قصه‌های کودکانه

در این برگه مجموعه‌ای از قصه‌های کودکانه گردآوری شده است که شما می‌توانید برای فرزند خود بخوانید.

داستان یا قصه به نثری گفته می‌شود که روایتی تخیّلی در آن نقل می‌شود. داستان شامل انواع رمان، داستان کوتاه و داستانک می‌باشد. داستان از انواع ادبی است، شامل آثاری که از تخیّل نویسنده خلق شده است و حوادث و شخصیت‌های آن واقعیت ندارند. قصّه معمولاً روایتی است از کارهای آدم‌ها که راست پنداشته می‌شود. در هيچ عصری انسان بی نياز از داستان نخواهد شد، زيرا كه داستان‌ها در زندگی انسان‌ها دارای جنبه‌های پندآموز و عبرت انگيز می‌باشند و به نوعي درس زندگی و تجربه‌ی بهتر زيستن را به انسان می‌آموزند.

بالا کدام طرفه؟
جیمی- عروس دریایی- در اعماق دریا زندگی می‌کرد. اونجا بسیاری عروس دریایی‌ها و همینطور ماهی‌های دیگه در اندازه‌های مختلف زندگی می‌کردن. جیمی دنباله‌های بلندی داشت که ازش آویزون بودن. اون از این دنباله‌ها برای گرفتن میگوهای کوچولو و غذای ناهارش استفاده می‌کرد. چشم‌های بزرگ و گردش به اون کمک می‌کردن تا...
موش سرماخورده
بلوط، اسم موش کوچولویی بود که توی یک درخت پیر زندگی می‌کرد. در فصل بهار که گل‌ها شکوفه می‌کردن و پروانه‌ها به پرواز درمی‌اومدن، بلوط توی لونه‌اش می‌نشست و رقص گل‌های صورتی، آبی، و زرد رو در نسیم ملایم بهاری تماشا می‌کرد. در فصل تابستون، توی درخت جای خوبی برای زندگی بود؛ چون با این که بلوط گرمش می‌...
متن داستان و شعر خروس زری پیرهن پری احمد شاملو
متن داستان و شعر خروس زری پیرهن پری یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. یک گربه بود و یک طُرقه بود و یک خروس خوشگل و چاق و چله که ته جنگل، تو یک کلبه چوبی سه تائی با هم زندگی می‌کردند. گربه پالتو پوستی داشت. طرقه هم تن خودش یک نیم تنه مخملی داشت. اما خروس تپلی، بس که پرهاش قشنگ بود و رنگ به رنگ...
 یکی از روزهای مامان عنکبوت، قصه صوتی
مامان عنکبوت، رنگ سیاهی داشت و به تازگی شوهرش را از دست داده بود و حالا چهار بچه‌اش را تماشا می‌کرد. اون همهٔ چیزهایی را که یک مامان عنکبوت باید به بچه‌هاش بیاموزه،‏ به اون‌ها یاد داده بود: این که چطور تار بتنند و شکار کنند. چطور شبنم صبحگاهی روی تارها را بنوشند. اون هر روز بهشون الفبا یاد می‌داد....
چهل تیکه، قصه صوتی
اسباب‌بازی که گریگوری بیشتر از همه دوست داشت، یک زرافهٔ پارچه‌ای بود به اسم «چهل‌تیکه». هر جا که می‌رفت، چهل‌تیکه رو با خودش می‌برد. اگر گریگوری و خانواده‌اش برای خوردن غذا به غذاخوری شیک می‌رفتند، چهل‌تیکه هم می‌رفت. اگر برای گردش به پارک می‌رفتند، چهل‌تیکه در همهٔ گشت‌وگذارها همراه گریگوری بود....
