روزی روزگاری، گربهای زندگی میکرد به نام نخود. نخود گربهای نارنجی بود با چشمهایی سبز و دمِ بلندی که همیشه مانندِ پرچم بالا بود. نخود از سایهاش بسیار خوشش میآمد. هر جا میرفت، سایه نیز با او میرفت. گاهی با سایهاش بازی میکرد، گاهی روی آن میخوابید.
اما یک صبح، نخود از خواب برخاست و به زمین نگاه کرد. سایهاش نبود.
یکی بود، یکی نبود. در خانهای با حیاطی پر از درخت، پدربزرگی زندگی میکرد به نام اوستا کریم. اوستا کریم مردی آرام بود با موهای سپید و صدایی که مانندِ خشخشِ برگها نرم بود.
یکی بود، یکی نبود. در شاخهی بلندِ درختی کهن، پرندهی کوچکی زندگی میکرد به نام نغمه. نغمه هر بامداد، زیباترین آوازِ جنگل را میخواند.
اما یک صبح، وقتی بالهایش را گشود تا بخواند، هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد. آوازش گم شده بود.
روزی روزگاری، در دامنهی تپهای سبز، مورچهای زندگی میکرد به نام ریزه. ریزه از همهی مورچهها کوچکتر بود، اما بازوهایش از همه قویتر.
یک روز، ریزه دانهای بزرگ پیدا کرد. دانه از او بزرگتر بود. او دانه را بر دوش گرفت و به سویِ خانه حرکت کرد. اما در میانهی راه، سنگی بزرگ ایستاده بود. سنگ برای ریزه مانندِ کوهی بود.
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان، هیچکس نبود.
در خانهای کوچک، دختری زندگی میکرد به نام آذر. آذر هر شب، پیش از خواب، ستارهها را میشمرد. یک، دو، سه... تا آنجا که چشمهایش خسته میشد.
هیچکس توی روستای سنگآباد جرأت نمیکرد بعد از غروب پا بگذارد توی جنگلِ پشت تپه. میگفتند درختهایش نقرهایاند. میگفتند شبها صدای آواز میآید از بین شاخهها. میگفتند هرکس برود، راه برگشت را گم میکند.
اما آرمان نه سالش بود و دیگر از قصههای ترسناک مادربزرگ خسته شده بود.
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، یه دختر بود به اسم نیلوفر. نیلوفر موهای بافته داشت و یه کیفِ کهنهی چرمی که همیشه انداخته بود روی دوشش.
نیلوفر توی یه خانهی قدیمی زندگی میکرد. این خانه یه راهروی بلند داشت. توی راهرو، هفت تا در بود. شش تاش باز میشد. اما درِ هفتم... درِ هفتم همیشه قفل بود.
یکی بود، یکی نبود.
یه خرگوش کوچولو بود. اسمش پنبه بود. پنبه گوشهای دراز داشت. دُمِ گِرد و سفید داشت. چشمهاش مثل دو تا دکمهی سیاه میدرخشید.
جستجو برای ماه
یه شب، پنبه رفت بیرون. سرشو برد بالا. آسمونو نگاه کرد.
ماه نبود!
پنبه گفت: «وای! ماه کجا رفت؟»
صدای زنگِ آخر که خورد، کلاس شلوغ نشد؛ بیشتر سنگین شد. انگار هر کسی میخواست زودتر بلند شود، اما پاهایش هنوز تصمیم نگرفته بودند. کیفها بسته شد، صندلیها جابهجا شد، اما حرفها نصفه ماند.
سام کنار پنجره نشسته بود. همیشه همانجا. نه چون بهترین جا بود، بلکه چون آنجا میتوانست هم کلاس را ببیند، هم حیاط را. امروز اما حیاط هم کمک نمیکرد. چیزی که از صبح مثل یک نخِ نامرئی دور فکرش پیچیده بود، هنوز باز نشده بود.
دفترچه از آنهایی نبود که آدم دلش بخواهد زود بازش کند.نه جلد قشنگی داشت، نه خطکشی مرتب، نه حتی اسم صاحبش رویش نوشته شده بود. جلدش خاکستری بود، گوشههایش تا خورده بود و وقتی باز میشد، کاغذهایش کمی صدا میدادند؛ مثل کسی که قبل از حرف زدن، گلویش را صاف میکند.
