اسکلیگ و بچه‌ها

زمان انتشار: 1405/03/30 - 19:09

دیوید آلموند با انتشار «اسکلیگ» نه تنها ادبیات نوجوان را دگرگون کرد، بلکه به ژانرِ «رئالیسم جادویی» در انگلیس، جانی تازه بخشید. اسکلیگ داستان پسری به نام مایکل است که همراه خانواده‌اش به خانه‌ای جدید نقل‌مکان می‌کند. خواهر نوزادش به‌شدت بیمار است و در بیمارستان بستری است. در همین فضایِ سرشار از اضطراب و فروپاشیِ خانوادگی، مایکل در یک گاراژِ مخروبه، موجودی نیمه‌انسان-نیمه‌پرنده را می‌یابد.

قدرت این کتاب در «چگونه بیان کردن» آن است. آلموند معجزه را نه در آسمان‌ها، بلکه در گوشه‌ای تاریک، نمور و پر از عنکبوتِ یک گاراژِ قدیمیِ شمال انگلستان پیدا می‌کند. این کتاب، دعوتی است به دیدنِ آنچه «واقعیتِ محض» سعی در پنهان کردنش دارد.

داستان با یک «فقدانِ امنیت» آغاز می‌شود. مایکلِ دوازده‌ساله که در آستانه‌ی نوجوانی است، با تغییراتِ هراس‌آوری روبه‌روست. خانه‌ی جدید بویِ پوسیدگی می‌دهد، والدینش درگیرِ غمِ نوزادی هستند که ممکن است بمیرد و مدرسه‌اش دیگر جایی برای آرامش نیست.

مایکل نماینده‌ی کودکی است که دارد «جهانِ امنِ کودکی» را پشت سر می‌گذارد. بیماری خواهرش، ضرب‌آهنگِ داستان است. در روان‌شناسی، این بیماری نمادِ «شکنندگیِ زندگی» است. مایکل در پیِ معنایی می‌گردد تا با این حجم از دردِ والدینش و ترس از مرگِ خواهرش کنار بیاید. یافتنِ اسکلیگ، پاسخی به این اضطراب نیست؛ بلکه یک «دعوت به مواجهه» است. او می‌آموزد که زندگی فقط آن چیزی نیست که در بیمارستان با دستگاه‌های پزشکی اندازه می‌گیرند، زندگی می‌تواند چیزی بسیار عجیب‌تر و بزرگ‌تر باشد.

اگر مایکل «چشمِ» ما در داستان است، مینا «صدایِ» آن است. مینا، دختر همسایه که در خانه درس می‌خواند یکی از درخشان‌ترین شخصیت‌های ادبیات نوجوان است. او نه به مدرسه می‌رود، نه به ساعتِ دیواری اهمیت می‌دهد و نه به قواعدِ اجتماعی. او به طبیعت، شعرِ ویلیام بلیک و دیدنِ جزئیاتِ جهان علاقه دارد.


خرید آثار دیوید آلموند


مینا در داستان، نقشِ «کاتالیزورِ فکری» را دارد. او به مایکل می‌آموزد که جهان را طور دیگری ببیند. وقتی مایکل به دنبال «پزشکی» و «منطق» برای نجاتِ خواهرش است، مینا به دنبالِ «اتصالِ معنوی» است. رابطه‌ی آن‌ها، هسته‌ی عاطفیِ داستان است؛ عشقی افلاطونی که از راه کشفِ حقیقتِ وجودیِ اسکلیگ شکل می‌گیرد. بدونِ مینا، مایکل هرگز نمی‌توانست «غیرممکن» را باور کند. او به مایکل یاد می‌دهد که «دانستن» فقط خواندنِ کتاب‌های درسی نیست، «دانستن» یعنی گوش سپردن به صدایِ پرندگان و حس کردنِ ضربانِ حیات.

اسکلیگ چیست؟ فرشته؟ پرنده؟ انسانِ بیمار؟ آلموند هوشمندانه از تعریف کردنِ قطعیِ اسکلیگ سر باز می‌زند. او در گاراژ مچاله شده، با آرتروزِ شدید و میلِ شدید به خوردنِ حشرات و موش. او هیچ شباهتی به فرشته‌های نقاشی‌شده در کلیساها ندارد. این «زمینی بودنِ» اسکلیگ، نقطه قوتِ نگاهِ آلموند است. او می‌گوید امرِ قدسی درخشان و بی‌نقص نیست. گاهی امرِ قدسی می‌تواند کثیف، پیر، خسته و در حالِ مرگ باشد. اسکلیگ نمادِ «تکاملِ ناقص» است. او موجودی است که بینِ جهانِ حیوانات و انسان‌ها گیر کرده است.

