قصه های کودکانه

داستان یا قصه به نثری گفته می‌شود که روایتی تخیّلی در آن نقل می‌شود. داستان شامل انواع رمان، داستان کوتاه و داستانک می‌باشد. داستان از انواع ادبی است، شامل آثاری که از تخیّل نویسنده خلق شده است و حوادث و شخصیت‌های آن واقعیت ندارند. قصّه معمولاً روایتی است از کارهای آدم‌ها که راست پنداشته می‌شود. در هيچ عصری انسان بی نياز از داستان نخواهد شد، زيرا كه داستان‌ها در زندگی انسان‌ها دارای جنبه‌های پندآموز و عبرت انگيز می‌باشند و به نوعي درس زندگی و تجربه‌ی بهتر زيستن را به انسان می‌آموزند.

خر و صاحب آن  - افسانه‌های ازوپ شماره  30
خری در راهی می‌رفت که به‌سوی دامنه کوه کج شد. ناگهان به ذهن نادانش رسید که راهش را ادامه دهد. او اصطبل را در دامنه کوه می‌دید و به نظرش کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به آن‌جا این بود که از لبه نزدیک‌ترین صخره رد شود. می‌خواست بپرد که صاحبش دُم آن را گرفت و کوشش کرد خر را به عقب بکِشد، ولی خر لجباز...
دسته‌ چوب‌های نازک - افسانه‌های ازوپ شماره 29
پدری چند فرزند پسر داشت که همیشه باهم درگیر بودند و دعوا می‌کردند. هیچ سخنی نیز کم‌ترین تأثیری بر آن‌ها نداشت. پدر در ذهن‌اش به نقشه‌ای کارساز فکر کرد تا پسرها ببینند که دعوا و تفرقه سبب بدبختی آن‌ها می‌شود. یک روز که برادرها دعوای بسیار شدیدی داشتند و هریک گستاخی می‌کرد، پدر به یکی از آن‌ها گفت تا...
بزغاله و گرگ  - افسانه‌های ازوپ شماره 28
چوپان برای اَسیب ندیدن بزغاله،‌ آن را روی بام کاهگلی سرپناهِ گوسفندان گذاشته‌ بود. بزغاله در لبه‌ی پشت‌بام در حال چرا بود که گرگ را دید. بزغاله بدون ترس، و برای خوش‌حالی خودش، گرگ را صدا زد و شروع به مسخره کردن گرگ کرد، زیرا می‌دانست که پنجه‌ها و دندان‌های گرگ به او نمی‌رسد. گرگ از آن پایین به...
هرکول و مرد کشاورز - افسانه‌های ازوپ شماره 27
پس از باران شدیدی که آمده‌بود، کشاورز با گاری‌اش در راه گِلی روستا می‌رفت. اسب‌ها به‌سختی بار گاری را در راه پُر از گل‌ولای می‌کشیدند، و هنگامی که یکی از چرخ‌های گاری در گِل گیر کرد، دیگر نتوانستند حرکت کنند. کشاورز با ناراحتی از گاری پیاده شد، کنار گاری ایستاد و به چرخ آن نگاه کرد، ولی برای بیرون...
پسرک و فندق - افسانه‌های ازوپ شماره 26
پسرک اجازه گرفته بود که چند تا فندق از درون کوزه‌ی فندق بردارد. اما او آن‌قدر فندق برداشته بود که مُشت پُر فندق خود را نمی‌توانست از کوزه بیرون بیاورد. پسرک نمی‌خواست فقط یک فندق بردارد، اما همه فندق‌ها را هم نمی‌توانست یک‌باره بردارد. پسر ناراحت و ناامید شروع کرد به گریه کردن. مادر به پسرش گفت: «...
عقاب و زاغ - افسانه‌های ازوپ شماره 25
عقاب با شتاب از آسمان پایین آمد، و بره‌ای را با چنگال‌هایش گرفت و با بال‌های قدرتمندش آن را به لانه‌اش بُرد. زاغ رفتار عقاب را دید و فکری به مغز کوچکش رسید که او هم آن‌قدر بزرگ و نیرومند است که کار عقاب را انجام بدهد. پس بال‌هایش را تکان داد و با سرعت به قوچی حمله کرد؛ اما هنگامی که خواست دوباره به...
