پیش از مطالعه این بخش، بخوانید:
بخش نخست: بازنمایی جنگ در ادبیات کودک و نوجوان- بخش اول: من مانند دشمنام نیستم!
بخش دوم: بازنمایی جنگ در ادبیات کودک و نوجوان- بخش دوم: دشمن کیست؟
جنگ، در ادبیات، همواره یک «مرز» بوده؛ مرزی میان ما و دیگری و روایتی که از ما «خودی» و از «دیگری» دشمن میسازد. اما این روایت در ادبیات کودک ماهیتی متفاوت دارد. آیا میتوان از جنگ گفت، بدون آنکه آن را به حماسهای قهرمانانه فروکاست؟ آیا میتوان این رنج تاریخی را با زبان شاعرانه و تصویرگریهای انتزاعی به کودک نشان داد، بدون آنکه او را با زخمهای خشونت عریان مبهوت ساخت؟
کتاب «جنگ تمام شد[1]» نوشته دیوید آلموند و با تصویرگری دیوید لیچفیلد، پاسخی به این پرسشهاست. این کتاب فقط روایتی از جنگ جهانی اول نیست؛ بلکه روایتی است که در آن صلح نه پایانی قطعی برای تیراندازیها بلکه فرآیندی درونی برای بازشناسی انسان نهفته در چهرهی دشمن است. آلموند و لیچفیلد با برهمزدن کلیشههای رایج، همان تقابل سادهانگارانهی خیر و شر، روایتی میسازند که در آن جنگ، بیش از آنکه در میدان نبرد باشد، در ذهن و خانه و مدرسه جای گرفته است. آلموند به ما نشان میدهد که کودک نه قربانی است نه قهرمان، او کاوشگری است که با پرسشهای ساده اما بنیادین خود، سازوکار دشمنسازی را که بزرگسالان در مدرسه، دولت و رسانه به او دیکته میکنند، به چالش میکشد. این کتاب با گذاشتن کودک در مرکز روایت، جنگ جهانی اول را نه صحنهای دور و تاریخی، بلکه بهشکل تجربهای در بستر زندگی خانوادگی و اجتماعی بازنمایی میکند. در این داستان، جنگ تنها در خط مقدم یا در هیاهوی نبرد نیست، بلکه در نبودِ پدر، در کار مادر در کارخانهی مهماتسازی، در فضای تبلیغات، در آموزش رسمی و در شکلگیری تصویر دشمن نیز حضور دارد. از همین رو، روایت کتاب شرح واقعهای تاریخی نیست؛ بلکه کاوشی است در سازوکارهایی که جنگ را ممکن، پایدار و از نظر فرهنگی توجیه میکند. در نگاه آلموند، کودک ناظری منفعل یا قهرمانی کوچک نیست که برای آرمانهای بزرگسالان فدا شود.

«جنگ تمام شد» کتابی دربارهی چگونگی شکلگیری نفرت، جستوجوی همدلی و قدرت تخیل است. تصویرها، رنگها، فضاها و سکوتهای میان روایت، همگی در خدمت این حقیقتاند که صلح فقط نبود جنگ نیست، بلکه فرآیندی برای بازشناسی دیگری و فروپاشی مرزهای تحمیلی دشمنی است.
داستان در سال ۱۹۱۸ و در آخرین ماههای جنگ جهانی اول میگذرد و از نگاه پسری به نام جان روایت میشود. جان مانند بسیاری از کودکان آن دوره، در جهانی زندگی میکند که جنگ همهچیز را تحتتأثیر قرار داده. پدرش در جبهه است، مادرش در کارخانه مهماتسازی کار میکند، کارخانهای که بزرگ و بزرگتر میشود و جنگافزار میسازد برای کشتن انسانها و حتی کودکانی همسن جان در آن سوی جهبه! در این روزگار، غذا و آسایش کمیاب شده. مدرسه، خیابان، خانه و جنگلهای حاشیه شهر، همه بخشی از نقشه جنگاند. دیوید آلموند در «جنگ تمام شد» ما را به سال ۱۹۱۸ میبرد، جایی که جنگ جهانی اول، مانند ابری سنگین و آلوده، بر فراز زندگی روزمره سایه انداخته است. اما قدرت واقعی این اثر در این است که جنگ را از میدان نبرد به خانه میآورد؛ یعنی به جایی که باید امنترین نقطهی جهان باشد، اما در این داستان، بهتدریج به فضایی از اضطراب، فقدان و انتظار تبدیل میشود.
کارخانه مهماتسازی آن سوی رودخانه و خانه و پایین خیابان مدرسه جان است و «سایه سیاهش وسط خیابان افتاده است.» جان انگار در محاصره این سه جاست. خانه جایی است که پدر از آن به جنگ رفته و مادر کارگر کارخانه است. کارخانه افزار فیزیکی جنگ را میسازد و مدرسه افزار تبلیغاتی جنگ را. کارخانه روزبهروز بزرگ و بزرگتر میشود آنقدر بزرگ که جان دیگر یادش نمیآید در سالهای قبل از جنگ، کارخانه چه شکلی بوده: «درست همانطور که یادش نمیآمد قبلا خودش چطور بوده است.» جنگ بر خاطره و حافظه هم اثر گذاشته است. مدرسه جای آنکه مکانی برای آموزش و شادی باشد به بلندگوی تبلیغ جنگ بدل شده. اردوی کودکان در مدرسه، بازدید از کارخانه مهماتسازی است: «مدیر گفت اینجا محل کار مادرهای شماست، اسلحه میسازن تا پدرهاتون سالم بمونن» کارخانهای که هر بار با انفجار مهمات، یکی از مادرها زخمی میکند یا چون هیولایی بلعنده به کام مرگ میکشد. جان چند بار اشاره میکند که جنگ بزرگی زیر سقف بلند فلزی همین کارخانه در جریان است. این کارخانه جنگسازی است.

