در روز گارهای قدیم دو برادر بودند یکی ثروت زیادی داشت و دیگری بیچیز بود، برادر ثروتمند نسبت به تمام همسایهها مهربان بود اما نسبت به برادر بیچیز خود علاقهای نشان نمیداد چون میترسید مبادا برادرش چیزی از او مطالبه کند. برادر بیچاره نیز این موضوع را درک کرده بود و هرگز چیزی از او نمیخواست در یکی از سالها قبل از ایام عید وقتی زن برادر بیچاره دید که در خانه چیزی برای خوردن نیست به شوهرش گفت: چطور باید عید امسال را بگذرانیم؟ اقلا پیش برادرت برو و از او بخواه تا به ما کمی گوشت بدهد، شنیدم که دیروز گاوی را سر بریده است.
سایت کتابک
در این برگه، آخرین نوشتههای منتشرشده در پایگاه «کتابک؛ پنجرهای به جهان خواندن» به ترتیب تاریخ انتشار در دسترس شما قرار گرفتهاند. این نوشتهها شامل تازهترین مطالب در حوزهی ادبیات کودک، معرفی کتابهای جدید، مقالههای تخصصی دربارهی ترویج خواندن، تجربههای موفق کتابخوانی، گفتوگو با نویسندگان و کتابداران، گزارشهای رویدادها، و ایدههایی نو برای خانوادهها و مربیان است.
شما میتوانید از این بخش بهعنوان درگاه ورود به تازهترین محتوای کتابک بهره ببرید، با آخرین تحولات در دنیای ترویج خواندن آشنا شوید و در جریان برنامهها و پیشنهادهای نو در این زمینه قرار بگیرید. همچنین با جستوجو یا فیلتر کردن مطالب بر اساس موضوع، گروه سنی، یا نوع محتوا، دقیقاً به آنچه نیاز دارید دست پیدا کنید.
استاد ایرج کابلی که در بهمن ماه 1399 درگذشت، یکی از سرآمدان تحول خط فارسی برای آموزش به کودکان یا بزرگسالان، یا غیرفارسی زبانها بود. او یکی از آموزشگران برجسته و امتداد منطقی تحول خط فارسی از دوره مشروطه تا امروز به شمار میرود. ارزشهای او در این زمینه در دوره زندگیاش به درستی شناخته نشد، شاید در آینده نقش او در اینباره بیشتر شناخته شود. به طور مشخص، در چهار دهه گذشته، او بیش از کسان دیگر برای تحول خط فارسی در آموزش کوشید.
خنده شادی امشب
به روی لبهای ماست
جشن تولد تو
جشن تمام گلهاست
ای گل ناز کوچک
تولدت مبارک
شمع سفید روشن
کنار شیرینی است
میوه و چای و شربت
در سبد و سینی است
ای گل ناز کوچک
تولدت مبارک
سال گذشته بودی
مثل جوانه کوچک
غنچه شدی گل شدی
یک گل سرخ میخک
ای گل ناز کوچک
تولدت مبارک
«بچه باتلاق» با کمک گرفتن از تخیل و روندی جادووار، نشان میدهد دوست داشتن واقعی چه معنایی دارد و این که هرکس نیاز دارد در جایی زندگی کند که برایش خوب است و به آنجا تعلق دارد.
«بچه باتلاق» با کمک گرفتن از تخیل و روندی جادووار، نشان میدهد دوست داشتن واقعی چه معنایی دارد و این که هرکس نیاز دارد در جایی زندگی کند که برایش خوب است و به آنجا تعلق دارد.
بیلی در سفر به جنگل ممنوعه با «آدم کوچولوها» آشنا میشود و هیولای آتشپران را از بین میبرد. این داستان ماجرایی و تخیلی، خواننده را به یک سفر پرماجرا دعوت میکند.
بیلی در سفر به جنگل ممنوعه با «آدم کوچولوها» آشنا میشود و هیولای آتشپران را از بین میبرد. این داستان ماجرایی و تخیلی، خواننده را به یک سفر پرماجرا دعوت میکند.
باز بهار آمده
به باغ و صحرا
پر شده از بوی گل
تمام دنیا
قالی سبز چمن
خیلی قشنگ است
شکوفه درختان
رنگ به رنگ است
به شاخهها نشسته
صدها جوانه
کرده میان شاخه
پرنده لانه
درخت کرده دعوت
پرندهها را
چقدر شاد و زیباست
نغمه آنها
در زمانهای بسیار قدیم دو برادر بودند، یکی خیلی ثروتمند بود و دیگری خیلی فقیر. روزی دو برادر باهم روبرو شدند و بنای صحبت را گذاشتند. برادر فقیر گفت: -چقدر زندگی تلخ است ولی آدم عاقل کسی است که با درستی و پاکی زندگی کند. برادر ثروتمند در جواب گفت: -گفتی درستی و پاکی؟ کجا میشود آنرا بدست آورد؟ درستی وجود خارجی ندارد، نادرستی جای همه چیز را گرفته است. برادر فقیر حرفش را تصدیق کرد و گفت: ولی برادر پاکی و درستی از همه چیز بهتر است.
