داستان «ناقوس» اثر هانس کریستیان آندرسن (برای کودکان 7 تا 12 سال و نوجوانان)

زمان انتشار: 1405/05/29 - 12:34

در کوچه‌های تنگ و باریک شهری بزرگ، مردم هنگام غروب خورشید — درست زمانی که آخرین پرتوهای آفتاب، رنگی طلایی به دودکش‌ها می‌بخشید — صدای عجیبی شبیه به زنگ یک کلیسا می‌شنیدند. این صدا تنها یک لحظه دوام داشت؛ چرا که زود در میان هیاهوی مداوم رفت‌وآمد و همهمهٔ مردم شهر گم می‌شد. مردم می‌گفتند: «صدای ناقوس غروب می‌آید، خورشید دارد غروب می‌کند!»

تحلیل و بررسی داستان «ناقوس» از هانس کریستین آندرسن

کسانی که بیرون از شهر قدم می‌زدند — جایی که خانه‌ها خلوت‌تر بود و میان باغ‌ها و مزرعه‌های کوچک قرار داشت — آسمان غروب را بهتر می‌دیدند و صدای ناقوس را بس شفاف‌تر می‌شنیدند. به نظر می‌رسید صدا از کلیسایی در دل جنگلی آرام و معطر می‌آید، و مردم با حس و حالی معنوی به آن سو چشم می‌دوختند.

مدت‌ها گذشت. روزی مردم به یکدیگر گفتند: «راستی، یعنی کلیسایی آن بیرون در دل جنگل هست؟ این ناقوس چه صدای عجیب و شیرینی دارد! چطور است برویم و ببینیم علت این صدا چیست؟»

ثروتمندان با کالسکه رفتند و فقرا پیاده؛ اما راه به نظرشان بی‌نهایت طولانی آمد. وقتی به چند درخت بید در حاشیهٔ جنگل رسیدند، همان‌جا نشستند، به شاخه‌های بزرگ درختان خیره شدند و خیال کردند دیگر واقعاً وارد جنگل شده‌اند! شیرینی‌پزی از شهر آمد و در آن‌جا بساطی به پا کرد؛ سپس شیرینی‌پز دیگری آمد و ناقوسی بر بالای بساطش آویخت — ناقوسی پوشیده از قیر تا از باران در امان بماند، اما زبانه‌اش کم بود!

وقتی مردم به خانه برگشتند، می‌گفتند گردش بسیار شاعرانه‌ای بوده، و این در زبان آن‌ها یعنی چیزی بیش از صرفاً چای خوردن! سه نفر ادعا کردند که تا انتهای جنگل پیش رفته‌اند؛ آن‌ها می‌گفتند صدا را مدام می‌شنیده‌اند، اما از آن‌جا به نظر می‌رسیده که صدا از سمت شهر می‌آید! یکی از آن‌ها دربارهٔ ناقوس شعری سرود و گفت صدایش شبیه صدای مادری است که با کودک باهوش و محبوبش سخن می‌گوید؛ هیچ نغمه‌ای شیرین‌تر از صدای این ناقوس نبود.

پادشاه آن سرزمین این خبر را شنید و اعلام کرد هر کس منشأ واقعی این صدا را پیدا کند، حتی اگر اصلاً ناقوسی در کار نباشد، لقب «ناقوس‌زن جهان» را دریافت خواهد کرد.

حالا دیگر افراد زیادی به امید دست یافتن به این مقام عالی راهی جنگل شدند؛ اما تنها یک نفر با نوعی توضیح بازگشت. هیچ‌کدامشان به اندازهٔ کافی پیش نرفته بودند، او هم همین‌طور؛ با این حال مدعی شد که صدای ناقوس از جغد بزرگی در میان درختی توخالی می‌آید! جغد دانایی که مدام سرش را به درخت می‌کوبید، اما او دقیقاً نمی‌توانست بگوید صدای تق‌تق، از سرِ جغد است یا از تنهٔ توخالی درخت!

او به عنوان «ناقوس‌زن جهان» منصوب شد و هر سال رسالهٔ کوتاهی دربارهٔ آن جغد می‌نوشت؛ اما مردم با خواندن این رساله‌ها ذره‌ای داناتر از قبل نمی‌شدند.

روز تثبیت ایمان (روز ورود به دنیای بزرگسالی) فرا رسیده بود. کشیش موعظهٔ زیبا و تأثیرگذاری ایراد کرده بود و نوجوانان بسیار تحت تأثیر قرار گرفته بودند. روز بسیار مهمی برایشان بود؛ آن‌ها ناگهان از کودکانی ساده به بزرگسالانی بالغ بدل می‌شدند؛ روح کودکانه می‌بایست پر می‌کشید و به وجودی عاقل‌تر تبدیل می‌شد.

