داستان برای کودکان ۱۰ تا ۱۲ سال

کودکان ۱۰ تا ۱۲ ساله به داستان‌هایی علاقه‌مندند که شخصیت‌های باورپذیر، ماجراهای جذاب و موضوع‌هایی نزدیک به تجربه‌های زندگی آن‌ها داشته باشند. در این سن، توانایی دنبال کردن روایت‌های طولانی‌تر و پیچیده‌تر افزایش می‌یابد و کودکان می‌توانند با شخصیت‌ها همدلی کنند، درباره تصمیم‌ها و پیامدهای آن‌ها بیندیشند و از خواندن داستان لذت ببرند.

در این صفحه، مجموعه‌ای از داستان‌های مناسب کودکان ۱۰ تا ۱۲ سال گردآوری شده است. این داستان‌ها با توجه به ویژگی‌های رشدی این گروه سنی نوشته یا انتخاب شده‌اند و موضوع‌هایی مانند دوستی، خانواده، مدرسه، ماجراجویی، مسئولیت‌پذیری، امید، پشتکار، طبیعت، کشف و شناخت خود و جهان پیرامون را در بر می‌گیرند.

داستان‌های این بخش با زبانی روان و روایت‌هایی جذاب، کودکان را به اندیشیدن، خیال‌پردازی و همراه شدن با شخصیت‌ها دعوت می‌کنند، بی‌آنکه به آموزش مستقیم یا نتیجه‌گیری آشکار متکی باشند.

اگر به دنبال داستانی مناسب برای مطالعه مستقل، بلندخوانی یا گفت‌وگو با کودکان ۱۰ تا ۱۲ ساله هستید، در این صفحه می‌توانید داستان‌هایی متناسب با علاقه‌ها و توانایی‌های خواندن این گروه سنی پیدا کنید.

زیردسته‌بندی‌ها
در اعماقِ جنگل، جایی که آفتاب گرم می‌تابید و هوای تازه فرامی‌رسید، درختِ کاجِ کوچک و زیبایی روییده بود. با این حال، او هرگز خرسند نبود و پیوسته آرزو می‌کرد مانند همسایگانش — کاج‌ها و صنوبرهای بلندقامتِ پیرامونش — قد بکشد. خورشید می‌تابید، نسیمِ ملایم برگ‌هایش را نوازش می‌داد و کودکانِ دهقان پرحرفی‌کنان و شادمان از کنارش می‌گذشتند؛ اما درختِ کوچک به هیچ‌یک توجهی نداشت.
دوشنبه, ۱۲ مرداد
روزی روزگاری بیست و پنج سربازِ حلبی بودند که همگی برادر به شمار می‌رفتند؛ چرا که از یک قاشقِ حلبیِ قدیمی ساخته شده بودند. آن‌ها دست به سینه ایستاده بودند، مستقیم به جلو می‌نگریستند و یونیفرمِ باشکوهی به رنگِ سرخ و آبی بر تن داشتند. نخستین سخنی که در این جهان شنیدند، واژگانِ «سربازانِ حلبی!» بود؛ کلامی که پسربچه‌ای به هنگام برداشتنِ درِ جعبه، از سرِ شادی و با دست‌زدن بر زبان آورد. سربازان هدیه تولدِ او بودند و او پشتِ میز ایستاد تا آن‌ها را بچیند.
دوشنبه, ۱۲ مرداد
ماه مه بود. باد سرد هنوز می‌وزیست، اما بوته‌ها و درختان، مزارع و گل‌ها، همگی زمزمه می‌کردند: «بهار آمده است!» گل‌های وحشی سراسر پرچین‌ها را پوشانده بودند و زیر درخت سیبی کوچک، بهار سخت مشغول کار بود. بهار، داستانش را از زبان شاخه‌ای پر از شکوفه‌های صورتی و ظریف روایت می‌کرد که تازه آمادهٔ باز شدن بودند.
