در اعماقِ جنگل، جایی که آفتاب گرم میتابید و هوای تازه فرامیرسید، درختِ کاجِ کوچک و زیبایی روییده بود. با این حال، او هرگز خرسند نبود و پیوسته آرزو میکرد مانند همسایگانش — کاجها و صنوبرهای بلندقامتِ پیرامونش — قد بکشد. خورشید میتابید، نسیمِ ملایم برگهایش را نوازش میداد و کودکانِ دهقان پرحرفیکنان و شادمان از کنارش میگذشتند؛ اما درختِ کوچک به هیچیک توجهی نداشت.
روزی روزگاری بیست و پنج سربازِ حلبی بودند که همگی برادر به شمار میرفتند؛ چرا که از یک قاشقِ حلبیِ قدیمی ساخته شده بودند. آنها دست به سینه ایستاده بودند، مستقیم به جلو مینگریستند و یونیفرمِ باشکوهی به رنگِ سرخ و آبی بر تن داشتند. نخستین سخنی که در این جهان شنیدند، واژگانِ «سربازانِ حلبی!» بود؛ کلامی که پسربچهای به هنگام برداشتنِ درِ جعبه، از سرِ شادی و با دستزدن بر زبان آورد. سربازان هدیه تولدِ او بودند و او پشتِ میز ایستاد تا آنها را بچیند.
ماه مه بود. باد سرد هنوز میوزیست، اما بوتهها و درختان، مزارع و گلها، همگی زمزمه میکردند: «بهار آمده است!» گلهای وحشی سراسر پرچینها را پوشانده بودند و زیر درخت سیبی کوچک، بهار سخت مشغول کار بود. بهار، داستانش را از زبان شاخهای پر از شکوفههای صورتی و ظریف روایت میکرد که تازه آمادهٔ باز شدن بودند.
روزی روزگاری، امپراتوری اسبی داشت که سمهایش را با نعلهایی از طلای خالص کوبیده بودند. اسب، موجودی بس زیبا و پرغرور بود؛ با پاهایی کشیده، چشمانی هوشمند و یالی انبوه که چون حریری نرم بر گردنش میریخت. او در میان دود و آتش نبرد، امپراتور را از میان باران گلولهها گذشته بود؛ در برابر دشمن لگد زده، گاز گرفته و چنان جانفشانی کرده بود که نه تنها تاج و تخت، بلکه جان امپراتور را هم نجات داده بود. از همین رو بود که امپراتور، نعلهای طلایی را پاداش او کرده بود.
در دهکدهای که میانِ کوهها آرمیده بود، جایی که نزدیکترین آب، رودی باریک بود که تابستانها خشک میشد، مردی زندگی میکرد به نام استاد کارون. و استاد کارون، کشتی میساخت.
مردی بود به نام آقای سروش که پیشهاش نوشتن بود. نه داستان، نه شعر. نامه. مردمِ شهر، هرگاه کلامی بر دلشان سنگینی میکرد و نمیتوانستند آن را به زبان بیاورند، نزدِ آقای سروش میآمدند. او برایشان نامه مینوشت: نامهی عذرخواهی به مادری رنجیده، نامهی دلتنگی به پسری دور، نامهی عاشقانهای که کلماتش در گلو گیر کرده بود. آقای سروش، صدایِ دیگران را چنان زیبا مینوشت که گویی کلام، از دلِ خودِ آنان برمیخاست.
در شهری که همهی ساعتهایش با هم کوک بودند، ساعتسازی زندگی میکرد به نام استاد هرمز. میگفتند ساعتهایِ استاد هرمز نه تنها زمان را نشان میدهند، که زمان را میفهمند. عقربههایش هیچگاه نمیلغزیدند، و پاندولهایش، انگار با ضربانِ قلبِ شهر میتپیدند.
در پشتِ خانهی قدیمی، باغی بود که روزگاری، از همهی باغهایِ شهر سرسبزتر بود. در آن باغ، گلِ سرخ میرویید، و یاسمن از دیوار آویزان میشد، و پروانهها، چون برگهایِ رنگین، بر هوا میرقصیدند. این باغ، از آنِ مادربزرگِ لیلا بود، و مادربزرگ، هر بامداد، با آبپاشِ مسیاش، یکایکِ گلها را صدا میزد و سلام میکرد.