آفتاب به زیبایی می‌درخشید و صدای ناقوس بزرگ و ناشناخته واضح‌تر از همیشه به گوش می‌رسید. همهٔ نوجوانان دلشان می‌خواست به دنبال صدا بروند، به جز سه نفر:

اولی دختری بود که می‌خواست به خانه برود و لباس باله‌اش را پرو کند؛ چرا که تنها به خاطر همین لباس و پیراهن جشن اجازه یافته بود در مراسم تثبیت ایمان شرکت کند. دومی پسر فقیری بود که کت و چکمه‌ای از پسر صاحب‌خانه‌اش قرض کرده بود و باید در ساعتی مشخص آن‌ها را پس می‌داد. سومی گفت هیچ‌گاه بدون پدر و مادرش به جاهای ناشناخته نمی‌رود؛ او همیشه بچه‌ای بهانه‌گیر و خوب بوده و می‌خواسته بعد از تثبیت ایمان هم همان‌طور بماند. دیگران نباید او را مسخره می‌کردند، اما با این حال مسخره‌اش کردند!

این سه نفر نرفتند، اما بقیه براه افتادند. آفتاب می‌درخشید، پرندگان می‌خواندند و نوجوانان نیز دست در دست هم سرود می‌خواندند؛ چرا که هنوز مقامی در جامعه نداشتند و در برابر خدا همه برابر بودند.

اما دو نفر از کوچک‌ترین‌ها زود خسته شدند و به شهر برگشتند؛ دو دختربچه هم نشستند و مشغول بافتن گل‌سرسبد شدند، پس آن‌ها هم ادامه ندادند. وقتی بقیه به درختان بید و بساط شیرینی‌پز رسیدند، گفتند: «خب، ما دیگر به مقصد رسیدیم! این ناقوس در واقعیت وجود ندارد فقط زاییدهٔ خیال مردم است!»

در همین لحظه، ناگهان صدای ناقوس چنان زیبا و باشکوه از دل جنگل طنین‌انداز شد که چهار یا پنج نفر تصمیم گرفتند باز هم پیش‌تر بروند. جنگل بسیار انبوه بود و پیش رفتن دشوار؛ زنبق‌ها و شقایق‌های وحشی بسیار بلند شده بودند و پیچک‌ها و بوته‌های تمشک مانند تورهایی از درختی به درخت دیگر آویخته بودند. بلبل‌ها می‌خواندند و پرتوهای آفتاب می‌رقصیدند. همه چیز فوق‌العاده زیبا بود! اما راه برای دختران مناسب نبود، چون لباس‌هایشان پاره می‌شد. صخره‌های بزرگِ پوشیده از گلسنگ‌های رنگارنگ همه‌جا به چشم می‌خورد و آب زلال چشمه‌ها با صدایی دلنشین جاری بود.

یکی از نوجوانان گفت: «گمان نکنم این صدای ناقوس باشد!» سپس روی زمین دراز کشید و گوش سپرد: «باید بفهمم چیست!» او همان‌جا ماند و گذاشت دیگران بروند.

آن‌ها به کلبه‌ای رسیدند که از پوست و شاخهٔ درختان ساخته شده بود؛ درخت سیبِ جنگلیِ بزرگی شاخه‌هایش را روی سقف گشوده بود، گویی می‌خواست تمام میوه‌هایش را روی سقفی که گل‌های رز بر آن شکوفه داده بودند ببارد. بر بالای کلبه، ناقوس کوچکی آویخته بود. آیا این همان صدایی بود که شنیده بودند؟

همه هم‌عقیده بودند که همین است، به جز یک نفر! او گفت این ناقوس کوچک‌تر و ظریف‌تر از آن است که از چنین فاصله‌ای شنیده شود، و صدایش با آن صدایی که دل آدمیان را می‌لرزاند کاملاً متفاوت است. آن کسی که این را گفت، شاهزاده بود؛ به همین دلیل دیگران گفتند شاهزادگان همیشه می‌خواهند خود را باهوش‌تر از بقیه نشان دهند!

پس او را تنها گذاشتند و رفتند. همین‌طور که شاهزاده به راه خود ادامه می‌داد، سکوت و تنهایی جنگل حس احترام و خضوعی معنوی در دلش پدید می‌آورد. او هنوز صدای ناقوس کوچک کلبه را می‌شنید و گاهی که باد می‌وزید، صدای همهمهٔ بساط شیرینی‌پزی و چای خوردن دیگران به گوشش می‌رسید. اما صدای عمیق و طنین‌اندازِ آن ناقوس اصلی بسیار قوی‌تر بود؛ کم‌کم به نظرش رسید که گویی ارگی بزرگ، آن صدا را همراهی می‌کند — صدا از سمت چپ می‌آمد، از سمت دل و قلب.

ناگهان شاخ و برگ بوته‌ها بر هم خورد و پسربچه‌ای با کفش‌های چوبی و کتی کوتاه در برابر شاهزاده ایستاد؛ آستین‌های کت آن‌قدر کوتاه بود که به مچ دستش نمی‌رسید. آن‌ها یکدیگر را می‌شناختند؛ او همان پسر فقیری بود که به خاطر پس دادن کت و چکمه نتوانسته بود با بقیه بیاید. اما او کارش را انجام داده بود و دوباره با همان کفش‌های چوبی و لباس‌های کهنه‌اش راه افتاده بود، چرا که صدای ناقوس چنان وسوسه‌انگیز بود که احساس می‌کرد باید برود.

