یکی بود، یکی نبود.
یه خرگوش کوچولو بود. اسمش پنبه بود. پنبه گوشهای دراز داشت. دُمِ گِرد و سفید داشت. چشمهاش مثل دو تا دکمهی سیاه میدرخشید.
جستجو برای ماه
یه شب، پنبه رفت بیرون. سرشو برد بالا. آسمونو نگاه کرد.
ماه نبود!
پنبه گفت: «وای! ماه کجا رفت؟»
دوید رفت پیش جوجهتیغی. گفت: «جوجهتیغی! ماهو دیدی؟»
جوجهتیغی گفت: «نه! من فقط سوزنهامو میشمرم. یکی... دوتا... سهتا...»
پنبه دوید رفت پیش قورباغه. گفت: «قورباغه! ماهو دیدی؟»
قورباغه گفت: «قور! قور! نه! من فقط حباب درست میکنم. پوف... پوف... پوف...»
پنبه دوید رفت پیش جغد پیر. گفت: «جغد دانا! ماه کجا رفته؟»
جغد پیر خندید. گفت: «هوو هوو! ماه گم نشده، کوچولو. برو پشت اون تپه. ببین چی میبینی.»
پیدا کردن ماه
پنبه دوید. تاپ تاپ تاپ! پاهای کوچولوش رو زمین میخورد.
رسید پشت تپه.
و چی دید؟
ماه! ماه قشنگ، گرد و نقرهای، افتاده بود توی یه برکهی کوچیک. آب برکه میدرخشید. ماه توی آب بود.
پنبه خندید. گفت: «آخ! ماه نیفتاده! ماه توی آبه! ماه داره آبتنی میکنه!»
وقت خواب
پنبه نشست کنار برکه. پاهای کوچولوشو انداخت توی آب. شالاپ!
ماه تکون خورد. قلقلکش اومد.
پنبه گفت: «شببخیر، ماه جون. خوب آبتنی کن. من میرم بخوابم.»
ماه از توی آب چشمک زد.
پنبه دوید رفت خونه. گوشهاشو انداخت رو چشمهاش. چشماشو بست.
و خوابِ ماههای نقرهای دید.
قصهی ما به سر رسید. کلاغه به خونهش نرسید.
نکته برای والد یا مربی
این قصه تکرار سهگانه دارد (جوجهتیغی ← قورباغه ← جغد) که برای حافظه و ریتم کودک ۷ ساله عالی است. میتوانید هنگام خواندن، صدای حیوانها را با کودک تکرار کنید.
