این ماجرا مربوط به زمانهای قدیم است، زمانی که حضرت عیسی و حواریون روی زمین راه میرفتند. گرگی پیش حضرت عیسی آمد و گفت: «ای پروردگار! من گرسنهام!»
عیسی گفت: «برو یک مادیان (اسب ماده) را بخور.»
گرگ رفت پیش مادیان و گفت: «خداوند دستور داده تو را بخورم!»
مادیان گفت: «قبول، اما من برگه معافیت دارم که روی سمِ پای عقبم حک شده! بیا ببین.» گرگ نزدیک شد و مادیان چنان لگدی به دهان گرگ زد که گرگ سه متر پرت شد آنطرفتر!
گرگ شکایت پیش عیسی برد. عیسی گفت: «برو یک قوچ را بخور.»
یکی بود، یکی نبود. بزی بود که برای خودش و بچههایش کلبهای توی جنگل ساخته بود. بز روزها برای پیدا کردن غذا به دل جنگل میرفت. هر وقت که از خانه بیرون میرفت، بزغالهها درِ کلبه را محکم میبستند و خودشون هم اصلاً بیرون نمیآمدند. وقتی بز برمیگشت، در میزد و زنگولهوار میخواند:
«بزغالههای من! بچههای شیرین من!
در رو باز کنین، قفل رو وا کنین!
من بزِ مادرم، رفتم توی جنگل،
علف نرم خوردم، آب سرد نوشیدم؛
شیر از پستانم جاریه، تا روی سمهام،
و از سمهام تا روی زمین خیس!»
یکی بود، یکی نبود. دهقانی بود که یک اسبِ اَبلَق (خالخالی) داشت. یک روز دهقان اسب را به گاری بست و برای جمع کردن هیزم راهی جنگل شد. هنوز درستوحسابی وارد جنگل نشده بود که خرسِ بزرگی جلوی راهش را گرفت. خرس سلامی کرد و پرسید: «بگو ببینم دهقان! کی اسبت رو اینقدر قشنگ و خالخالی کرده؟ عجب پوستِ خوشنقشونگاری داره!»
دهقان گفت: «ای خرسجان! خودم اینطوری رنگش کردم.»
— «واقعاً بلدی جانورها رو خالخالی کنی؟»
— «من؟ من استادِ تمامِ این کارم! اگه بخوام، طوری خالخالیت میکنم که از اسب منم خوشگلتر بشی!»
یکی بود، یکی نبود. پیرمرد و پیرزنی بودند که یک قوچ و یک بز داشتند. اما چه بزی و چه قوچی! این دو تا انقدر شیطون و بازیگوش بودند که نگو و نپرس. مدام از گله جدا میشدند، هر کدام به یک طرف میدویدند و صاحبشان باید تمام دشت و صحرا را زیر پا میگذاشت تا پیداشان کند.
روزی پیرمرد به پیرزن گفت: «میگم زن! نظرت چیه این بز و قوچ رو سر ببریم؟ دیگه شورش رو درآوردن! آخرش یکجایی میرن که دستمون بهشون نرسه و حیفومیل بشن.»
پیرزن گفت: «آره والله، بیا سرشون رو ببریم!»
یکی بود، یکی نبود. در دیاری دور، دهقانی زندگی میکرد که یک بز و یک قوچ داشت. دهقان دیگر رمقی برای درو کردن علف نداشت؛ زمستان هم سر رسید و بز و قوچ دیگر چیزی برای خوردن نداشتند. آنها بنا کردند به داد و فغان و معرکه گرفتن در حیاط. دهقان هم که کلافه شده بود، شلاقش را برداشت و افتاد به جانشان.
بز به قوچ گفت: «برادر! بیا پا به فرار بذاریم و بریم سمت جنگل. اونجا یه خرمن یونجه پیدا میکنیم و برای خودمون زندگی میسازیم.»
قوچ گفت: «باشه برادر، بریم! هر چی باشه از این اوضاع بدتر نمیشه.»