جان در مدرسه میشنود که همه در جنگ سهیماند حتا کودکان: «ما همگی میجنگیم. همه ما در این در این جنگ شرکت میکنیم برای شکست آلمان شرور.» این حرف شاید برای بزرگترها شعاری ملیگرایانه یا بخشی از تبلیغات عمومی باشد، اما برای جان، که هنوز ذهنی نیالوده و پرسشگر دارد، عجیب و ناعادلانه است. او با خود فکر میکند، اگر من فقط یک کودکام، چگونه ممکن است در جنگ باشم؟ «من که بچهام چطور بجنگم؟» این پرسش ساده، هسته اخلاقی کتاب را شکل میدهد. آلموند از همین پرسش کودکانه، نقدی عمیق علیه منطق جنگ میسازد. جان برای پادشاه و اسقف، و شاید هر کسی که میشناسد، نامه مینویسد. متن میگوید او به پادشاده و اسقف اعظم کانتربری نامه مینویسد و تصویر چندین صفحه و پاکت نامه را نشان میدهد و جان از همه تنها یک پرسش ساده میپرسد: «جنگ کی تمام میشود؟» من باید بدانم جنگ کی تمام میشود، من میترسم، پدرم در سنگر است و مادرم در «فروشگاه فشنگ». اعلیحضرت خواهش میکنم به من بگویید شما میدانید این جنگ کی تمام میشود؟ اما پاسخی نمیآید. و جنگ انگار قرار است «تا ابد ادامه داشته باشد.»
در کتابک بخوانید: معرفی کتاب رنگ خورشید از دیوید آلموند
جان کودکی است که جنگ را نه با اخبار رسمی و تبلیغات نظامی، که از دل زندگی کوچک شخصیاش تجربه میکند. او منطق بزرگسالان را نمیفهمد، نمیپذیرد و برای همین امکان پرسشگری و تردید را در متن زنده نگه میدارد. جان در برابر این روایتهای آماده و کلیشهای دربارهی دشمن و وطن، هنوز گنجایش همدلی و شگفتی خود را حفظ کرده است. او تصویر ساختگی دشمن را به چالش میکشد، تصویری که با آموزش، تبلیغات و فشار همگانی در ذهنها تثبیت شده است. برای او جنگ پیش از هر چیز، «غیبت» است؛ غیبت پدر، غیبت آرامش، غیبت ثبات و غیبت کودکی. او دیگر یادش نمیآید خودش قبلا چطور بوده، همانطور که اندازه کارخانه را پیش از جنگ بهخاطر نمیآورد، همانطور که دیگر چهره پدر را به یاد نمیآورد و از این فراموشی وحشت میکند. جنگ سایه سیاهش را بر خاطره و حافظه و رویای جان انداخته است. او حتا دیگر در تصورانش هم نمیتواند صورت پدر و صدای مهربانش را بهیاد بیاورد. آلموند میگوید ببین! کودکان جنگ را با مفاهیم انتزاعی نمیفهمند؛ آنها جنگ را در چیزهایی لمس میکنند که ناگهان از زندگیشان حذف میشود. جای خالی کسی که دوستاش دارند، سکوت مادر و اضطراب و انتظار و تعلیقی که در هوا مانده و کش آمده. جنگ بیدعوت به همهجا سرک کشیده و حتا به بازیهای کودکان رخنه کرده. بچهها «جنگبازی» میکنند و جدیجدی خرگوشها و پرندگان را نشانه میروند و میکشند. «دو تا خرگوش، یک کبوتر و یک سگ پیر» قربانی «تمرین» کشتن یکی از بچهها شدهاند.
خانه باید پناهگاه باشد اما در جهان داستان، خانه جایی است که جنگ در آن رسوخ کرده. مادر جان مانند بسیاری زنان دیگر شهر در کارخانهی مهماتسازی کار میکند. یعنی خشونت جنگی نه فقط در سنگرها، بلکه در قلب اقتصاد و کار روزمره نیز جاری شده. چه طنز تلخی نه؟ مادری که برای نجات زندگی خانوادهاش کار میکند، به ساختن افزاری برای مرگ کمک میکند. آلموند با همین تناقض، پیچیدگی واقعی جنگ را نشان میدهد؛ جنگ فقط کشتار نیست، بلکه شبکهای است که کار، فقر، ترس و بقا را به هم گره میزند. مادر جان چیزی از کارش به جان نمیگوید. او تلاش میکند تا خانه جایی برای آسایش خودش و فرزندش باشد و حرفی از جنگ در آن نباشد اما وقتی مدرسه میخواهد کودکان را بازدید کارخانه ببرد جان از مادرش میخواهد تا درباره کارش بگوید: «مادرش مداد و کاغذ برداشت. گلولهای را به صورت عمودی کشید. بالای آن، جایی که به نظر جان باید نوکتیز میبود، صاف بود. بالای گلوله هم باز بود. مادر گفت تراشه رو از اینجا میریزیم [...] کار تراشه چیه؟ مادر دستش را پیش برد و گونه جان را نوازش کرد. وقتی گلوله به هدف میخوره، منفجر میشه و سربها بیرون میپاشه. [...] آلمانیها هم گلوله و تراشه دارن؟ همه گلوله و تراشه دارد. مامان جنگ کی تموم میشه؟» مادر جان میداند که گلولهها فقط برای کشتن آلمانیها نیست، گلوله انتخاب نمیکند خودی کشته شود یا دشمن! آلمانیها هم گلوله و تراشه دارند و گلولهها میتوانند پدرانی مانند پدر جان را بکشند. پس برای دلگرمکردن جان، مادر نقاشی تراشههای گلوله را برمیگرداند وپشت کاغذ تصویر میوه گل رزی را میکشد تا نشان دهد: «تخم ریز میوه، آن تخمهای ریز زندگی، چطور در کنار هم محکم قرار گرفتهاند.» اگر مرگ در تراشههای گلوله پنهان شده، در قلب میوه رز، زندگی در دانهها جای گرفته است. مادر دربرابر کاری که به اجبار در کارخانه انجام میدهد، در خانه از میوه گل رز، برای جان مربا میپزد.
