همه برای تو میخوانیم! بلند میخوانیم!
سایت کتابک
در این برگه، آخرین نوشتههای منتشرشده در پایگاه «کتابک؛ پنجرهای به جهان خواندن» به ترتیب تاریخ انتشار در دسترس شما قرار گرفتهاند. این نوشتهها شامل تازهترین مطالب در حوزهی ادبیات کودک، معرفی کتابهای جدید، مقالههای تخصصی دربارهی ترویج خواندن، تجربههای موفق کتابخوانی، گفتوگو با نویسندگان و کتابداران، گزارشهای رویدادها، و ایدههایی نو برای خانوادهها و مربیان است.
شما میتوانید از این بخش بهعنوان درگاه ورود به تازهترین محتوای کتابک بهره ببرید، با آخرین تحولات در دنیای ترویج خواندن آشنا شوید و در جریان برنامهها و پیشنهادهای نو در این زمینه قرار بگیرید. همچنین با جستوجو یا فیلتر کردن مطالب بر اساس موضوع، گروه سنی، یا نوع محتوا، دقیقاً به آنچه نیاز دارید دست پیدا کنید.
شنبه 18 دی ماه 1400، شماری از کودکان مدرسهی علامه بلخی از منطقهی پیشوای ورامین برای شرکت در کارگاه کتاب «گوشبال بالگوش» با حضور سولماز جوشقانی تصویرگر این کتاب به موزه کودکی ایرانک آمدند و شور و حال متفاوتی این موزه بخشیدند. مدرسهی علامه بلخی از سال 1380 برای کودکان افغان تاسیس شده است و به کودکان مهاجر افغانستانی در تمامی پایهها خدمات آموزشی ارائه میدهد.
پس از انتشار کتاب تصویری «هفت اسب هفت رنگ» از سوی انتشارات معتبر کوریدو Querido در سال 2019 ، این ناشر هلندی، امتیاز انتشار «دختر انار» اثر دیگری از محمدهادی محمدی را برای انتشار به زبان هلندی و زبانهای دیگر از انتشارات موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان خرید.
غروب یکی از روزهای سرد و بارانی، پیرمردی از راهی میگذشت. او از راه دوری میآمد سرتاپایش از باران خیس شده بود. گرسنه بود فکر میکرد چه بکند و به کجا پناه ببرد. ناگاه از دور چشمش به روشنایی پنجرهی خانهای افتاد. خوشحال شد. با قدمهای بلند بهسوی آن خانه رفت. جلو در خانه که رسید، در زد و از صاحبخانه چیزی برای خوردن خواست. صاحبخانه که پیرزنی بود گفت: «من چیزی ندارم که به تو بدهم.»
یکی بود، یکی نبود. مردی بود اویار (آبیار). که مال و پول زیاد داشت، یک پسر هم داشت که مهرک نامش بود. این پسر یکی یک دانه، عزیز دُردانه و خیلی ساده و بی شیله پیله بود. وقتی که پا به سال گذاشت و ریش و پشم درآورد، پدرش براش یک زنی گرفت، که هم چیز فهم بود و هم زبر و زرنگ. اویاره زندگی خوشی میگذراند و هر شب دور چراغش، زنش، بچهاش و عروسش جمع میشدند و سر سفرهاش مینشستند. او هم کدخدایی میکرد و همه هم از دل و جان فرمان پذیرش بودند. باری روزها آمد، روزگارها رفت، ماهها آمد، سالها گذشت، تا اینکه اویار پیر و ناتوان شد.
تجربهای از کتابخانه «با من بخوان» باینگان در استان کرمانشاه
حالا داستان «چل گیس» را برای شما نقل میکنم، قصهی «چل گیس و جهان تیغ» شنیدنی است. در خارج از ایران در آن جاهایی که زبانشان فارسی است، این افسانهی باستانی را میدانند. در بخارا و سمرقند و تاجیکستان این قصه را به اسم «رابعهی چل گزه موی» نقل میکنند و چون این داستان هم مثل سایر داستانهای قدیمی چند جور نقل شده من آن را که از همه معروفتر است انتخاب میکنم.
لوری جلو پنجره ایستاد. به آسمان نگاه کرد. آسمان آبی و صاف بود. باد ملایمی میوزید. برگهای زرد درختها در هوا میرقصیدند و به زمین میافتادند. لوری با خودش گفت: «پاییز آمده است. بعد ناگهان به یاد اردکهای وحشی افتاد. به یاد آورد که چند روز دیگر، در یک سپیده دم زیبا، اردکهای وحشی به جزیرهی آنها خواهند آمد. به یاد آورد که او بارها و بارها آمدن آنها را دیده است. به یاد آورد که آنها همیشه از یک طرف آسمان میآیند، در صفهای مرتب پرواز میکنند و وقتی که به وسط آسمان رسیدند، پایین میآیند و به زمین مینشینند.»