این دفترچه افتاده بود زیر نیمکتِ کلاس چهارم.
لیلا اولین نفری بود که آن را دید. وقتی خم شد تا پاککنش را بردارد، دفترچه را دید که نصفه زیر پایهٔ نیمکت گیر کرده بود. اول فکر کرد مال یکی از بچههاست و جا مانده. برداشتش. ورق زد.
ساعتِ دیواریِ کلاس سوم، همیشه عقب بود.نه یکی دو دقیقه؛ گاهی ده دقیقه، گاهی بیشتر. کسی دقیق نمیدانست چرا. عقربهٔ بزرگ راه خودش را میرفت، عقربهٔ کوچک هم دنبالش میدوید، اما انگار با زمانِ بیرون از کلاس قهر بودند.
بچهها زود فهمیده بودند. وقتی زنگ تفریح میشد، ساعت کلاس هنوز چند دقیقهای جا داشت. بعضی وقتها هم وقتی معلم میگفت «کلاس تموم شد»، ساعت دیواری هنوز وسطِ درس ایستاده بود.
نوید این را زودتر از همه فهمیده بود.
جعبه اول صبح روی میزِ کنار پنجره بود.نه اینکه همیشه آنجا باشد؛ فقط آن روز آنجا بود.
پوریا وقتی از خواب بیدار شد، اول نورِ آفتاب را دید که از لای پرده افتاده بود روی دیوار، بعد چشمش افتاد به جعبه. جعبه کوچک بود، مقوایی، با درِ لق و یک برچسبِ کج که چیزی رویش نوشته نشده بود. نه اسم داشت، نه عکس، نه رنگِ خاصی. فقط یک جعبه.
پوریا نشست توی تخت و به جعبه نگاه کرد. مطمئن بود دیشب آنجا نبوده. چون دیشب، قبل از خواب، روی میز فقط کتاب قصهاش بود و یک لیوان آب.
صدا زد:«مامان؟»
مامان از آشپزخانه گفت:«جانم؟»
پوریا گفت:«این جعبه چیه؟»
مدرسه که تعطیل شد، حیاط پر از صدا شد؛ صدای کیفهایی که روی شانه میافتادند، کفشهایی که روی آسفالت میدویدند، و حرفهایی که نصفه میماندند و ادامهشان میرفت توی کوچه. امیر اما کنار درِ کلاس ایستاده بود. کیفش را هنوز نبسته بود. دفتر ریاضیاش باز مانده بود روی نیمکت، انگار منتظر بود چیزی نوشته شود که هنوز نیامده.
آرمان از کنارِ در رد شد و گفت: «نمیای؟»امیر سرش را تکان داد. گفت: «الان میام.»
روزِ اولِ تعطیلات بود و شهر هنوز خوابآلود. مغازهٔ نانوایی سرِ کوچه تازه کرکرهاش را بالا داده بود و بوی نانِ داغ مثل یک خطِ نامرئی توی هوا میپیچید. سارا پشتِ میزِ اتاقش نشسته بود و کاغذِ بزرگی را جلوی خودش پهن کرده بود؛ آنقدر بزرگ که از لبههای میز آویزان میشد. مدادش را روی کاغذ گذاشت و یک خط کشید، بعد مکث کرد، بعد یک خطِ دیگر.
روزِ پنجشنبهای بود که باد از صبح تصمیم گرفته بود بازی کند. نه آنقدر تند که درختها را خم کند، نه آنقدر آرام که خوابش ببرد؛ بادی شیطان، که میآمد و میرفت و هر بار شکل تازهای به کوچه میداد. برگهای خشکِ پاییزی را جمع میکرد و یکجا میریخت، بعد دوباره پخششان میکرد، انگار دارد نقشهای را هی عوض میکند.
راهروی خانهٔ مادربزرگ همیشه از همهجا ساکتتر بود؛ نه به خاطر اینکه کسی آنجا حرف نمیزد، بلکه چون راهرو مثل یک رودخانهٔ باریک بین اتاقها کشیده شده بود و صدای آدمها را میگرفت و قورت میداد و بعد آرام، آرام پس میداد. روزها که نور از پنجرهٔ آشپزخانه میریخت، راهرو رنگِ عسل میگرفت؛ اما شبها، وقتی چراغها خاموش میشدند، همان راهرو تبدیل میشد به یک خطِ بلندِ تاریک که انگار تا آخرِ دنیا میرفت.