در تحلیلِ روان‌شناختی، اسکلیگ را می‌توان بازتابِ «سایه‌ی» وجودِ مایکل یا حتی بازتابِ «حقیقتِ عریانِ زندگی» دانست. او ناتوان است اما منبعِ قدرت است. او به مایکل یاد می‌دهد که ضعف، بخشی از قدرت است. اسکلیگ یک «اسطوره» است که در دنیای مدرن تبعید شده و تنها کسی او را می‌بیند که می‌تواند فراتر از قفسِ واقعیت را ببیند.

یکی از جذاب‌ترین لایه‌های اسکلیگ، نقدِ آلموند به «پزشکیِ محض» است. در داستان، پزشکانِ بیمارستان نهایتِ تلاش‌شان را می‌کنند تا نوزاد را نجات دهند. اما آن‌ها فقط با «بدن» سر و کار دارند. اما مایکل و مینا در گاراژ، با «روح» و «حیاتِ ناشناخته» سر و کار دارند.

آلموند نمی‌گوید علم بد است، او می‌گوید علم «کافی نیست». این تقابل، در صحنه‌هایی که اسکلیگ برای نجاتِ نوزاد مداخله می‌کند، به اوج می‌رسد. آیا نوزاد با جراحی نجات یافت یا با لمسِ اسکلیگ؟ آلموند اجازه می‌دهد هر دو احتمال باقی بماند. این تعلیق، پیامی فلسفی دارد. در جهانِ ما، همیشه فضایی برای «شگفتی» وجود دارد، حتی در عصرِ تکنولوژی. او به مخاطب هشدار می‌دهد که اسیرِ «عقلانیتِ خشک» نشوند.

مراجعه‌ی مداومِ مینا به اشعارِ ویلیام بلیک کلیدِ فهمِ کتاب است. بلیک، شاعرِ رویاپرداز، معتقد بود که «جهانِ خیال، جهانِ واقعی است». او به قدرتِ تخیل برای دیدنِ فراتر از محدودیت‌های حواسِ پنج‌گانه باور داشت. ایده‌ی «تکامل» در کتاب، یک نقشِ استعاری دارد. واژه‌های آلموند درباره‌ی این که «همه چیز در حالِ تغییر و شدن است» به این نکته اشاره دارد که هیچ‌چیز در جهان ثابت نیست. اسکلیگ، نمادِ یک گونه‌ی در حالِ تغییر است. این کتاب به ما می‌گوید که انسان، موجودی ایستا نیست، ما در حالِ «شدن» هستیم، مدام در حالِ گذار از تاریکی به نور.

آلموند در «اسکلیگ» از سبکِ «مینیمالیسم شاعرانه» استفاده می‌کند. جمله‌های کوتاه، حسِ سرما، بویِ کهنگی و فضایِ نمورِ گاراژ، همگی دست‌به‌دست هم می‌دهند تا خواننده «اتمسفر» داستان را با تمامِ وجود حس کند.

مکان (گاراژ) اسکلیگ،یک «فضایِ گذار» است. جایی که نه خانه است و نه خیابان. جایی که مرزها شکسته می‌شوند. اسکلیگ در این فضایِ میانی زندگی می‌کند چون او متعلق به هیچ‌کدام از جهان‌هایِ «انسان‌هایِ منطقی» نیست. آلموند با مهارت، این مکانِ کثیف و فراموش‌شده را به مقدس‌ترین جایِ داستان تبدیل می‌کند.

پایانِ کتاب، نه یک پایانِ مطلق، بلکه یک «آغازِ باز» است. اسکلیگ می‌رود، اما اثرِ او باقی می‌ماند. نوزاد زنده می‌ماند، اما آیا به خاطرِ پزشکی بود یا اسکلیگ؟ آلموند پاسخ نمی‌دهد. او می‌داند که اگر پاسخ دهد، جادو را می‌کشد. قدرتِ اسکلیگ در همین «ندانستن» است. ما یاد می‌گیریم با وجودِ تمامِ رنج‌ها و ناشناخته‌ها، زندگی کنیم. مایکل دیگر آن پسری نیست که در ابتدایِ داستان بود. او حالا «راز» را می‌شناسد. او فهمیده است که در پسِ تمامِ دیوارهایِ آجری و سقف‌هایِ بتنی، همیشه چیزی در حالِ پرواز است.

«اسکلیگ» فراتر از یک داستان، مانیفستی است برای ارزشِ دوستی، اعتبار تخیل، تکریم زندگی. دوستیِ مایکل و مینا، الگویی از ارتباطِ انسانیِ اصیل است که بر پایه‌ی کنجکاوی و اشتراکِ معنا شکل گرفته. تخیل، پناهگاهِ مایکل در برابرِ درد است. آلموند به ما یادآوری می‌کند که زندگی، در هر شکل و شمایلی حتی در کالبدِ نوزادی نارس یا موجودی فرتوت، مقدس است.

