سایت کتابک

در این برگه، آخرین نوشته‌های منتشرشده در پایگاه «کتابک؛ پنجره‌ای به جهان خواندن» به ترتیب تاریخ انتشار در دسترس شما قرار گرفته‌اند. این نوشته‌ها شامل تازه‌ترین مطالب در حوزه‌ی ادبیات کودک، معرفی کتاب‌های جدید، مقاله‌های تخصصی درباره‌ی ترویج خواندن، تجربه‌های موفق کتابخوانی، گفت‌وگو با نویسندگان و کتابداران، گزارش‌های رویدادها، و ایده‌هایی نو برای خانواده‌ها و مربیان است.

شما می‌توانید از این بخش به‌عنوان درگاه ورود به تازه‌ترین محتوای کتابک بهره ببرید، با آخرین تحولات در دنیای ترویج خواندن آشنا شوید و در جریان برنامه‌ها و پیشنهادهای نو در این زمینه قرار بگیرید. همچنین با جست‌وجو یا فیلتر کردن مطالب بر اساس موضوع، گروه سنی، یا نوع محتوا، دقیقاً به آنچه نیاز دارید دست پیدا کنید.

شنبه, ۲۴ مهر

مجموعه  5جلدی کتاب‌های «ویلف ترسوی بزرگ»، همگی درباره‌ پسر بچه‌ای به نام ویلف، ترس‌هایش و موقعیت‌هایی است که تصمیم می‌گیرد تا ترس‌هایش را کنار بگذارد و برای نجات دیگران کاری کند. این موقعیت‌ها همگی بیشتر جنبه فانتزی دارند تا واقعی، اما راه‌هایی که ویلف پیدا می‌کند تا بر ترسش غلبه کند و جزوه‌ای که در تمام طول ماجرا همراه خود دارد، می‌تواند در شرایط واقعی هم ایده‌هایی برای کودکان داشته باشد. این مجموعه 5 جلدی شامل کتاب‌های زیر است: «ویلف ترسوی بزرگ دنیا را نجات می‌دهد»، «ویلف ترسوی بزرگ با دزدان دریایی می‌جنگد»، «ویلف ترسوی بزرگ، سلطان جنگل می‌شود»، «ویلف ترسوی بزرگ به فضا می‌رود»، «ویلف ترسوی بزرگ دایناسورها را نجات می‌دهد».

شنبه, ۲۴ مهر

کتاب «ویلف ترسوی بزرگ، سلطان جنگل می‌شود»، کتاب سوم از مجموعه کتاب‌‌ 5 جلدی «ویلف ترسوی بزرگ»، درباره‌ پسر کوچکی به نام ویلف است که تقریبا از همه چیز می‌ترسد. او خواهر کوچکی به نام دات دارد، که همیشه از سر تا پا کثیف است، و همسایه‌ای به نام آلن که دوست دارد بدترین و شرورترین آدم روی زمین باشد. در این کتاب آلن می‌خواهد در سفری به آفریقا، پادشاه جانوران شود تا دنیا را نابود کند، اما این ویلف است که قصد دارد تا جلوی او را بگیرد.

شنبه, ۲۴ مهر

«ما توی کتابیم!» از مجموعه داستان‌های فیلی و فیگی است که این بار خواننده را با یک موقعیت بسیار شگرف و هیجان‌انگیز روبه‌رو می‌کند. فیلی و فیگی متوجه می‌شوند در یک کتاب هستند و خواننده‌ای آن‌ها را می‌خواند. آن‌ها از کشف‌شان ذوق‌زده می‌شوند و تلاش می‌کنند با خواننده ارتباط بگیرند.

شنبه, ۲۴ مهر

یکی بود، یکی نبود. پیرزنی بود سه تا دختر داشت. اسم دختر بزرگه نمکی و میانه ناز و کوچکه مَلی بود. ملی از همه‌ی این‌ها خوشگل‌تر و زرنگ‌تر بود. یک گربه‌ی عزیز کرده‌ای هم داشت که شب و روز پهلوش بود و هیچ وقت از خودش او را جدا نمی‌کرد و از بس دوستش می‌داشت اسم خودش را روی گربه گذاشته بود، خودش و همه به گربه می‌گفتند: «مَلی.»

