پیش از مطالعه این بخش، بخوانید:
بخش نخست: من مانند دشمنام نیستم!
بخش دوم: دشمن کیست؟
بخش سوم: جنگ تمام شد
بخش چهارم: وقتی جنگ از درون ما آغاز میشود
«همه بدانند در صورتی که هوا اجازه بدهد شهریار محبوب شما یک جنگ بسیار بزرگ در یک سرزمین کاملا بیگانه در پیش خواهد داشت. شما مسرور خواهید شد که بدانید واقعا به یک دلیل عادلانهای جنگ میکنید. مخارج این جنگ بسیار سنگین خواهد بود. بنابراین مالیاتها باید افزایش یابد. حضرت شهریاری اعلام میفرماید که کلیه رعایایش زمستان سختی در پیش خواهند داشت. از آنجا که همین است و جز این نیست شما باید در این راه کوشش کنید. هر که بخواهد مریض بشود و دلدرد بگیرد، تعقیب و اعدام خواهد شد.
دبدبه و کبکبه، سروزیران شهریار»
در چهار بخش پیشین این مقاله، پدیدهی جنگ را از منظر روانشناسی ترس، توهم امنیت با تکیه بر سلاح و سازوکارهای تعصب، تمامیتخواهی و دیگریسازی هویتی واکاوی کردیم. در دو بخش بعدی، گامی بلندتر برمیداریم و به ساحتهای کلان، ساختاری، نهادی و نمادین پا میگذاریم. جنگ تکانهای هیجانی یا برآمده از کینههای فردی میان انسانها نیست؛ جنگ پروژهای است با سازوکار دیوانسالارانه، تغذیهشده از فناوری و صنعت، مهندسیشده با قدرتهای خودکامه و مشروعیتیافته از راه زبان و تبلیغات. هنگامی که تفکر نظامی به مثابه یک سامانه عمل میکند، هنر، واژگان، عناصر مادی جهان و حتی مفاهیم روزمره را مصادره میکند تا میل به سلطه را توجیه کند. در برابر این ماشین فراگیر، ادبیات کودک و کتابهای تصویری معاصر نقشی بنیادین در واسازی، به چالش کشیدن و خلع سلاح فکری این ساختارها ایفا میکنند. ادبیات کودک در اینجا نه ابزاری برای پندواندرزهای سادهانگارانه، بلکه میدان کنشگری فلسفی و زیباییشناختی است.
در این بخش با کتاب نایاب و درخشان سیمور لیخمن، «پسری که تصویرها را میخواند[1]»، به دربار قدرت و توهمات طبقهی حاکم میرویم تا ببینیم چگونه هنر، تخیل و صداقت کودکانه، سازوکارهای سانسور و فریب را افشا میکند و به رادیکالترین ابزار مقاومت در برابر اقتدارگرایی و نظامیگری بدل میشود.

سیمور لیخن، نقاش و نویسنده، در سال ۱۹۶۸ این کتاب را نوشت. سال ۱۹۶۸ نماد فوران جنبشهای ضدجنگ، اعتراضهای گسترده به جنگ ویتنام، بحرانهای حقوق مدنی و شکلگیری بازنگری عمیق در ساختارهای قدرت و نظامیگری جهانی بود. لیخمن در این داستان پرالتهاب، قصهای تمثیلی در بستری شبیه به عصر فئودالی و دربارهای اروپای کهن را روایت میکند. بستری که در واقع آینهای تمامنما از حاکمیتهای معاصر و عطش پایانناپذیر آنان برای قربانی کردن انسانها پای بت قدرت است. این کتاب پس از چاپ اول،کمتر تجدید شد و امروزه از کتابهای نایاب ادبیات انتقادی کودک است. حسن پستا با انتخاب این کتاب برای ترجمه، این داستان ارزشمند را برای فارسیزبانان خواندنی کرد.
