الکساندر آفاناسیف

نجات‌دهنده روح فولکلور روسیه

الکساندر آفاناسیف (۱۸۲۶–۱۸۷۶) نویسنده، پژوهشگر و مجموعه‌دار مشهور روسی است که به عنوان «پدر فولکلور روسیه» شناخته می‌شود. او با دقت و تلاش بسیار، هزاران افسانه، قصه‌ی پریان و داستان‌های عامیانه‌ی روسیه را که تا آن زمان به‌صورت شفاهی و از زبان مردم نقل می‌شد، گردآوری و به صورت مکتوب درآورد. هدف اصلی او حفظ هویت فرهنگی و میراث شفاهی ملت روسیه در برابر تأثیرات غربی بود. آثار او، از جمله مجموعه‌ی عظیم «قصه‌های پریان روسی»، نه تنها منبعی بی‌بدیل برای شناخت فرهنگ عامه است، بلکه الهام‌بخش بسیاری از نویسندگان و هنرمندان بزرگ جهان بوده است.

زندگی‌نامه الکساندر آفاناسیف در کتابک

الکساندر آفاناسیف را می‌توان بزرگ‌ترین و تاثیرگذارترین گردآورنده و پژوهشگر افسانه‌های عامیانه در تاریخ روسیه دانست. او در دورانی می‌زیست که فرهنگ شفاهی و قصه‌های قدیمی در حال کمرنگ شدن بودند؛ آفاناسیف با اشتیاقی بی‌کران و نگاهی دقیق، به دل دهکده‌ها و میان مردم عادی رفت تا روایت‌هایی را که نسل به نسل از دهان پدربزرگ‌ها به گوش کودکان می‌رسید، ضبط و مکتوب کند. او تنها یک نویسنده نبود، بلکه واکاوی‌گری بود که می‌خواست ستون‌های اصلی هویت فرهنگی و روانی ملت روسیه را در قالب کلمات بازسازی کند.

اثر ماندگار او، مجموعه‌ی عظیم «افسانه‌های عامیانه روسیه»، از نظر حجم و دقت، هم‌تراز با آثار مشهوری چون مجموعه‌ی «گریم» در آلمان است. آفاناسیف با روشی علمی و در عین حال وفادار به متن اصلی، هزاران قصه، شعر عامیانه و افسانه‌ی حیوانات را گردآوری کرد. برخلاف بسیاری از گردآورندگان پیش از خود که تمایل داشتند قصه‌ها را برای خوانندگان بزرگسال یا کودکان «آرام» و «اخلاقی» کنند، آفاناسیف تلاش کرد تا با حفظ جزئیاتِ خشن، طنز سیاه و واقع‌گراییِ تلخِ قصه‌ها، اصالتِ روحِ مردمی را که در آن‌ها جاری بود، حفظ کند.

او در تحلیلِ این افسانه‌ها، فراتر از یک متن ساده، به دنبال کشف ساختارهای عمیق و نمادین بود. آثار او نشان می‌دهند که چگونه افسانه‌ها، از برخوردِ روباه و گرگ گرفته تا تقابلِ خیر و شر، بازتابی از باورها، ترس‌ها و آرزوهای جمعی مردم هستند. نگاه او به فولکلور، رنگ و بوی مردم‌شناسی و جامعه‌شناختی داشت؛ او از طریق این قصه‌ها، توانست زندگی روزمره، مناسبات معیشتی و حتی نقدهای پنهانِ اجتماعیِ جامعه‌ی روسیه در قرن نوزدهم را به تصویر بکشد.

امروزه، آثار آفاناسیف نه تنها به عنوان منبعی بی‌بدیل برای پژوهشگران ادبیات و اسطوره‌شناسی شناخته می‌شوند، بلکه همچنان به عنوان ستون‌های اصلیِ میراث فرهنگی روسیه در جهان شناخته شده‌اند. او با مکتوب کردنِ آنچه که «بی‌زمان» بود، به ما کمک کرد تا بفهمیم چگونه قصه‌های قدیمی، ریشه‌های تفکر و رفتارهای امروز ما را شکل داده‌اند. مطالعه‌ی آثار او، سفری است به قلبِ ناخودآگاهِ یک ملت که هرگز از یاد نخواهد رفت.

