: «نه، این منطقی نیست. تو اینجایی که فقط به ما یاد بدهی چطور چیزهایی را که در کتاب‌ها نوشته شده بخوانیم؟ نه، این ممکن نیست.»

- شاید عجیب باشد، اما می‌دانی، من از این فکر که تو در خانه درس‌هایت را یاد نمی‌گیری ناراحتم.

هوگو با گرمی و قاطعیت پاسخ داد: «اوه! اگر جای تو بودم نگرانش نمی‌شدم. واقعاً ارزشش را ندارد.»

خانم ساند، خیلی جدی، مستقیم به صورت او نگاه می‌کند: «بله هوگو، نگرانت هستم. خیلی نگران!»

امروز دوشنبه است. هوگو با چهره‌ای بشاش به مدرسه می‌رسد. با پیروزی اعلام می‌کند: «من می‌توانم تمام کتاب را بخوانم!»

خانم ساند متقاعد نشده به نظر می‌رسد. و با این حال، درست است؛ هوگو درست می‌گوید. او می‌تواند بخواند؛ نه فقط درس‌هایی را که قبلاً آموخته، بلکه کل کتاب را.

معلم آشکارا گیج شده است. با تعجب می‌گوید: «به نام خدا، چطور به اینجا رسیدی؟»

هوگو خودش هم انگار تعجب کرده است. توضیح می‌دهد: «اوه! اولش آسان نبود. اما چشمانم را کاملاً باز کردم… مثل این (چشمان آبی خارق‌العاده‌اش را گشاد می‌کند) و به هر حرف و هر کلمه با دقت نگاه کردم. مثل جنگل، وقتی دنبال چوبی می‌گردم که برای سوت‌ها و ترول‌هایم نیاز دارم. و بعد دیدم و فهمیدم که چطور همه این حروف کوچک کنار هم قرار گرفته‌اند و ترکیب شده‌اند… کمی شبیه موجودات کوچکی که روی زمین می‌دوند. بعد از آن، همه چیز به طور طبیعی پیش رفت. واقعاً وقتی ترفندش را بلد باشی، دیگر خیلی سخت نیست.»

یک روز صبح، ژوزفین هوگو را نمی‌بیند. او مثل همیشه در انتهای خیابان منتظرش نیست. مدرسه هم نیامده است. ژوزفین با خودش فکر می‌کند که شاید مریض باشد. چه حیف! آیا سرما خورده یا گلودرد دارد؟ خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که آدم به خاطر سرماخوردگی چند روزی را از دست بدهد.

پاییز خاکستری و سرد است. باران می‌بارد، باد می‌وزد و خورشید هر روز صبح کمی دیرتر طلوع می‌کند.

بچه‌ها با بارانی و چکمه بیرون آمده‌اند. آخرین باری که هوگو به مدرسه آمد، زیر شنل بزرگی از پارچه پلاستیکی که با چین‌های سفت روی زمین افتاده بود ناپدید شد؛ طوری که شبیه یک پرنده شبِ بزرگ با بال‌های تکان‌دهنده به نظر می‌رسید. آن روز باران سیل‌آسا می‌بارید؛ جای تعجب نیست که سرما خورده باشد! راه برای او طولانی است؛ می‌گویند او آن‌جا، در دل جنگل زندگی می‌کند.

چند روز می‌گذرد و هوگو هنوز غایب است. او حتماً به شدت بیمار شده. یک روز صبح، خانم ساند می‌پرسد که آیا کسی در کلاس از او خبری دارد یا نه، اما هیچ‌کس چیزی نمی‌داند. او در خانه تلفن ندارد و هیچ‌کس راه خانه‌اش را بلد نیست.

علاوه بر این، اطلاعات بسیار کمی درباره او دارند. او مدت زیادی نیست که به این منطقه آمده است.

مدرسه بدون هوگو دیگر مثل سابق نیست. کلاس انرژی ندارد؛ کسل‌کننده و یکنواخت شده است. هیچ چیز سرگرم‌کننده یا غیرمنتظره‌ای برای شاد کردن فضای آن وجود ندارد.

