قصه و داستان برای کودکان ۷ - ۹ سال

در این صفحه‌، داستان‌هایی از مجلات «پیک دانش‌آموز»، ویژه کودکان 7 تا 9 سال گلچین شده است. «پیک دانش‌آموز» نخستین مجله دفتر انتشارات کمک‌آموزشی وزارت آموزش و پرورش بود که ویژه کودکان طراحی شد. نخستین شماره «پیک دانش‌آموز» در سال 1343 و در 16 صفحه منتشر شد. دانش‌آموزان کلاس‌های چهارم تا ششم دبستان، مخاطبان اصلی «پیک دانش‌آموز» بودند. نام مجله‌ی «پیک دانش‌آموز» پس از سال 1357 به «رشد دانش‌آموز» تغییر کرد.


خرید کتاب‌های مناسب 7 تا 9 سال


هدف از راه‌اندازی این مجله، ترغیب کودکان به مطالعه و افزایش مهارت‌های آن‌ها در خواندن و نوشتن بود. هم‌چنین با چیدمان انواع دانستنی‌ها، شعر و داستان کوتاه در مجله و استفاده از ادبیاتی گیرا سعی در گسترش آگاهی دانش‌آموزان داشتند. از ایرج جهانشاهی به عنوان مدیرمسئول و فریدون بدره‌ای، مهدخت صنعتی، اسماعیل سعادت، عباس سیاحی و فردوس وزیری به عنوان اعضای شورای نویسندگان یاد می‌شود.

زیردسته‌بندی‌ها
صدای زنگِ آخر که خورد، کلاس شلوغ نشد؛ بیشتر سنگین شد. انگار هر کسی می‌خواست زودتر بلند شود، اما پاهایش هنوز تصمیم نگرفته بودند. کیف‌ها بسته شد، صندلی‌ها جابه‌جا شد، اما حرف‌ها نصفه ماند. سام کنار پنجره نشسته بود. همیشه همان‌جا. نه چون بهترین جا بود، بلکه چون آن‌جا می‌توانست هم کلاس را ببیند، هم حیاط را. امروز اما حیاط هم کمک نمی‌کرد. چیزی که از صبح مثل یک نخِ نامرئی دور فکرش پیچیده بود، هنوز باز نشده بود.
شنبه, ۴ بهمن
دفترچه از آن‌هایی نبود که آدم دلش بخواهد زود بازش کند.نه جلد قشنگی داشت، نه خط‌کشی مرتب، نه حتی اسم صاحبش رویش نوشته شده بود. جلدش خاکستری بود، گوشه‌هایش تا خورده بود و وقتی باز می‌شد، کاغذهایش کمی صدا می‌دادند؛ مثل کسی که قبل از حرف زدن، گلویش را صاف می‌کند. این دفترچه افتاده بود زیر نیمکتِ کلاس چهارم. لیلا اولین نفری بود که آن را دید. وقتی خم شد تا پاک‌کنش را بردارد، دفترچه را دید که نصفه زیر پایهٔ نیمکت گیر کرده بود. اول فکر کرد مال یکی از بچه‌هاست و جا مانده. برداشتش. ورق زد.
شنبه, ۴ بهمن
ساعتِ دیواریِ کلاس سوم، همیشه عقب بود.نه یکی دو دقیقه؛ گاهی ده دقیقه، گاهی بیشتر. کسی دقیق نمی‌دانست چرا. عقربهٔ بزرگ راه خودش را می‌رفت، عقربهٔ کوچک هم دنبالش می‌دوید، اما انگار با زمانِ بیرون از کلاس قهر بودند. بچه‌ها زود فهمیده بودند. وقتی زنگ تفریح می‌شد، ساعت کلاس هنوز چند دقیقه‌ای جا داشت. بعضی وقت‌ها هم وقتی معلم می‌گفت «کلاس تموم شد»، ساعت دیواری هنوز وسطِ درس ایستاده بود. نوید این را زودتر از همه فهمیده بود.