شنبه, ۲۴ مهر

پاشو، پاشو، کوچولو

از پنجره نگاه کن

با چشم‌های قشنگت

به منظره نگاه کن

آن بالا، بالا خورشید

تابیده در آسمان

یک رشته کوه پایین‌تر

پایین‌ترش درختان

نگاه کن، آن دورها

کبوتری می‌پرد

شاید برای بلبل

از گل خبر می‌برد

شنبه, ۲۴ مهر

نهنگ و میمونی کنار رودخانه‌ای زندگی می‌کردند و سال‌های سال بود که باهم دشمن بودند. روزی میمون بالای درختی نشسته بود و به اطراف نگاه می‌کرد. چشمش به درختان پر از میوه‌ی آن طرف رودخانه افتاد. با خودش فکر کرد چطور می‌توانم به آن طرف رودخانه بروم و از آن میوه‌ها بخورم. به پایین درخت نگاه کرد. نهنگ کنار رودخانه خوابیده بود.

چهارشنبه, ۲۱ مهر

هفتم مهرماه روز ملی آتش‌نشان نامیده شده است. «با من بخوان» به این مناسبت از کتابداران و ترویجگران خود در مناطق مختلف درخواست کرد تا در این روز فعالیت‌ها و برنامه‌هایی را ترتیب دهند و کودکان را با شغل آتش‌نشانی و ارزش‌هایی چون دیگردوستی آشنا کنند. مراکز و ترویج‌گران بسیاری از مناطق گوناگون ایران، از روستاهایی در دامنه‌ی البرز گرفته تا کتابخانه‌هایی در حاشیه‌ی ساحل نیلگون جزیره‌ی قشم، به این پیشنهاد جامه عمل پوشاندند. به این ترتیب، در این روز کودکان و نوجوانانی در استان‌های کرمانشاه، قزوین، تهران، هرمزگان و لرستان با دشواری‌های کار آتش‌نشانی و فداکاری‌های آتش‌نشانان آشنا شدند و نکاتی را درباره‌ی مواجهه با آتش، ایمنی و راه‌های پیشگیری از خطر آموختند. بازدید از ایستگاه‌های آتش‌نشانی، بلندخوانی کتاب «هزار پرنده رنگی و آهوی سرخ» و تقدیر از آتش‌نشانان از جمله فعالیت‌های مراکز «با من بخوان» برای آشنایی کودکان با این روز و تلاش‌های آتش‌نشانان بود.

چهارشنبه, ۲۱ مهر

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک پیرزن فقیر بود یک پسر داشت به اسم کچلک. یک روز پیرزن به کچلک گفت: «در دنیا دیگر هیچ آرزویی ندارم جز اینکه تو را داماد ببینم.» کچلک گفت: «من هم خیلی دلم می‌خواهد که تو دستی بالا کنی و برای من یک زن حسابی بگیری.» گفت: «کی را برات بگیرم؟» گفت: «اگر خوب می‌خواهی، من عاشق دختر پادشاه شده‌ام و از عشقش شب و روز آرام ندارم. تو برو دختر پادشاه را برام خواستگاری کن.»

چهارشنبه, ۲۱ مهر

شب از نیمه گذشته بود. کریستف کلمب روی عرشه‌ی کشتی آمد و فریاد کشید: «طوفان دیگر آرام شده است. همه‌ی شما می‌توانید بروید و استراحت کنید.»

این چهارمین بار بود که کریستف کلمب و ملوانانش برای پیدا کردن راه تازه‌ای به هندوستان، در دریا سفر می‌کردند. ولی ژوزالیتو اولین بار بود که به سفر دریا می‌رفت. او سیزده سال داشت و کوچک‌ترین کارگر کشتی بود.

چهارشنبه, ۲۱ مهر

کتاب «لمس خوب لمس بد» کتابی است برای همه والدین. والدینی که می‌خواهند در خصوص آزارهای جنسی به کودکشان هشدار دهند، ولی نگرانند که چگونه باید در این مسیر گام بردارند. صحبت از آزار جنسی صحبت سختی است مخصوصاً اگر قرار باشد که با کودکان و برای مراقبت از آن‌ها عنوان شود. مادر و پدر معمولاً نگران این هستند که اطلاعاتی نادرست به فرزندشان بدهند، اطلاعاتی که باعث ترس آن‌ها شود و یا آن‌ها را سردرگم کند. کتاب «لمس خوب لمس بد» در این زمینه می‌تواند یاری‌رسان آن‌ها باشد.

چهارشنبه, ۲۱ مهر

کتاب «لمس خوب لمس بد» کتابی است برای همه والدین. والدینی که می‌خواهند در خصوص آزارهای جنسی به کودکشان هشدار دهند، ولی نگرانند که چگونه باید در این مسیر گام بردارند. صحبت از آزار جنسی صحبت سختی است مخصوصاً اگر قرار باشد که با کودکان و برای مراقبت از آن‌ها عنوان شود. مادر و پدر معمولاً نگران این هستند که اطلاعاتی نادرست به فرزندشان بدهند، اطلاعاتی که باعث ترس آن‌ها شود و یا آن‌ها را سردرگم کند. کتاب «لمس خوب لمس بد» در این زمینه می‌تواند یاری‌رسان آن‌ها باشد.

