در جنگلی که از کرانههای رودخانهی «گودنو» در شمال یوتلند تا فرسنگها در دل سرزمین پیش میرود، نهچندان دور از آن جویبار زلال، پشتهکوه بزرگی سر برآورده که چون دیواری دیار جنگل را شکافته است. رو به باخترِ این پشته، نهچندان دور از رود، مزرعهای برپاست؛ محصور در خاکی چنان کم مایه که ریگهای بیابان از میان خوشههای لاغر گندم و چاودار به چشم میزنند. سالها میگذشت و مردمانِ آن خانهی محقر با سادگی روزگار میگذراندند؛ سه گوسفند داشتند، خوکی ماده و دو گاو. روزیِ خود را به خرسندی مییافتند و جام خرسندیشان لبریز بود.
پیرمرد و پیرزنی بودند؛ پیرمرد خروسی داشت و پیرزن ماکیانی. روزی برای یافتن طعمه بر تل خاکروبهای رفتند. خروس خوشهای گندم یافت و ماکیان غلافِ خشخاشی. پیرمرد گندم را کوفت و آرد کرد، پیرزن نیز دانههای خشخاش را زدود، بکوفت و با عسل و آردِ اندک درآمیخت و پیراشکی خوشطعمی پخت. اما از بینوایی، نه اجاقی داشتند و نه آتشی؛ پس پیراشکی را پشت پنجرهی کلبه نهادند تا با گرمای آفتاب پخته شود.
تحلیل قصه «روباه و گرگ پیراشکی می دزدند»؛ اثر الکساندر آفاناسیف
در روزگاران دور، پیرمردی با همسر خویش زندگی میکرد. روزی پیرمرد به همسرش گفت: «بانو، تو پیراشکیها را بپز تا من هم بروم و ماهی صید کنم.»
پیرمرد رفت و ماهی بسیار گرفت و آنها را بارِ گاری کرد و به سوی خانه به راه افتاد. در میانهی راه، روباهی را دید که مانند گردهی نانی گرد شده و در دل جاده افتاده است. پیرمرد از گاری پیاده شد، نزدیک رفت اما روباه جنبوجوشی نداشت و خود را به مردگی زده بود.
واکاوی افسانه «روباه و گرگ»؛ اثر الکساندر آفاناسیف
در کنج خیابانی، میان خانههای محقر و فقیرانه، خانهای بس بلند و باریک ایستاده بود؛ خانهای چنان فرسوده و سیلیخورده از گذر زمان که گویی بندبندش از هم دررفته بود. فقرا در آن زندگی میکردند، اما اوج تنگدستی در اتاقک زیرشیروانی، درست زیر شیروانی سقف به چشم میآمد. جلوی پنجرهٔ کوچک این اتاق، قفس کهنه و خمیدهای در تابش آفتاب آویزان بود؛ قفس حتی ظرف آب درستی هم نداشت و به جای آن، از گلوگاهِ شکستهشدهٔ یک بطری استفاده کرده بودند که آن را سرته کرده و چوبپنبهای تهِ آن چپانده بودند تا آب را در خود نگه دارد.
در کوچههای تنگ و باریک شهری بزرگ، مردم هنگام غروب خورشید — درست زمانی که آخرین پرتوهای آفتاب، رنگی طلایی به دودکشها میبخشید — صدای عجیبی شبیه به زنگ یک کلیسا میشنیدند. این صدا تنها یک لحظه دوام داشت؛ چرا که زود در میان هیاهوی مداوم رفتوآمد و همهمهٔ مردم شهر گم میشد. مردم میگفتند: «صدای ناقوس غروب میآید، خورشید دارد غروب میکند!»
تحلیل و بررسی داستان «ناقوس» از هانس کریستین آندرسن
«هرگاه کودکی پاکنهاد از دنیا میرود، فرشتهای از جانب خداوند به زمین میآید، کودک را در آغوش میکشد، بالهای سپید و بزرگش را میگشاید و او را بر فراز تمام مکانهایی که در زمانِ حیاتش دوست میداشت به پرواز درمیآورد. سپس دستهای بزرگ از گلها میچیند و با خود به پیشگاه پروردگار میبرد تا در بهشت، شادابتر و درخشانتر از روی زمین بشکفند. پروردگار گلها را بر سینه میفشارد، اما بر گلی که بیش از همه خرسندش ساخته بوسه میزند؛ آنگاه به آن گل آوایی بخشیده میشود تا بتواند به سرودِ همسراییِ بهشتیان بپیوندد.»
در نزدیکی خاکریزِ سرسبزی که کوپنهاگ را در بر گرفته، خانهٔ سرخرنگِ بزرگی ایستاده است. گلدانهای حنا و گلهای دیگر از ردیفِ درازِ پنجرهها به ما سلام میگویند؛ هرچند درون خانه، فقر و تنگدستی هویداست و ساکنانش همگی پیر و نیازمندند. این بنا، خانهٔ سالمندان وارتون است.