در کتابک بخوانید: معرفی کتاب چشم بهشتی از دیوید آلموند

اسکلیگ بازگشتِ «افسون» به زندگیِ روزمره است. آلموند به ما نشان می‌دهد که حتی وقتی همه‌چیز در حالِ فروپاشی است، کافی است نگاه‌مان را کمی تغییر دهیم تا بال‌هایِ معجزه را در تاریک‌ترین گوشه‌ها ببینیم.

اگر به ادبیاتِ کلاسیک و متونِ دینی نگاه کنیم، «فرشته» موجودی است که از «نور» ساخته شده. موجودی است با هویتی اثیری، بی‌نقص و دور از رنج. فرشته‌ها موجوداتِ «ساکن» در کمال هستند. دیوید آلموند با خلقِ اسکلیگ، این کهن‌الگو را به شکلی رادیکال «واسازی» می‌کند. اسکلیگ یک فرشته‌ی «سقوط‌کرده» نیست، به آن معنا که علیه خدا شوریده باشد، بلکه او فرشته‌ای است که در «زمینی بودن» گیر افتاده است. او آرتروز دارد، لباس‌هایش کثیف است، و به دنبالِ غذاهایِ چیپ و بی‌ارزش از رستورانِ چینی است. برخلافِ فرشته‌های ریلکه که در اشعارِ او، «هر فرشته‌ای ترسناک است» و نمادِ تعالیِ مطلق‌اند، اسکلیگ نمادِ «تعالیِ فرسوده» است. آلموند با این انتخاب، پارادایمِ ذهنیِ مخاطب را تغییر می‌دهد. او به ما می‌گوید امرِ قدسی در «آسمان‌های درخشان» نیست، بلکه در «درد و نقصِ بدن» نهفته است. این اسکلیگ، پیوندی میانِ انسانِ رنج‌دیده و موجودِ متعالی است؛ یک «واسطه‌ی زخمی».

آلموند از تکنیکِ «محدودیتِ شناختیِ راوی» به شکلی استادانه استفاده می‌کند. مایکل، راویِ داستان، یک پسرِ ۱۲ساله است که در بحران است. او از تمامِ حقیقت آگاه نیست. خواننده هیچ‌گاه نمی‌فهمد اسکلیگ چیست. آیا او یک فرشته است؟ یک جهشِ ژنتیکی؟ یا یک توهمِ ناشی از سوگِ مایکل؟ آلموند آگاهانه از ارائه‌ی پاسخ پرهیز می‌کند. اگر او می‌گفت «اسکلیگ یک فرشته است»، داستان به یک قصه‌ی پریانِ معمولی تبدیل می‌شد. اگر می‌گفت «او یک توهم است»، به یک داستانِ روان‌شناختیِ خشک بدل می‌گشت. قدرتِ روایتِ آلموند در این است که هر دو احتمال را زنده نگه می‌دارد. این تکنیک، مخاطب را در جایگاهِ «جستجوگرِ معنا» قرار می‌دهد. ما مثلِ مایکل، در شکافِ میانِ «واقعیتِ پزشکیِ بیمارستان» و «واقعیتِ جادوییِ گاراژ» معلق می‌مانیم. این ابهام، بزرگترینِ دستاوردِ تکنیکیِ آلموند در این رمان است، او به خواننده اجازه می‌دهد خودش «باور» را خلق کند.

یکی از ستون‌های اصلیِ آثارِ دیوید آلموند، «بدن» است. بدن در آثارِ او، نه یک ظرفِ ساده برای روح، بلکه «محلِ اصلیِ وقوعِ رخداد» است. در «اسکلیگ»، اسکلیگ درد می‌کشد، بال‌هایش می‌خارند، و استخوان‌هایش خشک شده‌اند. این تأکید بر «دردِ فیزیکی»، او را واقعی می‌کند. در کتاب «بابای پرنده‌ی من» از آلموند، بال‌ها یک «ساختارِ بیرونی و تصنعی» هستند که پدر می‌پوشد تا به «آرزویِ رهایی» برسد. بدن در آنجا «سوژه» است که می‌خواهد خودش را به شکلِ پرنده دربیاورد. در اسکلیگ، بال‌ها بخشی از «بیولوژیِ» خودِ موجود هستند و بدنِ او در حالِ زوال است. این «زوالِ فیزیکی» نشان می‌دهد که در فلسفه‌ی آلموند، روح بدونِ بدنِ رنج‌کشیده، ناقص است.