شنبه, ۴ بهمن
جعبه اول صبح روی میزِ کنار پنجره بود.نه اینکه همیشه آن‌جا باشد؛ فقط آن روز آن‌جا بود. پوریا وقتی از خواب بیدار شد، اول نورِ آفتاب را دید که از لای پرده افتاده بود روی دیوار، بعد چشمش افتاد به جعبه. جعبه کوچک بود، مقوایی، با درِ لق و یک برچسبِ کج که چیزی رویش نوشته نشده بود. نه اسم داشت، نه عکس، نه رنگِ خاصی. فقط یک جعبه. پوریا نشست توی تخت و به جعبه نگاه کرد. مطمئن بود دیشب آن‌جا نبوده. چون دیشب، قبل از خواب، روی میز فقط کتاب قصه‌اش بود و یک لیوان آب. صدا زد:«مامان؟» مامان از آشپزخانه گفت:«جانم؟» پوریا گفت:«این جعبه چیه؟»
شنبه, ۴ بهمن
مدرسه که تعطیل شد، حیاط پر از صدا شد؛ صدای کیف‌هایی که روی شانه می‌افتادند، کفش‌هایی که روی آسفالت می‌دویدند، و حرف‌هایی که نصفه می‌ماندند و ادامه‌شان می‌رفت توی کوچه. امیر اما کنار درِ کلاس ایستاده بود. کیفش را هنوز نبسته بود. دفتر ریاضی‌اش باز مانده بود روی نیمکت، انگار منتظر بود چیزی نوشته شود که هنوز نیامده. آرمان از کنارِ در رد شد و گفت: «نمیای؟»امیر سرش را تکان داد. گفت: «الان میام.»
شنبه, ۶ دی
روزِ اولِ تعطیلات بود و شهر هنوز خواب‌آلود. مغازهٔ نانوایی سرِ کوچه تازه کرکره‌اش را بالا داده بود و بوی نانِ داغ مثل یک خطِ نامرئی توی هوا می‌پیچید. سارا پشتِ میزِ اتاقش نشسته بود و کاغذِ بزرگی را جلوی خودش پهن کرده بود؛ آن‌قدر بزرگ که از لبه‌های میز آویزان می‌شد. مدادش را روی کاغذ گذاشت و یک خط کشید، بعد مکث کرد، بعد یک خطِ دیگر.
چهارشنبه, ۳ دی
روزِ پنج‌شنبه‌ای بود که باد از صبح تصمیم گرفته بود بازی کند. نه آن‌قدر تند که درخت‌ها را خم کند، نه آن‌قدر آرام که خوابش ببرد؛ بادی شیطان، که می‌آمد و می‌رفت و هر بار شکل تازه‌ای به کوچه می‌داد. برگ‌های خشکِ پاییزی را جمع می‌کرد و یک‌جا می‌ریخت، بعد دوباره پخش‌شان می‌کرد، انگار دارد نقشه‌ای را هی عوض می‌کند.
دوشنبه, ۱ دی
راهروی خانهٔ مادربزرگ همیشه از همه‌جا ساکت‌تر بود؛ نه به خاطر اینکه کسی آن‌جا حرف نمی‌زد، بلکه چون راهرو مثل یک رودخانهٔ باریک بین اتاق‌ها کشیده شده بود و صدای آدم‌ها را می‌گرفت و قورت می‌داد و بعد آرام، آرام پس می‌داد. روزها که نور از پنجرهٔ آشپزخانه می‌ریخت، راهرو رنگِ عسل می‌گرفت؛ اما شب‌ها، وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شدند، همان راهرو تبدیل می‌شد به یک خطِ بلندِ تاریک که انگار تا آخرِ دنیا می‌رفت.
شنبه, ۲۹ آذر
در سال‌های خیلی پیش در کشوری خیلی دور پادشاهی سلطنت می‌کرد. این پادشاه دختری بسیار زیبا داشت. عموی این دختر در همان کشور زندگی می‌کرد و سه پسر داشت. دختر پادشاه از کودکی با پسر عموهایش درس می‌خواند و بازی می‌کرد. وقتی‌که بزرگ شد هر یک از پسرها می‌خواست با او عروسی کند.
یکشنبه, ۱۷ بهمن
نامه‌ای که شهردار به مدیر سیرک نوشت دیگر کار را تمام کرد. شهردار نوشته بود: «در ماه گذشته اتفاق‌هایی افتاده است که نشان می‌دهد که «بوزو» حیوان خطرناکی است. شهرداری نمی‌تواند اجازه بدهد که این حیوان را از قفس بیرون بیاورند. حتی نگهداری او در قفس هم کار آسانی نیست چون بوزو فیل بسیار بزرگ و نیرومندی است. هر لحظه ممکن است که قفس را بشکند و به کسی حمله کند. به این سبب به مدیر سیرک دستور داده می‌شود که هرچه زودتر این فیل را از بین ببرد یا او را از آنجا دور کند.»