یکشنبه, ۱۱ مرداد
روزی روزگاری، امپراتوری اسبی داشت که سم‌هایش را با نعل‌هایی از طلای خالص کوبیده بودند. اسب، موجودی بس زیبا و پرغرور بود؛ با پاهایی کشیده، چشمانی هوشمند و یالی انبوه که چون حریری نرم بر گردنش می‌ریخت. او در میان دود و آتش نبرد، امپراتور را از میان باران گلوله‌ها گذشته بود؛ در برابر دشمن لگد زده، گاز گرفته و چنان جان‌فشانی کرده بود که نه تنها تاج و تخت، بلکه جان امپراتور را هم نجات داده بود. از همین رو بود که امپراتور، نعل‌های طلایی را پاداش او کرده بود.
یکشنبه, ۱۱ مرداد
در دهکده‌ای که میانِ کوه‌ها آرمیده بود، جایی که نزدیک‌ترین آب، رودی باریک بود که تابستان‌ها خشک می‌شد، مردی زندگی می‌کرد به نام استاد کارون. و استاد کارون، کشتی می‌ساخت.
سه شنبه, ۶ مرداد
مردی بود به نام آقای سروش که پیشه‌اش نوشتن بود. نه داستان، نه شعر. نامه. مردمِ شهر، هرگاه کلامی بر دلشان سنگینی می‌کرد و نمی‌توانستند آن را به زبان بیاورند، نزدِ آقای سروش می‌آمدند. او برایشان نامه می‌نوشت: نامه‌ی عذرخواهی به مادری رنجیده، نامه‌ی دلتنگی به پسری دور، نامه‌ی عاشقانه‌ای که کلماتش در گلو گیر کرده بود. آقای سروش، صدایِ دیگران را چنان زیبا می‌نوشت که گویی کلام، از دلِ خودِ آنان برمی‌خاست.
سه شنبه, ۶ مرداد
در شهری که همه‌ی ساعت‌هایش با هم کوک بودند، ساعت‌سازی زندگی می‌کرد به نام استاد هرمز. می‌گفتند ساعت‌هایِ استاد هرمز نه تنها زمان را نشان می‌دهند، که زمان را می‌فهمند. عقربه‌هایش هیچ‌گاه نمی‌لغزیدند، و پاندول‌هایش، انگار با ضربانِ قلبِ شهر می‌تپیدند.
سه شنبه, ۶ مرداد
کوچه‌ی سنگ‌فرش بوی موم می‌داد. همیشه. تابستان، زمستان، باران، آفتاب. چون ته کوچه، پشت یه درِ چوبیِ آبی‌رنگ، اوستا بهرام نشسته بود و شمع می‌ساخت. دست‌هایش زرد بود. نه از بیماری، بلکه از چهل سال مومِ ذوب‌شده. انگشت‌هایش بوی عسل می‌داد و ناخن‌هایش همیشه یه لایه نازک پارافین داشت. می‌گفتند وقتی بچه بود، مادرش او را توی کارگاه بزرگ می‌کرد و او با مومِ گرم لالایی می‌گرفت.
سه شنبه, ۳۰ تیر
مدرسه که تعطیل شد، حیاط پر از صدا شد؛ صدای کیف‌هایی که روی شانه می‌افتادند، کفش‌هایی که روی آسفالت می‌دویدند، و حرف‌هایی که نصفه می‌ماندند و ادامه‌شان می‌رفت توی کوچه. امیر اما کنار درِ کلاس ایستاده بود. کیفش را هنوز نبسته بود. دفتر ریاضی‌اش باز مانده بود روی نیمکت، انگار منتظر بود چیزی نوشته شود که هنوز نیامده. آرمان از کنارِ در رد شد و گفت: «نمیای؟»امیر سرش را تکان داد. گفت: «الان میام.»
شنبه, ۶ دی
یکی بود، یکی نبود. حمالی بود فقیر و بی چیز، که هر روز صبح کوله پشتی پشته و طناب حمالی را برمی‌داشت و می‌آمد سر میدان حمالی می‌کرد، پولی در می‌آورد، نان و آبی می‌گرفت و با زنش می‌خورد و شکر خدا می‌کرد. یک روز زنش هوس حمام کرد، پا شد بقچه کرباسیش را برداشت، و لباس کهنه‌ی وصله دارش را که شسته بود توش گذاشت که وقتی از حمام می‌آید بپوشد.
