سایت کتابک

در این برگه، آخرین نوشته‌های منتشرشده در پایگاه «کتابک؛ پنجره‌ای به جهان خواندن» به ترتیب تاریخ انتشار در دسترس شما قرار گرفته‌اند. این نوشته‌ها شامل تازه‌ترین مطالب در حوزه‌ی ادبیات کودک، معرفی کتاب‌های جدید، مقاله‌های تخصصی درباره‌ی ترویج خواندن، تجربه‌های موفق کتابخوانی، گفت‌وگو با نویسندگان و کتابداران، گزارش‌های رویدادها، و ایده‌هایی نو برای خانواده‌ها و مربیان است.

شما می‌توانید از این بخش به‌عنوان درگاه ورود به تازه‌ترین محتوای کتابک بهره ببرید، با آخرین تحولات در دنیای ترویج خواندن آشنا شوید و در جریان برنامه‌ها و پیشنهادهای نو در این زمینه قرار بگیرید. همچنین با جست‌وجو یا فیلتر کردن مطالب بر اساس موضوع، گروه سنی، یا نوع محتوا، دقیقاً به آنچه نیاز دارید دست پیدا کنید.

یکشنبه, ۹ آبان

توی یک کوچه‌ی قشنگ، سه تا دختر و سه تا پسر قشنگ زندگی می‌کردند. اسم دخترها پروانه و پری و ویدا بود. اسم پسرها پرویز و ناصر و منصور بود. همه‌ی این بچه‌ها باهم دوست بودند. وقتی که مادرها و پدرهایشان اجازه می‌دادند، توی کوچه می‌آمدند و بازی می‌کردند.

یک روز مرد بادکنک فروشی به کوچه‌ی آن‌ها آمد. بادکنک فروش در کوچه راه می‌رفت و صدا می‌زد: «بادکنک! آی بادکنک!»

یکشنبه, ۹ آبان

کتاب «فرهنگ تصویری مشاغل» کتابی است ساده و آسان برای کودکانی که درباره مشاغل مختلف کنجکاو هستند و یا بهانه خوبی است برای آشنا کردن‌شان با مشاغل مختلف.

یکشنبه, ۹ آبان

در روزگاران قدیم پادشاهی بود که همسری با گیسوان طلایی داشت. او آن‌قدر زیبا بود که همانندش در سراسر کره زمین یافت نمی‌شد. ملکه از بد روزگار بیمار شد و چون احساس کرد که روز مرگش فرارسیده‌است پادشاه را نزد خود خواند و گفت: «اگر خواستی پس از مرگ من همسری انتخاب کنی با هیچ زنی که به زیبایی من نباشد و گیسوان طلایی مانند من نداشته‌باشد، ازدواج نکن و باید این را به من قول بدهی.» وقتی پادشاه قول داد، ملکه چشمانش را بست و به درود حیات گفت.

شنبه, ۸ آبان

«یولانته در جستجوی کریسولا» داستان یک دوستی بی‌پایان است. دوستی‌ای که حتی با مرگ هم تمام نمی‌شود، چون یولانته دوستش کریسولا را برای همیشه در قلب‌اش احساس می‌کند.

شنبه, ۸ آبان

«یولانته در جستجوی کریسولا» داستان یک دوستی بی‌پایان است. دوستی‌ای که حتی با مرگ هم تمام نمی‌شود، چون یولانته دوستش کریسولا را برای همیشه در قلب‌اش احساس می‌کند.