روز جمعه دهم دی ماه 1400 دوباره پس از مدتها خانهی «با من بخوان» از گرمای حضور شماری از ترویجگران خواندن و دوستداران کودکان سرشار شد. در این روز مهرانگیز مکی، رواندرمانگر و متخصص نمایشدرمانی، برای 17 نفر از مربیان و کتابداران کارگاهی در خانهی «با من بخوان» برگزار کرد.
کتاب «دریا قرمز نیست»، داستان یک مدادشمعی است با برچسب قرمز، بنابراین سایر مدادشمعیها هم او را یک مدادشمعی قرمز میدانند. در حالیکه او واقعا آبی است و برای همین هر چیز قرمزی را آبی میکشد. معلم، مادر، پدربزرگ و مادربزرگ، قیچی، چسب، مداد و همه سعی میکنند به او کمک کنند تا مثل یک مدادشمعی قرمز عمل کند. اما موفق نمیشوند. مدادشمعی قرمز بسیار ناراحت و ناامید است. همه مدادشمعیها فکر میکنند یک جای کار اشکال دارد.
گفتوگوی زهره قایینی با ماریت تورنکویست، تصویرگر کتاب «تو مامانیترین هستی!»
ماریت تورنکویست (۱۹۶۴)، تصویرگر و نویسندهی برجستهی هلندی- سوئدی، یکی از اعضای خانوادهی بزرگ «با من بخوان» و از پشتیبانان جهانی این برنامه است. او از سال ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۷ در آکادمی Gerrit Rietveld آمستردام در رشتهی تصویرسازی به تحصیل پرداخت و استعداد و سبک منحصربهفردش به سرعت مورد توجه قرار گرفت. در کشور سوئد از او خواسته شد تا آثار آسترید لیندگرن نویسندهی نامدار سوئدی را تصویرسازی کند که مخاطبان بسیاری برایش به ارمغان آورد.
کتاب «این هم جور دیگر»، روایت متفاوت و بامزهای از مشهورترین داستانهای کودک است. رولد دال پایان این داستانها را جور دیگری تغییر میدهد، مخاطب را غافلگیر میکند و سربهسر شخصیتهای مشهور میگذارد.
کتاب «این هم جور دیگر» روایت دیگرگونهی «رولد دال»، نویسنده نامآشنای کودکان، از شش داستان است. داستانهایی که سالهاست در قصهها، کتابها، فیلمها و انیمیشنها برای کودکان بازگو میشوند: سیندرلا، سفیدبرفی و هفت کوتوله، جک و لوبیای سحرآمیز، موطلا و سه خرس، شنل قرمزی و گرگ و سه خوک کوچولو.
برنامه "مادربزرگان قصه گو" یکی از برندگان جایزه ترویج کتابخوانی آساهی در سال ۲۰۱۲ است. این برنامه در کشور آرژانتین اجرا میشود.
جایزه آساهی، هر دو سال یکبار از سوی دفتر بین المللی کتاب برای نسل جوان، به دو نهاد یا برنامه ترویج کتابخوانی موفق در جهان اهدا میشود. نوشتهای که میخوانید، معرفی برنامه مادربزرگان قصه گو در مجله معتبر بوک برد (Book bird) است:
رویای نویسنده: یاری رساندن به کودکان برای زندگی بهتر
«قصهگویی به کمک تمثیل و استعاره تاریخی چند هزار ساله در فرهنگ بشر دارد. به این رو، دارکوبها بهانهای استعاری برای گفتن داستان کودکان ناشنواست که همواره در جامعه به حاشیه رانده شدهاند و نیازهای اصلیشان درک نشده است و به آنها پاسخ داده نشده است.«
یادداشتی از ناشر کتاب 2+18 دارکوب، موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان ایران
کتاب «نه، یعنی نه»، کتابی است در مورد دختر کوچک توانمندی که به راحتی نظرش را ابراز میکند، مخصوصا در مورد آنچه که به بدن و حریم خصوصیاش مربوط میشود.
