نوروز و کودکی ها

همه ما خاطراتی از نوروز در دوران کودکی داریم. خاطراتی از خانه‌تکانی و پیک شادی و خرید لباس نو و سفره‌ی هفت سین و عید دیدنی و عیدی گرفتن و سیزده‌بدر و... . بزرگ‌ترها همیشه خاطراتی شیرین و شنیدنی از دوران کودکی خود دارند که شنیدن آن‌ها همیشه جذاب است.

در این صفحه از نویسندگان کودک خواسته‌ایم که خاطره‌ای از نوروز در دوران کودکی خود بگویند. این خاطرات که پر از شیطنت کودکانه و آداب و رسوم نوروزی است را بخوانید و از آن‌ها لذت ببرید.

 ساخت تقویم پاپ آپ سال ۱۳۹۹ موزه کودکی ایرانک
موزه کودکی ایرانک به مناسبت سال نو تقویم سه بعدی سال ۹۹ را تقدیم کودکان و خانواده های عزیزشان می کند تا در این روزهای تعطیل در خانه با کمک فایل‌هایی که به رایگان در پایین همین برگه در بخش اطلاعات گذاشته شده‌است، بسازند. تصویرهای این تقویم برگرفته از کتاب‌های قدیمی کودکان در موزه کودکی است که شیدرخ...
آرزو شاطاهری از نوروز و کودکی‌ها می‌گوید
بابا روستازاده بود. کودکی خوشی را توی روستا گذرانده‌بود. تا نه‌سالگی در تاکستان‌های روستا دویده‌بود. چنان از سرخی شاهانی و شیرینی عسگری می‌گفت که دهانمان آب‌می‌افتاد. نمی‌دانم روستا برایش خیلی شیرین بود یا زندگی شهری خیلی تلخ. می‌دانم تا نه‌سالگی نازپرورده پدر بوده. پدر سیدزاده بود؛ در روستای...
گفتگوی نوروزانه با دکتر علیرضا حسن‌زاده
مرا باد با خود آورده بود شبیه آواز قناری‌ها که کودکی روزهای رفته را خواب می‌دیدند. و بر دروازه باغی که هر گل آن بوی خواب و خاطره می‌داد کودکان، لباس پرندگان را پوشیدند و مرا با کجاوه خواب و خیالم به بارگاه قصه رساندند. این بخشی از شعر علیرضا حسن زاده انسان شناس، رمان نویس و شاعر است که برای مردم...
عیدی عمه سلطان
سال‌هاست نزدیک عید که می‌شویم و هوا از عطر ریه درخت‌ها و سبزه‌ها پر می‌شود، خاطره‌ای غریب تمام ذهنم را پر می‌کند. خاطره‌ای که قدرت جادویی بنفشه‌ها، تخم‌مرغ‌های رنگی، کلوچه‌های خانگی، سمنوها و سبزه‌های هفت‌سین، هوپ‌هوپ خنده‌های کودکی و حتی آوای بوی عیدی فرهاد هم نتوانسته‌اند زهرش را بگیرند و پاکش...
بوی کلوچه در نفس کوچه‌های کودکی
ما در کودکی بیش از هرچی، با عطر کلوچه‌های شیرمال خوشمزه بی‌بی زینب به استقبال نوروز می‌رفتیم؛ این بو، وقتی با عطر شکوفه‌های باغچه در هم می‌آمیخت، هوای خانه را نوروزانه می‌کرد. صبح، برف‌های مسیر عبور بی‌بی زینب را تا تنور نان، پارو می‌کردم که بهانه‌ای برای برگشتن و نپختن نداشته باشد. این اواخر خسته...
خانم برنجم دیرشده
خانم برنجم دیر شده، یکی از اقوام ما بود که وابستگی عاطفی عمیقی به خوراکی هایش داشت. برای همین هروقت حرف سفر و رفتن به خانه اش می شد، فوری می گفت:«وای برنجم دیر شده!» و گوشی تلفن را می گذاشت و مثلا می رفت سراغ قابلمه ی روی اجاقش. از بخت بدش، آن سال بخش عمده ای از فامیل تصمیم گرفتند که در ایام عید،...
معصومه انصاریان از نوروز و کودکی‌ها می‌گوید
کلوچه‌های تنوری، کلوچه‌های نوروزی وقتی بچه بودم عاشق اسفند بودم. زندگی  پر می‌شد از رنگ و بوی عید و هر روز یک اتفاق تازه‌ی نوروزی می‌افتاد. یکی از آن اتفاق‌های دوست داشتنی کلوچه‌های تنوری بود که مادرم می‌پخت. یکی از روزهای اسفند لانجین، ظرف بزرگ سفالی از زیر زمین می‌آمد توی حیاط.  کنا رحوض گرد...
نوروز برایم یادآور بنفشه است...
نوروز برایم یادآور بنفشه است. نه این بنفشه‌های درشت زرد و سفید و بنفشی که جعبه‌جعبه قبل از نوروز می‌خرند و در باغچه می‌کارند. من از بنفشه‌های خودرویی حرف می‌زنم که لب جوی باغمان در روستا می‌رویید. در دو رنگ سفید و یاسی، و با ساقه‌ای کوتاه. از هر بوتهٔ آن می‌شد دوسه‌تا بنفشه چید، و اگر خوش‌شانس...
حوض‌تكانی و ماهی‌گلی‌های هفت‌سین
