در کنج خیابانی، میان خانههای محقر و فقیرانه، خانهای بس بلند و باریک ایستاده بود؛ خانهای چنان فرسوده و سیلیخورده از گذر زمان که گویی بندبندش از هم دررفته بود. فقرا در آن زندگی میکردند، اما اوج تنگدستی در اتاقک زیرشیروانی، درست زیر شیروانی سقف به چشم میآمد. جلوی پنجرهٔ کوچک این اتاق، قفس کهنه و خمیدهای در تابش آفتاب آویزان بود؛ قفس حتی ظرف آب درستی هم نداشت و به جای آن، از گلوگاهِ شکستهشدهٔ یک بطری استفاده کرده بودند که آن را سرته کرده و چوبپنبهای تهِ آن چپانده بودند تا آب را در خود نگه دارد.
تحلیل عمیق و لایهنگاری داستان «گلوگاه بطری» از هانس کریستین آندرسن
زن ترشیدهای کنار پنجره ایستاده بود؛ او قدری علفِ مرغ بر قفس آویخته بود و سهرهٔ کوچکی که درون قفس بود، از این شاخه به آن شاخه میپرید و شادمانه آواز میخواند و جیوپجیوپ میکرد.
گلوگاه بطری با خود گفت: «بله، برای تو آسان است که آواز بخوانی!» — البته او واقعی حرف نمیزد، چون گلوگاه یک بطری که نمیتواند سخن بگوید، بلکه در دلِ خود این فکرها را میگذراند، درست همانطور که آدمها گاهی آرام با خود دردِدل میکنند.
با خود گفت: «بله، تو میتوانی خوب آواز بخوانی، چون تمام دست و پایت سالم است؛ باید بفهمی از دست دادنِ بدنت یعنی چه! اینکه فقط یک گردن و یک دهان برایت بماند که چوبپنبهای هم در آن فرو کرده باشند، مثل من؛ آن وقت میدیدم باز هم آواز میخوانی یا نه! با این همه، خوب است که حداقل بعضیها میتوانند شاد باشند. من دلیلی برای خواندن ندارم و اگر غرق در شادی هم بودم حالا دیگر نمیتوانستم بخوانم. اما آن روزها که یک بطری کامل و تندرست بودم و چوبپنبهام را میمالیدند، مگر آواز نمیخواندم؟ آن روزها مرا چکاوک راستین مینامیدند! خوب یادم هست زمانی را که با خانوادهٔ پوستیندوز به گردش و پیکنیک رفتم، همان روزی که دخترش نامزد شد... انگار همین دیروز بود! وقتی به یاد میآورم، میبینم در زندگیام فراز و نشیب زیادی دیدهام؛ در آتش بودهام، در آب بودهام، در اعماق زمین فرورفتهام و در هوا بالاتر از خیلی از مردم پرواز کردهام! و حالا اینجا، بیرون یک قفس پرنده، در میان هوا و تابش آفتاب تاب میخورم. آه، واقعاً سرگذشت من شنیدن دارد؛ اما دلیل خوبی دارم که آن را بلند تعریف نکنم — چون اصلاً نمیتوانم حرف بزنم!»
سپس گلوگاه بطری به یادآوری سرگذشت خویش پرداخت که راستش بسیار شگفتانگیز بود؛ او در واقع داستان را برای خودش روایت میکرد یا دستکم در ذهن خود به آن میاندیشید. پرندهٔ کوچک آواز خویش را شادمانه سر میداد؛ در خیابانِ پایین، کالسکه رانان میرفتند و مردم به اینسو و آنسو میدویدند، هر کس به کار خود مشغول بود یا شاید به هیچ چیز فکر نمیکرد؛ اما گلوگاه بطری غرق در افکاری عمیق بود.