شنبه, ۷ اسفند
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک مردی بود تک و تنها، بی کس و کار، که توی یک خانه زندگی می‌کرد. همه جور اسباب زندگی تو خانه‌اش فراهم بود. زیر زمین‌های خانه پر بود از خیک‌های روغن و شیره و کیسه‌های برنج. تو طویله هم یک الاغ مصری خوب داشت که هر وقت هوس گردش می‌کرد سوار آن می‌شد. یک روز این مرد تنبانش را شست، و رفت بالای پشت بام تا روی بند پهن کند که خشک بشود و بعد بپوشد. اتفاقاً باد تندی آمد. تنبان را انداخت تو خانه‌ی همسایه. این همسایه هم مردی بود کم بغل، یعنی فقیر که از مال دنیا سه تا دختر خُل و چِل داشت. تا دید تنبان افتاد تو خانه، بی معطلی برداشت پوشید.
سه شنبه, ۳ اسفند
یکی بود، یکی نبود. یک پادشاهی بود که در حرمسرایش چهل زن داشت. اما از هیچ کدام بچه‌اش نمی‌شد. آخرش نذر کرد که اگر خدا به من پسری بدهد یک حوض پر از عسل می‌کنم و یک حوض پر از روغن، تا مردم فقیر و بیچاره بیایند و ببرند و بخورند. از قضا زن چهلمش براش یک پسر زایید. پادشاه خیلی خوشحال شد و همه جور اسباب راحتی را برای مادر این پسر فراهم کرد، تا آن طوری که دلش می‌خواست این پسر را بزرگ کند.
دوشنبه, ۲۵ بهمن
یکی بود و یکی نبود. تاجری بود که پول و سرمایه‌ی زیادی داشت چون آدم راست و درستی بود، هرکس پولی یا چیزی داشت که نمی‌توانست پهلوی خودش نگه دارد، «به رسم امانت» دست این مرد می‌سپرد.
یکشنبه, ۲۴ بهمن
یکی بود، یکی نبود. پادشاهی بود که به جز یک دختر فرزند دیگری نداشت. چون یکی یک دانه بود خیلی او را دوست می‌داشت و هرطوری که دل او بود رفتار می‌کرد. این دختر در ناز و نعمت بزرگ شد تا شانزده سالش تمام شد و پا گذاشت تو هفده سالگی. یک روز به پدرش گفت: «ای پدر، من از تو چهل کنیز می‌خواهم که همه یک شکل و یک قد و یک لباس باشند.» پادشاه گفت: «بسیار خوب.» این طرف و آن طرف، تو این خانه تو آن خانه، خواجه‌ها را فرستادند تا چهل کنیز خوشگل که همه یک شکل و یک قد بودند پیدا کرد. بعد فرستاد از جامه خانه برای این‌ها یک عالم لباس درست کرد که چهل تا چهل تا مثل هم بودند. این کنیزها از صبح تا غروب و از غروب تا صبح دور و ور دختر پادشاه می‌پلکیدند.
شنبه, ۲۳ بهمن
یکی بود، یکی نبود. هزار سال پیش از این، مردی بود، یک زن بسیار خوبی داشت. تمام اسباب زندگی و خوشی و راحتی‌شان فراهم بود، جز آنکه بچه نداشتند. غصه‌ی این‌ها همین بود. هر چه هم نذر و نیاز و دوا و درمان می‌کردند، فایده نداشت. آخر، زن به شوهرش گفت: «حالا که قسمت مان نیست خودمان بچه دار بشویم، بهتر این است یک بچه از سر راه ورداریم.» مرد گفت: «این فایده ندارد، نشنیدی بزرگان ما از قدیم چه گفتند: «فرزند کسی نمی‌کند فرزندی، گر طوق طلا به گردنش بر بندی.»