هوا سرد است و ابری. انگار همیشه روزهای خانه‌تكانی هوا سرد است. این‌قدر كه این در و پنجره‌ها را باز می‌كنند و همه‌ی بادها و سوزها می‌‌آید توی خانه. در مازندران به این سرما می‌گوییم «بیز بِزه.» فارسی‌اش را نمی‌دانم، اما سرمایی است كه به استخوان می‌نشیند؛ از این سرماهای مزاحم. اما این روزها مامان به...
محمدرضا شمس از نوروز و کودکی‌ها می‌گوید
خاطره‌ای که می‌خواهم تعریف کنم بر می گردد به زمانی که کلاس ششم بودم. آن سال عید افتاده بود به صبح. من برای این که ایام نوروز راحت باشم و به بازی و عید دیدنی بروم از دو روز قبل تمام تکالیفم را انجام داده بودم و منتظر بودم سال نو بشود و عیدی‌ام را از پدرم بگیرم و با پسر عمویم رحمت به سینما برویم. ما...
بیوک ملکی از نوروز و کودکی‌ها می‌گوید
عید ما با پهن شدن سفره نوروزی مادر بزرگ در سرتاسر اتاق بزرگ خانه درندشت روستایی شروع می‌شد. سفره، قبل از تحویل سال پهن می‌شد و تا پایان عید هم جمع نمی‌شد. دراتاق میهمان انواع و اقسام شیرینی و آجیل بود به علاوه بشقاب‌های لعابی پر از سمنوی خشک شده که مرتب روی رف‌های دوطبقه اتاق چیده شده بود. سمنوهایی...
حمید اباذری از نوروز و کودکی‌ها می‌گوید
به نظرم هماهنگی و اتصالی پنهان میان دو واژه نوروز و کودکی خودنمایی می‌کند. اگر قرار باشد از نوروز بگوییم ناخواسته سراغ کودکی‌مان می‌رویم و از نقش نوروز در کودکی‌هامان خواهیم گفت و اگر قرار باشد از کودکی بگوییم ذهن‌مان در چند ارجاع و انتخاب اول، معمولاً سراغ خوشی‌ها و خاطرات نوروز می‌رود. متاسفانه...
اولین عاشقانه‌های من
آبا مادربزرگم بود، مادر پدرم که در روستایی در اطراف بیجار زندگی می‌کرد و خانه‌اش آن روزها برایمان درست چیزی شبیه به خانه پیرزن قصه مهمان ناخوانده بود بس که همیشه پر بود از مهمان. تا جایی که یادم هست، هر سال چند روز مانده به عید، ساکمان را می‌بستیم و راهی روستا می‌شدیم. این برنامه مخصوص ما نبود، همه...
طاهره ایبد از نوروز و کودکی‌ها می‌گوید
خیال نکنید وقتی ما بچه بودیم، خانه تکانی و بشوی و بروب فقط کار بزرگترها بود. ما بچه‌ها هم باید کار می‌کردیم، می‌شستیم و جارو می‌زنیم. تار عنکبوت‌ها را از روی دیوار پاک می‌کردیم و گرد و خاک را با دستمال می‌گرفتیم و شیشه‌های خالی آبغوره و آبلیمو را جوری می‌شستیم که وقتی انگشت رویش می‌کشیدی، صدای...
جمال الدین اکرمی از نوروز و کودکی‌ها می‌گوید
هفت هشت ساله بودم که اولین عیدی زندگی‌ام را گرفتم، اما...دخترخاله‌ام از دستش دررفت و یک دهشاهی به من عیدی داد. با شادی بی اندازه‌ای رفتم توپ رنگارنگی را، که از مدت‌ها پیش چشمم دنبالش بود، خریدم. وسط خیابان داشتم همراه بچه‌های محل با توپ نویی که خریده بودم، بازی می‌کردم که ناگهان یکی گوشم را کشید و...
مجید شفیعی از نوروز و کودکی‌ها می‌گوید
نوروز همیشه در ته نگاه کودکانه ما خانه داشت که با بهار سبز می‌شد قد می‌کشید مثل همان درخت انگور کنار اتاق ما که روزی تا ایوان آن تک اتاق منتهی به بام قد کشیده بود و حالا فقط در خاطرات من قد کشیده و جاریست. خانه را با همان اتاق‌های تنهای مغمومش که پناه بی پناهی بود فروختند و درخت با برگ‌هایش آنقدر...
سوسن طاقدیس از نوروز و کودکی ها می‌گوید
اين پسرها و ما دخترها قرار بود با همه‌ی بچه‌هاى فاميل پول عيدى‌های‌مان را روی هم بگذاریم و توپ وسبد بسكتبال بخریم. پسرها اول كار گفتند شما دخترها هم با ما باشيد تا پول‌مان به اندازه بشود. خيلى خوشحال شديم ولى وقتى پول‌ها را شمردند، ديدند پول‌های‌شان هم به توپ مى‌رسد هم به سبد و زدند زير حرفشان. على...
عبدالمجید نجفی از نوروز و کودکی‌ها می‌گوید
روزهای آخر اسفند رنگ وبوی عید به خود می‌گرفت. محله «باغ صفا» با خانه‌های قوطی کبریتی‌اش در دو سوی کوچه با دبستان رشیدی و رختشویخانه عمومی آماده می‌شد برای پیشواز بهار. محله باغ صفا با سرازیری ملایمش می‌رسید به میدانچه مسجد میر آقا. دو دبستان پسرانه حکمت و فیاض. درخت قطور چنار و «میری» که چسبیده به...