«کنجکاوی، شوقی کشنده است» این واژهها از کتاب «روباه کوچک» است، واژههایی که معنای زندگی است برای روباه کوچک و همهی آنها که در جستوجوی دنیاهای تازه هستند و از روزمرگی گریزان.
سایت کتابک
در این برگه، آخرین نوشتههای منتشرشده در پایگاه «کتابک؛ پنجرهای به جهان خواندن» به ترتیب تاریخ انتشار در دسترس شما قرار گرفتهاند. این نوشتهها شامل تازهترین مطالب در حوزهی ادبیات کودک، معرفی کتابهای جدید، مقالههای تخصصی دربارهی ترویج خواندن، تجربههای موفق کتابخوانی، گفتوگو با نویسندگان و کتابداران، گزارشهای رویدادها، و ایدههایی نو برای خانوادهها و مربیان است.
شما میتوانید از این بخش بهعنوان درگاه ورود به تازهترین محتوای کتابک بهره ببرید، با آخرین تحولات در دنیای ترویج خواندن آشنا شوید و در جریان برنامهها و پیشنهادهای نو در این زمینه قرار بگیرید. همچنین با جستوجو یا فیلتر کردن مطالب بر اساس موضوع، گروه سنی، یا نوع محتوا، دقیقاً به آنچه نیاز دارید دست پیدا کنید.
ترس، یواش یواش سرک میکشد به اتاق اِفی. پشت همهی درها و دیوارها و پنجرههاست. مادر بیرون رفته و اِفی الان لقمهی خوبی برای ترس است! ترس دو گوش بلند و چهرهای دودی و سیاه و محو دارد با چشمانی که دو لکهی زرد خالی هستند. ترس، ترسناک است! و اِفی از ترسِ ترس، به زیر میز میرود. اما او تنها هم نیست و یک کتاب با اوست. کتابی که یک دوست خیلی خوب دروناش است، خرسی بهنام هولپل تولپل. او پرزورترین خرس دنیا است.
بخش کودک انتشارات موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان (کتابهای تاک) کتاب روباه کوچک، برنده بهترین کتاب تصویری هلند در سال ۲۰۱۹ را در ایران منتشر کرد.
اگر کنجکاو نباشیم چگونه زندگی را بشناسیم؟
همه والدین در سراسر دنیا همیشه با این پدیده رو به رو هستند که کودکان کنجکاوند و میخواهند دنیا را کشف کنند، دوستان تازه و تجربههای جدید کسب کنند. اما این کنجکاوی همیشه بی خطر نیست.
موش روستایی به دیدن یکی از بستگانش که در شهر زندگی میکرد، رفت. موش شهری برای ناهار با ساقهی گندم، ریشهی گیاهان، میوهی درخت بلوط و آب خُنک، از او پذیرایی کرد. موش روستایی بسیار باملاحظه و کمکم از هر کدام میخورد و بهسادگی با رفتارش نشان داد که میخواهد ادب را رعایت کند.
آشنایی با تجربههای خانم حلیمه گرگ از ترویجگران با من بخوان
ترویج خواندن کاری چندبعدی و فراگیر است و تنها به مدرسه و کلاس درس محدود نمیشود. هر مکان و هر جمعی برای ترویجگر کتاب و کتابخوانی فرصتی است برای ترویج خواندن. یک ترویجگر آگاه میداند که باید میان خواندن و جنبههای گوناگون زندگی اجتماعی پیوند برقرار کرد، کودکان و افراد کمتردیده شده را دید، خانوادهها را با خود همراه کرد و پیوندهای عاطفی و اجتماعی را از این راه استوارتر ساخت.
امروز صبح برای قدم زدن به جنگل رفتم.
یک سبد برداشتم و دستکشهای گرمی پوشیدم.
هدفم جمع کردن چند بلوط و برگ درخت،
و دیدن چند زاغ کبود، فنچ، و کبوتر بود.
باد ملایمی میوزید، که بسیار برام خوشایند بود؛
هوا تمیز بود و من، بازدم خودم رو میدیدم.
در گذر از کورهراهی که از میون درختها میگذشت، در خیال فرو رفتم،
و به تعطیلات آینده – عید دلخواهم، هالووین- اندیشیدم.
