سایت کتابک

در این برگه، آخرین نوشته‌های منتشرشده در پایگاه «کتابک؛ پنجره‌ای به جهان خواندن» به ترتیب تاریخ انتشار در دسترس شما قرار گرفته‌اند. این نوشته‌ها شامل تازه‌ترین مطالب در حوزه‌ی ادبیات کودک، معرفی کتاب‌های جدید، مقاله‌های تخصصی درباره‌ی ترویج خواندن، تجربه‌های موفق کتابخوانی، گفت‌وگو با نویسندگان و کتابداران، گزارش‌های رویدادها، و ایده‌هایی نو برای خانواده‌ها و مربیان است.

شما می‌توانید از این بخش به‌عنوان درگاه ورود به تازه‌ترین محتوای کتابک بهره ببرید، با آخرین تحولات در دنیای ترویج خواندن آشنا شوید و در جریان برنامه‌ها و پیشنهادهای نو در این زمینه قرار بگیرید. همچنین با جست‌وجو یا فیلتر کردن مطالب بر اساس موضوع، گروه سنی، یا نوع محتوا، دقیقاً به آنچه نیاز دارید دست پیدا کنید.

شنبه, ۱ آبان

کتاب «درخت دستکشی» کتابی است در ستایش تفاوت‌ها. پسرک کتاب درخت دستکشی، متفاوت با دیگران است و خود این تفاوت را پذیرفته. او می‌داند که متفاوت بودن باعث خنده، ناراحتی دیگران و در بعضی مواقع باعث اذیت کردنش می‌شود. اما پسرک خود متفاوتش را پذیرفته و از اینکه گوشه‌گیر است و تنهایی را دوست دارد لذت می‌برد.

شنبه, ۱ آبان

«سنجاب کجا رفته بود؟» داستان سنجابی است که در یک بطری گرفتار می‌شود. بطری‌ای که دوست‌اش، پسری کوچک، آن را دور انداخته است.

شنبه, ۱ آبان

«خرگوش گوش داد!» داستان پسرکی است که با مکعب‌های خانه‌سازی‌اش ساختمانی می‌سازد. اما بعد از ساخت آن تعدادی پرنده سازه‌اش را خراب می‌کنند و این اتفاق تیلور را بسیار غمگین و ناراحت می‌کند. دوستان‌اش به دیدار تیلور می‌آ‌یند و او را دلداری می‌دهند و هر یک برای هم‌دردی با او  توصیه‌ای به تیلور می‌کنند؛ اما پسرک هیچ‌کدام از توصیه‌های دوستانش را در آن‌ لحظه لازم ندارد. او فقط می‌خواهد یکی به حرف‌هایش گوش دهد. تا این‌که خرگوش از راه می‌رسد و فقط گوش می‌دهد.

شنبه, ۱ آبان

روزی و روزگاری دو برادر بودند که یکی ثروتمند و دیگری فقیر بود. برادر ثروتمند زرگر بود و قلبی شریر داشت. برادر فقیر برای تأمین زندگی جارو می‌ساخت و آدمی خوش‌قلب و درستکار بود. مرد فقیر دو فرزند داشت که دو پسر دوقلو بودند. آن‌ها مانند دو قطره آب کاملا به هم شباهت داشتند. این دو پسر گاه گاه به خانه عموی ثروتمند خود می‌رفتند. آن‌ها گاهی آن‌چه از غذایشان باقی مانده‌بود به آن دو می‌دادند که شکم خود را سیر کنند. یک روز که مرد فقیر به دنبال هیزم به جنگل رفته‌بود، پرنده‌ای طلایی رنگ و آن‌قدر زیبا را دید که تا آن هنگام پرنده‌ای بدان زیبایی ندیده‌بود. سنگی برداشت و به سوی پرنده انداخت. از قضا سنگ به پرنده خورد، اما فقط یک پر طلایی افتاد، پرنده پرواز کرد و رفت.

چهارشنبه, ۲۸ مهر

چشمه جوشید و آب روشن آن

گشت در جویبار پاک روان

سبزه‌ها در کنار جو رُستند

خزه‌ها تن در آب جو شستند

نرگس آن تاج زر گرفت به سر

آب آیینه دار داد خبر

که چه زیباست نرگس خوش بو!

خوش نشسته است شاد بر لب جو!

