«این کتاب پر از اشتباه است» چون یک چشم بزرگتر از آن یکی نقاشی شد، وای اشتباه شد! و یک نقاشی عجیب که خراب شده، یک قورباغه-گربه-گاو عجیب؟ اما میشود آن را به بهترین بوته نقاشی تبدیل کرد. و لکههای جوهری که این طرف و آن طرف پخش شدهاند، انگار که از اول قرار بوده مانند برگهای شناور در باد باشند.
سایت کتابک
در این برگه، آخرین نوشتههای منتشرشده در پایگاه «کتابک؛ پنجرهای به جهان خواندن» به ترتیب تاریخ انتشار در دسترس شما قرار گرفتهاند. این نوشتهها شامل تازهترین مطالب در حوزهی ادبیات کودک، معرفی کتابهای جدید، مقالههای تخصصی دربارهی ترویج خواندن، تجربههای موفق کتابخوانی، گفتوگو با نویسندگان و کتابداران، گزارشهای رویدادها، و ایدههایی نو برای خانوادهها و مربیان است.
شما میتوانید از این بخش بهعنوان درگاه ورود به تازهترین محتوای کتابک بهره ببرید، با آخرین تحولات در دنیای ترویج خواندن آشنا شوید و در جریان برنامهها و پیشنهادهای نو در این زمینه قرار بگیرید. همچنین با جستوجو یا فیلتر کردن مطالب بر اساس موضوع، گروه سنی، یا نوع محتوا، دقیقاً به آنچه نیاز دارید دست پیدا کنید.
«این کتاب پر از اشتباه است» چون یک چشم بزرگتر از آن یکی نقاشی شد، وای اشتباه شد! و یک نقاشی عجیب که خراب شده، یک قورباغه-گربه-گاو عجیب؟ اما میشود آن را به بهترین بوته نقاشی تبدیل کرد. و لکههای جوهری که این طرف و آن طرف پخش شدهاند، انگار که از اول قرار بوده مانند برگهای شناور در باد باشند.
در کتاب «به پروژه خلاقیت خوش آمدید» کلبی شارپ از بیش از چهل نویسنده و تصویرگر کتاب کودک خواست تا ایده اولیه یک داستان را برای هم بفرستند. این ایدههای اولیه شامل چیزهایی است مانند: عکس، نقاشی، شعر، نثر، یا هر چیزی که بشود با آن رؤیاپردازی کرد. بعد از اینکه هر کدام از آنها این ایدههای اولیه را گرفتند، آن را تبدیل به پروژههای خلاقانهای کردند که دوست داشتند. و حاصلش شد این کتاب خاص.
یک روز سرد زمستانی زیبا که دانههای برف بسان کرک نرم پرندگان از آسمان میبارید، ملکهای کنار پنجره اتاق قصر خویش که از آبنوس سیاه ساخته شدهبود، نشسته و گلدوزی میکرد. ضمن گلدوزی و تماشای بارش برف، سوزن به انگشتش فرو رفت و سه قطره خون روی برفها افتاد. رنگ سرخ خون بر روی برف سفید چنان زیبا بود که ملکه با خود گفت: «یعنی میشود کودکی داشتهباشم به سفیدی برف و به سرخی خون که موهایی به سیاهی آبنوس داشتهباشد!» چندی نگذشت که ملکه دختری به دنیا آورد به سفیدی برف و به سرخی خون که موهایی به سیاهی آبنوس داشت، به همین جهت نام او را سفیدبرفی گذاشتند. اما ملکه هنگام تولد کودک درگذشت.
«یکی برای همه، همه برای یکی» داستان موش کنجکاوی است که با داشتن مشکلی کوچک در پاهایش تصمیم میگیرد برای دیدن جهان اطراف از خانواده خداحافظی کند و راهی سفری ناشناخته شود. موش کوچولو یکی از پاهایش از دیگری بلندتر است و سبیلهای کوتاهی دارد و این باعث میشود که مدام زمین بخورد. او در این سفر با دوستانی آشنا میشود که هر یک از آنها هم مشکلی کوچک دارند و البته بهجایش توانایی خاصتر. در انتهای داستان هر یک از 5 دوست که باهم همسفر میشوند متوجه میشوند اگر توانایی انجام کاری را ندارند، دیگران میتوانند کمکشان کنند و آنها هم در کاری که دیگران توانایی انجاماش را ندارند مفید خواهند بود.
«یکی برای همه، همه برای یکی» داستان موش کوچولویی است که یک پایش بلندتر از پای دیگرش است و یک روز تصمیم میگیرد برای دیدن ناشناختههای دنیا به سفر برود. در این سفر دوستان جدیدی پیدا میکند، دوستانی که هر یک مشکلی کوچک دارند و همگی با هم پیمان میبندند که با هم دوست بمانند و دنیا را بگردند و در این مسیر به هم کمک کنند.