او به کورهٔ سوزان کارخانه اندیشید، جایی که با فوت کردن در شیشه، به او جان بخشیده بودند؛ یادش آمد چقدر گرمش بود وقتی او را در داغیِ کوره گذاشتند — همان خانهای که از آن سر برآورده بود — و چه شوق شدیدی داشت که همان لحظه بیرون بپرد؛ اما بعد از مدتی خنکتر شد و دید که چقدر به او خوش میگذرد. او را در یک ردیف، کنار لشکری از برادران و خواهرانش چیدند که همگی از همان کوره بیرون آمده بودند؛ بعضی از آنها را البته برای بطری نوشابه قالب زده بودند و بعضی دیگر را برای بطری افشرهها، که همین باعث اندکی تفاوت میانشان میشد. در این دنیا زیاد پیش میآید که یک بطری افشره حاوی گرانبهاترین نوشابه باشد و یک بطری نوشابه را با واکس سیاه پر کنند! اما حتی در زمان فرسودگی و ویرانی هم میتوان فهمید که آیا کسی اصالت دارد یا نه؛ اصالت همیشه اصالت میماند، درست مثل بطری نوشابه که حتی اگر درونش واکس بریزند، باز هم همان بطری نوشابه است.
وقتی بطریها را بستهبندی کردند، بطری ما نیز میان آنها قرار گرفت؛ آن زمان اصلاً گمان نمیکرد روزی کارش به گلوگاه شدن بکشد یا به عنوان ظرف آبِ قفسِ پرنده استفاده شود — که البته این هم جایگاهی محترم است، چرا که بالاخره وجودش در جهان فایدهای دارد.
بطری دیگر روشنایی روز را ندید تا زمانی که در انبارِ تاجرِ نوشابه با بقیهٔ بطریها باز شد و برای اولین بار با آب شسته شد؛ حرکتی که حسی بسیار عجیب و تازه به او داد. او آنجا خالی و بدون چوبپنبه افتاده بود و حسی غیرعادی داشت، گویی چیزی میخواست اما نمیدانست آن چیز چیست. سرانجام، آن را از نوشابه ای گرانبها و عالی پر کردند، چوبپنبهای بر سرش نهادند و آن را مومومهر کردند. سپس برچسب «درجه یک» بر آن زدند، انگار که در یک آزمون رتبهٔ اول را آورده باشد! علاوه بر این، هم نوشابه عالی بود و هم بطری، و خب... دوران جوانی، زمانهٔ شعر و شاعری است.
درون بطری، صداهای آوازی به گوش میرسید؛ زمزمههایی از چیزهایی که درکشان نمیکرد: از کوهستانهای سبز و آفتابی، جایی که رزها میرویند و تاکدارانِ شادمان میخندند، میخوانند و خوش میگذرانند. «آه، زندگی چقدر زیباست!» تمام این نغمههای شادی و شعر در دل بطری، مانند تراوشات ذهنیِ یک شاعر جوان بود که خودش هم اغلب معنای نواهایی را که در درونش میپیچد نمیداند.
یک روز صبح، بطری خریدار پیدا کرد: شاگردِ پوستیندوز که به او دستور داده شده بود یکی از بهترین بطریهای نوشابه را بخرد. بطری در سبد آذوقه، کنار ژامبون و پنیر و سوسیس قرار گرفت. تازه ترین و شیرینترین کره و عالیترین نانها را خودِ دخترِ پوستیندوز در سبد چید، چرا که او سبد را میبست. دختر جوان و زیبا بود؛ چشمان قهوهایاش میخندید و لبخندی به شیرینیِ چشمانش بر لب داشت. دستانی ظریف و بینهایت سفید داشت و گردنش از آن هم سپیدتر بود. پیدا بود که دختری بسیار دلرباست و هنوز نامزد نکرده بود.
سبد آذوقه بر دامن دختر جوان قرار داشت، زمانی که خانواده به سوی جنگل میراندند، و گردن بطری از میان تای دستمال سفید بیرون زده بود. موم قرمز روی چوبپنبه میدرخشید و بطری درست به چهرهٔ دختر جوان نگاه میکرد، و نیز به چهرهٔ ملوان جوانی که کنارش نشسته بود. او دوستی قدیمی بود، پسرِ یک نقاش پرتره. او به تازگی امتحاناتش را با موفقیت گذرانده و کمککاپیتان شده بود و فردا صبح میبایست با کشتیاش به ساحلی دوردست بادبان میکشید. هنگام بستن سبد، حرفهای زیادی در این باره زده شده بود و در طول این گفتگوها، چشمان و لبهای دختر پوستیندوز چندان شادمان به نظر نمیرسید.