شنبه, ۸ آبان

هرگز کسی نگوید که خیاط فقیری نمی‌تواند به سرزمین‌های دور سفر کند و به امتیازات و افتخارات بسیار دست یابد. تنها باید دری را که شایسته است بزند و بخت و اقبال هم در این راه اهمیت بسیار دارد. در روزگاران گذشته خیاطی مهربان و چابک که دوران کارگری را می‌گذراند و هنوز به استادکاری نرسیده بود این چنین زندگی می‌کرد. روزی از روزها خیاط به جنگل ژرف و پردرختی رسید و چون راه را نمی‌شناخت گم شد. شب فرا رسید و جز این چاره‌ای نداشت که در آن انزوای هراسناک سرپناهی پیدا کند. بی‌تردید می‌توانست تخت خوابی از علف نرم و خزه برای خود درست کند و در گوشه‌ای بخوابد، اما بیم از حیوان‌های وحشی او را آرام نمی‌گذاشت. سرانجام تصمیم گرفت شب را روی شاخه درختی بگذراند. به دنبال درخت بلوط بلندی گشت، تا نوک آن بالا رفت و خدا را شکر کرد که اتوی خود را به همراه دارد، وگرنه باد تندی که بر قله درختان می‌وزید او را با خود می‌برد.

چهارشنبه, ۵ آبان

موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان، برای چهارمین بار هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده برجسته کشورمان در حوزه ادبیات کودکان و نوجوانان را به عنوان نامزد جایزه جهانی آسترید لیندگرن معرفی می‌کند.

چهارشنبه, ۵ آبان

در روزگاران قدیم سربازی بود که در کمال صداقت و وفاداری سالیان دراز به پادشاه خود خدمت کرده‌بود. بعد از پایان جنگ، سرباز بر اثر زخم‌هایی که برداشته بود دیگر نمی‌توانست به خدمت ادامه دهد، پس پادشاه به او گفت: «اکنون می‌توانی به خانه‌ات بازگردی؛ زیرا دیگر به تو نیازی ندارم. دیگر پولی هم دریافت نخواهی‌کرد، زیرا فقط کسانی جیره و مواجب می‌گیرند که در برابر آن به من خدمت کنند.»

چهارشنبه, ۵ آبان

کتاب «هندسه‌ی عصر حجری - خط»، از مجموعه کتاب‌ «ماجراهای نابغه عصر حجر» است. در این کتاب لئو که پسر بچه نابغه‌ عصر حجری است، به همراه گربه‌اش پالاس، ماجرای خط را در دنیای عصر حجری خود توضیح می‌‍دهد.

چهارشنبه, ۵ آبان

در مجموعه کتاب «هندسه‌ی عصر حجری»، لئو و پالاس با کمک یکدیگر به استفاده‌های تاریخی، فن‌آوری و طبیعی از مفاهیم هندسی می‌پردازند. موضوعات کتاب‌ها عبارتند از: خط، کره، دایره، مثلث، مربع و مکعب. شخصیت‌های شاد و کمدی لئو و پالاس، همراه با منابع اطلاعاتی و نمودارها به خوانندگان کمک می‌کنند تا مفاهیم هندسی و ریاضی را درک کنند. هر کتاب شامل فهرست مطالب، خلاصه، کلمات کلیدی و واژه‌نامه است.

دوشنبه, ۳ آبان

روزی و روزگاری پادشاهی بود که سخت بیمار شد، به طوری که هیچ کس امیدی به زنده ماندن وی امید نداشت. پادشاه سه پسر داشت که به خاطر مرض سخت پدر بسیار اندوهگین بودند. روزی از روزها که در باغ قصر افسرده و غمگین نشسته و می‌گریستند، پیرمردی پیش آمد و علت غم و اندوه آنان را پرسید. پسران گفتند که پدرشان آن‌قدر بیمار است که بی‌تردید از آن بیماری خواهد مرد؛ زیرا هیچ دارویی مرضش را تسکین نبخشیده است. پیرمرد گفت: «من دارویی می‌شناسم که اکسیر جوانی است.

دوشنبه, ۳ آبان

روز 21 اکتبر فهرست نامزدان دریافت جایزه جهانی یادبود آسترید لیندگرن (آلما) سال 2022 اعلام شد و نام برنامه‌ی «با من بخوان» برای ششمین بار پیاپی در این فهرست جای گرفت.