بچه‌ها به دلیل نداشتن کار بهتر، با هم دعوا می‌کنند. ادوین پترسون کسی است که این دعواها را رهبری می‌کند. در غیاب هوگو، او به جاذبه اصلی کلاس تبدیل شده است. ادوین بامزه است و ایده‌هایی دارد؛ البته نه از جنس ایده‌های هوگو.

مسلماً ادوین مدت‌ها تلاش کرده بود تا برای مقابله با هوگو گروهی تشکیل دهد، اما هرگز به جایی نرسید، زیرا هوگو کوچک‌ترین اهمیتی نمی‌داد. هوگو پرخاشگر نبود-لاقل نه در ظاهر-زیرا در صورت لزوم می‌دانست چگونه شجاع باشد و از خودش دفاع کند. او با خانم ساند هم به طرز شگفت‌انگیزی بحث می‌کرد. اما ولگردی برای سرگرمی یا شوخی و مزاح؟ نه، این سبک او نبود.

بعضی وقت‌ها که کلاس خیلی شلوغ می‌شد، صدایش بالا می‌رفت: «حرف‌هاتون تمام شد احمق‌ها؟ تو همچین بازاری نمیشه فکر کرد!»

و سکوت حکمفرما می‌شد؛ هیچ‌کس اعتراضی نمی‌کرد، ادوین پترسون از همه کمتر.

همه در کلاس از غیبت هوگو متأسف هستند، با این حال هیچ‌کس به اندازه ژوزفین دلتنگ او نیست. در حضور او، تمام مشکلاتی که در مدرسه وجود داشت ناپدید شده بودند. حالا آن‌ها دسته دسته، یکی پس از دیگری بازمی‌گشتند.

بچه‌ها رفتار متفاوتی با او دارند. گانل به آرامی اما مطمئناً قدرت خود را بازیافته است. امروز او از همیشه بدتر است و مدام با او دعوا می‌کند. صبح با جیب‌های پر از آب‌نبات از راه می‌رسد و فقط یک چیز در ذهن دارد: عذاب دادن ژوزفین. زیرا به خوبی می‌داند روزی که هوگو برگردد، بدجنسی‌هایش تمام خواهد شد.

هرچقدر هم که عجیب به نظر برسد، گانل هرگز مستقیماً به هوگو حمله نکرد. آن‌ها حتی کلمه‌ای هم رد و بدل نکرده بودند. چیزی در درونش به او می‌گفت که هوگو، با وجود جثه کوچک و لاغرش، قوی‌ترین است!

ژوزفین روزهای راحتی را سپری نمی‌کند. گانل او را تعقیب می‌کند و از هر طریقی آزارش می‌دهد. او استعداد عجیبی در پیدا کردن آسیب‌پذیرترین نقطه قربانی‌اش دارد؛ گانل در آزار و اذیت دیگران نوعی نابغه است.

حالا راز دو اسمی بودن ژوزفین در تمام کلاس پخش شده بود. تا حالا کسی متوجه آن نشده بود. همه او را ژوزفین صدا می‌زدند. البته خانم ساند گاهی اوقات، مخصوصاً وقتی عصبانی بود، می‌گفت: «آنا!». معمولاً بدون اینکه اسمش را بگوید به ژوزفین اشاره می‌کرد. ژوزفین به این موضوع عادت کرده بود و گذشته از این، از وقتی هوگو آمده بود دیگر اصلا مهم نبود. او حتی به آن فکر هم نمی‌کرد.

امروز فرق دارد. معلم بیشتر از همیشه می‌گوید «آنا»، احتمالاً به این دلیل که ژوزفین این روزها حواس‌پرت‌تر شده است. خانم ساند از این موضوع شکایت دارد. برای اینکه ژوزفین را از گیجی درآورد، با صدای بلند فریاد می‌زند: «آنا گری!»

فوراً ژوزفین از خواب بیدار می‌شود و به واقعیت برمی‌گردد. رازی که این‌طور فاش شد، از چشم گانل پنهان نماند.

با تمسخر فریاد زد: «اسم واقعی تو ژوزفین نیست!»

ژوزفین اعتراض کرد: «بله! اسم من همین است.»

- دروغگو! اسم تو آنا گری است… آنا گری!

و همه پشت سرش فریاد می‌زنند: «آنا! آنا!»؛ هر بار که رد می‌شود و هر جا که می‌رود.