این ماجرا مربوط به زمان‌های قدیم است، زمانی که حضرت عیسی و حواریون روی زمین راه می‌رفتند. گرگی پیش حضرت عیسی آمد و گفت: «ای پروردگار! من گرسنه‌ام!» عیسی گفت: «برو یک مادیان (اسب ماده) را بخور.» گرگ رفت پیش مادیان و گفت: «خداوند دستور داده تو را بخورم!» مادیان گفت: «قبول، اما من برگه معافیت دارم که روی سمِ پای عقبم حک شده! بیا ببین.» گرگ نزدیک شد و مادیان چنان لگدی به دهان گرگ زد که گرگ سه متر پرت شد آن‌طرف‌تر! گرگ شکایت پیش عیسی برد. عیسی گفت: «برو یک قوچ را بخور.»
شنبه, ۱۸ مهر
یکی بود، یکی نبود. بزی بود که برای خودش و بچه‌هایش کلبه‌ای توی جنگل ساخته بود. بز روزها برای پیدا کردن غذا به دل جنگل می‌رفت. هر وقت که از خانه بیرون می‌رفت، بزغاله‌ها درِ کلبه را محکم می‌بستند و خودشون هم اصلاً بیرون نمی‌آمدند. وقتی بز برمی‌گشت، در می‌زد و زنگوله‌وار می‌خواند: «بزغاله‌های من! بچه‌های شیرین من! در رو باز کنین، قفل رو وا کنین! من بزِ مادرم، رفتم توی جنگل، علف نرم خوردم، آب سرد نوشیدم؛ شیر از پستانم جاریه، تا روی سم‌هام، و از سم‌هام تا روی زمین خیس!»
چهارشنبه, ۱۵ مهر
یکی بود، یکی نبود. دهقانی بود که یک اسبِ اَبلَق (خال‌خالی) داشت. یک روز دهقان اسب را به گاری بست و برای جمع کردن هیزم راهی جنگل شد. هنوز درست‌وحسابی وارد جنگل نشده بود که خرسِ بزرگی جلوی راهش را گرفت. خرس سلامی کرد و پرسید: «بگو ببینم دهقان! کی اسبت رو این‌قدر قشنگ و خال‌خالی کرده؟ عجب پوستِ خوش‌نقش‌ونگاری داره!» دهقان گفت: «ای خرس‌جان! خودم این‌طوری رنگش کردم.» — «واقعاً بلدی جانورها رو خال‌خالی کنی؟» — «من؟ من استادِ تمامِ این کارم! اگه بخوام، طوری خال‌خالیت می‌کنم که از اسب منم خوشگل‌تر بشی!»
دوشنبه, ۱۳ مهر
یکی بود، یکی نبود. پیرمرد و پیرزنی بودند که یک قوچ و یک بز داشتند. اما چه بزی و چه قوچی! این دو تا ان‌قدر شیطون و بازیگوش بودند که نگو و نپرس. مدام از گله جدا می‌شدند، هر کدام به یک طرف می‌دویدند و صاحبشان باید تمام دشت و صحرا را زیر پا می‌گذاشت تا پیدا‌شان کند. روزی پیرمرد به پیرزن گفت: «می‌گم زن! نظرت چیه این بز و قوچ رو سر ببریم؟ دیگه شورش رو درآوردن! آخرش یک‌جایی می‌رن که دستمون بهشون نرسه و حیف‌ومیل بشن.» پیرزن گفت: «آره والله، بیا سرشون رو ببریم!»
یکشنبه, ۱۲ مهر
یکی بود، یکی نبود. در دیاری دور، دهقانی زندگی می‌کرد که یک بز و یک قوچ داشت. دهقان دیگر رمقی برای درو کردن علف نداشت؛ زمستان هم سر رسید و بز و قوچ دیگر چیزی برای خوردن نداشتند. آن‌ها بنا کردند به داد و فغان و معرکه گرفتن در حیاط. دهقان هم که کلافه شده بود، شلاقش را برداشت و افتاد به جانشان. بز به قوچ گفت: «برادر! بیا پا به فرار بذاریم و بریم سمت جنگل. اون‌جا یه خرمن یونجه پیدا می‌کنیم و برای خودمون زندگی می‌سازیم.» قوچ گفت: «باشه برادر، بریم! هر چی باشه از این اوضاع بدتر نمیشه.»
شنبه, ۱۱ مهر