نگاهی به داستان «بر لب پنجره خانه سالمندان» اثر هانس کریستین آندرسن
در اعماقِ جنگل، جایی که آفتاب گرم میتابید و هوای تازه فرامیرسید، درختِ کاجِ کوچک و زیبایی روییده بود. با این حال، او هرگز خرسند نبود و پیوسته آرزو میکرد مانند همسایگانش — کاجها و صنوبرهای بلندقامتِ پیرامونش — قد بکشد. خورشید میتابید، نسیمِ ملایم برگهایش را نوازش میداد و کودکانِ دهقان پرحرفیکنان و شادمان از کنارش میگذشتند؛ اما درختِ کوچک به هیچیک توجهی نداشت.
روزی روزگاری بیست و پنج سربازِ حلبی بودند که همگی برادر به شمار میرفتند؛ چرا که از یک قاشقِ حلبیِ قدیمی ساخته شده بودند. آنها دست به سینه ایستاده بودند، مستقیم به جلو مینگریستند و یونیفرمِ باشکوهی به رنگِ سرخ و آبی بر تن داشتند. نخستین سخنی که در این جهان شنیدند، واژگانِ «سربازانِ حلبی!» بود؛ کلامی که پسربچهای به هنگام برداشتنِ درِ جعبه، از سرِ شادی و با دستزدن بر زبان آورد. سربازان هدیه تولدِ او بودند و او پشتِ میز ایستاد تا آنها را بچیند.
ماه مه بود. باد سرد هنوز میوزیست، اما بوتهها و درختان، مزارع و گلها، همگی زمزمه میکردند: «بهار آمده است!» گلهای وحشی سراسر پرچینها را پوشانده بودند و زیر درخت سیبی کوچک، بهار سخت مشغول کار بود. بهار، داستانش را از زبان شاخهای پر از شکوفههای صورتی و ظریف روایت میکرد که تازه آمادهٔ باز شدن بودند.
روزی روزگاری، امپراتوری اسبی داشت که سمهایش را با نعلهایی از طلای خالص کوبیده بودند. اسب، موجودی بس زیبا و پرغرور بود؛ با پاهایی کشیده، چشمانی هوشمند و یالی انبوه که چون حریری نرم بر گردنش میریخت. او در میان دود و آتش نبرد، امپراتور را از میان باران گلولهها گذشته بود؛ در برابر دشمن لگد زده، گاز گرفته و چنان جانفشانی کرده بود که نه تنها تاج و تخت، بلکه جان امپراتور را هم نجات داده بود. از همین رو بود که امپراتور، نعلهای طلایی را پاداش او کرده بود.
در دهکدهای که میانِ کوهها آرمیده بود، جایی که نزدیکترین آب، رودی باریک بود که تابستانها خشک میشد، مردی زندگی میکرد به نام استاد کارون. و استاد کارون، کشتی میساخت.
مردی بود به نام آقای سروش که پیشهاش نوشتن بود. نه داستان، نه شعر. نامه. مردمِ شهر، هرگاه کلامی بر دلشان سنگینی میکرد و نمیتوانستند آن را به زبان بیاورند، نزدِ آقای سروش میآمدند. او برایشان نامه مینوشت: نامهی عذرخواهی به مادری رنجیده، نامهی دلتنگی به پسری دور، نامهی عاشقانهای که کلماتش در گلو گیر کرده بود. آقای سروش، صدایِ دیگران را چنان زیبا مینوشت که گویی کلام، از دلِ خودِ آنان برمیخاست.
در شهری که همهی ساعتهایش با هم کوک بودند، ساعتسازی زندگی میکرد به نام استاد هرمز. میگفتند ساعتهایِ استاد هرمز نه تنها زمان را نشان میدهند، که زمان را میفهمند. عقربههایش هیچگاه نمیلغزیدند، و پاندولهایش، انگار با ضربانِ قلبِ شهر میتپیدند.
کوچهی سنگفرش بوی موم میداد. همیشه. تابستان، زمستان، باران، آفتاب. چون ته کوچه، پشت یه درِ چوبیِ آبیرنگ، اوستا بهرام نشسته بود و شمع میساخت.
دستهایش زرد بود. نه از بیماری، بلکه از چهل سال مومِ ذوبشده. انگشتهایش بوی عسل میداد و ناخنهایش همیشه یه لایه نازک پارافین داشت. میگفتند وقتی بچه بود، مادرش او را توی کارگاه بزرگ میکرد و او با مومِ گرم لالایی میگرفت.
مدرسه که تعطیل شد، حیاط پر از صدا شد؛ صدای کیفهایی که روی شانه میافتادند، کفشهایی که روی آسفالت میدویدند، و حرفهایی که نصفه میماندند و ادامهشان میرفت توی کوچه. امیر اما کنار درِ کلاس ایستاده بود. کیفش را هنوز نبسته بود. دفتر ریاضیاش باز مانده بود روی نیمکت، انگار منتظر بود چیزی نوشته شود که هنوز نیامده.
آرمان از کنارِ در رد شد و گفت: «نمیای؟»امیر سرش را تکان داد. گفت: «الان میام.»
