اهالی جزیرهی قشم با ادبیات و کتابهای باکیفیت ناآشنا نیستند. بیش از دو سال است که «با من بخوان» قدم به این جزیره گذاشته است و با گامهایی آهسته و پیوسته کودکان، نوجوانان و خانوادههای قشمی را در مسیر سوادآموزی و ورود به دنیای شگفت ادبیات همراهی میکند. زمستان ۱۴۰۰، در میانهی این راه، کتابخانهای نوید پروازی بلند بر بال کتابها را میدهد؛ کتابخانهی «آسمان».
سایت کتابک
در این برگه، آخرین نوشتههای منتشرشده در پایگاه «کتابک؛ پنجرهای به جهان خواندن» به ترتیب تاریخ انتشار در دسترس شما قرار گرفتهاند. این نوشتهها شامل تازهترین مطالب در حوزهی ادبیات کودک، معرفی کتابهای جدید، مقالههای تخصصی دربارهی ترویج خواندن، تجربههای موفق کتابخوانی، گفتوگو با نویسندگان و کتابداران، گزارشهای رویدادها، و ایدههایی نو برای خانوادهها و مربیان است.
شما میتوانید از این بخش بهعنوان درگاه ورود به تازهترین محتوای کتابک بهره ببرید، با آخرین تحولات در دنیای ترویج خواندن آشنا شوید و در جریان برنامهها و پیشنهادهای نو در این زمینه قرار بگیرید. همچنین با جستوجو یا فیلتر کردن مطالب بر اساس موضوع، گروه سنی، یا نوع محتوا، دقیقاً به آنچه نیاز دارید دست پیدا کنید.
برای مادرانی که به دنبال راهی برای ارتباط بهتر با دخترانشان در سالهای آغازین دوران بلوغشان هستند، کتاب «از مادرها گفتن، از دخترها شنیدن» انتخاب مناسبی است. این کتاب نه تنها به مادران کمک میکند تا بحثهای خاص در مورد بلوغ و ویژگیهایش را با دخترانشان آغاز کنند، بلکه راهنمای موثری برای ایجاد ارتباط نزدیکتر بین مادران و دختران در طول دوران بلوغ است.
کتاب «فقط دخترها بخوانند» به موضوع رشد کردن و نوجوانی میپردازد. دورانی هیجانانگیز با آزادیهای جدید، دوستیهای جدید، حتی لباسهای جدید! اما با اینهمه چیزهایی در حال تغییر است: بدن، احساسات، روابط، و... و حتما پرسشهای زیادی برای نوجوانان ایجاد میشود. این کتاب کمکی است برای رسیدن به پاسخهای درست.
«جیبهای آنجلیکا اسپراکت» کتابی است در مورد خانمی به همین نام که کت بلند بنفش جالبی پر از جیب دارد و هر جیب وسیله خارق العادهای درونش دارد.
در روزگاران گذشته ملکهای بود که دختری کوچک و زیبا داشت. روزی دختر آرام نمیگرفت و هر چه مادر او را سرزنش میکرد قرار نداشت، به گونهای که مادر بیحوصله شد. وقتی مادر دید که گروه کلاغان بر فراز قصر پرواز میکنند، پنجره را باز کرد و گفت:«چقدر دلم میخواست تو هم یک کلاغ بودی و به میان آنها پرواز میکردی. تنها در این صورت من از دست تو راحت میشوم.» به محض بیرون آمدن این سخنان از دهان مادر، دختر به شکل کلاغ در آمد، از پنجره پرواز کرد و رهسپار جنگلی تاریک و ژرف شد. مدتها آنجا ماند و دیگر پدر و مادرش از او خبری نداشتند.
در سالهای خیلی پیش در کشوری خیلی دور پادشاهی سلطنت میکرد. این پادشاه دختری بسیار زیبا داشت. عموی این دختر در همان کشور زندگی میکرد و سه پسر داشت. دختر پادشاه از کودکی با پسر عموهایش درس میخواند و بازی میکرد. وقتیکه بزرگ شد هر یک از پسرها میخواست با او عروسی کند.
