پیش از مطالعه این بخش، بخوانید:
بخش نخست: بازنمایی جنگ در ادبیات کودک و نوجوان- بخش اول: من مانند دشمنام نیستم!
در این برگه، آخرین نوشتههای منتشرشده در پایگاه «کتابک؛ پنجرهای به جهان خواندن» به ترتیب تاریخ انتشار در دسترس شما قرار گرفتهاند. این نوشتهها شامل تازهترین مطالب در حوزهی ادبیات کودک، معرفی کتابهای جدید، مقالههای تخصصی دربارهی ترویج خواندن، تجربههای موفق کتابخوانی، گفتوگو با نویسندگان و کتابداران، گزارشهای رویدادها، و ایدههایی نو برای خانوادهها و مربیان است.
شما میتوانید از این بخش بهعنوان درگاه ورود به تازهترین محتوای کتابک بهره ببرید، با آخرین تحولات در دنیای ترویج خواندن آشنا شوید و در جریان برنامهها و پیشنهادهای نو در این زمینه قرار بگیرید. همچنین با جستوجو یا فیلتر کردن مطالب بر اساس موضوع، گروه سنی، یا نوع محتوا، دقیقاً به آنچه نیاز دارید دست پیدا کنید.
پیش از مطالعه این بخش، بخوانید:
بخش نخست: بازنمایی جنگ در ادبیات کودک و نوجوان- بخش اول: من مانند دشمنام نیستم!
در کوچههای تنگ و باریک شهری بزرگ، مردم هنگام غروب خورشید — درست زمانی که آخرین پرتوهای آفتاب، رنگی طلایی به دودکشها میبخشید — صدای عجیبی شبیه به زنگ یک کلیسا میشنیدند. این صدا تنها یک لحظه دوام داشت؛ چرا که زود در میان هیاهوی مداوم رفتوآمد و همهمهٔ مردم شهر گم میشد. مردم میگفتند: «صدای ناقوس غروب میآید، خورشید دارد غروب میکند!»
داستان کوتاه «بر لب پنجره خانه سالمندان» اثر هانس کریستین اندرسن، روایتی لایهلایه از پیوندِ میان حال و گذشته، شادی و رنج، و پایداریِ حیات است. اندرسن در این اثر با چیرهدستی، پنجرهٔ یک خانه سالمندان را به مرزی میان جهانِ درون (خاطرات و زوال) و جهانِ بیرون (کودکی و طراوت) تبدیل میکند و خواننده را به تأملی عمیق درباره ماهیت هستی فرامیخواند.
روایت با سه لایهٔ زمانی بر روی خاکریزِ کوپنهاگ شکل میگیرد که هرکدام بخشی از حقیقتِ زیستن را آشکار میکنند:
انگار ژوزفین اصلاً نمیدانست یک معلم مدرسهٔ واقعی چه شکلی است! او مدتها بود که روی این موضوع دقیق شده بود و تمرکز میکرد... از همان زمانی که سال گذشته آن عکس را در مجلهٔ مصورِ مندی دید. هر هفته، مجلهای تازه برای مندی میرسید.
«هرگاه کودکی پاکنهاد از دنیا میرود، فرشتهای از جانب خداوند به زمین میآید، کودک را در آغوش میکشد، بالهای سپید و بزرگش را میگشاید و او را بر فراز تمام مکانهایی که در زمانِ حیاتش دوست میداشت به پرواز درمیآورد. سپس دستهای بزرگ از گلها میچیند و با خود به پیشگاه پروردگار میبرد تا در بهشت، شادابتر و درخشانتر از روی زمین بشکفند. پروردگار گلها را بر سینه میفشارد، اما بر گلی که بیش از همه خرسندش ساخته بوسه میزند؛ آنگاه به آن گل آوایی بخشیده میشود تا بتواند به سرودِ همسراییِ بهشتیان بپیوندد.»
«آنلیزبت» زن جوان و زیبایی بود با چهرهای گلگون و شفاف، دندانهای سپید و درخشان و چشمانی زلال و مهربان. گامهایش در رقص، سبک و بیپروا بود، اما دل و ذهنش از آن هم بیپرواتر و سبکسرتر. او پسری داشت که اصلاً زیبا نبود؛ از این رو کودک را سپردند به زنِ یک کارگر روستایی تا دایگیاش کند، و خودِ مادر روانهٔ قصرِ ارباب شد. آنلیزبت در تالارهای باشکوهی مینشست که با پارچههای ابریشم و مخمل آراسته شده بود؛ نمیگذاشتند نسیمی بر او بوزد و کسی حق نداشت با او تند سخن بگوید، چرا که او دایهٔ فرزندِ ارباب بود.
در نزدیکی خاکریزِ سرسبزی که کوپنهاگ را در بر گرفته، خانهٔ سرخرنگِ بزرگی ایستاده است. گلدانهای حنا و گلهای دیگر از ردیفِ درازِ پنجرهها به ما سلام میگویند؛ هرچند درون خانه، فقر و تنگدستی هویداست و ساکنانش همگی پیر و نیازمندند. این بنا، خانهٔ سالمندان وارتون است.
نگاهی به داستان «بر لب پنجره خانه سالمندان» اثر هانس کریستین آندرسن
اولین روز مدرسه است و دروازههای آن گشوده میشود. مامان و ژوزفین شانه به شانهٔ هم به سوی مدرسه گام برمیدارند. هوا بینهایت درخشان و زیباست؛ خورشید پرفروغ میدرخشد، حشرات در گوشهوکنار وزوز میکنند و نسیمی ملایم میوزد.
ژوزفین روبانی زرقوبرقدار به موهایش بسته و کفشهای نو و درخشانی به پا کرده است. ناگهان باد کمی شدت میگیرد و گردوغبار خاکی را از زمین بلند میکند. ژوزفین تا جایی که میتواند خود را عقب میکشد تا گردوغبار بر لباسهایش ننشیند و فوراً دستش را به سمت موهایش میبرد تا مطمئن شود روبان آراستهاش سر جایش محکم است.
بخش نخست این مقاله را در کتابک بخوانید: بازنمایی جنگ در ادبیات کودک و نوجوان- بخش اول: من مانند دشمنام نیستم!
تقویم کودکان آلمان ۲۰۲۷ منتشر شده است و شعری از کتاب «شالگردنی با رنگهای تابستانی» سروده صفورا نیری با تصویرگری سلیمه باباخان برای ماه آوریل این تقویم انتخاب شده است. «شالگردنی با رنگهای تابستانی» در سال ۱۴۰۲ از سوی مؤسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان (کتابتاک) منتشر شده است.
مقدمه
مایکل روزن (Michael Rosen)، شاعر، نویسنده و استاد برجسته ادبیات، یکی از نمادهای زنده فرهنگ بریتانیا و محبوبترین چهرههای ادبیات کودک جهان است. او در گفتگو با نشریه لندنیها (Londonist)، با همان لحن صمیمی، آمیخته به طنز و ریتمیکِ همیشگیاش، درباره پیوند عمیق خود با شهر لندن، یادگیری زبان از دل خیابانها، ماجرای الهامبخش شعر معروفی چون «کیک شکلاتی» و تجربه معجزهآسای زیستن پس از بیماری سخت خود گفتگو کرده است. در ادامه، این مصاحبه خواندنی را با ساختاری منظم و دستهبندیشده میخوانید.