انجمن یوزهای شریف

انجمن یوزهای شریف
شناسنامه کتاب
نویسنده: 
حمید اباذری
تصویرگر: 
سیامک فرخجسته
برگردان: 
شیوا حریری
سال نشر: 
۱۳۹۷
نگارنده: 
صفورا زواران حسینی

کتاب «انجمن یوزهای شریف» داستان تلاش چند نوجوان برای حفاظت از آخرین بازمانده‌های یوزپلنگ آسیایی را است. نویسنده اطلاعات علمی درباره یوزپلنگ آسیایی را نیز در لابه‌لای داستان گنجانده است.

در کتاب «انجمن یوزهای شریف» گروهی می‌خواهند جاده‌ای میان منطقه حفاظت شده‌ای که محل زندگی جانوران ارزشمندی مانند یوزپلنگ آسیایی است بسازند. یکی از ماشین‌های کارگاه راه‌سازی با یک یوزپلنگ مادر تصادف می‌کند و برای این‌که به دردسر نیفتند تلاش می‌کنند جانور را سر به نیست کنند. سینا یکی از نوجوانان روستایی که در آن نزدیکی است، به‌طور اتفاقی مکالمه میان دو نفر از مسئولان کارگاه راه‌سازی را می‌شنود و متوجه می‌شود که یک توله هم همراه یوزپلنگ مادر بوده است. مسئولان کارگاه او را تهدید می‌کنند به کسی حرفی نزند. در همان روزها اعضای یک انجمن مردمی به روستا می‌آیند تا با اهالی درباره اهمیت یوزپلنگ آسیایی صحبت کنند و برای دانش‌آموزان مدرسه روستا نیز کلاس آموزشی در این باره برگزار ‌کنند. سینا به همراه دوستانش، فیروز و شریف، گروهی به نام «نینجاهای شریف» دارند. آن‌ها تصمیم می‌گیرند از یوزپلنگ آسیایی حفاظت کنند و برای همین نام انجمن خود را به «انجمن یوزهای شریف» تغییر می‌دهند. البته انگیزه سینا برای حفاظت از یوزها به دست آوردن دل خانم معلمی است که به نظرش شبیه مادرش است. بچه‌ها بالاخره موفق می‌شوند توله یوزپلنگ را پیدا کنند و دست مسئولان کارگاه راه‌سازی را رو کنند. و با پیگیری‌های انجمن مردمی و حمایت مردم، مسیر جایگزینی برای راه روستایی پیدا می‌شود تا دیگر جاده از میان زیستگاه حیات‌وحش نگذرد.

درباره نویسنده و تصویرگر کتاب «انجمن یوزهای شریف»

حمید اباذری اولین کتاب خود برای کودک و نوجوان در سال ۱۳۹۱ منتشر کرده است و کتاب «انجمن یوزهای شریف» یکی از آخرین آثار اوست. نویسنده برای نگارش این کتاب پژوهشی دقیق و کامل انجام داده است.

از سیامک فرخجسته، تصویرگری کتاب «تیستوی سبزانگشتی» برای مخاطبان آشناست. او با مجلات و ناشران نیز برای تصویرسازی و طراحی گرافیک همکاری می‌کند.

 

گزیده ای از کتاب

صدایی از بیرون خانه می‌آمد. سریع بلند شدم و از اتاق آمدم بیرون. در کهنه حیاط را کمی به سختی روی پاشنه‌اش چرخاندم و از لای در نگاه کردم. شریف و فیروز با کسی حرف می‌زدند. فیروز را درست نمی‌دیدم، اما نیش شریف باز بود و می‌خندید. ناگهان مرد برگشت و نیم‌رخش را دیدم. رییس کارگاه بود! در را بستم و دویدم تو. در اتاق را باز کردم. بچه یوز را گرفتم توی بغلم و زیر پنجره قایم شدم. یعنی شریف رفته بود بهش خبر داده بود؟ خیلی احمق بودم که بهش اعتماد کرده بودم. یعنی فیروز هم باهاش همدست بود؟ حالا چرا این‌جا نشسته بودم و به این چیزها فکر می‌کردم؟ سریع پا شدم و کوله را برداشتم. بچه یوز را گذاشتم توی کوله، اما هر کار کردم زیپش بسته نشد. باید عجله می‌کردم. آمدم توی حیاط. نباید اجازه می‌دادم دست آن مرتیکه جنایتکار به من و بچه یوز برسد. کوله را گذاشتم روی پشتم. پایم را رو شیارها و درزهای سنگ‌های دیوار گذاشتم و بالا رفتم، اما وقتی روی لبه دیوار نشستم، رییس کارگاه من را دید و فریاد کشید: وایسا!

راهنما

عضویت در کانال تلگرام