یکی بود، یکی نبود. یک گنجشک بود که توی هوای سرد زمستان و یخ و یخبندان از لانه به هوای دانه آمد بیرون. دید زمین و زمان از برف پوشیده شده، هر جا آب بود ماسیده، ناچار روی یک تکه یخ نشست و چشم انداخت این ور و آن ور که چیزی گیر بیاورد. پر و پا و رانش و بالای رانش یخ کرد. رو کرد به یخ گفت: «ای یخ چرا این قدر زور داری؟»
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک پادشاه بود یک پسر داشت. اسمش ملک جمشید، که او را از تخم چشمش بیشتر دوست داشت و از هر چیزی پهلوش عزیزتر بود. این پسر ده ساله بود که مادرش مرد و پسر از غصهی مادر شب و روز آرام نداشت و هر کاری میکردند از فکر مادر بیرون نمیرفت. عاقبت یک آدم دانایی به پادشاه گفت: «اگر بتوانی برای این پسر یک کُرهی دریایی گیر بیاری که همدمش باشد خیالش راحت میشود.» پادشاه فوری وزیرش را خواست و به او گفت: «که هر طوری هست باید کُرهی دریایی پیدا کنی.» وزیر گفت: «به چشم.» آمد بیرون یکی دو تا از نوکرهاش را که کارآمد بودند فرستاد کنار دریا. همین که کرهی دریایی از دریا آمد بیرون، کمند انداختند و کره را گرفتند و یک راست آوردند پهلوی وزیر، او هم بُرد پیش پادشاه. پادشاه خیلی خوشحال شد و انعام خوبی به وزیر و نوکرهاش داد. وزیر گفت: «این کرهی دریایی عوض آب، شربت و گلاب میخورد و به جای کاه و یونجه و جو، زعفران و قند و نبات. و مثل آدمیزاد هم حرف میزند.» پادشاه گفت: «خیلی خوب.» و ملک جمشید را صدا کرد و کُرهی دریایی را دستش سپرد.
زمستان 1400 برای کودکان منطقهی طرهان از توابع کوهدشت در استان لرستان با خبرهای خوش همراه بود. با تلاش ترویجگران منطقهی لرستان و با هدایت کارشناسان موسسهی پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان، دو کتابخانهی «با من بخوان» در این منطقه آغاز به کار کردند و این ترتیب دبستان آزادگان روستای چاهشوره و کانون فرهنگی تربیتی هدایت طرهان به خانوادهی بزرگ کتابخانههای «با من بخوان» پیوستند.
صبح روز جمعه بود. آفتاب همه جا را روشن کرده بود. فرهاد کنار باغچه نشسته بود. چیزی را در خاک پنهان میکرد. فرشته پیش او آمد و پرسید: «فرهاد، چه چیزی را در خاک پنهان میکردی؟»
فرهاد گفت: «اگر گفتی!»
یکی بود، یکی نبود. یک گنجشکی بود، خار به پاش رفته بود. رفت سر دیوار خانهی پیرزنی نشست. پیرزن میخواست تنور را آتش کند، آتش گیره نداشت، ماند سرگردان که چه کار بکند. گنجشکه فهمید و گفت: «بیا، این خار را از پای من درآر، تنورت را روشن کن. به شرطی که یک توتک کوچولو هم برای من بپزی، تا من برم جیش کنم بیام، کُلام را پر از نخودچی کیشمیش کنم بیام.»
نامهای که شهردار به مدیر سیرک نوشت دیگر کار را تمام کرد. شهردار نوشته بود: «در ماه گذشته اتفاقهایی افتاده است که نشان میدهد که «بوزو» حیوان خطرناکی است. شهرداری نمیتواند اجازه بدهد که این حیوان را از قفس بیرون بیاورند. حتی نگهداری او در قفس هم کار آسانی نیست چون بوزو فیل بسیار بزرگ و نیرومندی است. هر لحظه ممکن است که قفس را بشکند و به کسی حمله کند. به این سبب به مدیر سیرک دستور داده میشود که هرچه زودتر این فیل را از بین ببرد یا او را از آنجا دور کند.»
در روایتهای ادبی کهن از دیرباز تاریخ، شیر نمادی چند چهره بوده است. از نمادهای مثبت پهلوان تا نماد آتش، پیروزی، دلاوری وهمچنین نمادهای منفی درندگی، وحشیگری تا نمادهای دوگانه شاه و فرمانروا که هم میتواند در نقش نیک کردار و هم بدکردار باشد. در ادبیات کهن بیشتر نقش شاه یا سلطان جنگل و فرمانروای یگانه را داشته است. در نخستین متنهای نوشتاری یا سنگ کندهها هم شیر همیشه نمادی از شکوه و بزرگی و فرمانروایی بوده است. این بزرگی در ادبیات تمثیلی مانند کلیله و دمنه بیشتر در نقش شاه زورگوی جنگل خودش را نشان داده است و به گونهای نشان میدهد ادبیاتی که به دست مردم آفریده شده است، مناسبات اجتماعی را به ظرافت در خود بازتاب داده است.
روز دوشنبه 4 بهمن ماه برابر با 24 ژانویه 2022، انجمن کتابداران آمریکا به رسم هر سال آثار مختلفی که جوایز گوناگون ادبیات کودکان را از آن خود میکنند، به هزاران بیننده به شکل آنلاین معرفی کرد. یکی از این جوایز معتبر که در بین کتابداران و کارشناسان ادبیات کودکان آمریکا جایی ویژه دارد، جایزه میلدرد آل. بچلدر است.
