در کلاس ژوزفین، می-لیز زیباترین و بریت خوشقیافهترین است. این دو جداییناپذیرند؛ رازهایی با هم دارند که هیچکس دیگری اجازه ندارد از آنها مطلع شود.
یک روز صبح، ژوزفین خیلی زود به مدرسه رسید. امروز کلاس یک ساعت دیرتر شروع میشود، اما ژوزفین فراموش کرده بود. او تازه وقتی وارد حیاط شد، موضوع را به خاطر آورد.
وقتی زنگ کلاسهای دیگر به صدا درمیآید، او تنها بیرون میماند. باد میوزد و هوا سرد است؛ بنابراین بعد از چند دقیقه به داخل مدرسه برمیگردد.
امروز صبح در مدرسه، وقت درس خواندن است. دانشآموزان نشستهاند و کتابهایشان جلویشان باز است. آنها یک صفحه کامل برای خواندن دارند؛ صفحهای که در خانه آماده کردهاند و این کار بدون چالش هم نیست. موجی از حواسپرتی کلاس را فرا میگیرد و توجهها کم میشود.
در راهرو سر و صدا، صدای تقتق و فریاد به گوش میرسد. با وجود بسته بودن درها، هیاهوی فزاینده، فضای شاد کلاس را مختل میکند. بیرون در حیاط، دانشآموزان بزرگتر فریاد میزنند و دعوا میکنند. واضح است که کار کردن در این شرایط غیرممکن است.
روز بزرگ فرا رسیده است؛ روزی که ژوزفین به خانهٔ کارین میرود تا زیر چترِ نارنجی، شربت پرتقال بنوشد.
چهارشنبه، دهم اکتبر، تاریخ مهمی در زندگی خانوادگی کارین است. این روز، روز تولد اوست: در دهم اکتبر، او هفتساله میشود و اتفاقاً طبق تقویم، روزِ نامگذاری پدرش—که نامش هیالمار است—دقیقاً در همان روز قرار دارد. چه تصادف فرخندهای!
روز رو به پایان است. معلم با آموزش یک سرود تازه به دانشآموزانش، درس را به پایان میرساند: «سه جوجهاردک کوچک، یکی پس از دیگری، راه میروند…» ناگهان در باز میشود. آواز خواندن متوقف شده و همهٔ سرها برمیگردند. چهرهای آشنا در چارچوب در ظاهر میشود… برای ژوزفین آشناست، اما برای دیگران نه. دانشآموزان با حیرت به تازهوارد خیره میشوند. این پسر همان پسرِ کنار جاده است. معلم از جایش بلند میشود: «سلام! من شما را نمیشناسم. دنبال چه میگردید؟» پسر بدون ذرهای خجالت یا ترس وارد کلاس میشود: «دارم میآیم مدرسه. وقتش است!»
روز بعد، ژوزفین مشتاق و بیصبر برای رفتن به مدرسه بود. جعبهٔ تصویرهایش را برداشت و تمام راه را دوید. هوا زیبا و حتی گرم بود. خورشید میدرخشود؛ با اینکه سپتامبر رو به پایان بود، هوا درست مثل تابستان میماند. پروانهها در هوا بالبال میزدند و پرندگان آواز میخواندند. اما ژوزفین چشمش به هیچچیز و هیچکس نبود. او فقط میدوید؛ همکلاسیاش حتماً بیصبرانه منتظر دیدن فرشتههای اوست!
یک روز صبح، ژوزفین متوجه میشود که دیگر در راه مدرسه، برخلاف معمول، تنها نیست—هرچند اصولاً هیچ بچهای در آن سمتِ روستا زندگی نمیکند.
چه کسی جلوی او راه میرود؟ یک پسر! او هم احتمالاً به مدرسه میرود، چون کیفی روی شانههایش آویزان است.
ژوزفین سرعت گامهایش را بیشتر میکند تا به او برسد؛ این کار چندان آسان نیست، چون او خیلی تند راه میرود. کمی خمیده قدم برمیدارد و انگار هیچچیز را حولوحوش خود نمیبیند و نمیشنود. مشکلش چیست؟ به چه چیزی اینقدر غرق و مشتاق نگاه میکند؟
در کنج خیابانی، میان خانههای محقر و فقیرانه، خانهای بس بلند و باریک ایستاده بود؛ خانهای چنان فرسوده و سیلیخورده از گذر زمان که گویی بندبندش از هم دررفته بود. فقرا در آن زندگی میکردند، اما اوج تنگدستی در اتاقک زیرشیروانی، درست زیر شیروانی سقف به چشم میآمد. جلوی پنجرهٔ کوچک این اتاق، قفس کهنه و خمیدهای در تابش آفتاب آویزان بود؛ قفس حتی ظرف آب درستی هم نداشت و به جای آن، از گلوگاهِ شکستهشدهٔ یک بطری استفاده کرده بودند که آن را سرته کرده و چوبپنبهای تهِ آن چپانده بودند تا آب را در خود نگه دارد.