شنبه, ۹ بهمن
غروب یکی از روزهای سرد و بارانی، پیرمردی از راهی می‌گذشت. او از راه دوری می‌آمد سرتاپایش از باران خیس شده بود. گرسنه بود فکر می‌کرد چه بکند و به کجا پناه ببرد. ناگاه از دور چشمش به روشنایی پنجره‌ی خانه‌ای افتاد. خوشحال شد. با قدم‌های بلند به‌سوی آن خانه رفت. جلو در خانه که رسید، در زد و از صاحب‌خانه چیزی برای خوردن خواست. صاحب‌خانه که پیرزنی بود گفت: «من چیزی ندارم که به تو بدهم.»
شنبه, ۲۵ دی
لوری جلو پنجره ایستاد. به آسمان نگاه کرد. آسمان آبی و صاف بود. باد ملایمی می‌وزید. برگ‌های زرد درخت‌ها در هوا می‌رقصیدند و به زمین می‌افتادند. لوری با خودش گفت: «پاییز آمده است. بعد ناگهان به یاد اردک‌های وحشی افتاد. به یاد آورد که چند روز دیگر، در یک سپیده دم زیبا، اردک‌های وحشی به جزیره‌ی آن‌ها خواهند آمد. به یاد آورد که او بارها و بارها آمدن آن‌ها را دیده است. به یاد آورد که آن‌ها همیشه از یک طرف آسمان می‌آیند، در صف‌های مرتب پرواز می‌کنند و وقتی که به وسط آسمان رسیدند، پایین می‌آیند و به زمین می‌نشینند.»
چهارشنبه, ۱۵ دی
وقتی که «بادپا» وارد قصر شد، همه‌ی پیک‌های پادشاه در آنجا جمع بودند. بادپا آهسته به کناری رفت و ایستاد. امیدوار بود که پیک‌های دیگر او را نبینند. ولی چشم یکی از پیک‌ها به او افتاد. به دیگران گفت: «نگاه کنید! نگاه کنید! بادپا آمده است!»
یکشنبه, ۵ دی
تابستان بود. هوا گرم بود. درخت‌ها سبز بودند. یک روز صبح زود علی از اتاق بیرون آمد. خواهر بزرگش، مهشید، را دید. علی پنج سال داشت و مهشید هفت سال. علی دید که مهشید کنار باغچه نشسته است. دید که مهشید دارد چیزی را در باغچه پنهان می‌کند. پیش مهشید رفت. از او پرسید: «مهشید، چه چیزی توی باغچه پنهان کردی؟»
سه شنبه, ۳۰ آذر
مریم نه سال داشت و خواهرش فاطمه دو سال. آن‌ها با مادرشان در دهی زندگی می‌کردند. مریم عصرها بعد از تعطیل مدرسه در خانه می‌ماند و از فاطمه نگهداری می‌کرد. مادرش هم پهلوی زنی که خیاط ده بود می‌رفت و تا غروب باهم خیاطی می‌کردند.
دوشنبه, ۲۹ آذر
کارلو، دوست ایتالیایی من، مدتی بی آنکه چیزی بگوید نگاهم کرد و بعد گفت: «ببین دوست من، من حافظه‌ی خوبی ندارم و داستان سرای خوبی هم نیستم. از آن همه افسانه که در دوران کودکیم شنیده‌ام، فقط یکی به یادم مانده است. حالا که تو اصرار داری، آن افسانه را همان طور که از پدر بزرگم شنیده‌ام، برایت می گویم. نام این افسانه «پوپینو و پوپینا»ست. ولی تو می‌توانی اسم آن را «طلسم وحشت» بگذاری.»
شنبه, ۲۷ آذر
لاک پشت کوچک، پسر سرخپوست، جلو خانه‌شان نشسته بود. غصه دار بود. با خودش می‌گفت: «عقاب پیر از دست من اوقاتش تلخ است.» عقاب پیر معلم لاک پشت کوچک و چند تا پسر دیگر بود. از وقتی که آن پسرها پنج ساله شده بودند، عقاب پیر معلم آن‌ها شده بود. حالا آن‌ها هر یک ده سال داشتند. لاک پشت کوچک می‌دانست که چند روز که بگذرد، در شبی که ماه به شکل دایره بشود، عقاب پیر جلو همه‌ی مردم ده اسم تازه‌ای به او و هر یک از دوستانش خواهد داد. لاک پشت کوچک اسم خوبی نبود. وقتی که پسر کوچک سرخپوست بچه بود و نمی‌توانست درست راه برود، این اسم را روی او گذاشته بودند ولی حالا دیگر او بزرگ شده بود. مثل همه‌ی سرخپوستان می‌خواست اسمی داشته باشد که بتواند به آن افتخار کند.