در کتابک بخوانید: فعالیت‌هایی با کتاب «چشم بهشتی» نوشته دیوید آلموند

قلبِ بیمارِ نوزاد در داستان، آینه‌ای است برای بدنِ در حالِ زوالِ اسکلیگ. آلموند با پیوند دادنِ سلامتِ نوزاد به حضورِ اسکلیگ، این پیام را می‌رساند که حیات، فرآیندی است که در آن بدن‌ها به هم گره می‌خورند. رنجِ نوزاد، رنجِ اسکلیگ و رنجِ مایکل، همگی در یک فضایِ بدنی به هم می‌پیوندند.

اگر اسکلیگ را در کنارِ کارهای دیگرِ آلموند بگذاریم، متوجه می‌شویم که نقشه‌ی «انسانِ مدرنِ گمشده» را شکل می‌دهد. انسانِ مدرن در خانه‌هایی جدید، غریبه، زندگی می‌کند مانند مایکل. انسانِ مدرن با بیماری و نقصِ بدنِ خود، مانند خواهرِ نوزاد و اسکلیگ، درگیر است. تنها راهِ نجات، نگریستن به «گاراژهایِ فراموش‌شده‌ی روح» و پذیرشِ حضورِ چیزی است که نه به تمامی علمی است و نه به تمامی مذهبی.

دیوید آلموند با «اسکلیگ و بچه‌ها»، مرزهایِ ادبیاتِ نوجوان را به «ادبیاتِ فلسفی» گسترش داد. او به ما نشان داد که فرشته‌ها نه در آسمان‌ها، که در لابلایِ دردهایِ مفاصلِ یک موجودِ پیر در گاراژی نمور زندگی می‌کنند و برای دیدن‌شان، کافی است کمی از «عقلِ سلیم» فاصله بگیریم و به «شهود» تکیه کنیم

دیوید آلموند نویسنده‌ی «مرزها»ست. او نه در دنیایِ به تمامی واقعی می‌نویسد و نه در دنیایِ به تمامی فانتزی. آثارِ او در «منطقه‌ی خاکستری» اتفاق می‌افتند، جایی که اندوهِ عمیق با شگفتیِ کودکانه گره می‌خورد. در نگاهِ آلموند، مرگِ یکی از والدین یا نزدیکان، پایانِ زندگی نیست، بلکه «نقطه‌ی آغازِ جستجو» است. در کتاب«بابای پرنده من» سوگِ پدر به پرواز تبدیل می‌شود. در «اسکلیگ»، بیماریِ نوزاد، خانواده را به سمتِ کشفِ امرِ قدسی سوق می‌دهد. در کتاب «رنگ خورشید»، مرگِ پدر، دیوی را با حقیقتِ حضورِ غایبِ او روبه‌رو می‌کند. برای آلموند، بدن همیشه در حالِ تغییر و گاهی در حالِ زوال است. او از «جسمانیت» برای بیانِ مفاهیمِ انتزاعی استفاده می‌کند، بال‌های پدر، بدنِ فرتوتِ اسکلیگ، بدنِ مصنوعیِ پسر در کتاب «پسر کاملا جدید».

آلموند به خواننده اجازه نمی‌دهد به سادگی بینِ «واقعیت» و «خیال» خط بکشد. او می‌پرسد اگر چیزی به اندازه‌ی کافی عمیق حس شود، آیا واقعیت دارد؟ بلوغ در کتاب‌های او با «دانستن» یا «بزرگ شدن» به دست نمی‌آید، بلکه با «دیدنِ چیزهایی که دیگران نمی‌بینند» مانند اسکلیگ یا حقیقتِ پشتِ رفتارهای پدر، حاصل می‌شود. او به مخاطبِ نوجوان (و بزرگسال) یاد می‌دهد که شک کردن حق است. نپذیرید که جهان فقط همان چیزی است که در اخبار یا کتاب‌های درسی می‌بینید. درد، مقدس است. رنجی که از دست دادنِ یک عزیز می‌کشید، همان‌قدر که ویرانگر است، می‌تواند خلاقانه و انسان‌ساز باشد. ما به هم متصل هستیم. هیچ‌کس جزیره نیست. همان‌طور که مایکل به اسکلیگ کمک می‌کند و اسکلیگ به نوزاد، ما هم در پیوندهایمان با دیگران، حتی با موجوداتِ عجیب یا غریبه‌ها، معنا می‌یابیم.

گزیده‌هایی از کتاب

مینا آستین‌های کت را روی دست‌هایش سر داد. بلافاصله کت را از تنش درآورد. هر دوی ما آنچه را احتمال می‌دادیم، دیدیم. بال‌هایش را دیدیم که از شکاف پیراهنش بیرون زده بود. وقتی بال‌ها از فشار کت رها شدند، آرام آرام از هم باز شدند. در هم رفته و ناموزون بودند، پوشیده از پرهای خمیذه و شکسته. وقتی باز می‌شدند می‌لرزیدند و تیلیک تیلیک صدا می‌دادند.

قالب کتاب
نگارنده معرفی کتاب
Submitted by editor74 on