در کتابک بخوانید: معرفی کتاب بابای پرنده من از دیوید آلموند
آلموند نشان میدهد که نفرت از چیزی، طبیعی و ذاتی نیست؛ بلکه آموختنی است. کودک گنجایش و توان همدلی دارد، اما جامعه او را به سمت ترس و نفرت هل میدهد. آلموند جنگ را نه فقط نبرد کشورها، بلکه نبرد روایتها میبیند، نبرد میان آنچه کودک از درون حس میکند و آنچه جامعه از بیرون به او تلقین میکند. جان حتا جرئت ندارد در مدرسه از چرایی جنگ بپرسد. او هر روز منتظر پایان جنگ است اما انگار از پایان خبری نیست: «هرصبحی که بیدار میشد، انگار از پایان خبری نبود. جنگ ادامه داشت و کارخانه مهماتسازی بزرگ و بزرگتر میشد.»
جان نه قهرمانی شجاع است و نه کودکی منفعل. او کودکی است که در میانهی ترس و کنجکاوی، بین حرفهای بزرگسالان و حسهای شخصی خودش گیر افتاده است. همین وضعیت، او را به شخصیتی واقعی و باورپذیر تبدیل میکند. کودک در این داستان موجودی است که هم میترسد، هم میپرسد و هم توانایی همدلی دارد.

«جنگ تمام شد» درباره تجربهی انسانیِ جنگ است، خانهای که ناامن شده، کودکی که میان ترس و محبت ایستاده و جهانی که در آن مرز میان «دوست» و «دشمن» با آموزش و تبلیغات ساخته میشود. آلموند و لیچفیلد با هم، از این وضعیت تصویری عمیق و تکاندهنده میسازند، تصویری که نشان میدهد جنگ، پیش از آنکه در میدان نبرد شروع شود، در ذهن و زبان آدمها آغاز شده است.
تصویرگری دیوید لیچفیلد در این کتاب مهم است. تصویرها بخشی از روایت و سیاه و سفیداند. سایههای سنگین، فضای سرد و ترکیببندیهای پرتنش، به ما کمک میکنند تا احساس درونی جان را بفهمیم. گویی تصویرها خودشان حرف میزنند و چیزی را نشان میدهند که واژهها بهتنهایی نمیتوانند بیانش کنند، سکوت، تردید و سنگینی روانی جنگ. ما روایت را از زاویهدید جان میبینیم. کانونیگر او است و به همین خاطر زمانی که جان از هوش میرود چیزی نمیبینیم جز دو صفحه سیاه. آیا تابهحال فکر کردهایم که قطبیسازی و سیاه و سفید کردن دیگری در ذهن کودک، دنیای او را از رنگ خالی میکند؟ جهان جان رنگباخته است. همه یکشکل به نظر میآیند. مادران همه آبیپوش و در برابر مهابت ماشینها کوچکاند: «زنها خیلی کوچک بهنظر میرسیدند، با آن روپوشهای آبی، فرقی با هم نداشتند. در مقابل وسعت ماشینهایی که با آنها کار میکردند ناچیز بودند.»کارخانه همسانسازی! ادامه جنگ به این کارخانه همسازی سازی آدمها نیاز دارد. پس مدرسه جرئت پرسش را از بچهها میگیرد و بهشان تلقین میکند که آنها هم میجنگند: «دیگه سوال نباشه! بچههای خوبی باشین. شما اینجوری میجنگین: با انجام کارهاتون، با انجام تکالیفتون و با دعا کردن.» و دیگر هیچیک از بچهها سوال نمیپرسند حتا وقتی پدرها میمیرند، و مادرها در کارخانه مجروح میشوند. تنها جان در گوشه قلبش جرئت میکند مدام از خودش بپرسد «من که بچهام چطور بجنگم؟» آلموند و ریچفیلد با این تصویرها، فضای داستان را از روایتی تاریخی فراتر میبرند و آن را به تجربهای عاطفی و انسانی بدل میکنند.
