انبار پر از کیسههای بذر بود. میلی و مادی موشه، از سوراخ لونهشون نگاه کردن و امیدوار بودن که اون دو تا گربه، اون دور و بر نباشن. میلی گفت: «من گرسنهام. میخوام برم یککم از اون بذرها بخورم. باید خیلی خوشمزه باشن.»
بینی مادی تکون خورد: «ببین میتونی گربهها رو این دور و بر ببینی؟»
میلی گفت: « آره. میبینمشون. بالای کیسههای بذر خوابیدهان.»
مادی زیرزیرکی خندید: «فکر میکنم بتونیم بدون این که اونها بیدار بشن، یککم از اون بذرها برداریم و برگردیم به لونهمون.»