ژوزفین غرق در افکار تلخ و پریشان خویش است. او در مدرسه خیلی چیزها یاد میگیرد! چند روزی است که مرتباً به مدرسه میرود و از قبل میداند چگونه چند کلمهٔ ساده را بخواند. اما او در زنگ تفریح و ساعاتِ پس از کلاس، چیزهای بسیار بیشتری آموخته است. اینها پرسشهایی هستند که اهمیت و وزنی بهمراتب بیشتر دارند… سوالاتی ناگهانی که قبلاً هرگز به ذهنش خطور نکرده بودند.
در کوچههای تنگ و باریک شهری بزرگ، مردم هنگام غروب خورشید — درست زمانی که آخرین پرتوهای آفتاب، رنگی طلایی به دودکشها میبخشید — صدای عجیبی شبیه به زنگ یک کلیسا میشنیدند. این صدا تنها یک لحظه دوام داشت؛ چرا که زود در میان هیاهوی مداوم رفتوآمد و همهمهٔ مردم شهر گم میشد. مردم میگفتند: «صدای ناقوس غروب میآید، خورشید دارد غروب میکند!»
تحلیل و بررسی داستان «ناقوس» از هانس کریستین آندرسن
انگار ژوزفین اصلاً نمیدانست یک معلم مدرسهٔ واقعی چه شکلی است! او مدتها بود که روی این موضوع دقیق شده بود و تمرکز میکرد... از همان زمانی که سال گذشته آن عکس را در مجلهٔ مصورِ مندی دید. هر هفته، مجلهای تازه برای مندی میرسید.
«آنلیزبت» زن جوان و زیبایی بود با چهرهای گلگون و شفاف، دندانهای سپید و درخشان و چشمانی زلال و مهربان. گامهایش در رقص، سبک و بیپروا بود، اما دل و ذهنش از آن هم بیپرواتر و سبکسرتر. او پسری داشت که اصلاً زیبا نبود؛ از این رو کودک را سپردند به زنِ یک کارگر روستایی تا دایگیاش کند، و خودِ مادر روانهٔ قصرِ ارباب شد. آنلیزبت در تالارهای باشکوهی مینشست که با پارچههای ابریشم و مخمل آراسته شده بود؛ نمیگذاشتند نسیمی بر او بوزد و کسی حق نداشت با او تند سخن بگوید، چرا که او دایهٔ فرزندِ ارباب بود.
اولین روز مدرسه است و دروازههای آن گشوده میشود. مامان و ژوزفین شانه به شانهٔ هم به سوی مدرسه گام برمیدارند. هوا بینهایت درخشان و زیباست؛ خورشید پرفروغ میدرخشد، حشرات در گوشهوکنار وزوز میکنند و نسیمی ملایم میوزد.
ژوزفین روبانی زرقوبرقدار به موهایش بسته و کفشهای نو و درخشانی به پا کرده است. ناگهان باد کمی شدت میگیرد و گردوغبار خاکی را از زمین بلند میکند. ژوزفین تا جایی که میتواند خود را عقب میکشد تا گردوغبار بر لباسهایش ننشیند و فوراً دستش را به سمت موهایش میبرد تا مطمئن شود روبان آراستهاش سر جایش محکم است.
رمان «مرد کوچک» اثر اریش کستنر نویسنده، شاعر، فیلمنامهنویس و طنزپرداز آلمانی است. او را برای شوخطبعی، نگاه تیزبینانهی اجتماعی و داستانهایش برای کودکان میشناسند. اریش کستنر را «پدر ادبیات کودک و نوجوان آلمان» میدانند.
در روزگاران گذشته ملکهای بود که دختری کوچک و زیبا داشت. روزی دختر آرام نمیگرفت و هر چه مادر او را سرزنش میکرد قرار نداشت، به گونهای که مادر بیحوصله شد. وقتی مادر دید که گروه کلاغان بر فراز قصر پرواز میکنند، پنجره را باز کرد و گفت:«چقدر دلم میخواست تو هم یک کلاغ بودی و به میان آنها پرواز میکردی. تنها در این صورت من از دست تو راحت میشوم.» به محض بیرون آمدن این سخنان از دهان مادر، دختر به شکل کلاغ در آمد، از پنجره پرواز کرد و رهسپار جنگلی تاریک و ژرف شد. مدتها آنجا ماند و دیگر پدر و مادرش از او خبری نداشتند.