یکی بود، یکی نبود. در یک مزرعه، بز و قوچی با هم زندگی میکردند. روزگار را به خیر و خوشی و در صلح و صفا میگذراندند؛ یک مشت علف خشک را با هم نصف میکردند و اگر روزی هم از شانس بد، چنگک کشاورز به پهلوی یکیشان میخورد، همهاش زیر سر واسکا، همان گربه خانه بود! این واسکا انقدر دزد و رند بود که هر ساعت دنبال شکار و کشرفتن چیزی میگشت؛ کافی بود ببیند چیزی یکجا افتاده، آنوقت تا کش نمیرفت دلدرد میگرفت!
یکی بود، یکی نبود. پیرمرد و پیرزنی با هم زندگی میکردند. این زن و شوهر نه پسری داشتند و نه دختری؛ تنها همدم و یاورشان یک گربه نر خاکستری بود. این گربه برایشان آب و نان جور میکرد؛ سمور، سنجاب، کبک، تیهو و انواع و اقسام جانوران را شکار میکرد و برای آنها میآورد.
روزگار گذشت و گربه خاکستری پیر و ازکارافتاده شد. روزی پیرزن به پیرمرد گفت: «پیرمرد! چرا این گربه رو نگه داشتیم؟ بیخود و بیجهت بالای تنور لم داده و فقط جا تنگ کرده!»
پیرمرد گفت: «خب باهاش چیکار کنیم؟»
یکی بود، یکی نبود. دهقانی بود که گربهای داشت؛ اما چه فایده که گربه بسیار تنبل و بیعرضه بود. دهقان بالاخره از دست او خسته شد. کمی فکر کرد، بعد گربه را داخل گونی انداخت، درش را محکم بست و برد به دل جنگل. وقتی به جنگل رسید، گونی را همانجا روی زمین انداخت و رفت؛ با خودش گفت: «بذار همینجا تلف بشه!»
گربه راه افتاد و همینطور که قدم میزد، به کلبهای رسید که روزگاری خانه یک جنگلبان بود. رفت بالا و توی شیروانی کلبه لم داد. هر وقت گرسنهاش میشد، میرفت توی جنگل، موش و پرندهای شکار میکرد، دلی از عزاداری درمیآورد و دوباره برمیگشت توی شیروانی؛ خلاصه، غمِ عالم هم به دلش نبود!
یکی بود، یکی نبود. پیرمردی بود که با یک گربه نر و یک خروس زندگی میکرد. روزها پیرمرد برای کار و هیزمشکنی به دل جنگل میرفت، گربه برایش غذا میبرد و خروس هم در خانه میماند تا نگهبان خانه باشد.
از قضا، روباهی مکار از آن حوالی میگذشت. روباه زیر پنجره نشست و بنا کرد به خواندن:
«قوقولی قوقو خروس جان!
ای خروس تاجطلایی!
سرت رو از پنجره بیار بیرون،
تا بهت یه نخود بدم!»
پیرمرد و پیرزنی بودند؛ پیرمرد خروسی داشت و پیرزن ماکیانی. روزی برای یافتن طعمه بر تل خاکروبهای رفتند. خروس خوشهای گندم یافت و ماکیان غلافِ خشخاشی. پیرمرد گندم را کوفت و آرد کرد، پیرزن نیز دانههای خشخاش را زدود، بکوفت و با عسل و آردِ اندک درآمیخت و پیراشکی خوشطعمی پخت. اما از بینوایی، نه اجاقی داشتند و نه آتشی؛ پس پیراشکی را پشت پنجرهی کلبه نهادند تا با گرمای آفتاب پخته شود.
تحلیل قصه «روباه و گرگ پیراشکی می دزدند»؛ اثر الکساندر آفاناسیف
در روزگاران دور، پیرمردی با همسر خویش زندگی میکرد. روزی پیرمرد به همسرش گفت: «بانو، تو پیراشکیها را بپز تا من هم بروم و ماهی صید کنم.»
پیرمرد رفت و ماهی بسیار گرفت و آنها را بارِ گاری کرد و به سوی خانه به راه افتاد. در میانهی راه، روباهی را دید که مانند گردهی نانی گرد شده و در دل جاده افتاده است. پیرمرد از گاری پیاده شد، نزدیک رفت اما روباه جنبوجوشی نداشت و خود را به مردگی زده بود.
واکاوی افسانه «روباه و گرگ»؛ اثر الکساندر آفاناسیف