گانل با چشمانی تنگ‌شده و چنان شیطانی که ژوزفین به خود لرزید، هیس کشید: «آنا، ازت متنفرم!»

یک روز صبح، ژوزفین با کلاهی نو از راه رسید. با افتخار وارد حیاط شد. او فکر می‌کرد کلاهش دقیقاً مثل کلاه دخترهای دیگر است.

نه، تقریباً مثل بقیه است، اما نه کاملاً. یک نکته مهم را کم دارد. دخترها فوراً متوجه آن می‌شوند و انتقاد می‌کنند: «یک پاپیون جلویش کم دارد، مال تو ندارد… خیلی مسخره شده‌ای!»

ژوزفین ژاکت کاملاً نویی هم پوشیده که تا حد امکان شبیه ژاکت بقیه است-یا حداقل خودش این‌طور تصور می‌کند! چیزی که می‌شنود، تصوراتش را نقش بر آب می‌کند: «خیلی از یقه بالا می‌رود، این دیگه قدیمی شده!.. مسخره‌ست!»

ژاکت او «تقریباً» شبیه بقیه است… مثل هر چیزی که متعلق به ژوزفین است. آیا ممکن است تقصیر خود او باشد؟ او به هوگو فکر می‌کند…

هوگو بند شلوار سبز روشن می‌پوشد؛ از آن بندهایی که فقط مردها می‌بندند. شلوارک‌هایش دو برابر برایش بزرگ است. هیچ‌کس در مدرسه آن‌ها را نمی‌پوشد؛ همه پسرها شلوار جین می‌پوشند.

چطور می‌تواند با یک شنل مومی قدیمی، بزرگ‌تر و حجیم‌تر از چادر بیرون برود، در حالی که همه بچه‌ها بارانی پوشیده‌اند؟

با این حال، هیچ‌کس هرگز به فکر مسخره کردن او نیفتاد. هیچ‌کس هرگز به او نگفت که از مد افتاده یا مسخره است. عجیب است، نه؟

خب، نه! آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسد خارق‌العاده نیست. یک توضیح وجود دارد: یا باید دقیقاً مثل بقیه باشی، یا کاملاً با آن‌ها متفاوت باشی… مثل هوگو.

آدم نباید مثل ژوزفین «تقریباً این» یا «تقریباً آن» باشد…

اگرچه هنوز کاملاً آن را درک نمی‌کند، اما ژوزفین به طور مبهم از آن آگاه است.

وقت زنگ تفریح است. کارین و ژوزفین در گوشه‌ای از حیاط طناب‌بازی می‌کنند. ژوزفین یاد گرفته و حالا خوب می‌پرد. آن‌ها غرق در بازی هستند و به ندرت صحبت می‌کنند؛ آنچه اهمیت دارد کسب امتیاز است.

کارین خیلی زود خسته شد. ایستاد، به ژوزفین نگاه کرد و ناگهان گفت: «هوگو دیگر به مدرسه برنمی‌گردد، مطمئن باش.»

ژوزفین خشکش زد. قلبش به شدت می‌تپید و نگاه مضطربش از کارین علت را می‌پرسید. کارین تکرار کرد: «هوگو دیگر به مدرسه برنمی‌گردد، خواهی دید!»

نگرانی وحشتناکی ژوزفین را فرا گرفت: آیا هوگو ممکن است بیمار باشد؟ جرئت نکرد این فکر را دنبال کند. می‌خواست از کارین بپرسد تا بیشتر بداند، اما کلمات از دهانش بیرون نمی‌آمدند. کارین با نگاهی عجیب به او نگاه کرد و اصرار ورزید: «او دیگر برنمی‌گردد. و این بهترین اتفاق ممکن است!»

ژوزفین داشت خفه می‌شد؛ همه چیز در چشمانش تار شده بود.

کارین کاملاً می‌دانست که کمی به هوگو حسادت می‌کند، اما اینکه تا آنجا پیش برود که چنین حرف‌های زشتی بزند!.. ژوزفین دوستش را از خود دور کرد و با خشونت بازویش را تکان داد: «چطور می‌توانی همچین چیزی بگویی؟ تو دیوانه‌ای!»

کارین جا خورد و خودش را کنار کشید. او نمی‌فهمید: «تنهام بگذار. اگر هوگوی تو برنگردد کاری از دست من برنمی‌آید! تقصیر من نیست.»