گزارش سیزدهمین نشست مجازی کتابداران «با من بخوان»
سیزدهمین نشست مجازی کتابداران «با من بخوان»، دوشنبه 20 دی ماه 1400 برگزار شد. موضوع این نشست «چالشهای رایج در کتابخانههای با من بخوان» بود. کتابداران و ترویجگران «با من بخوان» از سراسر کشور در این نشست گفتوگو و تبادل نظر کردند. گزارش این نشست 2 ساعته را در ادامه بخوانید.
و اکنون که به چهارده رسیدی
چون سرو بر اوج سرکشیدی
با گذشت بیش از یک دهه از فعالیت گسترده کتابک، اکنون به استقبال کتابکی میرویم که وارد چهارده سالگی میشود. کتابکی که دیگر به نامی معتبر در صحنه ترویج خواندن و ادبیات کودکان تبدیل شده است. سیزده سال پیش در اوج ناباوری جامعه فرهنگ کودکی و ادبیات کودکان در ایران، کتابک پا به فضای کمتر شناخته شده دنیای مجازی گذاشت. در آن روزها، از شبکههای اجتماعی آن چنان خبری نبود. وبلاگ و وبلاگ نویسی در اوج بود و موضوع دسترسی به دادهها و اطلاعات در سایتهای غیرخبری هنوز چندان جدی گرفته نمیشد. وبلاگها نیامده بودند که بمانند، چون مطالبی که در آنها گذاشته میشد از همان جنس بود که امروزه در شبکههای اجتماعی میبینیم.
21 ژانویه برابر با ۱ بهمن ماه «روز قدردانی از سنجاب» است، روزی برای آشنایی و جشن گرفتن بامزهترین جوندگان جهان!
در سال 2001، متخصص حیاتوحش، کریستی هارگرو، «روز قدردانی از سنجاب» را در اشویل، کارولینای شمالی پایهگذاری کرد. هدف کریستی از ثبت روز قدردانی از سنجاب، تشویق مردم به رفتارهای مهربانانه با این موجودات و گذاشتن غذا و آب برای آنها و منصرف کردن آنها از تیراندازی به سنجابها بود.
همه برای تو میخوانیم! بلند میخوانیم!
شنبه 18 دی ماه 1400، شماری از کودکان مدرسهی علامه بلخی از منطقهی پیشوای ورامین برای شرکت در کارگاه کتاب «گوشبال بالگوش» با حضور سولماز جوشقانی تصویرگر این کتاب به موزه کودکی ایرانک آمدند و شور و حال متفاوتی این موزه بخشیدند. مدرسهی علامه بلخی از سال 1380 برای کودکان افغان تاسیس شده است و به کودکان مهاجر افغانستانی در تمامی پایهها خدمات آموزشی ارائه میدهد.
پس از انتشار کتاب تصویری «هفت اسب هفت رنگ» از سوی انتشارات معتبر کوریدو Querido در سال 2019 ، این ناشر هلندی، امتیاز انتشار «دختر انار» اثر دیگری از محمدهادی محمدی را برای انتشار به زبان هلندی و زبانهای دیگر از انتشارات موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان خرید.
غروب یکی از روزهای سرد و بارانی، پیرمردی از راهی میگذشت. او از راه دوری میآمد سرتاپایش از باران خیس شده بود. گرسنه بود فکر میکرد چه بکند و به کجا پناه ببرد. ناگاه از دور چشمش به روشنایی پنجرهی خانهای افتاد. خوشحال شد. با قدمهای بلند بهسوی آن خانه رفت. جلو در خانه که رسید، در زد و از صاحبخانه چیزی برای خوردن خواست. صاحبخانه که پیرزنی بود گفت: «من چیزی ندارم که به تو بدهم.»
یکی بود، یکی نبود. مردی بود اویار (آبیار). که مال و پول زیاد داشت، یک پسر هم داشت که مهرک نامش بود. این پسر یکی یک دانه، عزیز دُردانه و خیلی ساده و بی شیله پیله بود. وقتی که پا به سال گذاشت و ریش و پشم درآورد، پدرش براش یک زنی گرفت، که هم چیز فهم بود و هم زبر و زرنگ. اویاره زندگی خوشی میگذراند و هر شب دور چراغش، زنش، بچهاش و عروسش جمع میشدند و سر سفرهاش مینشستند. او هم کدخدایی میکرد و همه هم از دل و جان فرمان پذیرش بودند. باری روزها آمد، روزگارها رفت، ماهها آمد، سالها گذشت، تا اینکه اویار پیر و ناتوان شد.
تجربهای از کتابخانه «با من بخوان» باینگان در استان کرمانشاه