کتاب «قانونهای آبکی» داستان موجودات زنده یک برکه است که با اینکه در آب زندگی میکنند، اما یک قانون مهم دارند: همه باید در مصرف آب صرفهجویی کنند!
کتاب «قانونهای آبکی» داستان موجودات زنده یک برکه است که با اینکه در آب زندگی میکنند، اما یک قانون مهم دارند: همه باید در مصرف آب صرفهجویی کنند!
بادبادک سفیدم
باد که آمد هوا رفت
کَلّه و دم تکان داد
یواش یواش بالا رفت
تو آسمان آبی
شد مثل یک کبوتر
نخ را که شُل میکردم
بازهم میرفت بالاتر
کوچک شد و کوچک شد
شد قد یک ستاره
یک دفعه باد نخش را
کشید و کرد پاره
انگار که یک شکارچی
تیری انداخت به بالش
کبوتر کاغذی
گیج خورد و بد شد حالش
زد چندتایی مُعَلَّق
کتاب «کلاس قصهخوانی خانم بروکس»، ماجرای دختر کوچکی است که برخلاف بقیه همکلاسیها و مربی کتابخوانیاش اصلا از کتاب خوشش نمیآید. به نظر او همه کتابها لوس و بی مزه هستند. اما اوضاع به طرز خاص و عجیبی عوض میشود.
کتاب «کلاس قصهخوانی خانم بروکس»، ماجرای دختر کوچکی است که برخلاف بقیه همکلاسیها و مربی کتابخوانیاش اصلا از کتاب خوشش نمیآید. به نظر او همه کتابها لوس و بی مزه هستند. اما اوضاع به طرز خاص و عجیبی عوض میشود.
«چرا صبر کنم؟» یکی دیگر از مجموعه داستانهای فیلی و فیگی است. روی جلد کتاب تنها تصویر بزرگ فیلی را با چشمانی خیره، خرطومی آویزان و دستانی بند چانهاش میبینیم. فیلی منتظر یک غافلگیری است که فیگی قرار است به او پیشکش کند و برای دریافت آن باید تا صفحات پایانی کتاب صبر کند. اگر شما هم میخواهید بدانید این غافلگیری ارزش صبر کردن را دارد یا نه، لطفا بدون اینکه کتاب را از آخر به اول بخوانید، در مسیر این غافلگیری با فیلی همراه شوید!
کتاب «چرا صبر کنم؟» از مجموعه فیلی و فیگی، ماجرای غافلگیری فیلی به دست فیگی است. غافلگیری که فیگی برای اعلام آن کمی زود دست به کار میشود. و همین باعث میشود تا فیلی پیش از غافلگیر شدن از فکر کردن به آن حسابی کلافه شود. آن قدر که شبهنگام با چشمهای بسته از عصبانیت فریاد «ما الکی هی صبر کردیم، صبر کردیم...» سر بدهد. اما نه! صبر کنید، بالاخره زمان غافلگیر شدن فیلی رسیده است، حالا کافیست به بالای سرش نگاهی بیاندازد!
پس از آنکه هفت سال دوران خدمت ژان به استادش پایان یافت، به او گفت: «استاد، دوره خدمت من تمام شده و میخواهم نزد مادرم برگردم. مزد مرا بدهید.» استاد جواب داد: تو در کمال وفاداری و درستکاری به من خدمت کردی و چنین خدمتی سزاوار مزدی شایسته است.» پس یک شمش طلا را در سفرهای پیچید و آنرا روی دوش خود گذاشت و راه بازگشت به سوی خانه را در پیش گرفت. در طی راه بر اثر سنگینی بار مجبور بود دائم یک پایش را جلوی پای دیگر بگذارد، در حالی که مرد دیگر سرزنده و خوشحال سوار بر اسبی چابک به حال یورتمه از کنار او میگذشت.
«برسد به دست معلم عزیزم» داستان دختری به نام امیلی است که تصور میکند یک نهنگ آبی در حوض خانهشان زندگی میکند و برای معلماش درباره آن مینویسد. داستان در واقع مجموعهای از نامههای امیلی و معلم برای یکدیگر است.
روزی بود، روزگاری بود. در جایی دور جنگل خیلی خیلی بزرگی بود. این جنگل پر بود از درختهای سبز و قشنگ و حیوانهای کوچک و بزرگ. در این جنگل چند تا پری هم زندگی میکردند. همهی پریها قشنگ بودند و بالهای زیبایی مثل بال پروانه داشتند. ولی یک پری کوچک بود که از همهی پریها قشنگتر بود. این پری چشمهای آبی زیبایی داشت برای همین بود که همه او را پری چشم آبی صدا میزدند. پری چشم آبی از صبح تا شب توی جنگل میگشت، زیر درختها مینشست و با حیوانهای کوچک جنگل بازی میکرد. حیوانهای جنگل پری چشم آبی را خیلی دوست میداشتند.