چهارشنبه, ۲۱ مهر

کتاب «مسابقه‌ی حسادت» داستان آشنای حسادت کردن است که این‌بار میان دو برادر رخ می‌دهد. آن‌ها مدام با هم دعوا می‌کنند چون فکر می‌کنند والدین و دوستانشان یکی را به دیگری ترجیح می‌دهند. در حالی‌که اطرافیان تلاش می‌کنند به آن‌ها نشان دهند که هر دو را به یک اندازه دوست دارند.

چهارشنبه, ۲۱ مهر

کتاب «مسابقه­‌ی حسادت» داستان آشنای حسادت کردن است که این‌بار میان دو برادر رخ می‌دهد. آن‌ها مدام با هم دعوا می‌کنند چون فکر می‌کنند والدین و دوستان‌شان یکی را به دیگری ترجیح می‌دهند. در حالی‌که اطرافیان تلاش می‌کنند به آن‌ها نشان دهند که هر دو را به یک اندازه دوست دارند.

سه شنبه, ۲۰ مهر

کتاب «ماجرای عجیب ماموت گم شده» داستان پسرکی به نام اسکار است که به کمک دوست بزرگ ماموت خود می‌رود تا برادر کوچک بازیگوشش را پیدا کند و به موزه برگرداند.

سه شنبه, ۲۰ مهر

مینا در کتاب «خرگوش و بازیافت» یک بچه خرگوش خلاق است که می‌خواهد مسابقه تقویم سالانه بازیافت را ببرد. او اطلاعات زیادی درباره بازیافت دارد، اما نمی‌تواند بهترین ایده برای پوستر خود را انتخاب کند. خانواده مینا سعی می‌کنند با انجام روش‌های مختلف بازیافت، او را کمک کنند.

سه شنبه, ۲۰ مهر

یکی بود، یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. خیاطی بود که در این دار دنیا سه پسر داشت، این‌ها در دکان وردستش بودند، یک روز این خیاط یک بز ماده خرید که صبح به صبح شیرش را بدوشند و قاتق نانشان کنند. وقتی این بز را خرید، قرار گذاشت هر روز یکی از پسرها صبح، بز را ببرد به صحرا بچراند و غروب بیاورد خانه و توی طویله ببندنش. روز اول نوبت پسر بزرگ بود. بز را توی چمن‌ها چراند، سیر و پر خوراند تا غروب شد. غروب که شد گفت: «بزی سیر شدی؟» گفت: «بله آن قدر خوردم که توی شکمم به اندازه‌ی یک برگ خالی باقی نمانده.» پسر گفت: «حالا که این طور است برویم خانه.» طناب بزی را گرفت و آوردش خانه بردش توی طویله بستش، آمد توی اتاق پهلوی باباش. باباش پرسید: «بچه جان بزی سیر شد؟» گفت: «بله آن قدر خورده که جای یک برگ هم توی شکمش نیست.» پدر برای اینکه خوب مطمئن بشود رفت توی طویله از بزی پرسید: «سیر شدی؟» بزی گفت: «چه جور سیر شدم مگر تو سنگ و کلوخ علف پیدا می‌شود؟ که من بخورم سیر بشم، مرا برد وسط سنگ و کلوخ‌ها بست. هی این ور و آن ور جستم، علفی گیرم نیامد بخورم.» پدر اوقاتش تلخ شد. نیم ذرع[1] را ورداشت به هوای پسر بزرگ که ‌ای دروغگو مگر من به تو نگفتم این حیوان را ببر سیر کن، این جوری حرف مرا شنیدی! حیوان را گرسنه گذاشتی حالا دروغ هم می‌گویی. پسر آمد حرف بزند پدر خِرش[2] را گرفت. گفت: «یا الله از خانه من برو بیرون.» پسر ناچار آمد بیرون.