دو جوان به میان جنگل سبز رفتند و با هم به گفتگو پرداختند. از چه میگفتند؟ بطری نمیدانست، چون در سبد آذوقه مانده بود. مدت درازی آنجا ماند؛ اما وقتی سرانجام آن را بیرون آوردند، به نظر میرسید اتفاق خوشایندی افتاده است، چرا که همه میخندیدند؛ دختر پوستیندوز هم میخندید، اما خیلی کم حرف میزد و گونههایش مثل دو گل سرخ شده بود.
سپس پدرش بطری و چوبپنبهکش را در دست گرفت. چه حس عجیبی بود زمانی که برای اولین بار چوبپنبهاش کشیده شد! بطری هرگز آن لحظه را فراموش نکرد؛ واقعاً تکان سختی در درونش احساس کرد وقتی چوبپنبه با صدا بیرون پرید و نوشابه با صدای غلغل در جامها ریخته شد.
پدر فریاد زد: «به سلامتی عروس و داماد!» و همه جامها را تا قطرهٔ آخر نوشیدند، در حالی که ملوان جوان عروس زیبایش را بوسید. پدر و مادر قدیمی گفتند: «خوشبختی و برکت برای هر دوی شما!» و جوان دوباره جامها را پر کرد.
فریاد زد: «به امید بازگشتِ بیخطر و عروسی در همین روز در سال آینده!» و وقتی جامها خالی شد، بطری را گرفت، آن را بالا برد و گفت: «تو در شادترین روز زندگی من اینجا حاضر بودی؛ دیگر هرگز نباید بقیه از تو استفاده کنند!» و با این کلام، آن را بلند به هوا پرت کرد.
دختر پوستیندوز فکر کرد دیگر هرگز آن را نخواهد دید، اما اشتباه میکرد. بطری میان نیهای حاشیهٔ دریاچهٔ کوچکی در جنگل افتاد. گلوگاه بطری خوب به یاد داشت که چه مدت درازی آنجا نادیده افتاده بود. با خود گفته بود: «من به آنها نوشابه دادم و آنها به من آبِ گلآلود دادند! اما گمانم قصد بدی نداشتند.» او دیگر نمیتوانست زوج نامزد یا پیرمردهای شادمان را ببیند، اما تا مدتها صدای شادی و آوازشان را میشنید.
سرانجام دو پسر روستایی آمدند، میان نیها را کاویدند و بطری را پیدا کردند. آن را برداشتند و با خود به خانه بردند، و بدین ترتیب دوباره سرپناهی یافت. در کلبهٔ چوبیشان، این پسرها برادر بزرگتری داشتند که ملوان بود و میخواست به سفری طولانی برود. او روز قبل برای خداحافظی آمده بود و مادرتان حالا سخت مشغول بستن وسایل مختلف برای سفرش بود. غروب، پدر قرار بود بسته را به شهر ببرد تا پسرش را بار دیگر ببیند و سلامِ خداحافظیِ مادر را به او برساند.
بطری کوچکی از قبل از چای گیاهی پر شده و در بسته پیچیده شده بود؛ اما وقتی پسرها آمدند، بطری بزرگتر و محکمتری را که پیدا کرده بودند آوردند. این بطری بسیار بیشتر از آن بطری کوچک گنجایش داشت و همه گفتند این نوشیدنی برای دردهای معده بسیار خوب است، به خصوص که با گیاهان دارویی مخلوط شده بود. مایعی که اکنون در بطری ریختند شبیه نوشابه سرخی نبود که زمانی درونش را پر کرده بود؛ قطرههایی تلخ بود، اما گاهی برای معده بسیار مفید است. بطری بزرگِ جدید میبایست میرفت، نه آن کوچک؛ و بدین ترتیب بطری بار دیگر سفرهایش را آغاز کرد.
او را به کشتی بردند (چرا که پیتر ینسن یکی از خدمه بود) — همان کشتیای که ملوان جوان قرار بود با آن بادبان بکشد! اما ملوان جوان بطری را ندید؛ در واقع اگر هم میدید، آن را نمیشناخت یا حدس نمیزد این همان بطریای است که در روز نامزدیاش به سلامتی خوشبختی و بازگشت شادمانهاش از آن نوشیده بودند.
مسلماً بطری دیگر نوشابه نمیریخت، اما چیزی به همان اندازه خوب درونش بود؛ و اینگونه شد که هرگاه پیتر ینسن آن را بیرون میآورد، همقطارانش نامش را «داروخانه» میگذاشتند، چرا که بهترین دارو برای علاج معده را در خود داشت و او تا آخرین قطرهاش را سخاوتمندانه میداد. آن روزها روزهای خوشی بود و بطری وقتی چوبپنبهاش را میمالیدند آواز میخواند و آن را چکاوک بزرگ، «چکاوکِ پیتر ینسن» مینامیدند.