چهارشنبه, ۲۰ بهمن
در روزگاران گذشته ملکه‌ای بود که دختری کوچک و زیبا داشت. روزی دختر آرام نمی‍گرفت و هر چه مادر او را سرزنش می‌کرد قرار نداشت، به گونه‌ای که مادر بی‌حوصله شد. وقتی مادر دید که گروه کلاغان بر فراز قصر پرواز می‌کنند، پنجره را باز کرد و گفت:«چقدر دلم می‌خواست تو هم یک کلاغ بودی و به میان آن‌ها پرواز می‌کردی. تنها در این صورت من از دست تو راحت می‌شوم.» به محض بیرون آمدن این سخنان از دهان مادر، دختر به شکل کلاغ در آمد، از پنجره پرواز کرد و رهسپار جنگلی تاریک و ژرف شد. مدت‌ها آن‌جا ماند و دیگر پدر و مادرش از او خبری نداشتند.
یکشنبه, ۱۷ بهمن
یکی بود، یکی نبود. یک گنجشک بود که توی هوای سرد زمستان و یخ و یخبندان از لانه به هوای دانه آمد بیرون. دید زمین و زمان از برف پوشیده شده، هر جا آب بود ماسیده، ناچار روی یک تکه یخ نشست و چشم انداخت این ور و آن ور که چیزی گیر بیاورد. پر و پا و رانش و بالای رانش یخ کرد. رو کرد به یخ گفت: «ای یخ چرا این قدر زور داری؟»
شنبه, ۱۶ بهمن
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک پادشاه بود یک پسر داشت. اسمش ملک جمشید، که او را از تخم چشمش بیشتر دوست داشت و از هر چیزی پهلوش عزیزتر بود. این پسر ده ساله بود که مادرش مرد و پسر از غصه‌ی مادر شب و روز آرام نداشت و هر کاری می‌کردند از فکر مادر بیرون نمی‌رفت. عاقبت یک آدم دانایی به پادشاه گفت: «اگر بتوانی برای این پسر یک کُره‌ی دریایی گیر بیاری که همدمش باشد خیالش راحت می‌شود.» پادشاه فوری وزیرش را خواست و به او گفت: «که هر طوری هست باید کُره‌ی دریایی پیدا کنی.» وزیر گفت: «به چشم.» آمد بیرون یکی دو تا از نوکرهاش را که کارآمد بودند فرستاد کنار دریا. همین که کره‌ی دریایی از دریا آمد بیرون، کمند انداختند و کره را گرفتند و یک راست آوردند پهلوی وزیر، او هم بُرد پیش پادشاه. پادشاه خیلی خوشحال شد و انعام خوبی به وزیر و نوکرهاش داد. وزیر گفت: «این کره‌ی دریایی عوض آب، شربت و گلاب می‌خورد و به جای کاه و یونجه و جو، زعفران و قند و نبات. و مثل آدمیزاد هم حرف می‌زند.» پادشاه گفت: «خیلی خوب.» و ملک جمشید را صدا کرد و کُره‌ی دریایی را دستش سپرد.
چهارشنبه, ۱۳ بهمن
یکی بود، یکی نبود. یک گنجشکی بود، خار به پاش رفته بود. رفت سر دیوار خانه‌ی پیرزنی نشست. پیرزن می‌خواست تنور را آتش کند، آتش گیره نداشت، ماند سرگردان که چه کار بکند. گنجشکه فهمید و گفت: «بیا، این خار را از پای من درآر، تنورت را روشن کن. به شرطی که یک توتک کوچولو هم برای من بپزی، تا من برم جیش کنم بیام، کُلام را پر از نخودچی کیشمیش کنم بیام.»
دوشنبه, ۱۱ بهمن
حالا داستان «چل گیس» را برای شما نقل می‌کنم، قصه‌ی «چل گیس و جهان تیغ» شنیدنی است. در خارج از ایران در آن جاهایی که زبانشان فارسی است، این افسانه‌ی باستانی را می‌دانند. در بخارا و سمرقند و تاجیکستان این قصه را به اسم «رابعه‌ی چل گزه موی» نقل می‌کنند و چون این داستان هم مثل سایر داستان‌های قدیمی چند جور نقل شده من آن را که از همه معروف‌تر است انتخاب می‌کنم.