سه شنبه, ۲۰ مهر

یک روز صبح جمعه

دلتنگ و خسته بودم

از بس که در اتاقم

تنها نشسته بودم

دیدم که چشم‌هایم

دیگر نمی‌توانند

خط درشت را هم

با راحتی بخوانند

باد بهار از در

آمد به هوشم آورد

آواز آشنایی

با خود به گوشم آورد

در خانه‌ی مجاور

می‌خواند یک قناری

با چهچهی دل انگیز

یک نغمه‌ی بهاری

بستم کتاب و دفتر

سه شنبه, ۲۰ مهر

کتابخانه‌ی دیجیتال، پایگاه داده‌ی آنلاین است که مجموعه‌ای از متن، تصویرهای ثابت و متحرک، صدا، اسناد دیجیتالی و یا فرمت‌های دیگر رسانه دیجیتال است. این کتاب‌خانه از راه اینترنت قابل دسترسی است. در کتاب‌خانه‌های دیجیتال، نسخه‌های چاپی تبدیل به محتواهای دیجیتالی شده‌اند، مانند تصویرهایی که از صفحه‌های کتاب‌هایی است که در خطر از بین رفتن هستند. هم‌چنین محتواهای مدرن دیجیتالی می‌تواند فرسته‌ها (پُست‌ها) ارسال شده در رسانه‌های اجتماعی باشد. کتاب‌خانه‌ی دیجیتال همراه با ذخیره‌ی محتوا، امکاناتی را برای سازماندهی این محتواها، جست‌وجو و بازیابی آن‌ها فراهم کرده است.

دوشنبه, ۱۹ مهر

«نرو دیگه!» این‌طور آغاز می‌شود، فیلی و فیگی یک روز خوش دیگر را کنار هم سپری کرده‌اند و حالا کنار هم نشسته‌اند.
ناگهان فیگی با نگاه کردن به ساعت‌اش اعلام می‌کند که باید برود. شنیدن این خبر برای فیلی اصلا خوشایند نیست.او بدون جویا شدن دلیل تصمیم فیگی، می‌خواهد در تقلایی نفس‌گیر با دست و پا زدن‌های پر سر‌ و صدا جلوی رفتن‌اش را بگیرد. تا این‌که...

دوشنبه, ۱۹ مهر

«نرو دیگه!» از مجموعه کتاب «فیلی و فیگی» ماجرای یک روز دیگر از دوستی آن‌ها است. روزی که به نظر خوب می‌رسد، درست مثل دیروز البته قبل از آن‌که فیگی اعلام کند وقت رفتن‌اش فرا رسیده است.

دوشنبه, ۱۹ مهر

«دیدی پرواز کردم!» یکی دیگر از کتاب‌های مجموعه کتاب‌ «فیلی و فیگی» است. با دیدن عنوان و تصویر روی جلد کتاب به نظر می‌رسد در این قسمت پرواز موفقیت‌آمیز فیگی در انتظار خواننده است. بله در این قسمت قرار است شاهد پرواز‌ موفقیت‌آمیز یک خوک باشیم. اما او به کمک احتیاج دارد و فیلی فکر می‎کند این کار نشدنی است و کمکی از دست او ساخته نیست. البته تا وقتی که سر و کله یک پلیکان پیدا می‌شود.

دوشنبه, ۱۹ مهر

«دیدی پرواز کردم!» یکی دیگر از داستان‌های مجموعه کتاب‌ «فیلی و فیگی» است. با دیدن عنوان و تصویر روی جلد کتاب به نظر می‌رسد در این قسمت پرواز موفقیت آمیز فیگی در انتظار خواننده است. اما مگر یک خوک می‌تواند پرواز کند؟! بر خلاف فیلی، فیگی فکر می‌کند بتواند پرواز کند، شما چه فکر می‌کنید؟

دوشنبه, ۱۹ مهر

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک مردی بود سه تا زن داشت. رفت برای زن اولیش یک انگشتر خرید بهش داد و گفت: «به آن دو تای دیگر نگو که آن‌ها حسودی می‌کنند.» آن وقت برای زن دومیش گوشواره گرفت و سپرد بهش، که: «به هووهای دیگرت نگو.» برای زن سومیش النگو خرید باز هم سپرد که، به زن‌های دیگرش نگوید.

یکشنبه, ۱۸ مهر

18 مهرماه روز تولد میراثک است. میراثک در یک روز پاییزی که هوا نه خیلی گرم بود و نه خیلی سرد پا به دنیای ما آدم‌ها گذاشت. او آمد تا با کودکان همراه شود و آن‌ها را با زیبایی‌های فرهنگی و طبیعی ایران آشنا کند. از اولین روزی که بچه‌ها با میراثک همراه شدند 3 سال می‌گذرد. میراثک در این مدت راه‌های زیادی را طی کرد؛ عروسکی شد در دست کودکی از دیار بلوچستان و با لهجه شیرینش ما را دعوت کرد تا آنجا را ببینیم.