روزها و ماههای درازی گذشت که طی آن بطری خالی در کنجی ایستاده بود، تا اینکه طوفانی برخاست — اینکه در مسیر رفت بود یا بازگشت، بطری نمیدانست، چون هرگز به ساحل نرفته بود. طوفانی سهمگین بود؛ موجهای بزرگ سیاهرنگ بالا میآمدند و کشتی را به اینسو و آنسو میکوفتند. دکل اصلی از هم شکافت، کشتی سوراخ شد و پمپها از کار افتادند، در حالی که همهجا چون شب تاریک بود.
در آخرین لحظات، وقتی کشتی داشت غرق میشد، ملوان جوان روی تکهای کاغذ نوشت: «ما داریم غرق میشویم؛ ارادهٔ خدا انجام شود.» سپس نام نامزدش، نام خودش و نام کشتی را نوشت. یادداشت را درون بطری خالیای که تصادفاً دم دست بود گذاشت، چوبپنبهاش را محکم بست و آن را به میان دریا و موجهای کفآلود انداخت. او نمیدانست این همان بطریای است که زمانی جام شادی و امید برای او از آن پر شده بود، و اکنون با آخرین پیام او و پیامی از سوی مردگان، روی موجها تاب میخورد.
کشتی غرق شد و خدمه با آن غرق شدند؛ اما بطری مثل یک پرنده به پرواز درآمد، چرا که نامهای عاشقانه از دلی عاشق را در سینه داشت. و با طلوع و غروب خورشید، بطری همان احساسی را داشت که در نخستین روزهای وجودش داشت، زمانی که در کورهٔ داغ و سوزان شوق پرواز داشت. از طوفانها و آرامشها جان سالم به در برد، به هیچ صخرهای نخورد، کوسهها آن را نبلعیدند و بیش از یک سال روی آب شناور بود، گاهی به سوی شمال و گاهی به سوی جنوب، هر جا که جریان آب میبردش. از هر جهت دیگر آقای خودش بود، اما آدم از این هم ممکن است خسته شود!
برگهٔ نوشتهشده، آخرین خداحافظی داماد با عروسش، وقتی به دست او میرسید تنها غم به همراه میداشت؛ اما آن دستهای نرم و ظریف کجا بودند که زمانی سفره را روی علفهای تازه در جنگل سبز پهن کرده بودند، در روز نامزدیاش؟ آه، بله! دختر پوستیندوز کجا بود؟ و نزدیکترین سرزمین به خانهٔ او کدام بود؟
بطری نمیدانست؛ به راه خود ادامه داد و ادامه داد، و سرانجام این همه سرگردانی برایش خستهکننده شد؛ به هر حال این کار همیشگیاش نبود. اما باید سفر میکرد، تا اینکه سرانجام به خشکی رسید — به کشوری غریب. بطری حتی یک کلمه از کلماتی را که در این کشور گفته میشد نمیفهمید؛ زبانی بود که هرگز نشنیده بود، و ندانستن یک زبان زیان بزرگی است.
بطری را از آب گرفتند و از همه طرف بررسیاش کردند. نامهٔ کوچک درونش پیدا شد، آن را بیرون آوردند و از هر سو چرخاندند؛ اما مردم نمیتوانستند بفهمند چه چیزی روی آن نوشته شده است. مطمئن بودند بطری از کشتیای به دریا انداخته شده و چیزی دربارهٔ آن روی این کاغذ نوشته شده است؛ اما چه نوشته شده بود؟ مسئله این بود! پس کاغذ را دوباره درون بطری گذاشتند و هر دو را در کمد بزرگ یکی از خانههای مجلل شهر قرار دادند.
هرگاه غریبهای میآمد، کاغذ را بیرون میآوردند و بارها میچرخاندند، به طوری که آدرس که تنها با مداد نوشته شده بود، تقریباً ناخوانا شد و در نهایت هیچکس نمیتوانست هیچ حرفی را تشخیص دهد. یک سال تمام بطری در کمد ماند و سپس آن را به کمد زیرشیروانی بردند، جایی که زود پوشیده از گرد و غبار و تار عنکبوت شد.
