صدای زنگِ آخر که خورد، کلاس شلوغ نشد؛ بیشتر سنگین شد. انگار هر کسی میخواست زودتر بلند شود، اما پاهایش هنوز تصمیم نگرفته بودند. کیفها بسته شد، صندلیها جابهجا شد، اما حرفها نصفه ماند.
سام کنار پنجره نشسته بود. همیشه همانجا. نه چون بهترین جا بود، بلکه چون آنجا میتوانست هم کلاس را ببیند، هم حیاط را. امروز اما حیاط هم کمک نمیکرد. چیزی که از صبح مثل یک نخِ نامرئی دور فکرش پیچیده بود، هنوز باز نشده بود.