من بهارم فصل باران
سبز و خرم شاد و خندان
دوست دارم دانهها را
بازی پروانهها را
دوست دارم آسمان را
آفتاب مهربان را
دوست دارم روی گل را
رنگ گل را بوی گل را
دوست دارم ماهیان را
توی چشمه توی دریا
دوست دارم هر کجا را
باغ و بوستان کوه و صحرا
دوست دارم دوست دارم
من بهارم من بهارم
در کتاب «اُلی عزیز» میخوانید: پدرو مادر اُلی هر دو دامپزشک بودهاند. او پدرش را از دست داده است و حالا برادر بزرگترش، مات، هم تصمیم گرفتهاست به جای دانشکده دامپزشکی به آفریقا برود، دلقک شود و بچههای آنجا را خوشحال کند. تصمیم مات پیشبینیناپذیرترین اتفاق داستان نیست، و حوادثی در انتظار اوست.
کتاب «اُلی عزیز» سه داستان را روایت میکند. داستان آُلی، برادر بزرگترش مات و قهرمان که یک پرستو است. «الی عزیز» داستانی است درباره تغییر، هدفهای بزرگ، تاوانهای سخت و تلاش برای ادامه دادن.
«آدم کوچولوی گرسنه» در جستوجوی پیدا کردن نان، برای سیر شدن، با روند درست شدن نان آشنا میشود. او در این مسیر میآموزد که با تلاش و پشتکار به خواستههایش میرسد و اینکه درمییابد، هرچیزی که میخواهد باید قیمتش را بپردازد.
«آدم کوچولوی گرسنه» در جستوجوی پیدا کردن نان، برای سیر شدن، با روند درست شدن نان آشنا میشود. او در این مسیر میآموزد که با تلاش و پشتکار به خواستههایش میرسد و اینکه درمییابد، هرچیزی که میخواهد باید قیمتش را بپردازد.
فروردین ماه گلها
دنیا دارد تماشا
اردیبهشت از سبزه
زیبا میگردد صحرا
خرداد آید پیاپی
میوههای گوارا
تیر آرد با خود گرما
گرمک میگردد پیدا
مرداد از هندوانه
پر میشود همه جا
شهریور آید انگور
با خوشههای زیبا
مهر آرد برگریزان
کمکم میبارد باران
آبان انار رنگین
آویزد از درختان
آذر بِه و خرمالو
با «اریک» و «تِری» فن («برادران فن»)[1]، تصویرگران و نویسندگان برندهی جایزه کتابهای تصویری کودکان گفتوگو کردیم. برادران فن در سال 2018، برای تصویرگری کتاب «اقیانوس آسمان را ملاقات میکند»[2] نامزد دریافت «جوایز ادبی گاورنور جنرال (فرماندار کل)»[3] شدند و در سال 2019، جزو فهرست نامزد نهایی «جایزه کیت گرینوی»[4] جای گرفتند.
اکنون اریک و تری فن در شهر تورنتوی کشور کانادا زندگی میکنند.
کتاب تصویری «تو مامانیترین هستی» مجموعهای از اشعار «هانس و مونیک هاگن» با تصویرگری هنرمندانهی «ماریت تورنکویست» است. این کتاب که دربردارندهی اشعاری شیرین، لطیف و کودکانه از زبان دخترکی خردسال است، به گونهای بیواسطه مخاطب را به دنیای تخیلات، احساسها، دغدغهها و تجربههای کودکانه میبرد تا از زاویهی دید دختری کوچک به دنیا بنگرد.
گزارشی از فعالیتهای «با من بخوان» در هفتهی درختکاری
سنگ و سنگ و سنگ
کوهسارها
شر و شر و شر
آبشارها
صاف و صاف و صاف
جویبارها
سبز و سبز و سبز
کشتزارها
باز و باز و باز
چشم آفتاب
شاد و شاد و شاد
خندههای آب
شاخهها و باد
تاب و تاب و تاب
سایهها و خاک
خواب و خواب و خواب
غصهها همه
دور و دور و دور
چشمها همه
جای فیل روی خاک است؟
«نشانه واقعی هوش، دانش نیست، تخیل است» (انیشتین)
کتاب «تُرنَه و مَینَه» گزیدهای از ادبیات کودک و نوجوان کشور تاجیکستان است. «تُرنَه» به معنی «درنا» و «مَینَه» به معنی «مرغ مینا» است. «ترنه» در شعرهای کودکانهی تاجیکی از واژههای دوستداشتنی است و «مینه» نیز به سبب آنکه در تاجیکستان زیاد است؛ مورد توجه شاعران کودک و نوجوان قرارگرفته است.
در زمانهای قدیم دو برادر بودند، یکی از آن دو ثروت زیادی داشت و دیگری هم برعکس برادرش آدم بدبختی بود، حتی برای گرم کردن جایی که در آن زندگی میکرد هیزم نداشت. در یکی از سالها سرما و یخبندان زیاد شده بود، ناچار تصمیم گرفت به جنگل برود و هیزم تهیه کند اما چون اسب نداشت نمیدانست، به چه وسیله باید هیزمها را حمل نماید، با خود گفت بهتر است پیش برادرش برود واسب او را قرض کند.
خواب دیدم:
بشقابی سفید
زیر درختی سبز، جا مانده
با یک سیب زرد و صورتی
در دلش.
سیبها، زیبا هستند
اما آن سبب
چیز دیگری بود...
با خودم گفتم:
برش میدارم
تماشا میکنم
میبویم
دوباره در بشقاب میگذارم...!
دوباره در بشقاب میگذارم...!
بیدار شدم از خواب.
همه جا را گشتم دنبال سیب
نه برای تماشا