آه! چقدر آن روزها به یاد روزهای بهترش میافتاد — روزهایی که در جنگل تازه و سبز، نوشابه عالی میریخت؛ یا زمانی که میان موجهای خروشان تاب میخورد و رازی را در سینه داشت، نامهای، آخرین آهِ خداحافظی را.
بیست سال تمام در زیرشیروانی ماند، و اگر خانه را بازسازی نمیکردند شاید بیشتر هم میماند. وقتی سقف را برداشتند بطری پیدا شد؛ دربارهاش حرف زدند، اما بطری نمیفهمید چه میگویند — زبان را نمیشود با بیست سال ماندن در زیرشیروانی یاد گرفت! بطری با خود گفت: «اگر پایین در اتاق بودم، شاید یاد میگرفتم.»
حالا آن را شستند و آب کشیدند — کاری که واقعاً لازم بود — و بعد از آن پاک و شفاف به نظر میرسید و در پیری احساس جوان شدن میکرد؛ اما کاغذی که با وفاداری حمل کرده بود، در شستوشو نابود شد!
بطری را از بذر پر کردند، اگرچه درست نمیدانست چه چیزی درونش گذاشتهاند. سپس چوبپنبهاش را محکم بستند و پیچیدند. آنجا حتی نور مشعل یا فانوس هم به آن نمیرسید، چه رسد به روشنایی خورشید یا ماه. بطری با خود گفت: «و با این حال، مردم به سفر میروند تا هر چه بیشتر ببینند، و من هیچ چیز نمیبینم!» با این حال، کاری به همان اندازه مهم انجام داد؛ به مقصدش سفر کرد و بستهاش باز شد.
یکی گفت: «چقدر برای آن بطری زحمت کشیدهاند! احتمالاً آخرش هم شکسته است.» اما بطری نشکسته بود، و بهتر از آن، تکتک کلماتی را که گفته میشد میفهمید! این همان زبانی بود که در کورهها و نزد تاجر نوشابه شنیده بود؛ در جنگل و در کشتی — تنها زبان خوب و قدیمی که میفهمید. به خانه بازگشته بود و این زبان مثل یک سلام خوشآمدگویی بود! از فرط شادی، نزدیک بود از دست مردم بپرد و زحمت کشیدن چوبپنبه و خالی کردن محتویاتش را حس نکرد، تا اینکه دید او را به انباری بردهاند تا همانجا بماند و فراموش شود. «هیچجا خانهٔ خودِ آدم نمیشود، حتی اگر انبار باشد!» اصلاً به ذهنش نرسید که ممکن است سالها آنجا بماند، انقدر که احساس راحتی میکرد.
سالهای درازی در انبار ماند، تا اینکه سرانجام کسانی آمدند تا بطریها را ببرند، و بطری ما هم میان آنها بود.
بیرون در باغ، جشن بزرگی برپا بود. لامپهای درخشان به صورت گلسرهایی از درختی به درخت دیگر آویخته شده بودند؛ و فانوسهای کاغذی که نور از میانشان میتابید، مانند لالههای شفاف به نظر میرسیدند. غروب زیبایی بود و هوا ملایم و صاف. ستارگان میدرخشیدند و ماه نو به شکل هلال، با قرص سایهوارِ ماهِ کامل احاطه شده بود و مثل گویی خاکستری با لبهای طلایی به نظر میرسید؛ منظرهٔ زیبایی بود برای کسانی که چشمان تیزی داشتند.
روشنایی حتی به خلوتترین راهروهای باغ هم میرسید. در حاشیهها بطریهایی گذاشته بودند که هر کدام شمعی درون خود داشتند، و میان آنها بطری آشنای ما هم بود — همان که سرنوشتش این بود که روزی تنها یک گلوگاه بطری شود و به عنوان ظرف آب قفس پرنده خدمت کند!
همهچیز اینجا برای بطری ما دلپذیر بود، چرا که باز هم در جنگل سبز بود، میان شادی و جشن؛ باز هم موسیقی و آواز میشنید و همهمهٔ جمعیت را، به خصوص در آن بخش از باغ که لامپها میسوختند و فانوسهای کاغذی رنگهای درخشان خود را نشان میدادند. البته در راهرویی دورتر ایستاده بود، اما جایی مناسب برای تفکر بود؛ شمعی را حمل میکرد و در آن واحد هم مفید بود و هم زیبا. در چنین ساعتی، فراموش کردن بیست سال ماندن در زیرشیروانی آسان است، و چه خوب است که آدم بتواند چنین کند!