روزی که جان با بچههای کلاس برای بازدید کارخانه مهماتسازی میروند، در نزدیک جنگل، در کنار درخت سیب، مردی را میبینند که روی جعبهای ایستاده و دستهایش را رو به آسمان بالا برده. او کاغذهایی را تکان میدهد که جان نمیداند در آنها چیست. مدیر مدرسه نمیگذارد بچهها به مرد نزدیک شوند. اما مرد فریاد میزند: «مانع بچهها نشو! بذار بیان جلوتر!» مردم او را خائن صدا میزنند: «نکبت! عوضی صلحطلب!» این مرد عمو گوردون است، عموی دوروتی، یکی از بچهها، که پیش از جنگ به آلمان رفته بوده و مردم آلمان و شهرهایش را دیده. او از جنگ بیزار است. مردم به خاطر همین او را خائن میدانند، هر کسی را که صلح بخواهد و بگوید «نیازی به جنگ نیست» خائن خطاب میکنند. یکی از تصویرهای تکاندهنده کتاب، زمانی است که جنگ را در بازیهای بچهها میبینیم. آنها به هم تیراندازی میکنند، دشمن خیالی را میکشند و این مرگ را نه فقط برای دشمن آلمانی، بلکه در ذهنشان برای مدیر مدرسهای میخواهند که وادارشان میکند بپذیرند که جنگ یعنی نبرد با هیولا و پر از افتخار و قهرمانی: «الک گفت کاش یه پاره آجر برمیداشتم میزدم توی سرش تا بمیره و کارش تموم بشه. گفت کیو! بوم کیو بوم! جان از منظره خون آلودی که فقط خودشان دو تا در آن سهیم بودند خنده اش گرفت.» کتاب نشان میدهد وقتی خشونت و جنگ را به ذهن و زبان کودکان میآوری خودت هم از آن مصون نمیمانی!
در کتابک بخوانید: معرفی کتاب پسر کاملا جدید از دیوید آلموند
مردی که در میدان کنار درخت سیب ایستاده، تصویرهایی از کودکان آلمانی در دست دارد و به سوی بچهها میرود و نشانشان میدهد: «ببینین، اینها هم بچههایی هستن درست مثل شما. اینها هیولا هستن؟! اینها شیطان هستن؟! من آنجا بودم، دیدمشون. درست مثل شما کودکن، پدر دارن، برادر دارن، خواهر دارن و درست مثل شما مادر دارن.» اما مردم نمیگذارند تا او به حرفهایش ادامه دهد. او را کتک میزنند. برگهها روی زمین پخش میشود و جان یکی را برمیدارد: «پسر روی کاغذ چندان بزرگ نبود. ظاهرا همسن خود جان بود. رویش نوشته بود یان اهل دوسلدروف.» و از آن روز، جان، یان را در کارخانه و جنگل میبیند.
در گفتمان جنگ، «دشمن» همیشه مفهومی انتزاعی است، موجودی بیچهره، بینام و سراپا شرور. جامعه و رسانهها به جان القا کردهاند که «آلمانیها» شبیه هیولا هستند. اما وقتی جان برای اولین بار با یان، کودکی آلمانی، روبرو میشود، آن دیوار بلندی که تبلیغات جنگی ساخته است، در چشمبههمزدنی فرو میریزد. این دیدار یکی از مهمترین رخدادهای کتاب است. وقتی جان به چشمان یان نگاه میکند، او سربازی کوچک یا آلمانیای خبیث نیست، او همان چیزی را میبیند که در آینه دیده است، کودکی ترسان، سردرگم و تنها. آلموند نشان میدهد که نفرت، لایهای نازک و شکننده است که تنها کافی است یک برخورد انسانی ساده، آن را کنار بزند: «دو پسر همقد و همسن بودند. برای لحظهای باورنکردنی به همدیگر زل زدند. کاری نمیتوانستند بکنند. بچههایی بودند در میان تاریکی. بچههایی بودند در حسرت امنیت، در حسرت عشق، در حسرت پایان جنگ. بالاخره جان گفت: من جنگ نمیکنم.»
آیا یان واقعا آنجا حضور دارد؟ یا او فرافکنی ترسها و نیاز جان به یک دوست و همدم است؟ آلموند پاسخ این پرسش را در هالهای از ابهام نگه میدارد. اگر یان فقط «خیال» باشد، به این معناست که جان آنقدر تنهاست که برای فهمیدن خودش، نیاز دارد یک «دشمن» خلق کند تا با او حرف بزند. اگر یان «واقعی» باشد، داستان بیانهای میشود ضد جنگ. دو کودک همقد و همسال یکی آلمانی و یکی انگلیسی نه جنگ میکنند نه جنگ میخواهند و هریک این را به زبان خود میگوید:«ich bin nicht krieg»
مهم نیست یان کجای این فضا ایستاده، مهم این است که در فضای ذهنی جان، یان حضور دارد. این حضور، اولین قدم برای صلح است.
آلموند این حقیقت دردناک را یادآوری میکند که کودکان، اولین قربانیانِ جنگ هستند، نه فقط از نظر جسمی، بلکه از نظر روانی. جنگ به آنها یاد میدهد که نباید به دیگری اعتماد کرد. ملاقات این دو کودک، بازگشت به وضعیتی است که در آن انسان بودن، مقدم بر ملیت و هر چیز دیگری است.
پیش از این دیدار، جان برای یان نامهای میفرستد. او در نامه خودش و پدر و مادرش را نقاشی میکند و مینویسد: «یان عزیز، من پسری مثل تو هستم. من با تو نمیجنگم. تو با من نمیجنگی. دوست تو جان.» او نامه را به نشانی دوسلدروف میفرستد، تنها نشانیای که از آن پسر دارد. نامه قرار است با کشتی برود، کشتیهایی که افزار جنگی با خود میبرند. اما پلیس نامه را پیدا میکند و به سراغ او میآید: «میدونی با خائنها چه کار میکنیم؟» آنها نامه را تکهتکه میکنند و به مادر جان میگویند که او یک خائن تربیت کرده است.
