قصه «گرگِ احمق و حیله حیوانات» از الکساندر آفاناسیف (برای کودکان 7 تا 12 سال)

زمان انتشار: 1405/07/20 - 10:20

یکی بود، یکی نبود. دهقانی سگی داشت. این سگ از جوانی خانه را نگهبانی کرده بود، اما حالا پیر و بی‌دندان شده بود و دیگر پارس نمی‌کرد. اربابش که از او خسته شده بود، طنابی به گردنش بست، او را به جنگل برد و خواست بالای درخت سپیدار دارش بزند؛ اما دید اشک از چشم‌های سگ پیر جاری است. دلش به رحم آمد، سگ را فقط به درخت بست و خودش برگشت.

سگ پیر تنها ماند و شروع کرد به گریه و زاری. ناگهان گرگِ بزرگی از بوته‌ها بیرون آمد و گفت: «سلام سگِ خال‌خالی! سال‌ها دنبالت بودم. اون زمان که جوان بودی من رو از خانه می‌روندی، حالا افتادی گیر من! می‌خوام بخورمت!»

سگ گفت: «ای گرگِ احمق! تو با این چاقی می‌خوای گوشتِ تلخ و پیرِ من رو بخوری که دندونات بشکنه؟ گوشت من مثل چوبِ پوسیده‌ست! بیا یه کاری کن: برو برام گوشت اسب و گوسفند بیار تا چاق بشم، بعد هر کاری خواستی بکن.»

گرگِ ساده‌لوح قبول کرد! رفت و نصفِ یک مادیان را آورد. دو روز بعد آمد و گفت: «خب، چاق شدی؟»

سگ گفت: «کمتر، اگه یک گوسفندِ چاق برام بیاری گوشتم شیرین‌تر میشه!»

گرگ رفت و یک گوسفند بزرگ از گله کش رفت و برای سگ آورد!

چند روز بعد گرگ آمد. سگ گفت: «هنوز ضعیفم، یک گراز برام بیار تا مثل خوک چاق بشم!» گرگ رفت و یک گراز هم آورد و گفت: «این آخرینه! دو روز دیگه میام می‌خورمت!»

دو روز بعد گرگ برگشت، اما سگ که حسابی جان گرفته و قوی شده بود، روی دو پا ایستاد و چنان افتاد به جان گرگ که گرد و خاک به پا شد و تکه‌های پوست گرگ به هوا رفت! گرگ با تنِ زخمی و نالان فرار کرد و با خودش گفت: «عجب گول خوردم! از این به بعد هر چی گیرم بیاد درجا می‌خورم!»

گرگ به راه افتاد و یک بزِ بزرگ را روی تپه‌ای دید. گفت: «بز! اومدم بخورمت!»

بز گفت: «ای گرگ! چرا دندانت را خسته کنی؟ تو پایین تپه دهانت را باز کن، من با سرعت می‌دووم و مستقیم می‌پرم توی دهانت!»

گرگ پایین تپه دهانش را باز کرد. بز مثل تیر از بالای تپه دوید و با شاخ‌های محکم کوبید وسط پیشانی گرگ! گرگ بیهوش شد. بعد از سه ساعت که به هوش آمد، گیج و منگ با خودش گفت: «یعنی بز رو قورت دادم یا نه؟! اگه خورده بودمش که شکمم پر بود! پس بزِ نامرد گولم زد!»

گرگ به دهکده رفت و خوک و توله‌هایش را دید. گفت: «توله‌هات رو می‌خورم!»

خوک گفت: «ای گرگ، این‌ها تازه به دنیا اومدن و کثیفن. بیا بریم پای آسیاب، اول تعمیدشون بدیم و بشوریمشون بعد بخور!»

گرگ قبول کرد. خوک گرگ را برد زیر پلِ آسیاب و گفت: «تو اون‌جا وایسا تا من بچه‌ها رو توی آب بشورم و پرت کنم سمتت.» گرگ دهانش را باز کرد، اما خوک دریچه سدِ آسیاب را با دندان بالا کشید! سیلابِ آب بیرون زد و گرگ را با خودش برد و داغون کرد!

گرگ با هزار مکافات از آب بیرون آمد. از فرط گرسنگی داشت می‌مرد. به طرف دهکده رفت و مرداری (لاشه حیوان مرده) دید. گفت: «عیبی نداره، از هیچی بهتره!» همین که رفت مردار را بخورد، شکارچی که آن‌جا کمین کرده بود شلیک کرد و مغز گرگِ احمق را پریشان کرد و به زندگی‌اش پایان داد.

نویسنده:
Submitted by admin2 on