به یک دسته از درختها رسیدم که سر به آسمون میساییدن.
درخت گردو، نارون، بلوط، و کاج.
روزی همه موشها دور هم جمع شدند تا نقشهای بکِشند و جانشان را از دست دشمنشان گربه، بتوانند آزاد کنند. موشها آرزو داشتند دستِکم راهی پیدا کنند تا هنگامی که گربه به آنها نزدیک میشود، متوجه شوند و فرصت برای فرار داشته باشند. موشها که همیشه از پنجههای گربه میترسیدند و جرأت نمیکردند شب و روز از لانهشان بیرون بیایند، حتماً باید کاری میکردند.
راهاندازی یک کتابخانهی کودکمحور احساس خوشایند بینظیری به همراه دارد. به ویژه اگر در دوران خاص و چالشبرانگیزِ شیوع ویروس کرونا باشد. با تولد هر کتابخانهی «با من بخوان» این حس حرکت و جریان داشتن زندگی به رغم همهی محدودیتها و چالشها ما را به آینده امیدوارتر میکند.
«ماهی بالای درخت» داستان الی است. اَلی یک راز دارد ... و آن این است که قادر به خواندن نیست. به نظر او حروف، شبیه سوسکهای سیاهی هستند که روی دیوار رژه میروند. او میگوید: اگر وقت داشتم، میتوانستم بعضی از کلمات را بخوانم، اما وقتی دستپاچه هستم، مغزم مثل یک عالمه خاک اره میشود که روی زمین پخش و پلا شده است!!
بیشتر خانوادهها، مهمانیها و شبنشینیهایشان را توی خانه برگزار میکنند. بعضیها هم به پارک یا طبیعت میروند و در فضای باز از زیباییهای آسمان شب لذت میبرند؛ اما از جلد کتاب «دردسرهای خانوادهی پپین» اینطور برمیآید که بعضیخانوادهها از مکانهای دیگری برای دور هم جمع شدن استفاده میکنند! پشتبام! بله، آقا و خانم پپین، دختر و پسرشان، پتونیا و ایروینگ و سگ و گربهشان رُوی و میراندا برای اینکه آسمان شب را ببینند تصمیم میگیرند بروند روی پشتبام. البته اگر منصفانه به ماجرا نگاه کنیم، میبینیم که دیدن غروبی باشکوه از قاب کوچک پنجره اصلاً دلچسب نیست.
تام و سام، دو اردک زردرنگ، در آبگیر توی بوستان زندگی میکردن. بعضی روزها پسرکی به نام امی به آبگیر میاومد و به تام و سام تکههای نون میداد. تام و سام شناکنان میچرخیدن و به این خوراکیهای خیس، نوک میزدن. گاهی هم سرشون رو زیر آب میکردن تا اگه ماهی از اون دور و بر رد میشه، بگیرن.
لیلا و لئون توی یک غلاف نخود نشستن و روی آبگیر شناور شدن. اونها که دو تا کفشدوزک بودن، گرمای خورشید رو روی بالهای قرمز خالخالیشون احساس میکردن.

دو تا اردک شناکنان گذشتن. لیلا و لئون برای اونها دست تکون دادن. اردکها هم براشون «کواک» کردن و رد شدن.
قورباغهای از یک طرف آبگیر به طرف دیگه پرید. لیلا و لئون براش دست تکون دادن. قورباغه هم «غورغور» کرد و پرید لای بوتهها.
کریسی بیرون مرغدونی راه میرفت و دونههایی رو که جک کشاورز برای اون و مرغهای دیگه ریخته بود از زمین برمیچید. کریسی عاشق زندگی در مزرعه بود. هر چی که دلش میخواست اونجا بود: هر نوع دونهای که دلش میخواست بخوره، زندگی در کنار مرغهای دیگه در مرغدونی، و امنیت در برابر حیوونای وحشی. تنها چیزی که از اون میخواستن این بود که روزی یک تخم بگذاره؛ که این هم کار سختی براش نبود. حتی بعضی روزها دو تا تخم میگذاشت.