در کتابک بخوانید: معرفی کتاب علفزار کیت از دیوید آلموند
دنیای بزرگسالان، جایِ امنی برای همدلی با کودک دشمن نیست. آلموند نشان میدهد چگونه ایدئولوژیها مانند چرخدندههای ماشینی بزرگ، همهچیز را در خود میبلعند و اجازه نمیدهند فردیت یا نگاه متفاوت، فرصت و مجال رشد پیدا کند. بزرگسالان در این داستان هیولاهایی خبیث نیستند؛ این پیچیدهترین و البته غمانگیزترین نکتهی کار آلموند است. آنها خودشان قربانیِ همان دستگاه تبلیغاتیاند که بچهها را با آن تغذیه میکنند. آموزگاران، همسایهها و حتا مادر جان، همگی مأموران این روایتِ جنگیاند. برای نمونه، سرگردی که در کارخانه به بچهها درباره جنگافزارها میگوید خودش قربانی جنگ است: «مردی که یک پا ندارد[2]» مردی با چوب زیربغل «که پاچه شلوارش را تا کرده و سنجاق زده بود تا پای چوبیاش را نشان دهد.» او میگوید حتا اگر جنگ تا ابد ادامه داشته باشد آنها میتوانند، و یعنی باید، دوام بیاورند و حتا با افتخار میگوید: «ما آمادهایم تا ابد بجنگیم. ما صنعت داریم. ما نیروی انسانی داریم. ما زنهای قدرتمند داریم. فقط فکرش رو بکنین که اگه ادامه داشته باشه چی میشه. شما پسرها میتونین راه پدرانتون رو دنبال کنین. شما دخترها میتونین زنهایی باشین که پدرها رو سلامت نگه میدارین.»
آلموند کودک و مادر و مدیر و سرباز جنگ را همه با هم در کارخانه جنگافزارسازی میگذارد و نشان میدهد کارخانه جنگ(افزار)سازی چطور کار میکند. آلموند دوگانهسازیهای را کنار میزند و سراغ حسهامان میرود. جان برخلاف توصیه مدیر دستش را پیش میبرد و «دست جوان و گرمش را روی فلز سخت و سرد میگذارد.» به سربهای توی آن فکر میکند، به انفجار فکر میکند و به ترکشهایی که بیرون میپرد و توی پوست و گوشت و استخوان فرومیرود. و به پدرش فکر میکند که توی سنگر است و کلاهخود فلزی نازک و بیفایدهای بر سر دارد! دیدید آلموند چه کرد؟ آلموند با نمایش کارخانه عظیم جنگافزارسازی مثل سرگرد هیوز غرق شگفتی و افتخار نمیشود او دست جان را میگیرد و روی فلز سرد میگذارد؛ سرما و سختی فلز در برابر گرمی و نرمی پوست کودک. او با حسهای ساده و ابتدایی کودک کار میکند. و واقعیت سادهای را لمسشدنی میکند. اگر این سلاحها که اینقدر به آنها مینازند ایناندازه سخت و مرگبار است و اگرآلمانیها هم ترکش و گلوله دارند پس این گلولهها ممکن است بر تن پدرم بنشینند و کلاهخود نازک او به چه کارش میآید؟ او دوباره و دوباره لمس میکند و اینبار به ترکشهایی فکر میکند که پوست پدر یان را پاره میکنند و در گوشت و استخوانش فرومیروند. و به گوشت خودش فکر میکند که چقدر نرم است و به تمام گوشتها، انگلیسی و آلمانی، به نرمی گوشت تمام افراد زنده و تمام آنهایی که قبلا زنده بودهاند هم فکر میکند. و از سنگینی این تصویر از هوش میرود.[3] آلموند انسان را برابر انسان نمیگذارد؛ چه آلمانی باشد چه انگلیسی. او سلاح را مقابل انسان میگذارد. این تنها تقابلی است که او میبیند این تنها دوگانهای است که او میسازد. دشمن، جنگافزار است نه دیگری. تنها تقابل سردی و سختی فلز است دربرابر گرما و نرمی پوست و گوشت انسان. آلموند در جستوجوی شباهت میان ما و دیگری به ساده و محسوس و ملموسترین چیزها دست میزند به پوست و گوشتمان.
در کتابک بخوانید: معرفی کتاب پدر اسلاگ از دیوید آلموند

او همزمان پرسشی اخلاقی را پیش روی ما مینهد، آیا میتوان مهربان بود و به کشتار کمک کرد؟ مادر جان، در چشمان او دیگر فقط مادری رنجکشیده نیست؛ او حالا بخشی از همان دستگاهی است که دارد زندگی یان را تهدید میکند. مادر جان، مهربان است، پسرش را دوست دارد، اما دانسته یا نادانسته چرخدندههای جنگ را روغنکاری میکند. این همان نقطهی تلاقی ترسناک زندگی روزمره با جنگ است. جان متوجه میشود که دیوارهای جنگ فقط در سنگرها نیستند، بلکه دیوارهاییاند که درون خانهی خودشان، میان او و مادرش، کشیده شدهاند. او باور نمیکند که مادرش یان را مهربان و خوب میبیند اگر واقعا اینطور است چرا توپ و ترکش درست میکند؟ و چرا اصلا میجنگند؟ با پسری درست مثل جان «که پدرش دوستش دارد...مادرش دوستش دارد.»