دوشنبه, ۳ آبان

«یک انگشت می‌توانست یک اردوگاه را با خاک یکسان کند و هزاران نفر را بکشد، حال آن‌که مجموع همه تلاش‌ها و زحمات ما نمی‌توانست بر حیات حتی یک نفر از ما یک دقیقه بیش‌تر بیافزاید.[1]»

دوشنبه, ۳ آبان

کتاب «ایزدان هم» آینده‌ای را به تصویر می‌کشد که استفاده از انرژی ارزان و پاکیزه‌ای آرام آرام جهان را به نابودی می‌کشاند! تکنولوژی تولید این انرژی، موسوم به پمپ الکترون، که الکترون و پروتون را بین جهانِ ما و جهانی موازی تبادل می‌کند، حاصل دانشی است که موجودات پراجهان یا همان جهان موازی به بشر رسانده‌اند. شیمی‌دانی فرصت‌طلب و کم‌دانش که بر حسب اتفاق راز تکنولوژی را کشف کرده‌ است، تمام اعتبار این کشف را از آن خود می‌داند. دستاورد بزرگ علم بشر اما جهان ما را به نابودی می‌کشاند. خطری که کسی دوست ندارد به آن توجه کند.

دوشنبه, ۳ آبان

کتاب «بغل» در واقع دو داستان است که خلاف جهت یک‌دیگر در کتاب آغاز می‌شوند و درست در میان کتاب با یک بغل به هم می‌رسند. در حالی‌که لاک‌پشت و خارپشت هر دو روز سختی دارند، چیزی که هر دو عمیقا لازم دارند یک بغل است. بغل کردن اوضاع را بهتر می‌کند. اما تمام آن‌هایی که در اطرافشان هستند سرشان شلوغ‌تر از آن است که آن‌ها را بغل کنند.

دوشنبه, ۳ آبان

کتاب «بغل» در واقع دو داستان است که خلاف جهت یک‌دیگر در کتاب آغاز می‌شوند و درست در میان کتاب با یک بغل به هم می‌رسند. در حالی‌که لاک‌پشت و خارپشت هر دو روز سختی دارند، چیزی که هر دو عمیقا لازم دارند یک بغل است. بغل کردن اوضاع را بهتر می‌کند. اما تمام آن‌هایی که در اطرافشان هستند سرشان شلوغ‌تر از آن است که آن‌ها را بغل کنند.

شنبه, ۱ آبان

 امید به پرنده‌ می‌ماند. پرنده‌ای کوچک که دیدن و یافتن‌اش چشمانی جوینده و اندیشه‌ای پوینده می‌خواهد. پرنده‌‌ای که با بال‌های کوچک‌اش آرام پرواز می‌کند و گاهی بسیار دور است اما همیشه راهی به‌سوی کودکان می‌یابد. پرنده‌ای که آسترید لیندگرن،‌ نویسنده‌ی نامدار ادبیات کودکان، ‌گمان می‌کرد قرمز است و بال‌زنان کودکانِ جهان را به سوی مرغزارهای زیبا و شاد می‌برد. پرنده‌ای که ماریت تورن‌کویست، تصویرگر هلندی، به آن رنگ و جان بخشید تا کودکان با دیدن تصویرش احساس قدرت کنند.

شنبه, ۱ آبان

کتاب «درخت دستکشی» کتابی است در ستایش تفاوت‌ها. پسرک کتاب درخت دستکشی، متفاوت با دیگران است و خود این تفاوت را پذیرفته. او می‌داند که متفاوت بودن باعث خنده، ناراحتی دیگران و در بعضی مواقع باعث اذیت کردنش می‌شود. اما پسرک خود متفاوتش را پذیرفته و از اینکه گوشه‌گیر است و تنهایی را دوست دارد لذت می‌برد. پسرک برعکس دیگران که معمولاً با هم کاری را انجام می‌دهند به تنهایی کارهایی را انجام می‌دهد و از این بابت خوشحال است. اما کاری که از همه کارهای تنهایی‌اش بیشتر دوست دارد، بالا رفتن از درختش است.

شنبه, ۱ آبان

کتاب «درخت دستکشی» کتابی است در ستایش تفاوت‌ها. پسرک کتاب درخت دستکشی، متفاوت با دیگران است و خود این تفاوت را پذیرفته. او می‌داند که متفاوت بودن باعث خنده، ناراحتی دیگران و در بعضی مواقع باعث اذیت کردنش می‌شود. اما پسرک خود متفاوتش را پذیرفته و از اینکه گوشه‌گیر است و تنهایی را دوست دارد لذت می‌برد.