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. مردی بود یک زن داشت که خیلی خاطرش را میخواست. از این زن دختری پیدا کرد، خیلی قشنگ و پاکیزه. اسمش را گذاشتند شهربانو. وقتی که شهربانو بزرگ شد او را فرستادندش مکتب خانه، پهلوی ملا باجی. گاهی که ملا باجی از بچهها چیزی میخواست یا موسم نذر و نیاز، براش پیشکشی و هِل و گُلی میبردند. ملا باجی میدید چیزی که شهربانو آورده از مال همه سر است. فهمید که پدر این کار و بارش از آنهای دیگر بهتر است. بنا کرد از شهربانو زیر پا کشی کردن و ته و تو درآوردن. دید درست فهمیده، پدر شهربانو، هم خانه و زندگیش مرتب است و هم چیزدار است و هم خوب زن داری میکند.
۷ دسامبر برابر با 16 آذر روز جهانی «کامیشیبای» بود. امسال دومین سالی بود که به سبب همهگیری بیماری کووید-19 جشن روز کامیشیبای با حال و هوایی متفاوت برگزار شد. اگرچه مدتها دوری کودکان از مدرسهها و کتابخانهها به سبب شیوع کرونا، دشواریهایی را برای آموزگاران و کتابداران ایجاد کرده است اما با فروکش کردن تدریجی این بیماری در پاییز 1400 در اغلب مناطق کشور، ترویجگران «با من بخوان» امسال هم همانند سالهای گذشته همراه با دیگر دوستداران کامیشیبای در سراسر جهان این روز را جشن گرفتند. کتابداران، آموزگاران و مروجان زیادی از شهرها و روستاهای گوناگون ایران در این روز برای کودکان کامیشیبای اجرا کردند.
وقتی که «بادپا» وارد قصر شد، همهی پیکهای پادشاه در آنجا جمع بودند. بادپا آهسته به کناری رفت و ایستاد. امیدوار بود که پیکهای دیگر او را نبینند. ولی چشم یکی از پیکها به او افتاد. به دیگران گفت: «نگاه کنید! نگاه کنید! بادپا آمده است!»
«سگ سیاه» داستان خانوادهای به نام هوپ است که یک روز از خواب بیدار میشوند سگ سیاه بزرگی را که بیرون از خانه نشسته را میبینند و همگی از ترس عکس العملی انجام میدهند به جز کوچکترین فرد خانواده که نمی ترسد، ببرون میرود و با سگ رو به رو میشود.
در روزگاران گذشته پادشاهی پسری داشت که به خواستگاری دختر پادشاه پرقدرتی رفت. نام این دختر دوشیزه مالین بود و زیبایی شگفتآوری داشت. پدر دختر قول دادهبود که دخترش را به جوانی دیگر بدهد، بنابراین درخواست این پسر را رد کرد. با وجود این، آن قدر همدیگر را دوست داشتند که حاضر به چشمپوشی از هم نبودند. دوشیزه مالین به پدر گفت: «من نه میخواهم و نه میتوانم کس دیگر را به شوهری بپذیریم.» پدر از سخن سخت دختر برآشفت و دستور داد برج بلند تاریکی بسازند که نه نور ماه و نه پرتو خورشید را در آن راه بود و چون کار ساختن برج به پایان رسید به دختر گفت: «تو مدت هفت سال را در این برج میمانی و سپس میآیم ببینم که آیا دست از جسارت و افادهات برداشتهای، یا نه.» سپس همه گونه آشامیدنی و مواد غذایی برای مدت هفت سال در برج ذخیره کردند و دختر را با خدمتکاری که داشت به آنجا فرستادند و با کشیدن دیوارهای بلند آنها را از آسمان و زمین جدا ساختند.
«سگ سیاه» داستان خانوادهای به نام هوپ است که یک روز از خواب بیدار میشوند و سگ سیاه بزرگی که بیرون از خانه نشسته را میبینند و همگی از سر ترس واکنشی انجام میدهند؛ به جز کوچکترین فرد خانواده که نمیترسد، بیرون میرود و با سگ رو بهرو میشود.
مادر توی اتاق نشسته بود. داشت خیاطی میکرد. منوچهر و مینا داشتند توی حیاط بازی میکردند. ناگهان توی اتاق آمدند. منوچهر گفت: «مادر، مینا میگوید که سال چهار فصل دارد. من می گویم که سال دوازده ماه دارد. حرف کدام یک از ما درست است؟»
مادر خندید و گفت: «حرف هر دوتای شما درست است. حرف تو درست است و حرف مینا هم درست است.
مینا گفت: «مادر، سال میتواند هم چهار فصل داشته باشد و هم دوازده ماه؟»
کتاب «مهمانهای ناخوانده» بازنویسی یک قصه قدیمی است که بیشتر کودکان ایرانی این قصه را با نامهای «خانه مادربزرگه» یا «خاله پیرزن» شنیدهاند.