۲۴ ماه اگوست سال ۷۹ میلادی، ساعت ده صبح، در شهر پومپئی ایتالیا وضع با همیشه تفاوت دارد. دود غلیظی از دهانه ی کوه وزوو بیرون می آید. "توصیه ی به درد بخور" در این وضعیت این است: "دعایت را بخوان! به معبد خانه ات برو و به درگاه خدایان دعا کن که از این مهلکه جان سالم به در ببری."
روی سخن نویسنده ی کتاب "امکان نداره بخوای ساکن شهر ..." با مردی یونانی است که در خردسالی از سوی رومیان به بردگی گرفته شده و حالا در خانه اربابش مراقب آقازاده ی اوست. انفجار آتشفشان وزوو هنگامی رخ می دهد که او آقازاده را به مدرسه برده و منتظر است تا برگردد... و مدرسه دیگر بس است!