در روزگاران گذشته پادشاهی پسری داشت که به خواستگاری دختر پادشاه پرقدرتی رفت. نام این دختر دوشیزه مالین بود و زیبایی شگفتآوری داشت. پدر دختر قول دادهبود که دخترش را به جوانی دیگر بدهد، بنابراین درخواست این پسر را رد کرد. با وجود این، آن قدر همدیگر را دوست داشتند که حاضر به چشمپوشی از هم نبودند. دوشیزه مالین به پدر گفت: «من نه میخواهم و نه میتوانم کس دیگر را به شوهری بپذیریم.» پدر از سخن سخت دختر برآشفت و دستور داد برج بلند تاریکی بسازند که نه نور ماه و نه پرتو خورشید را در آن راه بود و چون کار ساختن برج به پایان رسید به دختر گفت: «تو مدت هفت سال را در این برج میمانی و سپس میآیم ببینم که آیا دست از جسارت و افادهات برداشتهای، یا نه.» سپس همه گونه آشامیدنی و مواد غذایی برای مدت هفت سال در برج ذخیره کردند و دختر را با خدمتکاری که داشت به آنجا فرستادند و با کشیدن دیوارهای بلند آنها را از آسمان و زمین جدا ساختند.
روزی و روزگاری ملکه کهنسالی بود که شوهرش سالها پیش دارفانی را وداع گفتهبود و دختری بسیار زیبا داشت. وقتی دختر به سن رشد رسید او را با شاهزادهای از دیاری دوردست نامزد کردند.
یک روز سرد زمستانی که برف سنگین زمین را در چادری سفید پوشانده بود پسری بینوا از کلبه بیرون رفت تا با سورتمهاش هیزم جمعآوری کند. وقتی مقداری هیزم جمع کرد و روی سورتمه گذاشت دستهایش آنقدر یخ بسته بودند که تصمیم گرفت هرچه زودتر به خانه برگردد و آتش روشن کند تا کمی گرم شود.
روزی پادشاهی در جنگل بزرگ و پر درختی چنان با شتاب به دنبال شکار اسب تاخت که از همراهان دور افتاد و هیچکدام به او نرسیدند. شب که فرا رسید و هوا تاریک شد، ایستاد و به اطراف نگریست و دید که گم شدهاست. کوشید تا راهی برای خروج از جنگل پیدا کند، اما موفق نشد. در این هنگام پیرزنی را دید که به سختی و لرزان راه میرود و به سوی او پیش میآید. رفتار و حرکاتش نشان میداد که عجوزه جادوگری است. پادشاه به او گفت: «ای زن مهربان، ممکن است راهی را که از میان جنگل به بیرون میرود به من نشان بدهی؟» پیرزن پاسخ داد: «البته اعلی حضرت، با کمال میل، اما به یک شرط و اگر آن شرط را انجام ندهید هرگز از این جنگل بیرون نخواهیدرفت و در اینجا نابود خواهیدشد.» پادشاه گفت: «آن شرط چیست؟» پیرزن جواب داد: «دختری بسیار زیبا دارم که بر روی زمین دختری به آن زیبایی نخواهیدیافت و شایسته آن است که همسر شما باشد. اگر شما او را به عنوان ملکه انتخاب کنید من شما را یاری میدهم تا از جنگل خارج شوید.» پادشاه که از این رویداد بسیار ناراحت شدهبود، با پیشنهاد پیرزن موافقت کرد.
روزی روزگاری زن جادوگری بود که سه پسر داشت. آنها یکدیگر را بسیار دوست داشتند، اما ساحره به فرزندان خود بیاعتماد بود و خیال میکرد که آنها میخواهند قدرت جادوییاش را از دستش بگیرند. جادوگر پسر بزرگتر را به شکل عقابی در آورد که روی قله بلند و سنگلاخی زندگی میکرد، روزها در آسمان بالا و پایین میپرید و با پرواز خود دایرههایی ترسیم میکرد. پسر دوم هم به نهنگ تبدیل شد که در اعماق دریا زندگی میکرد و کسی اثری از او نمیدید، جز فواره پر قدرتی که گهگاه به هوا پرتاب میکرد. پسر سوم که از همه کوچکتر بود از بیم آنکه مبادا او را هم به حیوان وحشی مانند خرس یا گرگ بدل کند در نهان از خانه مادر گریخت.
شبی از شبها طبل زن جوانی که تنها در صحرا راه میپیمود، به کنار دریاچهای رسید. سه پیراهن کوچک کتان سفید دید که در کناری گذاشته بودند. با خود گفت: «چه پارچه لطیفی!» و یکی از آنها را برداشت و در جیب خود گذاشت. سپس به خانه بازگشت و بیآنکه دیگر در این باره فکر کند به بستر رفت تا بخوابد. هنوز به خواب نرفته بود که احساس کرد کسی نام او را صدا میزند. گوشش را تیز کرد و صدای آرامی شنید که میگفت: «طبل زن، طبل زن! بیدار شو.» وی کسی را بر اثر تاریکی شب نمیدید، اما چنین به نظرش رسید که شبحی در برابر تختش اینسو و آنسو میرود. طبل زن گفت: «چه میخواهی؟» شبح گفت: «پیراهن کوچک مرا که دیشب از کنار دریاچه برداشتهای، به من برگردان.»