در سالهای خیلی پیش در کشوری خیلی دور پادشاهی سلطنت میکرد. این پادشاه دختری بسیار زیبا داشت. عموی این دختر در همان کشور زندگی میکرد و سه پسر داشت. دختر پادشاه از کودکی با پسر عموهایش درس میخواند و بازی میکرد. وقتیکه بزرگ شد هر یک از پسرها میخواست با او عروسی کند.
نامهای که شهردار به مدیر سیرک نوشت دیگر کار را تمام کرد. شهردار نوشته بود: «در ماه گذشته اتفاقهایی افتاده است که نشان میدهد که «بوزو» حیوان خطرناکی است. شهرداری نمیتواند اجازه بدهد که این حیوان را از قفس بیرون بیاورند. حتی نگهداری او در قفس هم کار آسانی نیست چون بوزو فیل بسیار بزرگ و نیرومندی است. هر لحظه ممکن است که قفس را بشکند و به کسی حمله کند. به این سبب به مدیر سیرک دستور داده میشود که هرچه زودتر این فیل را از بین ببرد یا او را از آنجا دور کند.»
غروب یکی از روزهای سرد و بارانی، پیرمردی از راهی میگذشت. او از راه دوری میآمد سرتاپایش از باران خیس شده بود. گرسنه بود فکر میکرد چه بکند و به کجا پناه ببرد. ناگاه از دور چشمش به روشنایی پنجرهی خانهای افتاد. خوشحال شد. با قدمهای بلند بهسوی آن خانه رفت. جلو در خانه که رسید، در زد و از صاحبخانه چیزی برای خوردن خواست. صاحبخانه که پیرزنی بود گفت: «من چیزی ندارم که به تو بدهم.»
لوری جلو پنجره ایستاد. به آسمان نگاه کرد. آسمان آبی و صاف بود. باد ملایمی میوزید. برگهای زرد درختها در هوا میرقصیدند و به زمین میافتادند. لوری با خودش گفت: «پاییز آمده است. بعد ناگهان به یاد اردکهای وحشی افتاد. به یاد آورد که چند روز دیگر، در یک سپیده دم زیبا، اردکهای وحشی به جزیرهی آنها خواهند آمد. به یاد آورد که او بارها و بارها آمدن آنها را دیده است. به یاد آورد که آنها همیشه از یک طرف آسمان میآیند، در صفهای مرتب پرواز میکنند و وقتی که به وسط آسمان رسیدند، پایین میآیند و به زمین مینشینند.»
وقتی که «بادپا» وارد قصر شد، همهی پیکهای پادشاه در آنجا جمع بودند. بادپا آهسته به کناری رفت و ایستاد. امیدوار بود که پیکهای دیگر او را نبینند. ولی چشم یکی از پیکها به او افتاد. به دیگران گفت: «نگاه کنید! نگاه کنید! بادپا آمده است!»
تابستان بود. هوا گرم بود. درختها سبز بودند. یک روز صبح زود علی از اتاق بیرون آمد. خواهر بزرگش، مهشید، را دید. علی پنج سال داشت و مهشید هفت سال. علی دید که مهشید کنار باغچه نشسته است. دید که مهشید دارد چیزی را در باغچه پنهان میکند. پیش مهشید رفت. از او پرسید: «مهشید، چه چیزی توی باغچه پنهان کردی؟»
مریم نه سال داشت و خواهرش فاطمه دو سال. آنها با مادرشان در دهی زندگی میکردند. مریم عصرها بعد از تعطیل مدرسه در خانه میماند و از فاطمه نگهداری میکرد. مادرش هم پهلوی زنی که خیاط ده بود میرفت و تا غروب باهم خیاطی میکردند.
کارلو، دوست ایتالیایی من، مدتی بی آنکه چیزی بگوید نگاهم کرد و بعد گفت: «ببین دوست من، من حافظهی خوبی ندارم و داستان سرای خوبی هم نیستم. از آن همه افسانه که در دوران کودکیم شنیدهام، فقط یکی به یادم مانده است. حالا که تو اصرار داری، آن افسانه را همان طور که از پدر بزرگم شنیدهام، برایت می گویم. نام این افسانه «پوپینو و پوپینا»ست. ولی تو میتوانی اسم آن را «طلسم وحشت» بگذاری.»