داستان «برگی از بهشت» اثر هانس کریستیان آندرسن (برای کودکان 7 تا 12 سال)

زمان انتشار: 1405/08/05 - 11:46

بر فراز آسمان، در هوایی پاک و زلال، فرشته‌ای بال گشوده بود و گلی در دست داشت که از گلستان فردوس چیده بود. چون فرشته از سرِ مهر بر آن گل بوسه زد، برگی بس خرد از آن جدا شد و آرام‌آرام فروافتاد تا در خاک نرمِ میان جنگلی جای گرفت. برگ بی‌درنگ ریشه دواند، جوانه زد و در میان دیگر رستنی‌ها ساقه دوانید.

تحلیل داستان «برگی از بهشت» اثر هانس کریستیان آندرسن

یکی از گیاهان گفت: «عجب جوانهٔ مضحکی! هیچ‌کس اصل و نسبش را نمی‌شناسد؛ نه خار بیابان از آن سر درمی‌آورد و نه گزنه.»

دیگری گفت: «بی‌گمان از گیاهان دست‌آموز باغ‌هاست!» و با نیشخند و خواری به آن نگریستند، گویی موجودی پست و گلخانه‌ای است.

خارهای بلندبالا که برگ‌هایشان تا دندان به تیغ مسلح بود بانگ برداشتند: «سر از کجا درآورده‌ای؟ چه بیهوده‌کاریِ ابلهانه‌ای است که این‌گونه قد کشیده‌ای! ما اینجا ننشسته‌ایم که عصای دستِ تو باشیم.»

زمستان از راه رسید و برف بر پیکر گیاه نشست؛ اما برف بر اندام او چنان می‌درخشید که گویی در زیر و رویش نوری از خورشید نهان است.

بهار که آمد، گیاه در کمال زیبایی به گل نشست؛ چنان جلوه‌گر شد که هیچ رستنی دیگری در آن بیشه به شکوهش نمی‌رسید. در این میان، استاد علم گیاه‌شناسی سررسید؛ از همان فضلایی که همه‌چیز را با قلم و دوات بر کاغذ سیاه می‌کردند. گیاه را وجب به وجب سنجید و آزمود، اما در هیچ‌یک از دسته‌بندی‌های علم گیاه‌شناسی‌اش نمی‌گنجید و در نیافت که آن را در کدام راسته بنشاند. سرانجام گفت: «بی‌گمان از گونه‌های پست و جهش‌یافته است؛ من که آن را نمی‌شناسم و در هیچ کتاب و قاعده‌ای نامی از آن نیست.»

خارها و گزنه‌ها پژواک کلامش را تکرار کردند: «در هیچ قاعده‌ای نامی از آن نیست!»

درختان کهنسال جنگل که گرد گیاه بالیده بودند، همه را دیدند و شنیدند، اما لب از لب نگشودند؛ نه به نیک و نه به بد؛ و این فرزانه‌ترین شیوه برای بی‌خبران است.

روزی دخترکی بینوا و پاک‌نهاد از بیشه می‌گذشت؛ دلی بی‌غش داشت و پرتو ایمان، فهم و بصیرتش را فزونی بخشیده بود. تنها میراث بازمانده برایش، قرآنی کهنه و کتاب مقدسی فرسوده بود که آن را با جان و دل می‌خواند و گرامی می‌داشت. از میان برگ‌هایش ندای پروردگار را می‌شنید؛ ندایی که هرگاه دیگران قصد آزارش را داشتند، سرگذشت برادران یوسف را به یادش می‌آورد: «آنان در دل خیالی پلید پروراندند، اما خداوند آن را به خیر بدل ساخت.» اگر به ستم رنجی می‌بریم، یا قدرمان را نمی‌دانند و خوارمان می‌شمارند، باید یاد آن جانِ پاکی باشیم که برای آزاردهندگان و صلیب‌کشانش دعا کرد: «پدر، اینان را ببخشای، چرا که نمی‌دانند چه می‌کنند.»