ژوزفین اعتراف می‌کند: «نه، اما تو گفتی این‌طوری بهتر است.»

- مامان این را گفت، نه من. او گفت: «برای همه بهتر است.»

ژوزفین تسلیم نمی‌شود: «حرف بزن. چه اتفاقی برای هوگو افتاده؟»

کارین لب‌هایش را جمع می‌کند و برقی از مبارزه‌طلبی در چشمانش موج می‌زند.

ژوزفین با نگرانی عمیقی زمزمه کرد: «خیلی مریض است؟»

کارین با عصبانیت پرسید: «مریض؟ چرا؟»

- او دیگر به مدرسه نمی‌آید و…

- این به این معنی نیست که او بیمار است.

- خب، چه مشکلی پیش آمده؟ چه بلایی سرش آمده؟

کارین صاف می‌ایستد و با حالتی که هم مهم و هم مرموز است می‌گوید: «من اجازه ندارم در موردش صحبت کنم. من را از این کار منع کرده‌اند.»

ژوزفین با حرکتی ناگهانی بازوی کارین را رها می‌کند و عقب می‌رود، انگار که همین الان سیلی به صورتش زده باشند: «حق نداری در موردش حرف بزنی؟!»

کارین، دوستش که روبرویش ایستاده، می‌داند هوگو کجاست و چه اتفاقی برایش افتاده، اما نمی‌خواهد بگوید.

- چرا اجازه نداری در موردش حرف بزنی؟

کارین بدون اینکه جوابی بدهد، دوباره شروع به طناب زدن می‌کند.

- چه کسی تو را منع کرده؟

کارین می‌پرد… آن‌قدر سریع که طناب در هوا سوت می‌کشد. لب‌هایش را به هم فشرده و چشمانش را باز کرده؛ می‌پرد و می‌پرد!

زنگ به صدا درمی‌آید و کارین مثل تیر، بدون اینکه منتظر ژوزفین بماند یا حتی نگاهی به او بیندازد، آنجا را ترک می‌کند.

ژوزفین فریاد زد: «باید به من بگویی!»

کارین فریاد می‌زند: «هرگز!»

ژوزفین پیروزمندانه فریاد زد: «این درست نیست. تو دروغ می‌گویی و به همین دلیل فرار می‌کنی!»

کارین از میان دندان‌هایش زمزمه می‌کند: «نباید حرف بزنم، قدغن شده.»

- من حرفت را باور نمی‌کنم.

کارین با حالتی عصبی مکث می‌کند. آه! ژوزفین حرفش را باور نمی‌کند! چطور می‌تواند به چنین توهینی پاسخ دهد؟ او با لحنی آرام و متین می‌گوید: «پدرم تو نیروی انتظامیه، اگر نمی‌دانستی الان بهت می‌گویم. او بود که مرا از حرف زدن منع کرد.»

بحث همین‌جا تمام می‌شود. اما نه برای ژوزفین. او اصرار می‌کند: «مطمئنم که تو را از چیزی منع نکرده. او بیشتر از تو درباره هوگو نمی‌داند.»

کارین نفس عمیقی می‌کشد: «بله! او می‌داند و مادرم هم می‌داند، چون او به تلفن‌های اداره پست جواب می‌دهد، بنابراین از هر اتفاقی که در روستا می‌افتد خبر دارد… یا تقریباً همه چیز. و من هم همین‌طور. به همین دلیل است که باید ساکت بمانم. می‌بینی!»

ژوزفین می‌فهمد که دیگر چیزی نخواهد فهمید. کارین هم دیگر چیزی نمی‌گوید. پریشان و نجواکنان می‌گوید: «این احمقانه‌ست… احمقانه‌ست… احمقانه‌ست!»

زنگ تفریح بعدی، کارین بدون توجه به ژوزفین، با یکی دیگر از دختران کلاس می‌رود. انگار همدیگر را نمی‌شناسند؛ انگار هیچ‌وقت با هم دوست نبوده‌اند!

اصلاً چنین چیزی ممکن است؟ این وحشتناک است! او نه تنها هوگو را از دست داده، بلکه کارین نیز او را طرد کرده است.

نویسنده:
Submitted by admin2 on