برهی خوشگل سفید
کوچک چاق تُپُلی
چشم سیاه لب کلفت
برف تن زبان گلی
بَع بَع تو به گوش من
چهچه بلبلان باغ
چشم تو با نگاه گرم
مثل شب پر از چراغ
تو درهها بچر، بدو
بگرد و جست و خیز کن
آن بدن لطیف را
تو چشمهها تمیز کن
یکی بود، یکی نبود. پادشاهی بود یک پسر داشت، خیلی عاقل و کاردان. روزی هوس بلوک[1] گردشی به کلهاش زد! پسر را صدا زد و گفت: «ای فرزند! ما میخواهیم چند صباحی تو مُلک مان گردش بکنیم. زهر چشمی از رعیت بگیریم، مردم را سرکیسه کنیم بلکه خزانه را پر کنیم. تو باید بعد از من بیدارکار باشی و سر موقع اگر من نیامدم باج و خراج را از مردم بستانی. این را هم به تو میگویم که مادرت آبستن است و میدانی که من چقدر بدم میآید دختر بزاد! اگر انشاالله پسر زایید چه بهتر، میدهی نقاره بزنند و هفت شبانه روز شهر را چراغانی کنند و اگر خدای نکرده دختر زایید، بی اینکه بگذاری کسی بفهمد از بین میبریش. میکشیش و خونش را تو شیشه میکنی و جلوی اتاق من آویزان میکنی تا من بیایم.»
مجموعه 5جلدی کتابهای «ویلف ترسوی بزرگ»، همگی درباره پسر بچهای به نام ویلف، ترسهایش و موقعیتهایی است که تصمیم میگیرد تا ترسهایش را کنار بگذارد و برای نجات دیگران کاری کند. این موقعیتها همگی بیشتر جنبه فانتزی دارند تا واقعی، اما راههایی که ویلف پیدا میکند تا بر ترسش غلبه کند و جزوهای که در تمام طول ماجرا همراه خود دارد، میتواند در شرایط واقعی هم ایدههایی برای کودکان داشته باشد. این مجموعه 5 جلدی شامل کتابهای زیر است: «ویلف ترسوی بزرگ دنیا را نجات میدهد»، «ویلف ترسوی بزرگ با دزدان دریایی میجنگد»، «ویلف ترسوی بزرگ، سلطان جنگل میشود»، «ویلف ترسوی بزرگ به فضا میرود»، «ویلف ترسوی بزرگ دایناسورها را نجات میدهد».
کتاب «ویلف ترسوی بزرگ، سلطان جنگل میشود»، کتاب سوم از مجموعه کتاب 5 جلدی «ویلف ترسوی بزرگ»، درباره پسر کوچکی به نام ویلف است که تقریبا از همه چیز میترسد. او خواهر کوچکی به نام دات دارد، که همیشه از سر تا پا کثیف است، و همسایهای به نام آلن که دوست دارد بدترین و شرورترین آدم روی زمین باشد. در این کتاب آلن میخواهد در سفری به آفریقا، پادشاه جانوران شود تا دنیا را نابود کند، اما این ویلف است که قصد دارد تا جلوی او را بگیرد.
«ما توی کتابیم!» از مجموعه داستانهای فیلی و فیگی است که این بار خواننده را با یک موقعیت بسیار شگرف و هیجانانگیز روبهرو میکند. فیلی و فیگی متوجه میشوند در یک کتاب هستند و خوانندهای آنها را میخواند. آنها از کشفشان ذوقزده میشوند و تلاش میکنند با خواننده ارتباط بگیرند.
یکی بود، یکی نبود. پیرزنی بود سه تا دختر داشت. اسم دختر بزرگه نمکی و میانه ناز و کوچکه مَلی بود. ملی از همهی اینها خوشگلتر و زرنگتر بود. یک گربهی عزیز کردهای هم داشت که شب و روز پهلوش بود و هیچ وقت از خودش او را جدا نمیکرد و از بس دوستش میداشت اسم خودش را روی گربه گذاشته بود، خودش و همه به گربه میگفتند: «مَلی.»
پاشو، پاشو، کوچولو
از پنجره نگاه کن
با چشمهای قشنگت
به منظره نگاه کن
آن بالا، بالا خورشید
تابیده در آسمان
یک رشته کوه پایینتر
پایینترش درختان
نگاه کن، آن دورها
کبوتری میپرد
شاید برای بلبل
از گل خبر میبرد
نهنگ و میمونی کنار رودخانهای زندگی میکردند و سالهای سال بود که باهم دشمن بودند. روزی میمون بالای درختی نشسته بود و به اطراف نگاه میکرد. چشمش به درختان پر از میوهی آن طرف رودخانه افتاد. با خودش فکر کرد چطور میتوانم به آن طرف رودخانه بروم و از آن میوهها بخورم. به پایین درخت نگاه کرد. نهنگ کنار رودخانه خوابیده بود.