سگ، خروس و روباه - افسانه‌های ازوپ شماره 24
سگ و خروس که دوستان بسیار خوبی بودند، آرزو داشتند جهان را ببینند. پس تصمیم گرفتند کشتزار را تَرک کنند و راه جاده‌ای را که به‌سوی جنگل می‌رفت، در پیش بگیرند. آن دو دوست راه درازی را با حال خوش و بدون هیچ ماجرایی طی کردند. شب که شد، خروس مثل همیشه، به‌دنبال جایی برای استراحت گشت. خروس در آن نزدیکی...
خرچنگ و مادرش - افسانه‌های ازوپ شماره 23
خرچنگ مادر به پسر کوچولویش گفت: «چرا به پهلو راه می‌روی؟ باید همیشه مستقیم راه بروی و پاهایت را به‌سمت بیرون بگذاری.» خرچنگ کوچولویِ حرف‌شنو، پاسخ داد: «مادر جان! به من نشان بده چگونه راه بروم، می‌خواهم یاد بگیرم.» خرچنگ پیر کوشش بسیار کرد که مستقیم راه برود، اما تنها مانند پسرش می‌توانست به پهلو...
لاک‌پشت و مرغابی‌ها  - افسانه‌های ازوپ شماره 22
خانه لاک‌پشت در پشت او است و هر اندازه کوشش کند خانه‌اش را نمی‌تواند رها کند. می‌گویند چون لاک‌پشت بسیار تنبل بوده و در خانه مانده و حتی در مهمانی جانوران هم شرکت نمی‌کرده، این‌طور تنبیه شده است. لاک‌پشت هنگامی که می‌دید پرنده‌ها با خوش‌حالی پرواز می‌کنند، خرگوش و موش‌خرمایی و همه جانوران به‌آسانی...
سوار بر بالن
پدر، دخترش جسی رو به همراه خودش بُرد تا سوار بالُنی به رنگ قرمز و زرد و آبی راهراه بشن. بالُن از زمین برخاست و در آسمون شناور شد. جسی از اون بالا، بر روی زمین، جنگل‌های کاج، غان و بلوط، و آبگیرها و رودخانه‌های زیبا رو می‌دید. آب برخی از آبگیرها اونقدر آبی و خُنک و نشاط‌آور به نظر می‌رسید که جسی دلش...
گرگ و بزغاله - افسانه‌های ازوپ شماره  21
بزغاله کوچولو که شاخ‌های کوچکی روی سرش درآورده بود، گمان کرد بز نرِ بزرگی شده است و از خودش می‌تواند مراقبت کند. یک روز غروب، هنگامی که گله به خانه برمی‌گشت، مادرش او را صدا زد، اما بزغاله توجه نکرد و به خوردن علف‌های تازه چراگاه ادامه داد. اندکی بعد، هنگامی که سرش را برگرداند، گله رفته بود. بزغاله...
موسیقی آشنا
فلیکر- کرم شبتاب- دور و بر درخت سرو پرواز می‌کرد. رشته‌های بلند خزهٔ اسپانیایی به سمت زمین آویزون بود. یک خونهٔ چوبی قدیمی در اون نزدیکی بود. مردی که یک کلاه حصیری به سر داشت و روی پیراهن شطرنجی آبی‌وسفیدش، لباس کار پوشیده بود، توی ایوون جلوی خونه، روی یک صندلی نشسته بود و به عقب و جلو تاب می‌خورد...
ماهی‌گیر و ماهی کوچولو- افسانه‌های ازوپ شماره 20
یک روز ماهی‌گیر تهیدستی که زندگی‌اش را با ماهی‌گیری می‌گذراند، بدشانسی آورد و به جز ماهیِ کوچولویی، ماهی دیگری صید نکرد. او هنگامی که  ماهی را در سبدش می‌خواست بیندازد، ماهی کوچولو گفت: «ماهی‌گیر! خواهش می‌کنم از من چشم‌پوشی کُن! من آن‌قدر کوچکم که بُردنم به خانه ارزشی ندارد. وقتی بزرگ‌تر شدم، وعده...