جان، بعد از ملاقات با یان، دیگر نمیتواند به بازی وطنپرستی ادامه دهد. جان میبیند که بزرگسالان چطور با شور و حرارت از شکست آلمانیها حرف میزنند، اما او حالا میداند که پشت هر سرباز آلمانی، یک یان است. پشت هر پدر، کودکی است. این دانایی، سنگین است. جان مجبور است ساکت بماند. وقتی جان به مدرسه برمیگردد میفهمد حقیقتی که فهمیده، اینکه دشمن هم یک انسان است، در جهان بزرگسالان نه تنها پذیرفته نیست، بلکه نوعی خیانت به حساب میآید. در این فضای تاریک فکری، برای اینکه «خوب» باشی، باید «متنفر» باشی. آلموند این تضاد را به خوبی به تصویر میکشد. بزرگسالان از جنگ خستهاند، اما به «نفرت» نیاز دارند تا به خود بقبولانند که چرا عزیزانشان باید بمیرند یا چرا زندگیشان اینقدر سخت شده.
جان میفهمد وطندوستی با نفرت از دیگران یکی نیست. داستان نمیگوید که کودک نباید خانواده، خانه یا کشورش را دوست داشته باشد؛ میپرسد چرا دوستداشتن خانه باید با آرزوی نابودی خانهی دیگری همراه شود؟
همدلی جان با یان حرکتی سیاسی یا شعاری نیست بلکه واکنشی انسانی است. یا خلق همدمی است که مثل او دلتنگ پدر و دلنگران مادر و خسته و بیزار از جنگ است. او میفهمد و ابتدا تصور میکند آن سوی مرز هم کودکی هست که چون او دلتنگ پدرش است، از صداهای جنگ میترسد و به مادری نیاز دارد که او را در آغوش بگیرد. این کشف، زبان رسمی جنگ را بیاعتبار میکند. در جهان آلموند، گاهی کودکان بهدلیل فاصلهداشتن از تعصبها، قادراند چیزی را ببیند و تخیل کنند که بزرگسالان فراموش کردهاند. جان به ما یادآوری میکند که پرسیدن پرسشهای ساده میتواند چهقدر سخت باشد. چرا باید از کسی متنفر باشم که او را نمیشناسم؟ چرا کسی که در کشور دیگری زندگی میکند، دشمن من است؟ آیا رنج او کمتر از رنج ماست؟ اگر من جای او بودم، چه احساسی داشتم؟ جنگ اغلب با پاسخهای قطعی و فرمانهای بیچونوچرا پیش میرود. در مقابل، جان با پرسیدن، در برابر آن قطعیت مقاومت میکند.
روزهای جان تاریک و سرد و با وحشت همراهاند. او دلش میخواهد بخوابد و در رویا فرورود. جنگ برایش تمام ناشدنی شده است: «انگار که جنگ همیشه و همیشه بوده است.» اما بالاخره یک روز جنگ تمام میشود: «اما وقتی به پایان رسید، خیلی سریع اتفاق افتاد.» پدر جان هم برمیگردد، در یک روز سرد زمستان. پدری که جان او را نمیشناسد: «مردی یونیفرم به تن پشت میز آشپزخانه نشسته است. او را نمی شناخت. ظاهرا مرد هم او را نمیشناخت. مادر جان دست آن مرد را گرفت و گفت: جان این پدرته.» بازگشت پدر، دیدار دو انسانی است که تغییرکردهاند. پدری که جنگ را در جبهه دیده و پسری که جنگ را در شهر و مدرسه و خانه و نهانخانه ذهن خودش تجربه کرده است.
در کتابک بخوانید: معرفی کتاب اسکلیگ و بچهها از دیوید آلموند
پدران دیگر هم برمیگردند، بعضی زخمی و با نقص عضو: «مردانی لنگ، مردانی بدون دست یا پا، مردانی باندپیچیشده و مردانی هم مفقود شده بودند.» آلموند چه میکند؟ به خاطر بیاوریم که سرگرد هیوز در کارخانه رو به بچهها میگفت در جبهه با پدرانشان با «قهرمانان» همرزم بوده و ما اینجا مردانی میبینیم بی دست، بی پا و مردانی که مفقود شدهاند! مردانی که هرگز به خانه بازنگشتهاند. «باید قبول کنیم که هیچ سربازی زنده از جنگ برنگشته است.[4]» زبان آلموند در این کتاب ساده است؛ مانند زبان کودکی است و هیچ واژه پیچیدهای ندارد اما این سادگی فریبننده است. این سادگی زبان، این پرسشهای ساده جان و حالا این نگاه صافوساده، رک و راست به واقعیتی که پیش روی ماست برنده است؛ تیزتر از هر تیغی و موثرتر از هر تبلیغی. آلموند نمیگوید این مردان قهرمان نیستند، نه «قهرمانان» را نشانمان میدهد به سادگی و از روزن چشم یک کودک. واقعیتی که دیگران میخواهند با لعاب واژهها بپوشانند، ندیده بگیرند یا بیصدا از کنارش بگذردند بیآرایه و عریان پیش روی ما مینهد؛ مردانی زخمی، «مردانی که از جنگ بازنگشتهاند.» او زخمهای جنگ را نشانمان میدهد بدون خون و خشونت و بزرگنمایی. او فقدان را نشان میدهد، مردان مفقود و جای خالی دست یا پا. آیا جنگ بازی و مسابقه است که با سوت پایان تمام شود و بازیکنان به خانه بازگردند؟ همین که به خانه بازگردند دیگر جنگ تمام میشود؟ این زخمها چه میشوند؟ این جاهای خالی؟ این واقعیتی که این مردان دیگر باید با آن زندگی کنند. شاید مقصود از مردان گمشده همان سربازانیاند که به خانه آمدهاند اما هرگز از جنگ بازنگشتهاند.
