خلاصه داستان:
پسری از تنهایی و تاریکی میترسد. او همیشه نگران است که گرگ سراغش بیاید. مادرش همیشه به او میگوید که گرگ به شهر و آپارتمان نمیآید و در جنگل است. اما این حرف پسر را راضی نمیکند. روزی مادر به او سیبزمینی سرخ کرده میدهد و از پسر میخواهد اگر گرگ به او هم سیبزمینی بدهد. پسر به اتاقش میرود و مشغول خوردن سیبزمینی میشود که صدایی از کمد لباس میآید که میگوید گرسنهاش است. گرگ بین لباسهاست و از پسر میخواهد که از او نترسد و فقط بهش سیبزمینی بدهد. پسر و گرگ با هم سیبزمینیخورند، بازی میکنند، نقاشی میکشند و گرگ برای پسر قصه میگوید و پسر در آرامش به خواب میرود.