فُک گرسنه
در دوردست شمال، جایی که باد، نفس یخ‌آلودش رو بر زمین می‌دمید، پسر کوچکی به نام کیمو زندگی می‌کرد. اون و خونواده‌اش در یک ایگلو زندگی می‌کردن که از قطعات بریده‌شدهٔ برف یخ‌زده ساخته شده بود. اون‌ها لباس گرم به تن می‌کردند و همیشه، هر وقت که بیرون می‌رفتند دستکش، چکمه، و پالتوی کلفت می‌پوشیدند. هر...
ویولت گل‌گلی، قصه صوتی
گونه‌های ویولت سرخ می‌شد. وقتی که کسی در بارهٔ چشم‌ها، لبخند، یا لپ‌های گوشتالود ویولت به او چیزی می‌گفت، سرخ می‌شد. گونه‌هاش مثل آتش، گل می‌انداخت و مژه‌هاش می‌لرزید. مامان ویولت برای اون یک کلاه زیبا و یک لباسِ زرشکی قشنگ خرید. ویولت برای امتحان، اون‌ها رو پوشید و وقتی که دید چقدر به موهای تیره‌...
لبخند نهنگ
زیردریایی توی آب پایین و پایین و پایین‌تر رفت… اون قدر پایین که رنگ آب، آبی تیره شده بود… نزدیک به رنگ سیاه. سارا و چاد از پنجرهٔ زیردریایی بیرون رو نگاه کردند. سارا گفت: «بابا من که هیچی نمی‌تونم ببینم. فکر نمی‌کنم ماهی‌ها بتونن در چنین عمقی زندگی کنن.» چاد که صورتش رو به پنجره چسبونده بود، گفت: «...
قصه قو قور غار
راوی: زینب محمدیاری گروه سنی: الف و ب این قصه مهارت نه گفتن در کودکان را تقویت می‌کند و هم‌چنین از صدای حیوانات برای تقویت آواورزی استفاده شده است.
قصه‌های جنگلستون: اندر حکایت صدای شکم در روز روشن (قصه سوم)
صبح یک روز زیبا، نزدیکی‌های مجتمع مسکونی جنگل، صدای عجیبی به گوش می‌رسید: -قار... قور... قار... قور... فکر می‌کنید این صدای چی بود؟ - قورباغه‌ای که تازه از استخر برگشته؟ - نه. - کلاغی که از بس چیپس و پفک خورده به جای قارقار، قارقور می‌کند؟ - نه. - الاغی که از بس بار برده به روغن‌سوزی افتاده؟ - نه...
قصه‌های جنگلستون: اندر حکایت لاغری بدون درد و خونریزی (قصه دوم)
توی جنگلستون هر کسی زندگی خودش را داشت. بعضی‌ها از بعضی‌ها حساب می‌بردند. بعضی‌ها حساب و کتاب سرشان نمی‌شد. بعضی‌ها سرشان توی کتاب بود و از حساب بویی نبرده بودند. یک روز شغال داشت توی صفحه‌های نیازمندی‌های روزنامه همجنگلی دنبال آگهی استخدام می‌گشت. اما هیچ کاری که به قیف او بخورد پیدا نمی‌شد. کم‌کم...
قصه‌های جنگلستون: اندر حکایت شکار خرمگس (قصه اول)
شیرهای جنگلستون این جور نبودند که بروند شکار کنند و دلی از عزا در بیاورند. از وقتی اینترنت آمده بود همه‌اش می‌نشستند پای کامپیوتر و یا چت می‌کردند یا تو شبکه‌های اجتماعی سرک می‌کشیدند. اما بشنوید از یکی از روزهای زمستان که شیر نر و شیر ماده‌ای گرسنه و وامانده توی آپارتمانشان نشسته بودند و درباره...
نارنج یلدا داستانی صوتی برای شب یلدا
داستان صوتی «نارنج یلدا» داستانی نوشته محمدهادی محمدی با گویندگی سهیلا فلاح‌پور است. این داستانِ تصویری که هنوز تصویرهای آن کار نشده است، پیشکش محمدهادی محمدی و برنامه ترویج کتابخوانی «با من بخوان» است. یلدا داستان ستیز تاریکی و روشنی است. هنگامی که دل‌ها فسرده است، باید که خورشید امید را در دل...