پسرکی بود به نام نیما که جهان را نه آنگونه میدید که دیگران میدیدند، و نه آنگونه میشنید. برای نیما، رنگها صدا داشتند. زرد، صدایِ خندهی زنگولهای کوچک بود. آبی، صدایِ نفسِ آرامِ دریا بود. و سرخ، صدایِ کوبیدنِ طبل، محکم و نزدیک.
در میانِ شهر، کتابخانهای کهن بود با دیوارهایِ بلند و پنجرههایی قدی. روزها، کتابخانه پر از صدا بود: صدایِ ورق خوردن، صدایِ پاهایِ کوچک، صدایِ «هیس!»ِ کتابدار. اما شبها، وقتی درها بسته میشد و چراغها خاموش، کتابخانه ساکت میماند. دستِکم، اینگونه به نظر میرسید.
در انتهایِ کوچهی سنگفرش، نانوایی کوچک بود. و در آن نانوایی، زنی مهربان کار میکرد به نام بانو مهر. بانو مهر هر روز نان میپخت: نانِ گرد، نانِ بلند، نانِ کنجدی. اما هر شب، پیش از آنکه تنور را خاموش کند، یک نانِ دیگر میپخت. نانی به شکلِ ستاره.
روزی روزگاری، گربهای زندگی میکرد به نام نخود. نخود گربهای نارنجی بود با چشمهایی سبز و دمِ بلندی که همیشه مانندِ پرچم بالا بود. نخود از سایهاش بسیار خوشش میآمد. هر جا میرفت، سایه نیز با او میرفت. گاهی با سایهاش بازی میکرد، گاهی روی آن میخوابید.
اما یک صبح، نخود از خواب برخاست و به زمین نگاه کرد. سایهاش نبود.
یکی بود، یکی نبود. در خانهای با حیاطی پر از درخت، پدربزرگی زندگی میکرد به نام اوستا کریم. اوستا کریم مردی آرام بود با موهای سپید و صدایی که مانندِ خشخشِ برگها نرم بود.
یکی بود، یکی نبود. در شاخهی بلندِ درختی کهن، پرندهی کوچکی زندگی میکرد به نام نغمه. نغمه هر بامداد، زیباترین آوازِ جنگل را میخواند.
اما یک صبح، وقتی بالهایش را گشود تا بخواند، هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد. آوازش گم شده بود.
روزی روزگاری، در دامنهی تپهای سبز، مورچهای زندگی میکرد به نام ریزه. ریزه از همهی مورچهها کوچکتر بود، اما بازوهایش از همه قویتر.
یک روز، ریزه دانهای بزرگ پیدا کرد. دانه از او بزرگتر بود. او دانه را بر دوش گرفت و به سویِ خانه حرکت کرد. اما در میانهی راه، سنگی بزرگ ایستاده بود. سنگ برای ریزه مانندِ کوهی بود.
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربان، هیچکس نبود.
در خانهای کوچک، دختری زندگی میکرد به نام آذر. آذر هر شب، پیش از خواب، ستارهها را میشمرد. یک، دو، سه... تا آنجا که چشمهایش خسته میشد.
کوچهی سنگفرش بوی موم میداد. همیشه. تابستان، زمستان، باران، آفتاب. چون ته کوچه، پشت یه درِ چوبیِ آبیرنگ، اوستا بهرام نشسته بود و شمع میساخت.
دستهایش زرد بود. نه از بیماری، بلکه از چهل سال مومِ ذوبشده. انگشتهایش بوی عسل میداد و ناخنهایش همیشه یه لایه نازک پارافین داشت. میگفتند وقتی بچه بود، مادرش او را توی کارگاه بزرگ میکرد و او با مومِ گرم لالایی میگرفت.
هیچکس توی روستای سنگآباد جرأت نمیکرد بعد از غروب پا بگذارد توی جنگلِ پشت تپه. میگفتند درختهایش نقرهایاند. میگفتند شبها صدای آواز میآید از بین شاخهها. میگفتند هرکس برود، راه برگشت را گم میکند.