بید آشفته کرد گیسو را

دید در پای خویش چون جو را

رفت آرام جوی تا بَرِ رود

ریخت در رود و راه خویش گشود

همره رود رفت در دل دشت

سر به سر باغ و کشتزاران گشت

چهارشنبه, ۲۸ مهر

در روزگاران گذشته مردی بود که سفر دور و درازی در پیش داشت. به هنگام عزیمت از سه دختر خود پرسید که چه‌چیز برای هر کدام بیاورد. دختر بزرگ گردنبند مروارید خواست. دختر دوم گردنبند الماس و چون نوبت به سومی رسید، گفت: «پدر عزیزم، برای من یک چکاوک خواننده و جهنده بیاور.» پدر جواب داد: «باشد، اگر چنین چکاوکی پیدا کنم برایت می‌آورم.» آن‌گاه دختران خود را در آغوش گرفت، بوسید و به راه افتاد. وقتی هنگام بازگشت فرا رسید برای دو دختر بزرگ‌تر گردنبندهای مروارید و الماس خریداری کرد، اما درباره چکاوک خواننده و جهنده که دختر کوچک‌تر درخواست کرده‌بود هرچه گشت چیزی نیافت؛ چون دختر کوچک‌تر را بسیار دوست می‌داشت، بسیار اندوهگین بود.

چهارشنبه, ۲۸ مهر

«این کتاب پر از اشتباه است» چون یک چشم بزرگ‌تر از آن یکی نقاشی شد، وای اشتباه شد! و یک نقاشی عجیب که خراب شده، یک قورباغه-گربه-گاو عجیب؟ اما می‌شود آن را به بهترین بوته نقاشی تبدیل کرد. و لکه‌های جوهری که این طرف و آن طرف پخش شده‌اند، انگار که از اول قرار بوده مانند برگ‌های شناور در باد باشند.

چهارشنبه, ۲۸ مهر

«این کتاب پر از اشتباه است» چون یک چشم بزرگ‌تر از آن یکی نقاشی شد، وای اشتباه شد! و یک نقاشی عجیب که خراب شده، یک قورباغه-گربه-گاو عجیب؟ اما می‌شود آن را به بهترین بوته نقاشی تبدیل کرد. و لکه‌های جوهری که این طرف و آن طرف پخش شده‌اند، انگار که از اول قرار بوده مانند برگ‌های شناور در باد باشند.

چهارشنبه, ۲۸ مهر

در کتاب «به پروژه خلاقیت خوش آمدید» کلبی شارپ از بیش از چهل نویسنده و تصویرگر کتاب کودک خواست تا ایده اولیه یک داستان را برای هم بفرستند. این ایده‌های اولیه شامل چیزهایی است مانند: عکس، نقاشی، شعر، نثر، یا هر چیزی که بشود با آن رؤیاپردازی کرد. بعد از این‌که هر کدام از آن‌ها این ایده‌های اولیه را گرفتند، آن را تبدیل به پروژه‌های خلاقانه‌ای کردند که دوست داشتند. و حاصلش شد این کتاب خاص.

سه شنبه, ۲۷ مهر

یک روز سرد زمستانی زیبا که دانه‌‌های برف بسان کرک نرم پرندگان از آسمان می‌بارید، ملکه‌ای کنار پنجره اتاق قصر خویش که از آبنوس سیاه ساخته شده‌بود، نشسته و گلدوزی می‌کرد. ضمن گلدوزی و تماشای بارش برف، سوزن به انگشتش فرو رفت و سه قطره خون روی برف‌ها افتاد. رنگ سرخ خون بر روی برف سفید چنان زیبا بود که ملکه با خود گفت: «یعنی می‌شود کودکی داشته‌باشم به سفیدی برف و به سرخی خون که موهایی به سیاهی آبنوس داشته‌باشد!» چندی نگذشت که ملکه دختری به دنیا آورد به سفیدی برف و به سرخی خون که موهایی به سیاهی آبنوس داشت، به همین جهت نام او را سفیدبرفی گذاشتند. اما ملکه هنگام تولد کودک درگذشت.