قصه‌‌ی ننه گلاب
‏‎یک روز صبح، وقتی ننه‌ گلاب از خواب بیدار شد،‌ دید دنیا خیلی کثیف شده است. چادرش را بست به کمرش و آمد کنار حوض مرمرش. دنیا را برداشت، انداخت توی طشت. یک قالب صابون، یک کمی آب، چنگ و چنگ و چنگ، بشور و بساب. دنیا را شست و تمیز کرد. قشنگ کرد. بعد آن را پهن کرد روی بند رخت تا خشک بشود. اما هنوز کمرش...
داستان صوتی بابابرفی
آن سال زمستان، برف زیادی باریده و همه جا یخ زده بود، نه گل مانده بود و نه سبزه، نه ریحان و نه مرزه. یک روز تعطیل، بچه‌های فامیل به خانه پدربزرگ رفتند تا برف بازی کنند. سپس همه به کمک یک‌دیگر یک آدم برفی بزرگ درست کردند، شکل پدربزرگ، فقط نمی‌توانست راه برود و حرف بزند. پدربزرگ به آن‌ها گفت که حالا...
داستان صوتی «نارنج یلدا»
داستان صوتی «نارنج یلدا» داستانی نوشته محمدهادی محمدی با گویندگی سهیلا فلاح‌پور است که به مناسبت جشن شب یلدای ۱۳۹۶ از سوی تارنمای کتابک، وابسته به موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان منتشر می‌شود. حق انتشار این اثر به هرشکل و قالبی از آنِ موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان است. نسخه‌ صوتی این اثر برای...
قصه قدیمی آقا کوزه
قصه قدیمی آقا کوزه، یک متل آذربایجانی یکی بود، یکی نبود. در افسانه ها و فرهنگ توده مردم آمدست؛ یه کوزه ئی بود. یه روز صبح سرپوششو گذاشت و راه افتاد بره شیره دزدی. رفت و رفت و رفت ... تا تو راه رسید به یه کژدم. کژدم ازش پرسید: کوزه، کجا؟ کوزه گفت: زهرمار و کوزه، درد و کوزه ... بگو آقا کوزه! کژدم گفت...
قصه قدیمی پوپک
یکی بود یکی نبود، پویکی در جنگل برای خودش لانه و آشیانه داشت. روزی هوای تماشای شهر به سرش زد، آمد توی شهر و بالای دیوار بلندی نشست و آواز را ول داد. بچه که صدای آواز پوپک را شنیدند رفتند توی این فکر که دامی بگسترند و پوپک را بگیرند. سرگرم دام گستری شدند. پوپک وقتی این را دید خنده را سر داد. درین...
قصه قدیمی دختر پادشاه
توجه: آنچه می‌خوانید از قصه‌های عامیانه جهان است و بارگذاری آن در سایت کتابک تنها به‌منزله‌ی آشنایی با این‌ گونه‌ی ادبی است. محتوای این قصه‌ها شاید مناسب کودکان امروز ما نباشد. لطفاً در انتخاب و خواندن این قصه‌ها برای فرزندان‌تان دقت کنید. در زمان قدیم پادشاهی بود که هفت پسر داشت و از دختر بدش می...
قصه قدیمی روباه و خروس به روایت فضل‌الله مهتدی (صبحی)
یکی بود یکی نبود خروسی بود دنیا دیده که چند بار گرفتار روباه شده بود و هر بار با افسونی از چنگ روباه در رفته بود، روزی در بیرون ده سرگرم دانه چینی بود که از دور دید روباهی به سمتش بدو بدو می آید. خروس نتوانست بگریزد و خودش را به ده برساند. ناچار به بالای درخت نارون کهنی که در آن نزدیکی بود پرید....