اما آرمان نه سالش بود و دیگر از قصههای ترسناک مادربزرگ خسته شده بود.
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، یه دختر بود به اسم نیلوفر. نیلوفر موهای بافته داشت و یه کیفِ کهنهی چرمی که همیشه انداخته بود روی دوشش.
نیلوفر توی یه خانهی قدیمی زندگی میکرد. این خانه یه راهروی بلند داشت. توی راهرو، هفت تا در بود. شش تاش باز میشد. اما درِ هفتم... درِ هفتم همیشه قفل بود.
یکی بود، یکی نبود.
یه خرگوش کوچولو بود. اسمش پنبه بود. پنبه گوشهای دراز داشت. دُمِ گِرد و سفید داشت. چشمهاش مثل دو تا دکمهی سیاه میدرخشید.
جستجو برای ماه
یه شب، پنبه رفت بیرون. سرشو برد بالا. آسمونو نگاه کرد.
ماه نبود!
پنبه گفت: «وای! ماه کجا رفت؟»
صدای زنگِ آخر که خورد، کلاس شلوغ نشد؛ بیشتر سنگین شد. انگار هر کسی میخواست زودتر بلند شود، اما پاهایش هنوز تصمیم نگرفته بودند. کیفها بسته شد، صندلیها جابهجا شد، اما حرفها نصفه ماند.
سام کنار پنجره نشسته بود. همیشه همانجا. نه چون بهترین جا بود، بلکه چون آنجا میتوانست هم کلاس را ببیند، هم حیاط را. امروز اما حیاط هم کمک نمیکرد. چیزی که از صبح مثل یک نخِ نامرئی دور فکرش پیچیده بود، هنوز باز نشده بود.
دفترچه از آنهایی نبود که آدم دلش بخواهد زود بازش کند.نه جلد قشنگی داشت، نه خطکشی مرتب، نه حتی اسم صاحبش رویش نوشته شده بود. جلدش خاکستری بود، گوشههایش تا خورده بود و وقتی باز میشد، کاغذهایش کمی صدا میدادند؛ مثل کسی که قبل از حرف زدن، گلویش را صاف میکند.
این دفترچه افتاده بود زیر نیمکتِ کلاس چهارم.
لیلا اولین نفری بود که آن را دید. وقتی خم شد تا پاککنش را بردارد، دفترچه را دید که نصفه زیر پایهٔ نیمکت گیر کرده بود. اول فکر کرد مال یکی از بچههاست و جا مانده. برداشتش. ورق زد.
ساعتِ دیواریِ کلاس سوم، همیشه عقب بود.نه یکی دو دقیقه؛ گاهی ده دقیقه، گاهی بیشتر. کسی دقیق نمیدانست چرا. عقربهٔ بزرگ راه خودش را میرفت، عقربهٔ کوچک هم دنبالش میدوید، اما انگار با زمانِ بیرون از کلاس قهر بودند.
بچهها زود فهمیده بودند. وقتی زنگ تفریح میشد، ساعت کلاس هنوز چند دقیقهای جا داشت. بعضی وقتها هم وقتی معلم میگفت «کلاس تموم شد»، ساعت دیواری هنوز وسطِ درس ایستاده بود.
نوید این را زودتر از همه فهمیده بود.
جعبه اول صبح روی میزِ کنار پنجره بود.نه اینکه همیشه آنجا باشد؛ فقط آن روز آنجا بود.
پوریا وقتی از خواب بیدار شد، اول نورِ آفتاب را دید که از لای پرده افتاده بود روی دیوار، بعد چشمش افتاد به جعبه. جعبه کوچک بود، مقوایی، با درِ لق و یک برچسبِ کج که چیزی رویش نوشته نشده بود. نه اسم داشت، نه عکس، نه رنگِ خاصی. فقط یک جعبه.
پوریا نشست توی تخت و به جعبه نگاه کرد. مطمئن بود دیشب آنجا نبوده. چون دیشب، قبل از خواب، روی میز فقط کتاب قصهاش بود و یک لیوان آب.
صدا زد:«مامان؟»
مامان از آشپزخانه گفت:«جانم؟»
پوریا گفت:«این جعبه چیه؟»