سه شنبه, ۲۷ مهر

«یکی برای همه، همه برای یکی» داستان موش کنجکاوی است که با داشتن مشکلی کوچک در پاهایش تصمیم می‌گیرد برای دیدن جهان اطراف از خانواده خداحافظی کند و راهی سفری ناشناخته شود. موش کوچولو یکی از پاهایش از دیگری بلندتر است و سبیل‌های کوتاهی دارد و این باعث می‌شود که مدام زمین بخورد. او در این سفر با دوستانی آشنا می‌شود که هر یک از آن‌ها هم مشکلی کوچک دارند و البته به‌جایش توانایی خاص‌تر. در انتهای داستان هر یک از 5 دوست که باهم هم‌سفر می‌شوند متوجه می‌شوند اگر توانایی انجام کاری را ندارند، دیگران می‌توانند کمک‌شان کنند و آن‌ها هم در کاری که دیگران توانایی انجام‌اش را ندارند مفید خواهند بود.

سه شنبه, ۲۷ مهر

«یکی برای همه، همه برای یکی» داستان موش کوچولویی است که یک پایش بلندتر از پای دیگرش است و یک روز تصمیم می‌­گیرد برای دیدن ناشناخته­‌های دنیا به سفر برود. در این سفر دوستان جدیدی پیدا می‌­کند، دوستانی که هر یک مشکلی کوچک دارند و همگی با هم پیمان می‌‌بندند که با هم دوست بمانند و دنیا را بگردند و در این مسیر به هم کمک کنند.

سه شنبه, ۲۷ مهر

کتاب «قانون‌های آبکی» داستان موجودات زنده یک برکه است که با این‌که در آب زندگی می‌کنند، اما یک قانون مهم دارند: همه باید در مصرف آب صرفه‌جویی کنند!

سه شنبه, ۲۷ مهر

کتاب «قانون‌های آبکی» داستان موجودات زنده یک برکه است که با این‌که در آب زندگی می‌کنند، اما یک قانون مهم دارند: همه باید در مصرف آب صرفه‌جویی کنند!

دوشنبه, ۲۶ مهر

بادبادک سفیدم

باد که آمد هوا رفت

کَلّه و دم تکان داد

یواش یواش بالا رفت

تو آسمان آبی

شد مثل یک کبوتر

نخ را که شُل می‌کردم

بازهم می‌رفت بالاتر

کوچک شد و کوچک شد

شد قد یک ستاره

یک دفعه باد نخش را

کشید و کرد پاره

انگار که یک شکارچی

تیری انداخت به بالش

کبوتر کاغذی

گیج خورد و بد شد حالش

زد چندتایی مُعَلَّق

دوشنبه, ۲۶ مهر

کتاب «کلاس قصه‌خوانی خانم بروکس»، ماجرای دختر کوچکی است که برخلاف بقیه همکلاسی‌ها و مربی کتابخوانی‌اش اصلا از کتاب خوشش نمی‌آید. به نظر او همه کتاب‌ها لوس و بی مزه هستند. اما اوضاع به طرز خاص و عجیبی عوض می‌‍شود.

دوشنبه, ۲۶ مهر

کتاب «کلاس قصه‌خوانی خانم بروکس»، ماجرای دختر کوچکی است که برخلاف بقیه همکلاسی‌ها و مربی کتابخوانی‌اش اصلا از کتاب خوشش نمی‌آید. به نظر او همه کتاب‌ها لوس و بی مزه هستند. اما اوضاع به طرز خاص و عجیبی عوض می‌‍شود.

دوشنبه, ۲۶ مهر

«چرا صبر کنم؟» یکی دیگر از مجموعه داستان‌های فیلی و فیگی است. روی جلد کتاب تنها تصویر بزرگ فیلی را با چشمانی خیره، خرطومی آویزان و دستانی بند چانه‌اش می‌بینیم. فیلی منتظر یک غافلگیری است که فیگی قرار است به او پیشکش کند و برای دریافت آن باید تا صفحات پایانی کتاب صبر کند. اگر شما هم می‌خواهید بدانید این غافل‌گیری ارزش صبر کردن را دارد یا نه، لطفا بدون اینکه کتاب را از آخر به اول بخوانید، در مسیر این غافل‌گیری با فیلی همراه شوید!