کالبدشکافی کبکبه و دبدبه خشونت؛ وجدان بیدار هنر دربرابر حاکمیت ستم
سال ۱۹۶۸ یکی از پرتنشترین و تاثیرگذارترین سالهای قرن بیستم بود. در این سال نهادهای سنتی قدرت، ارتشها و دولتهای نظامی با بحران عمیق مشروعیت روبهرو شدند. ماشین تبلیغاتی دولتی دیگر نمیتوانست واقعیت خشن، خونین و غیرانسانی جنگ را در پشت واژگان چون میهنپرستی، افتخار ملی، دفاع از تمدن و سرکوب شرارت پنهان کند. رسانههای نوظهور و هنر اعتراضی، تصویرهای عریان جنگ را به خانهها آورده بودند. در این سال، جنگ ویتنام، اعتراضات جوانان، انقلاب فرهنگی، بهار پراگ و تغییرات اجتماعی بسیاری رخ داد. 1968یکی از سالهایی است که نسل جدید علیه جهانی که نسل پیشین ساخته بود، شورش کردند و بسیاری از تغییرات اجتماعی دهههای بعد از دل همان اعتراضها بیرون آمد. نسل جوان به دنبال شیوهای تازه از زندگی، موسیقی و ادبیات و سینما بود. چیزی که بعدها به نام فرهنگ دهه 60 میلادی شناخته شد، در این سال به نقطه عطف خود رسید. در دسامبر 1968 فضاپیمای آپلو با سه فضانورد برای نخستین بار زمین را ترک کرد و به دور ماه چرخید و تصویر تاریخی طلوع زمین ثبت شد. عکسی که زمین را به شکل کرهای آبی، زیبا، شکننده و بدون هیچ مرز سیاسی در پهنه تاریک کیهان نشان میداد. این تصویر الهامبخش نخستین جرقههای جنبش حفاظت از محیطزیست شد و پایانی بر یکی از خونینترین سالهای تمدن معاصر.
در این سال، لیخمن با تاثیر از زمانه و رخدادها، به جای اینکه داستان در بستری معاصر و رئالیستی روایت کند، روایتی تمثیلی و قرونوسطایی را برمیگزیند. این انتخاب به داستانش خصلتی فرازمانی و کهنالگویی میبخشد. او میخواهد آناتومی خشنونت جنگ را به شیوهای بازتعریف و کالبدشکافی کند که برای هر کسی در هر سن و فرهنگی لمسشدنی و فهمیدنی باشد. قصهی او در درباری ناشناخته رخ میدهد، اما تمام سازوکارهای آن بازتابندهی حکومتهای نظامیگر، سانسور سیستماتیک و مقابله حاکمیت ستم با هنر است.
به همین قلم در کتابک بخوانید: بررسی سه کتاب از باب گراهام، «همدلی در کتابهای کودکان»
لیخمن دربار و کشوری را روایت میکند که در آن به ظاهر همه چیز روبهراه است. کشوری شاد و آرام که در فصلهای تابستان و بهار شهریار برای کشورگشایی و جنگ میرود و مردم برایش هورا میکشند. درباری که دلقکی دارد که در پاییز و زمستان وظیفهاش خنداندن شهریار است و در بهار و تابستان که شهریار به جنگ میرود، دلقک دورهگرد برای گردآوری داستان و لطیفههای جدید به شهرها و روستاهای سفر میکند تا هم مردم را سرگرم کند و هم کولهبار داستانش را پر کند. این شهریار دو وزیر شرور دارد به نام دبدبه و کبکبه(انتخاب ممتاز مترجم، حسن پستا، در نامگذاری این دو وزیر که یادآور نام کلیله و دمنه هم هست و در زبان فارسی هم معنایی متناسب با ویژگیهای این دو وزیر دارد!) این دو وزیر وظیفه دارند تا برای جنگ هر ساله شهریار تا پایان زمستان بهانهای خوب و دلیل عادلانه پیدا کنند: «اگر تا اواسط اسفند ماه هر سال دلیل عادلانهای پیدا نمیشد، آنها به دروغ متوسل میشدند و هر طور که بود دلیلی میتراشیدند و به این ترتیب همه آماده جنگ میشدند. آنها خیلی دوست داشتند که با اهمیت جلوه کنند و خوب میدانستند که وزیران بزرگ آنگاه که اعلان جنگ میکنند چگونه به منتهای اهمیت خود میرسند.» وزیران، کبکبه و دبدبه، برای اینکه که مهم باشند جنگ به راه میانداختند و شهریار هم چنان به این دو وزیر اعتماد داشت که فرمانها را نخوانده امضا میکرد.