مردم در ظاهر شاداند و جان هم باید همرنگ جمع شود و پایان جنگ را جشن بگیرد، اما او هنوز پایان جنگ را باور نکرده است: «جان از خودش پرسید آیا توی رختخوابش خوابیده است، آیا آن روز فقط رویاست، آیا صلح رویاست؟ فکر کرد شاید تمام زندگی با تمام چیزهایش چیزی جز یک رویا نیست.» برای جان، جنگ فقط واقعهای بیرونی نبوده است. او با فقدان پدر، اضطراب مادر، فضای سنگین جامعه و تصویری که از «دشمن» به او دادهاند روبهرو شده است. مهمتر از همه، او با تصورِ یان پیوند خورده؛ کودکی که در سوی دیگرِ مرز قرار دارد، اما در ترس، تنهایی و آسیبپذیری به جان شباهت دارد. بنابراین با اعلام پایان جنگ، مسئلهی او تازه عمیقتر میشود. آیا مردمی که دیروز با نفرت زندگی میکردند، امروز میتوانند ناگهان به مهربانی بازگردند؟
جان کودک است اما به یاد نمیآورد پیش از جنگ، چطور آدمی بوده است: «خیلی خوشحال بود. شاید به خوشحالی وقتی که کوچک بود قبل از اینکه اصلا جنگی در کار باشد. آن زمان یا آن پسر را به یاد نمی آورد.» او دیگر همان کودک ابتدای داستان نیست. پیش از جنگ، شاید جهان او به خانه، مدرسه و بازیهای کودکانه محدود میشد؛ اما اکنون مفاهیمی مانند مرگ، مرز، دشمن، فقدان و همدلی به ذهن او راه یافتهاند.
جان میتواند صدای شادی را بشنود، اما همزمان میفهمد که شادی واقعی به این آسانی به دست نمیآید. پایان تیراندازیها به معنای درمانشدن ترسها نیست. کودکانی که سالها با صدای خبرهای بد، اضطراب مادران و غیبت پدران زندگی کردهاند، نمیتوانند یکروزه همهچیز را فراموش کنند. جنگ در ذهن جان، همچنان حضور دارد؛ در پرسشهایی که دیگر نمیتواند نادیده بگیرد.
پایان جنگ برای جان فرصتی است تا معنای تازهای از صلح پیدا کند. او متوجه میشود که اگر قرار است دیگر جنگی درنگیرد آغاز نشود، باید تصور انسانها از یکدیگر تغییر کند.
آلموند با زیرکی نشان میدهد که «دشمن»، واقعیتی جسمانی یا سرزمینی نیست، بلکه برساختی فرهنگی است. نظام آموزشی در داستان، کودکان را تشویق میکند که جهان را از دریچهی تقابل سیاه و سفید ببینند. جان، در آغاز داستان، درگیر همین تصویرسازیهای کلیشهای است. اما داستان نشان میدهد چگونه تجربهی زیسته میتواند سنگینترین لایههای تبلیغات دولتی را در ذهن کودکی جستوجوگر بشکند. آلموند به ما میگوید پایان رسمی جنگ امضای معاهدهها نیست. جنگ تا زمانی که در ذهنها، در کتابهای درسی و در سیستم دشمنسازی ما ادامه دارد، تمام نشده است.
آلموند میپرسد اگر جنگ تمام شده آن گلولههایی که توی کارخانه انبار شده چه میشود؟ «حالا آن ماشینها و موتورها به چه دردی میخورند؟ کشتیهایی که محمولهها را از رودخانه به دریا میبردند چه میشد؟» اگر جنگ تمام شده پس کارخانه جنگافزارسازی دیگر به چه کار میآید؟ اگر همه دنبال صلحاند چرا هنوز جنگافزار میسازند؟ آیا صلح پایان جنگ است یا برای جنگ(افزار)سازان تنها مثل تنفسی بین دو نیمه بازی است تا برای جنگی دیگر، مهیبتر و سختتر آماده شوند؟ آلموند و ما میدانیم دیری نگذشت که جنگ جهانی دوم از راه رسید. ویرانگرتر و گستردهتر.
اما آلموند کتابی برای کودکان نوشته و باور دارد هر کلمهای که برای کودکان نوشته میشود کاری امیدبخش و خوشبینانه است. ما باید امید و خوشبینی را در این دنیای دهشتناک حفظ کنیم. باید به این دنیا کمک کنیم دوباره به دنیا بیاید. پس راهی به ذهن جان میرسد. او بذر زندگی و امید را انتهای کتاب میپراکند. جان تصمیم میگیرد وقتی مدرسهاش تمام شد وقتی بزرگ شد به آلمان برود و برای یان و یانهای دیگر میوههای گل رز را هدیه ببرد تا همه آنها را با هم باز کنند و آن دانهها در سراسر خاک پراکنده شوند و همه با هم سبزشدن و رشدشان را تماشا کنند.