چهارشنبه, ۱۵ دی
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. مردی بود یک زن داشت که خیلی خاطرش را می‌خواست. از این زن دختری پیدا کرد، خیلی قشنگ و پاکیزه. اسمش را گذاشتند شهربانو. وقتی که شهربانو بزرگ شد او را فرستادندش مکتب خانه، پهلوی ملا باجی. گاهی که ملا باجی از بچه‌ها چیزی می‌خواست یا موسم نذر و نیاز، براش پیشکشی و هِل و گُلی می‌بردند. ملا باجی می‌دید چیزی که شهربانو آورده از مال همه سر است. فهمید که پدر این کار و بارش از آن‌های دیگر بهتر است. بنا کرد از شهربانو زیر پا کشی کردن و ته و تو درآوردن. دید درست فهمیده، پدر شهربانو، هم خانه و زندگیش مرتب است و هم چیزدار است و هم خوب زن داری می‌کند.
سه شنبه, ۷ دی
در روزگاران گذشته پادشاهی پسری داشت که به خواستگاری دختر پادشاه پرقدرتی رفت. نام این دختر دوشیزه مالین بود و زیبایی شگفت‌آوری داشت. پدر دختر قول داده‌بود که دخترش را به جوانی دیگر بدهد، بنابراین درخواست این پسر را رد کرد. با وجود این، آن قدر همدیگر را دوست داشتند که حاضر به چشم‌پوشی از هم نبودند. دوشیزه مالین به پدر گفت: «من نه می‌خواهم و نه می‌توانم کس دیگر را به شوهری بپذیریم.» پدر از سخن سخت دختر برآشفت و دستور داد برج بلند تاریکی بسازند که نه نور ماه و نه پرتو خورشید را در آن راه بود و چون کار ساختن برج به پایان رسید به دختر گفت: «تو مدت هفت سال را در این برج می‌مانی و سپس می‌آیم ببینم که آیا دست از جسارت و افاده‌ات برداشته‌ای، یا نه.» سپس همه گونه آشامیدنی و مواد غذایی برای مدت هفت سال در برج ذخیره کردند و دختر را با خدمت‌کاری که داشت به آن‌جا فرستادند و با کشیدن دیوارهای بلند آن‌ها را از آسمان و زمین جدا ساختند.
شنبه, ۴ دی
یکی بود، یکی نبود، یک پیرزن بود سه تا دختر داشت. یکی از یکی خوشگل‌تر، همه را هم شوهر داده بود. یک روز از دوک ریسی و تنهایی خسته شد، هوس کرد برود خانه‌ی دختر کوچکش که تازه به خانه‌ی بخت فرستاده بودش، چند روزی آنجا بماند. به دختره پیغام داد: «من شب جمعه می‌آیم آنجا، یک چیزی بپز که باب دندان من باشد. به شوهرت هم بگو که لباس دامادیش را بپوشد، که من میخوام اندام برازنده‌اش را توی رخت شادی ببینم.»
چهارشنبه, ۱ دی
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. پیرزنی بود هفت تا دختر رسیده‌ی قد و نیم قد داشت. هفتمی که از همه خوشگل‌تر بود اسمش نمکی بود. این‌ها کنار شهر، توی خانه‌ای زندگی می‌کردند که هفت تا در داشت. هر شب نوبت یکی از این دخترها بود که وقتی می‌خواهند بخوابند درها را وارسی کند و ببندد. یک شب که نوبت نمکی بود، این دانه دانه درها را بست تا رسید به هفتمی؛ دیگر همت نکرد در هفتم را ببندد. با خودش گفت: «توی خانه‌ی ما جز هفت دختر دم بخت چی هست که دزدی، دغلی بیاید و ببرد؟» رفت سرش را گذاشت و خوابید.
شنبه, ۲۷ آذر