ویکتوریا گل نرگس رو از همهٔ گلها بیشتر دوست داشت. بهار که میشد، توی باغ، گل نرگس میرویید. به نظر ویکتوریا اینطور میاومد که گل نرگس شبیه یک شیپور زرد روشنه. پروانههای صورتیرنگ به سراغ گلها میاومدن تا شهد اونها رو بنوشن و گرده جمع کنن. زنبورعسلهای درشت و پرمو، وزوزکنان از گلی به گل دیگه پر میکشیدن. ویکتوریا بوی دلپذیر گلهای نرگس رو خیلی دوست داشت. وقتی باد میوزید، سر گلها به پایین و بالا حرکت میکرد. برگهای تازهٔ درختها در باد موج میزد و صدای زمزمهای از اونها برمیخاست. ویکتوریا هر روز گلها رو آب میداد تا زودتر بلند بشن. آفتاب، بر گلبرگهای لطیف نرگس بوسه میزد.
گاو نری کنار نیزار آمد تا آب بخورد، پایاش سُر خورد و وقتی شلپی در آب افتاد، بچهقورباغهی کم سنوسالی که در گل و لای نیزار بود، زیر پای او له شد.
فکر میکنی خواندن دفترچه خاطرات یکی دیگه مزه داره؟
من سوزن قورت دادم. نترسید ماجرای سوزن قورت دادن هم با بلعیدن یک عالمه پنبه ختم به خیر میشود.
این مجموعه داستان، برای آشنایی بیشتر خواننده با شیوههای مختلف روایت خاطرات است و نویسنده به خوبی توانسته در قالب داستان این خاطرات را خواندنی و جذاب کند.
کودکان عاشق تکرارند. در این مجموعه میتوانید با تکرار «کی بود؟ کی بود؟» همچنان آنها را مشتاق نگهدارید.
آنها عاشق بازیگوشیاند. حقیقت این است که بازیگوشیهای شاعر نامآشنای این مجموعه گاهی حتی از بازیگوشیهای بچهها هم فراتر میرود و به قول معروف دست آنها را از پشت میبندد.
پدران و مادران علم
توماس ادیسون، ماکس پلانک، گرگور مندل، آیزاک نیوتن، بقراط، ماری کوری، آلبرت آینشتاین، آلفرد وگنر، لویی پاستور، آنتوان لاوازیه.
همزمان با شیوع ویروس کرونا در کشور، و تحقق شعار «موزهها زندهاند»، کمیتهی ملی موزههای ایران (ایکوم)، به پاس تلاشهای ارزندهی موزهی کودکی ایرانک برای معرفی فعالیتهای در پیوند با کار خود در فضای مجازی، به مناسبت روز جهانی موزه، از این مجموعه تقدیر کرده است.
بدن شگفتانگیز ما
«وقتی نشستهاید و استراحت میکنید، بدنتان آرام و بیحرکت به نظر میرسد؛ درحالیکه زیر پوستتان همه چیز حسابی شلوغ است. بخشهای متفاوت، سخت مشغول کارند: قلبتان ضربان دارد تا خون را به تمام بدنتان پمپاژ کند، ششهایتان با هر نفس، اکسیژن را از هوا میگیرند و رودههایتان آخرین وعدهی غذاییتان را تجربه میکنند...»
کتاب با این مقدمه آغاز و در ساختاری روشمند، با بیرونیترین بخش بدن یعنی پوست، ادامه مییابد. درفصلهای بعدی، به ترتیب مباحث استخوان، شش، قلب، گوارش، مغز و اعصاب و حواس دیده میشود.
داستانهای خردمندانهی پارسی: مهدی آذر یزدی، ترجمه: شیرین افروز، پاریس: هرماتان، ۲۰۰۵ م (۱۳۸۳ ش)، رقعی، ۱۵۲ ص.
کتاب «کلاه دزد» داستانی است شاعرانه درباره اطمینان خاطر و عشق به طبیعت ... (به روایت از پشت جلد کتاب)
واژه خرداد به معنی رسایی و کمال است. فرشته خرداد، بانویی است که نگهداری از آبها در این جهان را به عهده دارد. با توجه به آنچه در منابع آمده است خرداد و امرداد همیشه در کنار هم هستند. خرداد پاسدار آبها و امرداد نگهبان گیاهان است. آنها آمدهاند تا برای شکست تشنگی و گرسنگی یاور مردم باشند.