اما چرا دیوید آلموند جنگ جهانی اول را روایت کرده؟ جنگ جهانی دوم به زندگی آلموند نزدیکتر است. دوران کودکی آلموند در سایهی خاطرهی جنگ جهانی دوم، بمبارانها، جیرهبندی و نسلی گذشت که آن جنگ را تجربه کرده بود. اما این کتاب برای گرامیداشت صدمین سالگرد پایان جنگ جهانی اول نوشته شده است. داستان در سال ۱۹۱۸ رخ میدهد یعنی در واپسین ماههای جنگ. اما جز این دلیل، جنگ جهانی اول برای نقد میهنپرستی اجباری، فضا و امکان مناسبتری را فراهم میکند.
در کتابک بخوانید: معرفی کتاب موسیقی استخوان از دیوید آلموند
در داستان، مدیر مدرسه به جان میگوید او نیز، با اینکه کودک است، در جنگ حضور دارد. دشمن جان نه سربازی در میدان نبرد، بلکه کودکی آلمانی است. جنگ جهانی اول، در فضای بریتانیای سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸، امکان نمایش این همنوایی اجباری و میهنپرستی را فراهم میکند. در آن زمان پسران جوان با تبلیغات، پوسترها، مدرسه و فشار اجتماعی به جنگ تشویق میشدند. کسانی که از جنگ انتقاد میکردند یا از رفتن به جبهه سر باز میزدند، ممکن بود بزدل یا خائن شمرده شوند.
در جنگ جهانی دوم، گرچه تبلیغات و ملیگرایی همچنان وجود داشت، اما زمینهی اخلاقی و تاریخی آن برای روایت آلموند پیچیدهتر میشد. نازیسم، اشغال نظامی، هولوکاست و نسلکشی باعث میشد مسئلهی دو سوی مشابه دشوارتر شود. آلموند میخواست دربارهی ساختگیبودن تصویر دشمن و انسانیت مشترک سخن بگوید. جنگ جهانی اول برای این هدف فضای مناسبتتری بود.
در داستان، جان نمیتواند منطق جنگ را درک کند. او میبیند مادرش که از میوه رز از میوه زندگی مربا میپزد، صبحانه درست میکند و مراقب و دلنگران اوست، اما در تولید جنگافزار مشارکت میکند، سلاحهایی که ممکن است کودکان دیگری را بکشند درست «همقد و همسن» جان. این تضاد، در جنگ جهانی اول بهخوبی کار میکند، زیرا کتاب جنگ را نبردی میان خیر و شر نمیبیند بلکه هدفش نمایش تناقضهای اخلاقی زندگی روزمره در زمان جنگ است.سنگرها و نزدیکی فیزیکی دشمنان هم که در جنگ جهانی اول برجسته بود برای این داستان ضروری بودند. دیدار جان با یان، پسر آلمانی، در این کتاب مهم است. این دیدار شبیه شکاف کوچکی در دیوار ایدئولوژیک جنگ عمل میکند. جان ناگهان با کودکی روبهرو میشود که تا آن لحظه فقط از راه تصویرهای تبلیغاتی دربارهاش شنیده بود. جنگ جهانی اول، با سنگرها و فاصلهی نزدیک دو جبهه، امکان چنین مواجههای را فراهم میکند. دو طرف ممکن است از داخل سنگرهای جداگانه یکدیگر را ببینند. (کتاب دشمن دیوید کالی و سرژ بلوک را به خاطر آورید.) دشمن از نظر فیزیکی نزدیک است اما از نظر ذهنی و ایدئولوژیک، بیگانه. این تضاد، مرکز اخلاقی داستان است. جان و یان به هم نزدیکاند، اما جهان بزرگسالان میانشان مرز ساخته است. جنگ جهانی دوم، بهویژه در بسیاری از جبهههایش، الگوی متفاوتی داشت. بمباران هوایی، اشغال سرزمینها، جنگ شهری، اردوگاهها، جنبشهای مقاومت و نابودی و کشتار جمعی. چنین عناصری میتوانستند روایت را به سوی تجربههایی بسیار سنگینتر و تاریخیتر ببرند و بر فضا و اصلا امکان دیدار دو کودک تاثیر بگذارد.
آلموند به جای آغاز جنگ، پایان آن را انتخاب میکند. داستان درباره آغاز نفرتورزی نیست، دربارهی امکان کنارگذاشتن آن است. جان و یان در لحظهای یکدیگر را میبینند که تاریخ رسمی به پایان جنگ نزدیک میشود، اما صلح هنوز در سطح انسانی و اخلاقی تحقق نیافته است.
عنوان«جنگ تمام شد» لحنی دوگانه دارد. از سویی، وعدهی پایان را میدهد و از سوی دیگر از خواننده میخواهد از خود بپرسد آیا پایان جنگ به معنای پایان نفرت و جنگافروزی است؟ آیا کودکانی که با دشمنی تربیت شدهاند، ناگهان میتوانند صلحطلب شوند؟ آیا جامعهای که مخالف جنگ را مجازات کرده و خائن دانسته، پس از آتشبس تغییر میکند؟
[1] . جنگ تمام شد، دیوید آلموند. ترجمه شهلا انتظاریان. نشر ایران بان.
[2] . مصرعی از غزل سیمین بهبهانی با این مطلع: شلوار تاخورده دارد مردی که یک پا ندارد/ خشم است و آتش نگاهش یعنی تماشا ندارد.
[3] .جنگ تمام شد، دیوید آلموند. ترجمه شهلا انتظاریان صص 54 و 55.
[4] . بخشی از شعری از گروس عبدالملکیان.
