رد پای انسانهای بزرگی همچون زندهیاد ثریا قزل ایاغ، استاد ادبیات کودکان و کتابداری، در تاریخ ادبیات کودکان این سرزمین انکارناپذیر است. خانواده و دوستداران ایشان تصمیم گرفتند یاد و ناماش را آن گونه که سزاوار اوست زنده نگه دارند؛ با برپایی کتابخانهای که پناهگاه کودکان کار و در بحران باشد.
سایت کتابک
در این برگه، آخرین نوشتههای منتشرشده در پایگاه «کتابک؛ پنجرهای به جهان خواندن» به ترتیب تاریخ انتشار در دسترس شما قرار گرفتهاند. این نوشتهها شامل تازهترین مطالب در حوزهی ادبیات کودک، معرفی کتابهای جدید، مقالههای تخصصی دربارهی ترویج خواندن، تجربههای موفق کتابخوانی، گفتوگو با نویسندگان و کتابداران، گزارشهای رویدادها، و ایدههایی نو برای خانوادهها و مربیان است.
شما میتوانید از این بخش بهعنوان درگاه ورود به تازهترین محتوای کتابک بهره ببرید، با آخرین تحولات در دنیای ترویج خواندن آشنا شوید و در جریان برنامهها و پیشنهادهای نو در این زمینه قرار بگیرید. همچنین با جستوجو یا فیلتر کردن مطالب بر اساس موضوع، گروه سنی، یا نوع محتوا، دقیقاً به آنچه نیاز دارید دست پیدا کنید.
تو مرگ را نپذیرفتی
و هوشیاری اندامت
درخت را معنا کرد
و خاک را،
که با تمامی اجساد بیپناه یکی شد
که با تمامی آوارها به هم پیچید
و ما، در آتش و فریاد خویش دانستيم
که زندگی رازیست
که از نهایت آوار و مرگ برمیخیزد.
جوانهای ست که بعد از هزار سال
دوباره میروید.
چرا که با من و تو
آفتاب پیغامیست،
که ما دوباره برآييم.
مردی سه پسر داشت. دو پسر بزرگاش بچههای شوخ و خوبی بودند و کارهای خانه را انجام میدادند، اما پسر کوچکاش ایوان که جوان بیآزاری بود وضع دیگری داشت. او یا در جنگل میرفت و قارچها راجمع میکرد و یا در خانه کنار بخاری دراز میکشید و استراحت مینمود.
وقتی پیرمرد حس کرد که مرگاش نزدیک شده است، هر سه پسر را خواست و بهآنها گفت: بچههای من شما باید پس از مرگم سه شب متوالی آنهم هر شب یکنفر از شما سر قبرم حاضر شود و برایمن نان بیاورد.
اتاق بابا
پر از کتاب است
یک و دو سه
چه بیحساب است
به خواب رفته
دو چشم بابا
هست کنارش
عینک زیبا
میزنم آن را
به چشمهایم
آه بزرگ است
کمی برایم
وای عوض شد
اتاق بابا
بزرگتر شد
تمام دنیا
مرد روستایی شگفتانگیزترین غازی را داشت که بتوانید تصور کنید؛ او هر روز که به لانهی غاز سر میزد، با تخمی زیبا، براق و طلایی آن روبهرو میشد.
کشاورز ثروتمندی که میدانست چند روزی بیشتر زنده نیست، از پسرهایش خواست که پیش او بیایند.
در ساکتی بلند
سوگوارترين لبها را
به آفتابی تازه میخواهم
هنگام، که ساعت دریا
میغلتد
مروارید صداها را
با نگاهی از سفال
مانداب را به صدای غوکها میسپارم و خواب جلبکها
در پرتو ستاره میآشوبد.
با «رناتا لیوسکا» تصویرگر برندهی جایزهی کتاب کودک، بهویژه پرفروشترین کتاب نیویورک تایمز، «سکوت وقت کتاب خواندن»[1]، و نویسنده و تصویرگر کتاب «واگن قرمز»[2] گفتوگویی انجام دادهایم. لیوسکا برای تصویرگری کتاب کودکان، سهبار نامزد دریافت «جوایز ادبی گاورنور جنرال (فرماندار کل)»[3] کانادا شده است.
بیست سال با شما
بزرگ نشدیم،
اما در این بیست سال بسیار کارهای بزرگ کردهایم
آلبرت اینشتین، نابغهی جهان مدرن، در بسیاری از زمینهها سرآمد است. از کشفیات علمی در حوزههای مختلف تا هوش بینظیرش در همهی موضوعات، از خلاقیت و مهربانی تا جنگیدن و کشف راز همهچیز. او دارای بینشی تحسینبرانگیز و عجیب بوده است.
در کتاب «دیوانه، بد، خطرناک؟ دانشمند و سینما»[1] نوشتهی «کریستوفر فریلینگ»[2] آمده که اینشتین در جایی گفته است:
... زیرا که آفتاب
خود ذرهای ز پیکرهی کهکشان ماست
باید همیشه بود
تا آفتاب شد.
بیپرده و کنایه بگوییم که شعر،
چیزی نیست
جز گفتوگوی سادهی دلها
البته حرفهای دل ما،
باید به ژرفناكی
دریا باشد.