دلقک دربار، زوماک، پسری دارد به نام بن. بن استعدادی ورای آوازخوانی معمولی دارد. هنگامی که او آواز سر میدهد، ارتعاشات صوتی و واژهها در هوا محو نمیشوند، بلکه به شکلها، فیگورها، منظرهها و تصویرهای زنده، رنگین و ملموس در فضای اتمسفر پیرامون ظاهر میشوند. او تصویرها را میخواند! این ویژگی شبیه به معجزهای است که قرار است تفکر شهریار را هم در پایان داستان زیر و رو کند و غم رعایا را هم از میان ببرد.
تا پیش از سفر بن و پدرش به شهرهای کشور ما تصویری از مردم و زیستشان نداریم و نمیدانیم در قلمرو این شهریار چه میگذرد. وقتی بن برای اولین بار با پدرش در این سفر همراه میشود، زیست فرودستان، رنجها و دردهای آنان را از راه هنر روایت با سفر بن و پدرش در میان روستاها و شهرکهای فقیرنشین قلمرو پادشاهی میبینیم. این سرزمین زیر بار مالیاتهای سنگین جنگی و فراخوانهای پیاپی اجباری برای ارتش، رمقی برای زیستن ندارد. بن در میان کشاورزان قحطیزده، مادران سیاهپوش و سربازان بازگشته از میدانهای نبرد که دست و پای خود را از دست دادهاند، آوازش را میخواند. او در چهره همگان غم میبیند، غمی که حتی با لبخند هم نمیتوانند پنهاناش کنند و در عمق چشمها و چهرههایش جای گرفته است. انگار مردم این کشور، تجسمی از غم شدهاند! این خلاف تصویری است که دو وزیر از کشورگشایی و افتخارات شهریار میسازند: «این مردم اصولا پیرنما بودند، حتی مردان و زنانی که واقعا پیر نبودند پیر مینمودند. بن چیزی در چشمهای آنها میدید که تا آن وقت ندیده بود. حتی وقتی که لبخند میزدند یا بلند میخندیدند باز هم آن چیزی باقی بود. آن چیز در واقع غمی بود چنان ژرف و سنگین که نه شادی میتوانست تکانش دهد و نه خنده میتوانست بشویدش. گویی که در تمام عمرشان یک چیز خوب و زیبا ندیده بودند.» این مردم با مردمی که بن در قلعه دیده بود تفاوت بسیاری داشتند. آنها پاهای چوبی و لباس های بدقواره و وصله دار به تن داشتند و مانند مردم قلعه آراسته و تمیز نبودند. این تصویرها را لیخمن دربرابر تصویرهای زیبا از شهرها قرار می دهد تا منظره تاریک پشت گندمزارهای طلایی در باد، جویبارهای خنک و درختان میوه، پرندگان آوازخوان را ببینیم تا درک کنیم چگونه پیوندهای گرم خانوادگی ازدسترفته است.
به همین قلم بخوانید: بررسی کتاب «عینکی برای اژدها»
گروه زوماک دلقک در هر شهری به میدان میروند و اجرا میکنند. در یکی از شهرها، وقتی گروه اجرایش را تمام میکند زوماک پسرش را فرامیخواند تا برای مردم آواز بخواند. بن به مردم نگاه میکند به غم بزرگ میان آنها. غمی که پشت لبخندشان، انتظارشان و همه جا حتی در هوا وجود دارد. غمی که مانند ماری توی دودکشهای خانهها خزیده است: «این غم چیز زندهای بود و دشمن بود.» پس بن آواز تازهای میخواند. او درباره دهقانان، زمین و خورشید و کبوتران و رنگینکمان میخواند. او میتواند تا ابد بر ضد غم بخواند: «موقعی که داشت درباره کبوتران میخواند معجزه روی داد و کبوترها پدیدار شدند و مردم کبوترها را دیدند. بعد وقتی که درباره رنگینکمان میخواند، مردم رنگین کمان را دیدند. هر چه او میخواند مردم میتوانستند بالای سرشان توی هوا ببینند.» بن به چهره مردم نگاه میکند، غم رفته است. آنها سرانجام چیزهای زیبا دیده بودند. معجزه رخ داده و زوماک باور دارد که بن باید این معجزه را تا انتها ادامه بدهد.