درست از جلوی بطری، زوج تنهایی گذشتند، درست مثل زوجِ عروسی — ملوان و دخترِ پوستیندوز — که سالها پیش در جنگل قدم زده بودند. به نظر بطری میرسید که دارد آن دوران را دوباره زندگی میکند. نه تنها مهمانان، بلکه مردم دیگری نیز در باغ قدم میزدند که اجازه داشتند شکوه و جشن را تماشا کنند. میان آنها زن ترشیدهای آمد که به نظر میرسید در دنیا کاملاً تنهاست.
او هم مثل بطری به یاد جنگل سبز بود و یاد زوج جوانی که پیوندی نزدیک با خودش داشتند؛ او به آن ساعت اندیشید، شادترین ساعت زندگیاش که در آن نقش داشت، زمانی که خودش یکی از آن زوجِ نامزد بود؛ چنین ساعتهایی هرگز فراموش نمیشوند، دختر هر چقدر هم پیر شده باشد.
اما او بطری را نشناخت، بطری هم زن ترشیده را ندید. و اینگونه است که ما اغلب در دنیا از کنار هم میگذریم، همانطور که این دو گذشتند، حتی زمانی که در یک شهر با هم هستیم!
بطری را از باغ بردند و دوباره نزد تاجر نوشابه فرستادند، جایی که بار دیگر از نوشابه پر شد و به یک بالنسوار فروخته شد که قرار بود یکشنبهٔ آینده با بالن خود صعود کند. جمعیت زیادی برای تماشای این منظره جمع شده بودند؛ موسیقی نظامی آورده بودند و تدارکات زیاد دیگری دیده شده بود. بطری همه چیز را از درون سبدی میدید که در آن کنار یک خرگوش زنده خوابیده بود! خرگوش بسیار هیجانزده بود، چون میدانست قرار است او را بالا ببرند و دوباره با چتر نجات پایین بفرستند. اما بطری هیچ چیز از «بالا» یا «پایین» نمیدانست؛ فقط میدید بالن بزرگ و بزرگتر میشود تا اینکه دیگر نمیتواند باد کند و شروع به بالا رفتن و بیقراری میکند. سپس طنابهایی را که آن را نگه داشته بود بریدند و کشتی هوایی همراه بالنسوار و سبد حاوی بطری و خرگوش در هوا بالا رفت، در حالی که موسیقی مینواخت و همهٔ مردم هورا میکشیدند.
بطری با خود گفت: «این یک سفر شگفتانگیز به آسمان است! این یک روش تازه برای دریانوردی است و اینجا حداقل ترسی از برخورد به چیزی وجود ندارد.»
هزاران نفر به بالن خیره شده بودند و زن ترشیدهای که در باغ بود نیز آن را میدید؛ چرا که کنار پنجرهٔ بازِ زیرشیروانی ایستاده بود، جایی که قفس حاوی سهره آویزان بود — پرندهای که آن زمان ظرف آب نداشت و مجبور بود به یک پیالهٔ کهنه قانع باشد. روی لبهٔ پنجره یک گلدان مورد قرار داشت که کمی به یک طرف هل داده شده بود تا نیفتد؛ چرا که زن کهنسال از پنجره بیرون خم شده بود تا ببیند.
و او به وضوح بالنسوار را در بالن دید و اینکه چگونه خرگوش را با چتر نجات پایین فرستاد و سپس به سلامتی همهٔ تماشاگران از نوشابهِ بطری نوشید! بعد از انجام این کار، آن را بلند به هوا پرت کرد.
چقدر کم فکر میکرد که این همان بطریای است که دوستش به افتخار او در آن روز شادِ جشن در جنگل سبز و در روزهای جوانیاش به هوا پرت کرده بود! بطری وقت نداشت فکر کند وقتی به این ناگهانی بالا رفته بود؛ و پیش از آنکه بفهمد، به بالاترین نقطهای رسید که در زندگیاش تجربه کرده بود. منارهها و سقفها بسیار بسیار پایینتر از او بودند و مردم تا حد امکان کوچک به نظر میرسیدند.