یکی بود، یکی نبود. در یک مزرعه، بز و قوچی با هم زندگی می‌کردند. روزگار را به خیر و خوشی و در صلح و صفا می‌گذراندند؛ یک مشت علف خشک را با هم نصف می‌کردند و اگر روزی هم از شانس بد، چنگک کشاورز به پهلوی یکی‌شان می‌خورد، همه‌اش زیر سر واسکا، همان گربه خانه بود! این واسکا ان‌قدر دزد و رند بود که هر ساعت دنبال شکار و کش‌رفتن چیزی می‌گشت؛ کافی بود ببیند چیزی یک‌جا افتاده، آن‌وقت تا کش نمی‌رفت دل‌درد می‌گرفت!
دوشنبه, ۶ مهر
یکی بود، یکی نبود. پیرمرد و پیرزنی با هم زندگی می‌کردند. این زن و شوهر نه پسری داشتند و نه دختری؛ تنها همدم و یاورشان یک گربه نر خاکستری بود. این گربه برایشان آب و نان جور می‌کرد؛ سمور، سنجاب، کبک، تیهو و انواع و اقسام جانوران را شکار می‌کرد و برای آن‌ها می‌آورد. روزگار گذشت و گربه خاکستری پیر و ازکارافتاده شد. روزی پیرزن به پیرمرد گفت: «پیرمرد! چرا این گربه رو نگه داشتیم؟ بی‌خود و بی‌جهت بالای تنور لم داده و فقط جا تنگ کرده!» پیرمرد گفت: «خب باهاش چی‌کار کنیم؟»
یکشنبه, ۵ مهر
یکی بود، یکی نبود. دهقانی بود که گربه‌ای داشت؛ اما چه فایده که گربه بسیار تنبل و بی‌عرضه بود. دهقان بالاخره از دست او خسته شد. کمی فکر کرد، بعد گربه را داخل گونی انداخت، درش را محکم بست و برد به دل جنگل. وقتی به جنگل رسید، گونی را همان‌جا روی زمین انداخت و رفت؛ با خودش گفت: «بذار همین‌جا تلف بشه!» گربه راه افتاد و همین‌طور که قدم می‌زد، به کلبه‌ای رسید که روزگاری خانه یک جنگلبان بود. رفت بالا و توی شیروانی کلبه لم داد. هر وقت گرسنه‌اش می‌شد، می‌رفت توی جنگل، موش و پرنده‌ای شکار می‌کرد، دلی از عزاداری درمی‌آورد و دوباره برمی‌گشت توی شیروانی؛ خلاصه، غمِ عالم هم به دلش نبود!
شنبه, ۴ مهر
یکی بود، یکی نبود. پیرمردی بود که با یک گربه نر و یک خروس زندگی می‌کرد. روزها پیرمرد برای کار و هیزم‌شکنی به دل جنگل می‌رفت، گربه برایش غذا می‌برد و خروس هم در خانه می‌ماند تا نگهبان خانه باشد. از قضا، روباهی مکار از آن حوالی می‌گذشت. روباه زیر پنجره نشست و بنا کرد به خواندن: «قوقولی قوقو خروس جان! ای خروس تاج‌طلایی! سرت رو از پنجره بیار بیرون، تا بهت یه نخود بدم!»
دوشنبه, ۳۰ شهریور
پیرمرد و پیرزنی بودند؛ پیرمرد خروسی داشت و پیرزن ماکیانی. روزی برای یافتن طعمه بر تل خاکروبه‌ای رفتند. خروس خوشه‌ای گندم یافت و ماکیان غلافِ خشخاشی. پیرمرد گندم را کوفت و آرد کرد، پیرزن نیز دانه‌های خشخاش را زدود، بکوفت و با عسل و آردِ اندک درآمیخت و پیراشکی خوش‌طعمی پخت. اما از بینوایی، نه اجاقی داشتند و نه آتشی؛ پس پیراشکی را پشت پنجره‌ی کلبه نهادند تا با گرمای آفتاب پخته شود. تحلیل قصه «روباه و گرگ پیراشکی می دزدند»؛ اثر الکساندر آفاناسیف
دوشنبه, ۱۶ شهریور
در روزگاران دور، پیرمردی با همسر خویش زندگی می‌کرد. روزی پیرمرد به همسرش گفت: «بانو، تو پیراشکی‌ها را بپز تا من هم بروم و ماهی صید کنم.» پیرمرد رفت و ماهی بسیار گرفت و آن‌ها را بارِ گاری کرد و به سوی خانه به راه افتاد. در میانه‌ی راه، روباهی را دید که مانند گرده‌ی نانی گرد شده و در دل جاده افتاده است. پیرمرد از گاری پیاده شد، نزدیک رفت اما روباه جنب‌وجوشی نداشت و خود را به مردگی زده بود. واکاوی افسانه «روباه و گرگ»؛ اثر الکساندر آفاناسیف
چهارشنبه, ۱۱ شهریور