شاهزاده گفت: «می‌توانیم با هم برویم.» اما پسرک فقیر با کفش‌های چوبی‌اش شرمسار شد؛ آستین‌های کوتاه کتش را پایین کشید و گفت می‌ترسد نتواند به سرعت او راه برود؛ بعلاوه معتقد بود ناقوس را باید در سمت راست جست‌وجو کرد، چرا که تمام عظمت و شکوه در آن سو است. شاهزاده گفت: «پس ما به هم نخواهیم رسید.» و برای پسرک سری تکان داد.

پسر فقیر به عمیق‌ترین بخش جنگل رفت؛ جایی که خارها لباس‌های کهنه‌اش را دریدند و دست و پا و صورتش را زخمی و خونین کردند. شاهزاده نیز چند خراش عمیق برداشت، اما آفتاب بر مسیر او می‌تابید. ما اکنون راه شاهزاده را دنبال می‌کنیم، زیرا او جوانی مصمم بود. شاهزاده با خود گفت: «من این ناقوس را خواهم یافت، حتی اگر مجبور باشم تا انتهای جهان بروم!»

میمون‌های زشت بر شاخه‌های بلند نشسته بودند، دندان نشان می‌دادند و می‌گفتند: «بزنیمش؟ کتکش بزنیم؟ او شاهزاده است!» اما او بی‌باکانه پیش رفت؛ عمیق‌تر و عمیق‌تر به دل جنگل قدم گذاشت، جایی که شگفت‌انگیزترین گل‌ها می‌روئیدند: زنبق‌های سفید با پرچم‌های سرخ، لاله‌های آبی‌آسمانی که با وزش باد می‌درخشیدند، و درختان سیبی که میوه‌هایشان مانند حباب‌های بزرگ و براق صابون زیر نور آفتاب می‌تلألؤیدند! در اطراف، مرغزارهای سرسبزی بود که گوزن‌ها در آن بازی می‌کردند. بلوط‌ها و راش‌های عظیمی سر به آسمان کشیده بودند و اگر پوستشان شکاف می‌خورد، سبزه‌های بلند از میان شکاف‌ها می‌روئید. دریاچه‌های بزرگ و زلالی در جنگل بود که قوها در آن‌ها شنا می‌کردند.

شاهزاده بارها می‌ایستاد و گوش می‌سپرد؛ گاهی خیال می‌کرد صدای ناقوس از اعماق یکی از این دریاچه‌ها برمی‌خیزد، اما زودی می‌فهمید اشتباه کرده و ناقوس هنوز در فاصله‌ای دورتر در حال زنگ زدن است.

سپس خورشید غروب کرد و ابرها به رنگ آتش درآمدند. جنگل را سکوتی مطلق فراگرفت. شاهزاده بر زانو افتاد، سرود غروب را خواند و گفت: «من هرگز آنچه را می‌جویم نخواهم یافت! خورشید دارد غروب می‌کند و شب تاریک فرا می‌رسد. اما شاید بتوانم یک بار دیگر خورشید گرد را پیش از پنهان شدنش زیر افق ببینم. از این صخره‌ها بالا می‌روم؛ ارتفاعشان به اندازهٔ بلندترین درختان است!»

او با گرفتن پیچک‌ها و ریشه‌ها، از روی سنگ‌های خیس بالا رفت — جایی که مارها می‌خزیدند و وزغ‌ها بر او بانگ می‌زدند. او پیش از آنکه خورشید کاملاً غروب کند به قله رسید. «آه، چه شکوهی!»

دریا، دریای بزرگ و باصلابت که موج‌های بلندش را بر ساحل می‌کوبید، در برابرش گسترده شده بود. خورشید مانند محرابی بزرگ و درخشان بر آستانهٔ افق ایستاده بود — جایی که آسمان و دریا به هم می‌پیوستند و در غرقه‌ای از رنگ‌های پرشور ذوب می‌شدند. جنگل سرود می‌خواند و دل شاهزاده نیز می‌خواند. تمام طبیعت به کلیسایی مقدس و عظیم بدل شده بود که درختان و ابرهای شناور ستون‌های آن بودند، گل‌ها و سبزه‌ها فرشی از مخمل بافته، و خودِ آسمان گنبد بزرگ آن بود.

همین که خورشید ناپدید شد، رنگ آتشین آسمان رنگ باخت، اما میلیون‌ها ستاره روشن شدند؛ چراغ‌هایی چون الماس می‌درخشیدند. شاهزاده دستانش را به سوی آسمان، دریا و جنگل گشود.

در همان لحظه، ناگهان پسر فقیر با کت آستین‌کوتاه و کفش‌های چوبی‌اش پدیدار شد! او نیز از راهی که انتخاب کرده بود، درست به همان سرعت رسیده بود. آن‌ها به سوی هم دویدند و دست یکدیگر را فشردند — در این معبد بزرگ طبیعت و شعر.

و بر بالای سرشان، صدای ناقوس مقدس و نادیدنی طنین‌انداز شد، در حالی که ارواح سعادتمند گرد آنان می‌چرخیدند، هلیلوی می‌خواندند و شادمانی می‌کردند.

Submitted by admin2 on