سپس شروع به فرود آمدن کرد، بسیار سریعتر از خرگوش! در هوا معلق میزد و احساس شادابی و آزاد بودن میکرد، اگرچه نیمهپر از نوشابه بود. اما این زیاد طول نکشید. چه سفری بود! همهٔ مردم میتوانستند بطری را ببینند، چرا که آفتاب بر آن میتابید. بالن از قبل دور شده بود و به زودی بطری هم دور شد؛ چرا که روی سقفی افتاد و تکهتکه شد!
اما تکهها چنان شتابی گرفته بودند که نمیتوانستند خود را نگه دارند. آنها میپریدند و غلت میخوردند تا اینکه سرانجام به حیاط خلوت افتادند و به تکههای کوچکتری تبدیل شدند؛ تنها گلوگاه بطری توانست سالم بماند، و چنان تمیز شکسته شد که انگار با الماس بریده شده بود!
یکی از مردان انبار گفت: «این یک ظرف آبِ عالی برای پرنده میشود!» اما هیچکدامشان نه پرندهای داشتند و نه قفسی، و انتظار نمیرفت فقط به خاطر پیدا کردن یک گلوگاه بطری بروند قفس بخرند! اما زن ترشیدهای که در زیرشیروانی زندگی میکرد پرندهای داشت و واقعاً میتوانست برایش مفید باشد؛ بنابراین برای گلوگاه بطری چوبپنبهای گذاشتند و آن را بالا نزد او بردند. و همانطور که در زندگی زیاد پیش میآید، بخشی که بالا بود حالا رو به پایین شده بود و آن را از آب تازه پر کردند! سپس آن را در قفس پرندهٔ کوچک آویختند، پرندهای که شادمانهتر از همیشه آواز میخواند و جیوپجیوپ میکرد.
گلوگاه بطری با خود گفت: «آه، تو دلیل خوبی برای آواز خواندن داری!» او به عنوان چیزی بسیار شگفتانگیز دیده میشد چون در بالن بود؛ هیچ چیز دیگری از سرگذشتش نمیدانستند. همانطور که آنجا در قفس پرنده آویزان بود، میتوانست صدا و همهمهٔ مردم را در خیابان پایین بشنود، و نیز گفتگوی زن ترشیده را در اتاق.
دوست قدیمیاش تازه برای دیدنش آمده بود و آنها نه دربارهٔ گلوگاه بطری، بلکه دربارهٔ درختچهٔ «مورد»ِ کنار پنجره صحبت میکردند.
زن ترشیده گفت: «نه، نباید یک دلار برای دسته گل عروسی دخترت خرج کنی! من یک دسته گل کوچکِ زیبا پر از شکوفه به تو میدهم. میبینی چقدر عالی رشد کرده است؟ این درختچه فقط از یک شاخهٔ کوچکِ مورد عمل آمده که تو فردای روز نامزدیام به من دادی، تا وقتی یک سال گذشت از آن دسته گل عروسیام را بسازم... اما آن روز هرگز نیامد! چشمان کسی که قرار بود روشنایی و شادی زندگیام باشد بسته شد. در اعماق دریا محبوبم به آرامی خوابیده است؛ مورد به درختی کهنسال تبدیل شده و من زنی کهنسالتر. پیش از آنکه شاخهای که به من دادی پژمرده شود، قلمهای از آن گرفتم و در خاک کاشتم؛ و حالا همانطور که میبینی به درختی بزرگ تبدیل شده و دستهای از شکوفههایش سرانجام در یک جشن عروسی، در دسته گل دخترت ظاهر خواهد شد.»
اشک در چشمان زن جاری بود وقتی از محبوبِ دوران جوانیاش و نامزدیشان در جنگل حرف میزد. افکار زیادی به ذهنش آمد؛ اما این فکر هرگز به ذهنش نرسید که درست کنارش، در همان پنجره، یادگاری از آن روزهای گذشته قرار دارد — همان گلوگاه بطری که در روز نامزدی، وقتی چوبپنبهاش با صدا بیرون پرید، انگار از شادی فریاد کشیده بود!
اما گلوگاه بطری هم زن ترشیده را نشناخت؛ او به آنچه زن تعریف میکرد گوش نمیداد، شاید به این دلیل که خیلی دربارهٔ خودش فکر میکرد!