شنبه, ۱ آبان

«سنجاب کجا رفته بود؟» داستان سنجابی است که در یک بطری گرفتار می‌شود. بطری‌ای که دوست‌اش، پسری کوچک، آن را دور انداخته است.

شنبه, ۱ آبان

«خرگوش گوش داد!» داستان پسرکی است که با مکعب‌های خانه‌سازی‌اش ساختمانی می‌سازد. اما بعد از ساخت آن تعدادی پرنده سازه‌اش را خراب می‌کنند و این اتفاق تیلور را بسیار غمگین و ناراحت می‌کند. دوستان‌اش به دیدار تیلور می‌آ‌یند و او را دلداری می‌دهند و هر یک برای هم‌دردی با او  توصیه‌ای به تیلور می‌کنند؛ اما پسرک هیچ‌کدام از توصیه‌های دوستانش را در آن‌ لحظه لازم ندارد. او فقط می‌خواهد یکی به حرف‌هایش گوش دهد. تا این‌که خرگوش از راه می‌رسد و فقط گوش می‌دهد.

شنبه, ۱ آبان

روزی و روزگاری دو برادر بودند که یکی ثروتمند و دیگری فقیر بود. برادر ثروتمند زرگر بود و قلبی شریر داشت. برادر فقیر برای تأمین زندگی جارو می‌ساخت و آدمی خوش‌قلب و درستکار بود. مرد فقیر دو فرزند داشت که دو پسر دوقلو بودند. آن‌ها مانند دو قطره آب کاملا به هم شباهت داشتند. این دو پسر گاه گاه به خانه عموی ثروتمند خود می‌رفتند. آن‌ها گاهی آن‌چه از غذایشان باقی مانده‌بود به آن دو می‌دادند که شکم خود را سیر کنند. یک روز که مرد فقیر به دنبال هیزم به جنگل رفته‌بود، پرنده‌ای طلایی رنگ و آن‌قدر زیبا را دید که تا آن هنگام پرنده‌ای بدان زیبایی ندیده‌بود. سنگی برداشت و به سوی پرنده انداخت. از قضا سنگ به پرنده خورد، اما فقط یک پر طلایی افتاد، پرنده پرواز کرد و رفت.

چهارشنبه, ۲۸ مهر

چشمه جوشید و آب روشن آن

گشت در جویبار پاک روان

سبزه‌ها در کنار جو رُستند

خزه‌ها تن در آب جو شستند

نرگس آن تاج زر گرفت به سر

آب آیینه دار داد خبر

که چه زیباست نرگس خوش بو!

خوش نشسته است شاد بر لب جو!

بید آشفته کرد گیسو را

دید در پای خویش چون جو را

رفت آرام جوی تا بَرِ رود

ریخت در رود و راه خویش گشود

همره رود رفت در دل دشت

سر به سر باغ و کشتزاران گشت

چهارشنبه, ۲۸ مهر

در روزگاران گذشته مردی بود که سفر دور و درازی در پیش داشت. به هنگام عزیمت از سه دختر خود پرسید که چه‌چیز برای هر کدام بیاورد. دختر بزرگ گردنبند مروارید خواست. دختر دوم گردنبند الماس و چون نوبت به سومی رسید، گفت: «پدر عزیزم، برای من یک چکاوک خواننده و جهنده بیاور.» پدر جواب داد: «باشد، اگر چنین چکاوکی پیدا کنم برایت می‌آورم.» آن‌گاه دختران خود را در آغوش گرفت، بوسید و به راه افتاد. وقتی هنگام بازگشت فرا رسید برای دو دختر بزرگ‌تر گردنبندهای مروارید و الماس خریداری کرد، اما درباره چکاوک خواننده و جهنده که دختر کوچک‌تر درخواست کرده‌بود هرچه گشت چیزی نیافت؛ چون دختر کوچک‌تر را بسیار دوست می‌داشت، بسیار اندوهگین بود.