وبلاگ کتابک

وبلاگ کتابک
شعر بهار از مصطفی رحماندوست
خبر خبر خبردار گل آمده به بازار یکی، دو تا، نه، ده تا نه ده، نه صد، چه بسیار به برف و سرما گفته
شعر پرسه‌های شبانه از اسدالله شعبانی
حساس می‌کنم همه مدارهای فضایی ترا به غفلت پرسه می‌کشند می‌خواهم در اکنون تو تست برآرم ما که زمین را به سرگردانی نمی‌خواستيم
شعر خانه ما از شکوه قاسم‌نیا
خانه کوچک ما چه گرم و چه باصفاست به چشم ما بچه‌ها بزرگ مثل دنیاست مامان نازنینم
شعر راه عشق از اسدالله شعبانی
به دوستانم، پراکنده در میهن
شعر باغ از پشت شیشه از اصغر واقدی
از پشت شیشه یک باغ پیداست باغی که سبز است باغی که زیباست باغی که سرخ است باغی که پر گل
شعر مثل توکا از اسدالله شعبانی
سبز، مانند بهار رنگ دستان تو را می‌گویم من، دلم می‌خواهد مثل باران باشم که بیارم خود را قطره
گربه، خروس و موش کوچولو - افسانه‌های ازوپ شماره 40
موش کوچولو که هیچ چیز از دنیا را ندیده بود، نخستین‌بار که خطر کرد، اندوهگین شد. این داستان ماجرایی است که موش کوچولو برای مادرش بازگو کرده است:
شعر زنبور عسل از محمد کاظم مزینانی
باز زنبور عسل صبح زود آمد خرید هر کجای باغ را شادمانه سر کشید گفت: ‌ای گل‌ها سلام
قاطر- افسانه‌های ازوپ شماره 39
قاطر که مدت زیادی استراحت کرده و غذای بسیار خوبی نیز خورده بود، احساس قدرت می‌کرد و سرش را بالا گرفته بود و با غرور می‌خرامید.
قصه قطره قطره جمع گردد، وانگهی دریا شود به روایت کتابک
قصه‌ی آش نذری بی‌بی‌ترنج هنوز آفتاب نزده بود که خروس از توی باغ بنا گذاشت به قوقولی قوقو کردن و یک صبح دیگر توی روستا شروع شد. حالا وقت آن بود که بابا‌رحیم و بی‌بی‌‌ترنج از خواب بیدار شوند؛ حتمی مرغ...
شعر اردک و ماهی از جبار باغچه‌بان
یک ماهی و یک اردک هر دو تو حوض کوچک با هم شنا می‌کردن وقتی که ما را دیدن حیوونیا ترسیدن
خر و ملخ - افسانه‌های ازوپ شماره 38
یک روز خری در چراگاه می‌گشت که چند ملخ را دید. ملخ‌ها با خوش‌حالی روی علف‌ها جیرجیر می‌کردند. خر با تعجب به آواز ملخ‌ها گوش کرد. آواز آن‌ها آن‌قدر شاد بود که خر احساساتی شد و آرزو کرد کاش مانند ملخ‌...
شعر کبوتر ناز من از جبار باغچه‌بان
کبوتر ناز من تنها نشسته دلم براش می‌سوزه پرش شکسته به من نگاه می‌کنه ساکت و خسته
گرگ و بز - افسانه‌های ازوپ شماره 37
گرگ گرسنه به‌دنبال بزی بود که نوک صخره‌ای در حال جست وخیز بود، جایی که پنجه‌ی گرگ به آن نمی‌رسید.
سگ در آخور- افسانه‎های ازوپ شماره 36
سگ در آخوری که پُر از علف‌های خشک بود، خوابش بُرده بود. گله‌ی گاوهای خسته و گرسنه که از مزرعه برگشتند، سگ را بیدار کردند. سگ عصبانی شد و به گاو‌ها اجازه نداد به آخور نزدیک شوند و طوری دندان‌هایش را...
شعر پروانه زرد و گلی از پروین دولت آبادی
زرد و گلی رنگ به رنگ سفید و سیاه از همه رنگ چرخ می‌زند توی هوا پروانه با بال قشنگ
خرس و زنبور - افسانه‌های ازوپ شماره 35
خرسی در جنگل به‌دنبال نشانه‌های روی درخت‌هایی بود که به زمین افتاده بودند، جایی که زنبورها در آن عسل مخفی کرده بودند.
شعر جوجه من از اصغر واقدی
جوجه پرطلایی زرد و سرخ و حنایی پرهات رنگارنگه راه رفتنت قشنگه ای جوجه قشنگم جوجه رنگارنگم
شعر پروانه رنگین از پروین دولت آبادی
پروانه رنگ رنگ زیبا باز آمدی به خانه ما در گوشه پنجره نشستی تا باغ قشنگ را ببینی مهمان قشنگ رنگ رنگم
خرگوش، راسو و گربه - افسانه‌های ازوپ شماره 34
خرگوش که برای خوردن شبدر از لانه‌اش بیرون رفت،  فراموش کرد در را قفل کند. پس راسو به‌آرامی وارد لانه‌ی خرگوش شد.