هنر بن و آوازش به مردم فرودست نشان میدهد که رنج، سرنوشت آنان نیست، هنر به آنان افقی از زیبایی، صلح و کرامت انسانی را یادآوری میکند که حکومت از آنان ربوده بود. بن در سفر با پدرش، در میان مردم کوچه و بازار، کشاورزان قحطیزده و سربازان بازگشته از جبهههای نبرد که دست یا پای خود را از دست دادهاند، آواز میخواند. در این فضا، هنر او در حکم مرهم و رواندرمانی جمعی است. تصویرهای برآمده از گلوی او، نمادهایی از رودخانههای زلال، مزارع پر از محصول، در آغوش کشیده شدن فرزندان و پرواز پرندگان آزاد را در هوا ترسیم میکنند. هنر در اینجا مرزهای واقعیت رنجآور را میشکافد و نیروی امید را زنده میکند.
تابستان رو به پایان است که زوماک و گروهاش به قلعه برمیگردند. بن شهر به شهر برای مردم خوانده، تصویرها را خوانده، و غم را از چهره و افکارشان زدوده است. او با پدرش بازمیگردد و خبر این معجزه به شهریار هم رسیده و او هم دارد از جنگ برمیگردد و مشتاق است که بن برای او هم بخواند.
شهرت شگفتانگیز بن در سراسر کشور پیچیده. دربار، بن را فرامیخواند تا در جشن بزرگ پیروزی پادشاه آواز بخواند. انتظار طبقهی حاکم این است که بن مانند پدرش کاری سرگرمکننده انجام دهد و آوازی شاد بخواند و شهریار را بخنداند و مهمتر از همه کار او، ستایشگر قدرت شمشیر باشد. شاه میخواهد تصویرهای آواز بن، عظمت بیپایان ارتش، فرار دشمنان خوارشده، درخشش زرههای طلایی و جاودانگی تاج پادشاهی را در فضای تالار مجسم کند تا همه مدهوش شوکت او شوند. روز موعد فرا میرسد و بن به پیشگاه شهریار میرود. بیش از همه، دو وزیر شهریار منتظر بن هستند چون باور ندارند که کسی وجود داشته باشد که بتواند بیش از این دو، شهریار را مدهوش خود کند!: «دبدبه گفت: ما در اینجا گرد آمدهایم که ببینیم آیا حقیقت دارد که این پسر میتواند تصویرهای زیبا و شادی بخواند و ما میتوانیم این تصویرها را در هوا به چشم ببینیم.» بن در هراس است، او میترسد از آوازی که میخواهد بخواند. او چشمهایش را از میبندند و دهانش را باز میکند اما نمیتواند بخواند. همه به او میخندند و بن به سکسکه میافتد. دبدبه و کبکبه از ناتوانی بن شاد میشوند و فریاد میزنند: «چه شوخی حیلهگرانهای، چه بازی مزورانهای!» پس زوماک جلو میرود و در گوش بن میگوید: «بن یادت هست که گفتم این یک ماجرای بزرگ است؟ حالا وقت این نیست که بترسی. مهم نیست که چه میخوانی، خوب یا بد هر جور که بخوانی من با تو هستم.»
