قصه «روباه و گرگ پیراشکی می دزدند» از الکساندر آفاناسیف (برای کودکان 7 تا 12 سال)

زمان انتشار: 1405/06/16 - 13:19

پیرمرد و پیرزنی بودند؛ پیرمرد خروسی داشت و پیرزن ماکیانی. روزی برای یافتن طعمه بر تل خاکروبه‌ای رفتند. خروس خوشه‌ای گندم یافت و ماکیان غلافِ خشخاشی. پیرمرد گندم را کوفت و آرد کرد، پیرزن نیز دانه‌های خشخاش را زدود، بکوفت و با عسل و آردِ اندک درآمیخت و پیراشکی خوش‌طعمی پخت. اما از بینوایی، نه اجاقی داشتند و نه آتشی؛ پس پیراشکی را پشت پنجره‌ی کلبه نهادند تا با گرمای آفتاب پخته شود.

تحلیل قصه «روباه و گرگ پیراشکی می دزدند»؛ اثر الکساندر آفاناسیف

در همین هنگام روباه و گرگ از آن‌جا می‌گذشتند. روباه گفت: «برادر گرگ، چه می‌گویی اگر این پیراشکی را بدزدیم و برادرانه میان خود بخش کنیم؟»

گرگ گفت: «بسیار نیکوست، خواهر روباه، بدزدیم!»

روباه پیراشکی را ربود. چون به گوشه‌ای رفتند، دید پیراشکی هنوز خوب خام است و آفتاب بیشتری می‌خواهد. پس گفت: «اکنون اندکی می‌خوابیم و چون بیدار شویم، چاشتی گوارا خواهیم خورد.»

روباه حیله‌گر گرگ را فریب داد و گرگ زود به خوابی گران رفت. روباه به سراغ پیراشکی آمد، آن را شکافت، میانه‌ی شیرینش را خورد و درونش را از آشغال پر کرد! سپس شکاف را بست و بر جای نهاد. گرگ بیدار شد و روباه نیز به دنبال او. چون خواستند پیراشکی را قسمت کنند، روباه بانگ برداشت که میانه‌ی آن آلوده است و گرگ را ملامت کرد. گرگ سوگندها خورد و حتی خاک زمین به دهان کشید، اما روباه باور نکرد. سرانجام بر آن شدند که آزمونی کنند: هر دو زیر آفتاب بخوابند و بر تن هر کس که مومِ عسل پدیدار شد، او خورنده‌ی عسل باشد.

گرگ بی‌خبر به خواب رفت. روباه شتابان به کندوی زنبوری در آن نزدیکی تاخت، شهد را خورد و موم را بر پیکر گرگِ خفته مالید. گرگ چون بیدار شد و گواه زشتی را بر تن خود دید، نالید که خود نیز نمی‌داند چگونه چنین شده، اما در برابر این نشانه‌ی روشن، گناهکار است و پذیرفت که نخستین شکار خود را یک‌سره به روباه واگذارد. پس هر یک به سویی به صید رفتند.

روباه در راه، گاری‌های ماهی‌فروشان را دید. بر میانه‌ی جاده دراز کشید، خود را به مردگی زد و تا توانست بوی ناخوش از خود بیرون داد. گاری‌چیان چون بوی تعفن شنیدند گفتند: «مردار است و چند روزی است افتاه!» پس روباه را برداشتند و به میان ماهی‌های گاری انداختند. روباه بندهای پوستی را با دندان برید، ماهی‌های بسیار به جاده انداخت و خود نیز پایین پرید. ماهی‌ها را یک‌جا گرد آورد و با ناز و لذت مشغول خوردن شد.

گرگ که دست خالی مانده بود، رسید و چون سفره‌ی رنگین روباه را دید گفت: «خواهر روباه! تنها یک ماهی به من بده.»

روباه گفت: «برادر گرگ! مانند من صید کن و تا می‌توانی بخور.»

گرگ گفت: «دست‌کم کله‌ی ماهی را بده.»

روباه پاسخ داد: «استخوانی هم نخواهی گرفت! رنج بسیار برده‌ام و سخت گرسنه‌ام.»