خرگوش صحرایی و گوش‌هایش - افسانه‌های ازوپ شماره 19
شیر جنگل بزی که خورده بود که شاخ هایش به او خیلی صدمه زده بود. شیر خیلی عصبانی بود و فکر می کرد هر حیوانی که می خواهد بخورد آن قدر گستاخ است که چیزی مثل این شاخ های خطرناک دارد و به او آسیب می‌رساند. پس دستور داد فردا همه جانوران شاخ‌دار از قلمرو شیر بیرون بروند. این دستور باعث وحشت جانوران شد. همه...
مورچه و کبوتر- افسانه‌های ازوپ شماره 18
کبوتر مورچه‌ای را دید که در جوی آب افتاده است. مورچه کوشش بیهوده می‌کرد که به کنار آب برسد، و کبوتر با دلسوزی تکه‌ای نی را نزدیک او انداخت. مورچه مانند ملوانی که کشتی‌اش غرق شده، تکه نی را گرفت تا به سلامت به خشکی رسید. پس از این اتفاق، مورچه مردی را دید که با سنگ می‌خواهد آن کبوتر را بکُشد، اما...
روباه و کلاغ - افسانه‌های ازوپ شماره 17
یک روز صبحِ آفتابی که روباه به‌دنبال طعمه‌ای در جنگل بود، کلاغی را روی شاخه‌ی درخت بالای سرش دید. این نخستین‌بار نبود که روباه کلاغی را می‌دید، اما چیزی که توجه روباه را جلب کرد و باعث شد بایستد و دوباره نگاه کند، این بود که کلاغِ خوش‌شانس یک تکه پنیر در منقارش داشت. روباه زیرک با خودش فکر کرد: «...
سگ و تصویر او در آب - افسانه‌های ازوپ شماره 16
سگ باشتاب می‌دوید و استخوانی را که قصاب برایش انداخته بود، به خانه‌اش می‌بُرد. سگ هنگامی که روی پُل باریکی رسید، پایین پُل را نگاه کرد و تصویرش را در آب دید. سگِ حریص گمان کرد یک سگ واقعی دیده است که استخوان بسیار بزرگ‌تر از استخوان خودش دارد. اگر اندکی باحوصله فکر کرده بود، بهتر متوجه می‌شد، اما...
کیک تولد بِنی‌خرسه
روز جشن تولد هر کسی، فقط یک بار در ساله؛ اما همین یک روز، خیلی لذتبخشه. بنی از مادرش خواست بزرگ‌ترین کیکی رو که تابه‌حال دیده براش بپزه. مادر صدوبیست‌تا تخم‌مرغ، بیست‌وپنج کیلو آرد، شیر، وانیل، و شکر رو با هم توی یک ظرف خیلی بزرگ ریخت. بعد هم باید روی یک صندلی می‌ایستاد و با یک بیل، مخلوط کیک رو هم...
مادر و گرگ  - افسانه‌های ازوپ شماره  15
گرگ گرسنه‌ای که یک روز صبحِ زود دوروبر یک کلبه‌ی روستا می‌پلکید، صدای گریه کودکی را شنید. گرگ صدای مادر کودک را شنید که می‌گفت: «هیس بچه، هیس! گریه نکن وگرنه تو را به گرگ می‌دهم!» گرگِ متعجب ولی خوش‌حال در انتظار غذایی خوش‌مزه زیر پنجره‌ی کلبه نشست و هر لحظه منتظر بود مادر کودکش را از پنجره بیرون...
بچه‌های فراوان
جاکوب، جید، جیمز، جارد، جانت، جنیفر، جرمی، جسیکا، جس، جردن، جوی، جودی، جاستین، جیل، جین، جولی، جوآن، جان، جولیان و جمیما نام بیست فرزند مامان الینور بود که باید همیشه حواسش به اون‌ها می‌بود. جاکوب، بزرگ‌ترین فرزند مامان الینور تا جایی که می‌تونست به مادرش کمک می‌کرد، اما بچه‌های کوچک‌تر، جاکوب رو...