به همین قلم در کتابک بخوانید: اندیشه در ادبیات کودک و نوجوان: رمزگشایی از کتاب «سوراخ» با خوانشی از کتاب «توی جعبه چیه؟»
بن در برابر تخت پادشاه با دو راهی اخلاقی بزرگی مواجه میشود. تن دادن به فرمایشیسازی هنر برای پاداشهای گزاف، یا وفاداری به ذات حقیقت. بن نفس عمیقی میکشد و میخواند. هنر ناب به فرمان حاکمیت تن نمیدهد. آواز بن از آنجا که به حقیقت هستی و ادراک وجدانی متصل است، نمیتواند دروغ بسازد. هنگامی که بن در برابر پادشاه میخواند، فضا پر از تصویرهای دهشتناکی میشود که دربار سعی در کتمان آن داشت، زمینهای سوخته در آتش جنگهای بیپایان پادشاه، اسکلتها و جسدهای سربازان جوانی که در بیابانها رها شدهاند، صورتهای استخوانی و چشمهای اشکبار کودکانی که نانشان به عنوان مالیات جنگی غارت شده است و از همه رسواتر، چهرهی واقعی خود وزرا با نقابهای کریه، طماع و خونآلود: «دبدبه و کبکبه تصویر خودشان را در هوا دیدند و دیگران هم دیدند که آنها پاهایی چون خوک داشتند و در جیبهایشان طلا میچپاندند. و آنگاه بن درباره تختی خواند که تاجی بر فراز آن معلق بود اما شهریار روی آن نبود.» این آواز ضربهی هولناکی به هیمنهی دربار میزند. درباریان که برای نخستین بار نتایج عینی تصمیمات نظامی خود را بدون روتوش تبلیغات و حرفهای باشکوه میبینند، دچار وحشت و خشم دیوانهوار میشوند. تالار شهریار در سکوت سنگینی فرو میرود و همه بن را به خیانت متهم میکنند و میگویند که تمام تصویرهای او دروغ است و کشور شهریار زشت و خونین نیست. او را متهم میکنند که شیطان در جسماش حلول کرده است. پس پادشاه دستور توقیف، سانسور و حبس بن در ساهچاله را میدهد تا بعد به جرم خیانت سوزانده شود. دربار حاضر است شمشیرها و دژخیمان را تحمل کند، اما قادر به تحمل آینهای نیست که هنر کودک در برابر صورتش گرفته است.
شهریار آن شب پریشان است. او نمیخواهد در تاریکی شب بماند پس چراغها را روشن نگه میدارد. با خودش فکر میکند که آیا بن جادو شده است؟ آیا آوازش حقیقت است؟: «به فکر جسد سربازان در جنگ افتاد، این قسمت از آواز پسرک قطعا درست بود و اگر این قسمت درست بود چرا که بقیهاش نباشد؟»
از همین قلم در کتابک بخوانید: نگاهی به کتاب بمب و ژنرال
در روشنایی بامداد، شهریار صدها نفر را میبیند که از جنگل به سوی قلعه میآیند. آنها مردمی هستند که میخواهند پیش از آمدن فصل سرد، برای آخرین بار آواز بن را بشنوند و ببینند: «ما میخواهیم پیش از زمستان یک بار دیگر آواز بن را بشنویم.» شهریار به میان مردم میرود. آنها همان مردمی هستند که بن آوازشان را برای شهریار خوانده بود: «شهریار نانوا و نجار و نابینا را دید. آهنگر و حلبیساز را دید. از ظاهرشان فهمید که بینوا و بیچارهاند. دید آنها همانها نیستند که به هنگام جشن و رژه برایش فریاد شادی میکشند.» پس آوازهای بن راست بود! حالا شهریار هم میتوانست آن غم سنگین را حس کند.
لیخمن در این کتاب، بلوغ اخلاقی کودک و عاملیت فردی او را به اوج میرساند. بن آوازش را برای نجات ستمدیدگان به کار میگیرد. پیام کتاب روشن است، استبداد نظامی تا زمانی دوام میآورد که روایتهای جعلیاش از جنگ باور شوند؛ هر زمان که صدای حقیقت و هنر برخیزد، زرههای قدرت فرو خواهند ریخت. هنر از ناخودآگاه جمعی و واقعیت زیسته تغذیه میکند.
