این ماجرا مربوط به زمانهای قدیم است، زمانی که حضرت عیسی و حواریون روی زمین راه میرفتند. گرگی پیش حضرت عیسی آمد و گفت: «ای پروردگار! من گرسنهام!»
عیسی گفت: «برو یک مادیان (اسب ماده) را بخور.»
گرگ رفت پیش مادیان و گفت: «خداوند دستور داده تو را بخورم!»
مادیان گفت: «قبول، اما من برگه معافیت دارم که روی سمِ پای عقبم حک شده! بیا ببین.» گرگ نزدیک شد و مادیان چنان لگدی به دهان گرگ زد که گرگ سه متر پرت شد آنطرفتر!
گرگ شکایت پیش عیسی برد. عیسی گفت: «برو یک قوچ را بخور.»
گرگ پیش قوچ رفت. قوچ گفت: «عیبی ندارد! تو پایین تپه بایست و دهانت را باز کن، من خودم میپرم توی دهانت!» گرگ دهان باز کرد و قوچ با شاخ کوبید توی صورتش و فرار کرد!
گرگ باز هم شکایت کرد. عیسی گفت: «برو یک خیاط را بخور.»
گرگ به خیاط رسید و گفت: «میخوام بخورمت!»
خیاط گفت: «باشه، اما اول بذار اندازهات رو بگیرم ببینم توی شکمت جا میشم یا نه!»
گرگ گفت: «اندازه بگیر.»
خیاط رفت پشت گرگ، دمِ گرگ را گرفت، دور دستش پیچید و با چوب افتاد به جان گرگ! گرگ آنقدر زور زد تا دمش کنده شد و پا به فرار گذاشت!
گرگِ بیدم در راه به هفت گرگ دیگر رسید. آنها گفتند: «چی شده؟ چرا دم نداری؟»
گرگ گفت: «یک خیاط دُمم رو کند! اونهاش، داره توی جاده میره.»
گرگها دنبال خیاط دویدند. خیاط تا آنها را دید، سریع رفت بالای یک درخت بلند.
گرگها زیر درخت رسیدند و گفتند: «چطور دستمون بهش برسه؟ ای گرگِ بیدم، تو روی زمین دراز بکش، ما یکییکی میریم روی کولِ تو تا دستمون به خیاط برسه!»
گرگ بیدم دراز کشید، گرگ دوم روی او، سومی روی دوم و... تا زنجیرهای از گرگها ساخته شد. گرگِ آخر داشت بالا میرفت که خیاط از بالای درخت فریاد زد: «هیچکس رو نزنید، فقط بزنید توی سرِ اون گرگِ بیدمِ پایینی!»
گرگِ بیدم با شنیدن این حرف از ترس زهرهتَرَک شد، از زیر گرگها جا خالی داد و فرار کرد! تمام شش گرگ دیگر از آن بالا سقوط کردند روی زمین. آنها که عصبانی شده بودند، افتادند دنبال گرگِ بیدم و او را تکهتکه کردند! خیاط هم با خیال راحت از درخت پایین آمد و به خانهاش برگشت.