یکی بود، یکی نبود. حمالی بود فقیر و بی چیز، که هر روز صبح کوله پشتی پشته و طناب حمالی را برمیداشت و میآمد سر میدان حمالی میکرد، پولی در میآورد، نان و آبی میگرفت و با زنش میخورد و شکر خدا میکرد. یک روز زنش هوس حمام کرد، پا شد بقچه کرباسیش را برداشت، و لباس کهنهی وصله دارش را که شسته بود توش گذاشت که وقتی از حمام میآید بپوشد.
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک مردی بود تک و تنها، بی کس و کار، که توی یک خانه زندگی میکرد. همه جور اسباب زندگی تو خانهاش فراهم بود. زیر زمینهای خانه پر بود از خیکهای روغن و شیره و کیسههای برنج. تو طویله هم یک الاغ مصری خوب داشت که هر وقت هوس گردش میکرد سوار آن میشد. یک روز این مرد تنبانش را شست، و رفت بالای پشت بام تا روی بند پهن کند که خشک بشود و بعد بپوشد. اتفاقاً باد تندی آمد. تنبان را انداخت تو خانهی همسایه. این همسایه هم مردی بود کم بغل، یعنی فقیر که از مال دنیا سه تا دختر خُل و چِل داشت. تا دید تنبان افتاد تو خانه، بی معطلی برداشت پوشید.
یکی بود، یکی نبود. یک پادشاهی بود که در حرمسرایش چهل زن داشت. اما از هیچ کدام بچهاش نمیشد.
آخرش نذر کرد که اگر خدا به من پسری بدهد یک حوض پر از عسل میکنم و یک حوض پر از روغن، تا مردم فقیر و بیچاره بیایند و ببرند و بخورند.
از قضا زن چهلمش براش یک پسر زایید. پادشاه خیلی خوشحال شد و همه جور اسباب راحتی را برای مادر این پسر فراهم کرد، تا آن طوری که دلش میخواست این پسر را بزرگ کند.
یکی بود و یکی نبود. تاجری بود که پول و سرمایهی زیادی داشت چون آدم راست و درستی بود، هرکس پولی یا چیزی داشت که نمیتوانست پهلوی خودش نگه دارد، «به رسم امانت» دست این مرد میسپرد.
یکی بود، یکی نبود. پادشاهی بود که به جز یک دختر فرزند دیگری نداشت. چون یکی یک دانه بود خیلی او را دوست میداشت و هرطوری که دل او بود رفتار میکرد. این دختر در ناز و نعمت بزرگ شد تا شانزده سالش تمام شد و پا گذاشت تو هفده سالگی. یک روز به پدرش گفت: «ای پدر، من از تو چهل کنیز میخواهم که همه یک شکل و یک قد و یک لباس باشند.» پادشاه گفت: «بسیار خوب.» این طرف و آن طرف، تو این خانه تو آن خانه، خواجهها را فرستادند تا چهل کنیز خوشگل که همه یک شکل و یک قد بودند پیدا کرد. بعد فرستاد از جامه خانه برای اینها یک عالم لباس درست کرد که چهل تا چهل تا مثل هم بودند. این کنیزها از صبح تا غروب و از غروب تا صبح دور و ور دختر پادشاه میپلکیدند.
یکی بود، یکی نبود. هزار سال پیش از این، مردی بود، یک زن بسیار خوبی داشت. تمام اسباب زندگی و خوشی و راحتیشان فراهم بود، جز آنکه بچه نداشتند. غصهی اینها همین بود. هر چه هم نذر و نیاز و دوا و درمان میکردند، فایده نداشت. آخر، زن به شوهرش گفت: «حالا که قسمت مان نیست خودمان بچه دار بشویم، بهتر این است یک بچه از سر راه ورداریم.» مرد گفت: «این فایده ندارد، نشنیدی بزرگان ما از قدیم چه گفتند: «فرزند کسی نمیکند فرزندی، گر طوق طلا به گردنش بر بندی.»
در روزگاران گذشته ملکهای بود که دختری کوچک و زیبا داشت. روزی دختر آرام نمیگرفت و هر چه مادر او را سرزنش میکرد قرار نداشت، به گونهای که مادر بیحوصله شد. وقتی مادر دید که گروه کلاغان بر فراز قصر پرواز میکنند، پنجره را باز کرد و گفت:«چقدر دلم میخواست تو هم یک کلاغ بودی و به میان آنها پرواز میکردی. تنها در این صورت من از دست تو راحت میشوم.» به محض بیرون آمدن این سخنان از دهان مادر، دختر به شکل کلاغ در آمد، از پنجره پرواز کرد و رهسپار جنگلی تاریک و ژرف شد. مدتها آنجا ماند و دیگر پدر و مادرش از او خبری نداشتند.
یکی بود، یکی نبود. یک گنجشک بود که توی هوای سرد زمستان و یخ و یخبندان از لانه به هوای دانه آمد بیرون. دید زمین و زمان از برف پوشیده شده، هر جا آب بود ماسیده، ناچار روی یک تکه یخ نشست و چشم انداخت این ور و آن ور که چیزی گیر بیاورد. پر و پا و رانش و بالای رانش یخ کرد. رو کرد به یخ گفت: «ای یخ چرا این قدر زور داری؟»