این کتاب، نقدی صریح بر سازوکار تفتیش عقاید و سانسور حکومتهای افتدارگراست. این حکومتها نمیتوانند هنر بازتابدهندهی واقعیت را تحمل کنند. از نظر آنان، هنرمندی که نقصهای سیستم و فجایع جنگ را نشان دهد، خائن و عامل دشمن است.
بن به کمک دهقانان و سربازان آسیبدیده و به درخواست آنانی که قبلن با آوازش تسکین یافته بودند، از سیاهچال میگریزد. در آخرین صحنه، بن بر فراز تپه، برای مردم ترانهای تازه سر میدهد؛ ترانهای که این بار تصویرهایی از آیندهای روشن، جامعهای بدون سلاح و سرنگونی برجهای ستم را در آسمان نقاشی میکند: «او انسانی را خواند که داشت انسانی دیگر را میخواند و انسانی دیگر را خواند که هنوز متولد نشده بود و میبایست در زمانهای آینده تولد یابد. او خواند از آتشهای گرم و از پرندههای دریایی بر فراز ساحل. با خواندن او خستهها نیرو گرفتند و گرسنهها سیر شدند و سرماهای سخت به گرماهای مهر تبدیل شدند.» شهریار میفهمد که بن بیگناه است و آزادش میکند. او قول میدهد که به میان مردم برود و زندگیهایشان را تغییر دهد و دیگر دست به جنگهای بیمعنی نزند!
به همین قلم در کتابک بخوانید: همنوایی رویا و بیداری در «رنگ رویای کلاغ» با نگاهی به دو کتاب «آدم برفی و گل سرخ» و «هویج پالتوپوش»
لیخمن نشان میدهد که حتی اگر حکومت تمام ارتشها و سیاهچالهها را در اختیار داشته باشد، هرگز قادر نیست سرچشمهی جوشان تخیل و حقیقتجویی نسل نو را به بند بکشد. تصویرخوانی بن، در برابر واژههای پرطمطراق دو وزیر شهریار قرار میگیرد. واژهها میتوانند فریبنده باشند. سیاستمداران و مستبدان با انتزاعی کردن مفاهیم، زشتی کشتار را پنهان میکنند. برای نمونه، کشته شدن انسانها را تلفات جانبی یا بهایی ناگزیر برای پیروزی مینامند. واژه به حاکم اجازه میدهد میان واقعیت تلخ جنگ و ذهن مردم فاصله بیندازد. اما موهبت بن این سازوکار فریب را در هم میشکند. در جهان آواز او، واژهها تجسم مادی پیدا میکنند. اگر از افتخار جنگ سخن گفته میشد، بن تصویر واقعی آن، جسدها، خاکستر و خون و آوارگی را در برابر چشمها ظاهر میکرد؛ بنابراین، هیچ حاکم و وزیری نمیتواند جنایت را در پس استعارههای ادبی یا حماسی پنهان کند.
داستان درخشان سیمور لیخمن، نشان میدهد که جنگها نخست در عرصهی زبان و تصویر ساخته میشوند و بنابراین، نخستین سنگر برای پایان دادن به آنها، افشای دروغهای تصویری و زبانی حاکمان با هنر است.
در بخش بعدی به سراغ دو شاهکار دیگر میرویم، در «پیروزمندان» شاهکار کنایهآمیز دیوید مکی، منطق کشورگشایی و توهم فتح سرزمینی را واسازی میکنیم، جایی که قدرت نرم، مهماننوازی، آشپزی، بازیهای کهن و زیست روزمره، ارتشی مجهز و نفوذناپذیر را از درون استحاله میکند. سرانجام با اثر فلسفی-تصویری اومبرتو اکو و ائوجینو کارمی، «بمب و ژنرال»، پیوند شوم صنعت، علم و تخریب نظامی را واکاوی میکنیم و نشان میدهیم چگونه ماهیت هستی و ذرات بنیادین ماده از خدمت به جنون قدرت سر باز میزنند.
[1] . پسری که تصویرها را میخواند. سیمور لیخمن. مترجم حسن پستا. کتابهای شکوفه