دخترک در برابر آن گیاه شگفت برجای خشکش زد؛ برگ‌های سبزش بویی مشک‌فام و جان‌بخش می‌پراکند، گل‌هایش زیر پرتو خورشید چون شلعه‌های رنگین زبانه می‌کشید، و نغمه‌ای سحرانگیز پیرامونش موج می‌زد، گویی در نهاد هر گلبرگ، چشمه‌ای بی‌پایان از ترانه‌ها نهفته است که هزاران سال نیز خشکیدنی نیست. دختر با شکرگزاری عارفانه‌ای به این صنع باشکوه پروردگار نگریست و بر شاخه‌ای خم شد تا عطر گل را با تمام وجود در سینه کشد. در آن دم، نوری در جانش تابید و سینه‌اش گشاده شد. بسیار مشتاق بود گلی از آن بچیند، اما دلش نیامد دست تطاول به آن بگشاید؛ خوب می‌دانست که به زودی پژمرده خواهد شد. پس تنها به برداشتن برگی سبز بسنده کرد، آن را به خانه برد و میان برگ‌های کتاب مقدسش نهاد؛ جایی که آن برگ تا ابد تر و تازه، خرم و فناناپذیر باقی ماند. هفته‌ای چند بعد، هنگامی که دخترک رخ در نقاب خاک کشید و کتاب مقدسش را در تابوت زیر سرش نهادند، برگ بهشتی هنوز در میان صفحات می‌درخشید. آرامشی قدسی بر رخسارش نشسته بود، گویی آن پیکر خاکی گواهی می‌داد که او اینک در پیشگاه خداوند ایستاده است.

در جنگل، گیاه شگفت همچنان می‌بالید تا چنان فربه شد که گویی درختی است تناور، و پرندگان مهاجر جملگی در برابرش سر فرود می‌آوردند.

خارها و گیاهان باباآدم گفتند: «بی‌تردید بیگانه است! در دیار ما هیچ‌کس رسم زیستن را چنین ادا نمی‌کند.» و حلزون‌های سیاه جنگل بر رخسار گل آب‌دهان انداختند.

سپس خوک‌چران از راه رسید؛ خارهای خشک و بوته‌ها را گرد می‌آورد تا بسوزاند و خاکسترشان را به کار گیرد. او بوتهٔ شگفت‌انگیز را از ریشه برکند و در پشته‌اش چپاند و گفت: «این هم لابد به درد سوزاندن می‌خورد!» و بدین‌سان، گیاه را با خود برد.

چندی نگذشت که پادشاه آن دیار به مالیخولیایی سخت و اندوهی گران گرفتار آمد. شهریاری کوشا و سخت‌کوش بود، اما هیچ شغلی مرهم جانش نمی‌شد. برایش کتاب‌های ژرف و پرحکمت خواندند و سپس کتاب‌های سبک و هزل آوردند، اما کارگر نیفتاد. پس از دانایان روزگار یاری خواستند و یکی از حکیمان پیغامی فرستاد که این درد را تنها یک درمان است: گیاهی آسمانی که در جنگل‌های قلمروِ خود شاه ریشه دوانده است. قاصد نشانه‌های آن را چنان دقیق بازگفت که جای هیچ اشتباهی نماند.

خوک‌چران چون این بشنید، گفت: «بیم آن دارم که آن گیاه را من از جنگل کنده باشم و در میان پشته‌ام، روزگاری است به خاکستر بدل شده است؛ اما من بی‌خبر بودم و بیش از این نمی‌دانستم.»

درباریان خروشیدند: «بیش از این نمی‌دانستی؟! راستی که جهالت روی جهالت است!»

خوک‌چران بینوا این کلام را به دل گرفت و سوخت، چرا که پیکان طعنه به سوی او بود؛ بی‌خبر از آنکه دیگران نیز درست به اندازهٔ او در تاریکی جهل غوطه‌ور بودند. هر چه گشتند، حتی برگی از آن گیاه نیافتند. تنها یک برگ بر زمین مانده بود، اما آن هم در تابوت دختری خفته در خاک نهان بود و هیچ زنده‌ای از راز آن خبر نداشت.

شاه با همان بار سنگین اندوه و افسردگی به آن گوشهٔ جنگل پناه برد و گفت: «گیاه در همین‌جا روییده بود؛ اینجا زمینی سپند و مقدس است.» سپس فرمان داد گرداگرد آن موضع نرده‌ای زرین کشیدند و قراولی بر آن گماشتند.

استاد علم گیاه‌شناسی نیز رساله‌ای بالابلند دربارهٔ آن گل آسمانی به رشتهٔ تحریر درآورد و به پاس آن، دامنش را از زر و سیم انباشتند، چندان که جاه و جلال خود و تبارش فزونی یافت.

و راستی را که این بخش، دلپذیرترین بخش ماجراست؛ چرا که گیاه آسمانی برای همیشه ناپدید شد، پادشاه همان‌گونه غمگین و مالیخولیایی باقی ماند، اما قراول با خونسردی می‌گفت: «او از روز ازل هم همین‌گونه بود!»

Submitted by admin2 on