زیرا که در نهفت کلام آفتاب معناییست،
چونان که در صدف...
اسفند ۹۲
کتابخانههای «با من بخوان» شهرستان درمیان واقع در استان خراسان جنوبی در دورهی کرونا به فعالیت خود ادامه میدهند. همهگیری بیماری کووید-19 و تعطیلی مدرسهها اگرچه شیوهی فعالیتهای این کتابخانهها را تغییر داده است اما همچنان کودکان دوستدار کتاب از کتابهای باکیفیت این کتابخانهها بهرهمند میشوند.
از ملا پرسیدند که هیچ از علم حساب آموختهی گفت آری به درجه کمال رسیدهام و از اصول و قواعد آن چیزی بر من مخفی نیست گفتند چهار درهم را بر سه نفر چگونه باید تقسیم کرد گفت چهار درهم را دونفر تقسیم کنند نفری دو درهم میرسد شخص سوم هم صبر کند تا دو درهم دیگر برسد به او بدهند تا هر سه نفر مساوی شوند.
به دستم داد روزی مهربانی
گلی از روشنی در شب چراغی
که زیباتر از آن هرگز نیاورد
بهار مهربان درهیچ باغی
ولیکن من گل زیبای او را
به دستش دادم و با مهر گفتم:
«گلی در باغچه دارم شکفته
که صبح از خندهاش چون گل شکفتم!»
به دیدار گل خود رفته، گفتم
که با پروردنش شادم شب و روز
دمی زیبایی و شادابی او
نخواهد رفت از یادم شب و روز
شروع آموزش از مفاهیم پایه، یکی از اصول بنیادین آموزش شمرده میشود. آغاز روند آموزش ابتدایی بدون توجه به این اصل، کودک و روند آموزش او را دچار مخاطرات جدی میکند. ضعف و نقصان در خواندن و نوشتن از شایعترین مخاطرات است. برخی از کودکان به رغم آشنایی شنیداری با زبان، در امر خواندن و نوشتن دچار مشکل میشوند که ریشه در نقصان آموزش و شناخت آنان از مفاهیم پایه دارد.
تعدادی ماهیخوار کشاورزی را دیدند که مزرعه را شخم میزد. آنها با حوصله کشاورز را نگاه میکردند که پس از شخم زدن زمین، دانه میکاشت. ماهیخوارها گمان کردند مهمانی در پیش دارند. از این رو پس از این که کشاورز دانهها را در زمین کاشت و به خانه رفت، بهسوی مزرعه کشاورز پرواز کردند و تا میتوانستند دانههای کاشته شده را خوردند.
از خانههایتان همراه کودکان نمایش ببینید.
با آغاز رویداد «هجدهمین جشنواره بینالمللی تهران مبارک» از امروز تا ۱۷ اسفند ماه در خانههایتان نمایش عروسکی ببینید.
ترا به آمدنی بزرگ
میخواهم
که دریچهها
آسمان را
همه در آغوش گیرند
و خورشيد
در ادامهی زمین،
بوسههایمان باشد
بر ایمان باشد
مرداد۶۷
دو تا دیگ، یکی فلزی و دیگری سفالی، روی اجاق بودند.
«لولو» داستان یک رابطه دوستانه عجیب بین یک بچهگرگ و یک حرگوش است! رابطهای که با بزرگ شدن بچهگرگ، شکل آن تغییر میکند و آنکه تا دیروز مراقبت میکرد حالا خود نیاز به حمایت و درک شدن دارد. «لولو» داستان زیبایی است دربارهی دوستی و اعتماد به یکدیگر، سرشار از شوخطبعی و لذت.
رابطه دوستی چطور رابطهای است؟ یک رابطه برابر یا بالا و پایین؟ بعضی وقتها دوستیها از یک نقطه شروع میشوند که یکی مراقب دیگریست و از یکجای دوستی به بعد، همه چیز دگرگون میشود. مناسبات در یک دوستی همیشه یکسان و ثابت نمیماند! طرفین رابطه رشد میکنند، شکل رابطه عوض میشود و مختصات آدمها نسبت به هم تفییر میکند. «لولو» داستان یک رابطه دوستانه عجیب بین یک بچهگرگ و یک خرگوش است! رابطهای که با بزرگ شدن بچهگرگ، شکل آن تغییر میکند و آنکه تا دیروز مراقبت میکرد حالا خود نیاز به حمایت و درک شدن دارد.
«دختر انار» یک کتاب تصویری ساده، زیبا و شاعرانه برای پذیرش مرگ و مواجهه با آن است. «دختر انار»، داستان آن کسی است که میرود اما از خود هزار نشانه برجای میگذارد، هزار قصهی تازه. روزی که من نیستم، تو هستی و هستی تو، بودن من است.
تا بهحال بلبل خرما از نزدیک دیدهاید؟ آوازش را که انگار از خود بهشت میخواند شنیدهاید؟ پرنده کوچکی که تاجی سیاه و گونههایی به سپیدی برف دارد و آواز رویاییاش، در تصاویر کتاب «دختر انار» جاری است! انگار که موسیقی زندگی است در دل داستانی درباره سوگ.