دوشنبه, ۲۶ مهر

کتاب «چرا صبر کنم؟» از مجموعه فیلی و فیگی، ماجرای غافلگیری فیلی به دست فیگی است. غافلگیری که فیگی برای اعلام آن کمی زود دست به کار می‌شود. و همین باعث می‌شود تا فیلی پیش از غافل‌گیر شدن از فکر کردن به آن حسابی کلافه شود. آن‌ قدر که شب‌هنگام با چشم‌های بسته از عصبانیت فریاد «ما الکی هی صبر کردیم، صبر کردیم...» سر بدهد. اما نه! صبر کنید، بالاخره زمان غافلگیر شدن فیلی رسیده است، حالا کافیست به بالای سرش نگاهی بیاندازد!

دوشنبه, ۲۶ مهر

پس از آن‌که هفت سال دوران خدمت ژان به استادش پایان یافت، به او گفت: «استاد، دوره خدمت من تمام شده و می‌خواهم نزد مادرم برگردم. مزد مرا بدهید.» استاد جواب داد: تو در کمال وفاداری و درستکاری به من خدمت کردی و چنین خدمتی سزاوار مزدی شایسته است.» پس یک شمش طلا را در سفرهای پیچید و آن‌را روی دوش خود گذاشت و راه بازگشت به سوی خانه را در پیش گرفت. در طی راه بر اثر سنگینی بار مجبور بود دائم یک پایش را جلوی پای دیگر بگذارد، در حالی که مرد دیگر سرزنده و خوشحال سوار بر اسبی چابک به حال یورتمه از کنار او می‌گذشت.

یکشنبه, ۲۵ مهر

«برسد به دست معلم عزیزم» داستان دختری به نام امیلی است که تصور می‌کند یک نهنگ آبی در حوض خانه‌شان زندگی می‌کند و برای معلم‌اش درباره آن می‌نویسد. داستان در واقع مجموعه‌ای از نامه‌های امیلی و معلم برای یکدیگر است.

یکشنبه, ۲۵ مهر

روزی بود، روزگاری بود. در جایی دور جنگل خیلی خیلی بزرگی بود. این جنگل پر بود از درخت‌های سبز و قشنگ و حیوان‌های کوچک و بزرگ. در این جنگل چند تا پری هم زندگی می‌کردند. همه‌ی پری‌ها قشنگ بودند و بال‌های زیبایی مثل بال پروانه داشتند. ولی یک پری کوچک بود که از همه‌ی پری‌ها قشنگ‌تر بود. این پری چشم‌های آبی زیبایی داشت برای همین بود که همه او را پری چشم آبی صدا می‌زدند. پری چشم آبی از صبح تا شب توی جنگل می‌گشت، زیر درخت‌ها می‌نشست و با حیوان‌های کوچک جنگل بازی می‌کرد. حیوان‌های جنگل پری چشم آبی را خیلی دوست می‌داشتند.

یکشنبه, ۲۵ مهر

بره‌ی خوشگل سفید

کوچک چاق تُپُلی

چشم سیاه لب کلفت

برف تن زبان گلی

بَع بَع تو به گوش من

چهچه بلبلان باغ

چشم تو با نگاه گرم

مثل شب پر از چراغ

تو دره‌ها بچر، بدو

بگرد و جست و خیز کن

آن بدن لطیف را

تو چشمه‌ها تمیز کن

یکشنبه, ۲۵ مهر

یکی بود، یکی نبود. پادشاهی بود یک پسر داشت، خیلی عاقل و کاردان. روزی هوس بلوک[1] گردشی به کله‌اش زد! پسر را صدا زد و گفت: «ای فرزند! ما می‌خواهیم چند صباحی تو مُلک مان گردش بکنیم. زهر چشمی از رعیت بگیریم، مردم را سرکیسه کنیم بلکه خزانه را پر کنیم. تو باید بعد از من بیدارکار باشی و سر موقع اگر من نیامدم باج و خراج را از مردم بستانی. این را هم به تو می‌گویم که مادرت آبستن است و می‌دانی که من چقدر بدم می‌آید دختر بزاد! اگر انشاالله پسر زایید چه بهتر، می‌دهی نقاره بزنند و هفت شبانه روز شهر را چراغانی کنند و اگر خدای نکرده دختر زایید، بی اینکه بگذاری کسی بفهمد از بین می‌بریش. می‌کشیش و خونش را تو شیشه می‌کنی و جلوی اتاق من آویزان می‌کنی تا من بیایم.»