گرگ پرسید: «از کجا و چگونه صید کردی؟»

روباه گفت: «کاری ندارد! در این نزدیکی رودخانه‌ای است. دُم خود را درون سوراخ یخ بگذار و بگو: “بچسب ماهی، کوچک و بزرگ! بچسب ماهی، کوچک و بزرگ!” آن‌گاه دم بکش تا ببینی چه صید فراوانی کرده‌ای.»

روباه چون سیر شد، گرگ را به کنار سوراخ یخ برد. گرگ دم در آب نهاد و با صدای کلفتش سر داد: «بچسب ماهی، کوچک و بزرگ!» و روباه گرداگردش می‌دوید و زمزمه می‌کرد: «یخ بزن، یخ بزن دم گرگ!»

گرگ پرسید: «چه می‌گویی خواهر؟»

روباه گفت: «تو را یاری می‌دهم!» و باز همان خواند.

گرگ خواست دُم برکشد، اما روباه گفت: «شکیبایی کن، هنوز ماهی کمی چسبیده است.» سرما چنان سخت شد که یخ ترک برمی‌داشت. روباه چون زمان را مناسب دید، فریاد زد: «بکش!» گرگ هرچه زور زد نتاخت؛ دُمش در یخ منجمد شده بود.

روباه شتابان به دهکده دوید و فریاد برداشت: «ای مردم، بشتابید! گرگی در یخ به دام افتاده است!» مردم با چوب و تبر و سطل بر سر گرگ ریختند و چنان او را کوفتند که گرگ ناچار شد دُم خود را ببرد و بی‌دم بگریزد. گرگ در میانه‌ی راه به گاریِ روستاییِ سوار بر سورتمه جهید، اسب را رم داد و از مهلکه گریخت.

در آن غوغا، روباه به کلبه‌ای خالی خزید، سر درون دیگ خمیر فرو برد، تمام تنش را خمیری کرد و بیرون دوید و بر سر راه افتاد. گرگ با تنِ لکه‌دار و بی‌دم، روباهِ خمیرمالین را دید و پنداشت از ضرب و شتم نیمه‌جان شده است. نالید که: «برادر! استخوان‌هایم خرد شده، اما تو توان نداری؛ بیا تا من تو را پناه دهم.»

روباه خواهرانه خواهش کرد به درون سورتمه بیاید. گرگ ابتدا نپذیرفت اما روباه گام به گام، نخست یک پا، سپس پای دیگر و سرانجام تمام پیکرش را درون سورتمه جای داد. در راه، صدای شکستن چوب سورتمه به گوش رسید. گرگ گفت: «این چه صدایی است؟» روباه گفت: «چیزی نیست برادر، گردو می‌شکنم!» تا این‌که سورتمه یک‌سره شکست.

گرگ برای آوردن چوب به جنگل رفت و روباه را نزد اسب گذاشت. روباه از سرِ دلتنگی و آز، شکم اسب را تهی کرد و اندرونش را از گنجشک‌های پران پر ساخت و سوراخ دم را با کاه بست! گرگ بازآمد، چوب‌ها را بست و اسب را راند: «هی، برو!» اما اسب از جای نجنبید. گرگ کاه را از زیر دم اسب دید و گفت: «این اسب چقدر پرخور است که کاه از پسش بیرون زده!» چون کاه را کشید، گنجشک‌ها پر کشیدند و پوست خالی اسب بر زمین افتاد!

روباه که همچنان خویشتن را دردمند و چوب‌خورده نشان می‌داد، گرگ را واداشت تا او را بر دوش کشد. گرگ راه افتاد و نالان می‌گفت: «چوب‌خورده دارد چوب‌خورده را می‌برد! چوب‌خورده دارد چوب‌خورده را می‌برد!»

و روباه زیر لب نجوا می‌کرد: «چوب‌خورده دارد بی‌چوب‌خورده را می‌برد!»

گرگ پرسید: «چه می‌گویی خواهر روباه؟»

روباه پاسخ داد: «آه برادر گرگ، می‌گویم چوب‌خورده دارد چوب‌خورده را می‌برد!»

Submitted by admin2 on