دوشنبه, ۱۵ آذر
خورشید هنوز سَر نزده بود. علی آقا داشت نان می‌پخت. گربه‌ی زردی توی دکان نانوایی آمد. خودش را به پاهای علی آقا مالید. علی آقا به گربه نگاه کرد و گفت: «به به! سلام، مو طلایی، صبر کن، همین حالا یک نان برایت می‌پزم. رنگ آن مثل رنگ موهای تو طلایی می‌شود. آن وقت من صبحانه‌ی تو را می‌دهم.»
شنبه, ۱۳ آذر
روز اول آذر بود. آن روز برای نازی روز خیلی خوبی بود. نازی وقتی که از مدرسه به خانه آمد، مادر بزرگش را در خانه دید. مادر بزرگ نازی در ده زندگی می‌کرد. نازی و مادرش هر تابستان پیش او می‌رفتند ولی مادر بزرگ خیلی کم به شهر می‌آمد.
سه شنبه, ۹ آذر
نهنگ و میمونی کنار رودخانه‌ای زندگی می‌کردند و سال‌های سال بود که باهم دشمن بودند. روزی میمون بالای درختی نشسته بود و به اطراف نگاه می‌کرد. چشمش به درختان پر از میوه‌ی آن طرف رودخانه افتاد. با خودش فکر کرد چطور می‌توانم به آن طرف رودخانه بروم و از آن میوه‌ها بخورم. به پایین درخت نگاه کرد. نهنگ کنار رودخانه خوابیده بود.
شنبه, ۲۴ مهر
در یکی از روزهای آخر زمستان که برف نازکی دشت و صحرا را پوشانده بود، شکارچی شجاع تفنگ و دامش را برداشت که برای شکار به جنگل برود. وقتی‌که از کوچه‌های ده می‌گذشت بچه‌ها او را به هم نشان می‌دادند و می‌گفتند: «شکارچی شجاع حتماً امروز هم دست خالی از جنگل برنمی‌گردد.»
دوشنبه, ۱۲ مهر
آن شب قرار بود که مادر و پدر دوستم به خانه‌ی من بیایند. دوست من سرخ پوستی از مردم آلاسکاست. وقتی که من چیزهایی را که برای شام آن شب خریده بودم از سبد بیرون می‌آوردم، او کنارم نشسته بود. وانمود می‌کرد که از دیدن چیزهایی که من خریده‌ام غرق تعجب و تحسین شده است. می‌گفت: «به نظر می‌رسد که ما امشب شامی بسیار عالی و دل‌چسب خواهیم داشت.» وقتی که در میان آن چیزها چشمش به چند قطعه گوشت ماهی آزاد افتاد، فریادی کشید و گفت: «زودباش! زود این‌ها را از اینجا بردار! وای بر ما، اگر پدر و مادر من سر برسند و آن‌ها را ببینند! اگر آن‌ها بدانند که تو گوشت سپیده‌ی طلایی و غروب نقره‌ای، شاهزاده‌ی دریا، را می‌خوری، هرگز حاضر نمی‌شوند که با تو سر یک سفره بنشینند و مهمان تو باشند.»
یکشنبه, ۴ مهر
صدای برخورد ظرف‌های چینی از پشت پرده‌ی حصیری به گوش می‌رسید. دو جوان کنار میزی در پشت پرده نشسته بودند. نور آفتاب از لای حصیری به ظرف‌های بلور روی میز و موهای مشکی آن دو جوان می‌تافت. جوان‌ها هر یک کتابچه‌ای به دست داشتند که اسم غذاها در آن چاپ شده بود. آن‌ها خواستند غذا انتخاب کنند. بعد از مدتی یکی از آن‌ها کتابچه را روی میز گذاشت. نگاهی به دوستش کرد و گفت: «دوست من، چینگ، من نمی‌دانستم که تو این قدر نزدیک بین هستی. با اینکه سرت را تقریباً به آن نوشته چسبانده‌ای، هنوز نتوانسته‌ای نام غذاها را بخوانی. می‌خواهی کمکت کنم؟»
سه شنبه, ۳۰ شهریور
پدرش پیش از تولد او در جنگ کشته شده بود. وقتی که مادرش هم مرد، «کیت» تنهای تنها شد. عمو «ناگی» و خاله «میلی» کیت را پیش خودشان به مزرعه بردند. مزرعه‌ی عمو ناگی در یکی از دهکده‌های مجارستان بود. او با زنش خاله میلی و پسرشان جانسی در آن مزرعه زندگی می‌کردند. جانسی سه سال از کیت بزرگ‌تر بود.
سه شنبه, ۱۶ شهریور