روزی و روزگاری آسیابانی بود که با همسرش زندگی خوش و سعادتمندی را میگذراندند. آنها پول و ثروت کافی داشتند و بر این ثروت هر سال افزوده میشد. ناگهان از قضای روزگار ورق برگشت و بدبختی بر آنها روی آورد. همانگونه که داراییشان افزایش یافتهبود سال به سال رو به کاهش گذاشت و همچون برف تموز آب شد. سرانجام به جایی رسید که جز آسیاب که در آن سکونت داشتند چیزی برای آسیابان باقی نماند. آسیابان از شدت غم پیر شدهبود و چون کار روزانهاش تمام میشد ناراحت و آزرده خاطر به بستر میرفت. یک روز صبح پیش از سپیدهدم از خواب برخاست و بدین خیال که کمی تسکین پیدا کند برای هواخوری بیرون رفت.
در روزگاران گذشته پادشاهی بود که در پشت قصر خود باغی زیبا و فریبنده داشت و یکی از درختهای این باغ سیبهای طلایی میداد. یک سال که سیبها کاملا رسیده و درشت شدند آنها را شمردند، اما روز بعد یکی از سیبها کم بود. موضوع را به پادشاه خبر دادند و او دستور داد پسرانش هر شب تا صبح زیر درخت نگهبانی بدهند. پادشاه سه پسر داشت و چون شب رسید پسر اول را به باغ فرستاد، اما نیمههای شب از شدت خستگی چشمانش بسته شد و به خواب رفت. روز بعد دیدند که یک سیب دیگر کم است. شب بعد نوبت پسر دوم بود، اما او هم به همین وضع دچار شد و هنگامی که زنگهای نیمه شب به صدا درآمدند خواب چشمانش را گرفت. بامداد روز بعد دیدند که یک سیب دیگر کم است. آن وقت نوبت پسر سوم رسید که آماده نگهبانی بود، اما پادشاه او را قابل نمیدانست و تصور میکرد که او از دو برادرش هم شایستگی کمتری دارد. با این همه سرانجام بر اثر اصرار پسر موافقت کرد و اجازه داد که او هم نگهبانی بدهد. پسر زیر درخت سیب دراز کشید و بیدار ماند و توانست در برابر فشار خواب مقاومت کند. وقتی زنگهای نیمه شب نواخته شد صدای برهم خوردن بال پرندهای در هوا پیچید.
در روزگاران گذشته دختری جوان و زیبا بود که مادرش را هنگام کودکی از دست دادهبود و نامادریاش وی را بسیار اذیت میکرد. وقتی کاری به عهدهاش میگذاشت هر قدر سخت و سنگین بود دختر بیآنکه دلسرد شود آنرا آغاز میکرد و در حدود توانایی خویش آنرا انجام میداد. با وجود این، نمیتوانست قلب زن بدجنس را نرم کند؛ زیرا وی همواره ناراضی بود و عقیده داشت که دختر به قدر کافی کار نمیکند. هر قدر دختر بیشتر زحمت میکشید نامادری بیشتر به او کار میداد. او فقط میخواست زندگی دختر را با تحميل وظایف دشوار، بیش از پیش سخت و تحمل نکردنی کند.
بيوه بینوایی در انزوای کلبهای دورافتاده زندگی میکرد. در برابر کلبه باغچهای بود که در آن دو بوته گل رز روییده بود. یکی از آنها گلهای سفید و دیگری گلهای سرخ میداد. زن نیز دو دختر داشت که بسیار به هم شبیه بودند. نام یکی از آنها گل سفید و نام دیگری گل سرخ بود. این دو دختر آنقدر با ایمان، خوشقلب، فعال و دقیق بودند که هیچ کودکی در جهان چنین نبودند. اما گل سفید آرامتر و مهربانتر از گل سرخ بود. گل سرخ جست و خیز در چمنزارها و صحراها را دوست داشت، به جست وجوی گلها میرفت و پروانهها را شکار میکرد، درحالی که گل سفید نزد مادر میماند، در کارهای خانه به او یاری میداد و هنگامی که کاری نبود برای او کتاب میخواند. دو دختر کوچولو آنقدر همدیگر را دوست داشتند که هر وقت با هم از خانه بیرون میرفتند دست یکدیگر را میگرفتند وقتی گل سفید میگفت: «ما هرگز همدیگر را ترک نخواهیم کرد.»