مجموعه‌ی «داستان‌های من و گرگ»

Submitted by editor74 on

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (Term)
مترجم (Term)
تصویرگر (Term)
نگارنده معرفی کتاب
نوع محتوا
کتاب
جایگاه
ویژه صفحه اصلی
معرفی کتاب صفحه اصلی

راهنمای عملی گام‌به‌گام آموزش محیط‌زیست به کودک و نوجوان

Submitted by admin2 on

این راهنما به شما کمک می‌کند یک کارگاه یا برنامه آموزشی محیط‌زیستی جذاب و مؤثر طراحی و اجرا کنید که هم آموزنده باشد و هم الهام‌بخش.


گام ۱ – تعیین هدف

  • هدف کلی کارگاه را مشخص کنید:
    مثلا «آشنایی با تنوع زیستی محلی»، «آموزش کاهش زباله»، یا «آشنایی با تغییرات اقلیمی».

  • اهداف خرد و قابل اندازه‌گیری تعریف کنید:
    مثل «هر شرکت‌کننده بتواند ۳ گونه پرنده بومی را نام ببرد» یا «کودکان یاد بگیرند ۵ روش صرفه‌جویی در آب را اجرا کنند».


گام ۲ – شناخت گروه سنی و سطح دانش

  • ۳ تا ۷ سال → بازی‌های حسی، کاردستی با مواد طبیعی، داستان‌گویی.

  • ۸ تا ۱۲ سال → آزمایش‌های ساده، پروژه‌های عملی کوچک، گردش علمی.

  • ۱۳ تا ۱۸ سال → تحقیق، مناظره، پروژه‌های داوطلبانه، کمپین‌های دانش‌آموزی.


گام ۳ – طراحی محتوای کارگاه

  • بخش معرفی:
    شروع با یک داستان، تصویر یا فیلم کوتاه درباره طبیعت.

  • بخش اصلی:

    • معرفی مفاهیم کلیدی (آب، خاک، هوا، جانوران، گیاهان، آلودگی، تغییرات اقلیمی).

    • فعالیت‌های عملی و گروهی (مثل تفکیک زباله، کاشت گیاه، ساخت پوستر).

  • بخش جمع‌بندی:
    بازگو کردن آموخته‌ها توسط خود کودکان یا نوجوانان.


گام ۴ – انتخاب فعالیت‌های جذاب

نمونه‌ها:

  • کاشت بذر و نگهداری از گیاه.

  • ساخت کاردستی با مواد بازیافتی.

  • «شکار عکس» از عناصر طبیعت با موبایل یا دوربین.

  • بازی‌های آموزشی مثل «پازل چرخه آب» یا «دوست یا دشمن محیط زیست».

  • بازدید از پارک ملی، باغ گیاه‌شناسی یا مرکز بازیافت.


گام ۵ – ایجاد فضای گفت‌وگو و پرسش

  • از کودکان بپرسید: «اگر زمین حرف می‌زد، به ما چه می‌گفت؟»

  • به نوجوانان فرصت بدهید ایده‌های خود را برای حل یک مشکل زیست‌محیطی ارائه کنند.

  • اجازه دهید احساسات خود را (نگرانی، امید، هیجان) بیان کنند.


گام ۶ – ارتباط با خانه و خانواده

  • تکلیف خانگی محیط‌زیستی بدهید (مثل ثبت موجودات زنده حیاط یا محله).

  • والدین را به شرکت در یک «روز پاکسازی محله» دعوت کنید.

  • گزارش فعالیت‌ها و عکس‌ها را با خانواده‌ها به اشتراک بگذارید.


گام ۷ – پایش و ادامه‌دار کردن آموزش

  • پیش و پس از کارگاه، یک فعالیت کوتاه ارزیابی اجرا کنید تا میزان یادگیری سنجیده شود.

  • پیشنهاد دهید کودکان یک «باشگاه محیط‌زیست» کوچک در مدرسه یا محله تشکیل دهند.

  • پیگیری کنید که عادت‌های مثبت آموخته‌شده ادامه پیدا کنند.

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نوع محتوا
صفحات فرعی
جایگاه
اسلایدشو

مراحل رشد نقاشی در کودک و نوجوان

Submitted by admin2 on

شد نقاشی کودکان به‌طور مستقیم با رشد شناختی، حرکتی و هیجانی آن‌ها مرتبط است. هر مرحله، ویژگی‌ها، نیازها و مهارت‌های خاصی دارد که شناخت آن برای والدین، مربیان و آموزگاران اهمیت زیادی دارد. در این دسته‌بندی، ترکیبی از دیدگاه‌های ویکتور لونفیلد و بتی ادواردز همراه با یافته‌های جدید پژوهشگران هنر کودک ارائه می‌شود.


۱. مرحله خط‌خطی (۰ تا حدود ۲ سالگی)

۱. مرحله خط‌خطی (۰ تا حدود ۲ سالگی)

  • ویژگی‌ها: حرکات دست و بازو، بدون هدف تصویری مشخص. خطوط پراکنده و آشفته که بیشتر حاصل لذت از حرکت عضلات و اثرگذاری بر کاغذ است.

  • تحولات: بعد از چند ماه، کودک شروع به ایجاد الگوهای تکرارشونده می‌کند. کم‌کم برخی خطوط جهت‌دار یا منحنی می‌شوند.

  • نکته مهم: حدود ۱۸ ماهگی، کودک ممکن است شروع به «نام‌گذاری» خط‌خطی‌هایش کند، حتی اگر شبیه هیچ چیز واقعی نباشند.

  • نقش مربی/والد: فراهم کردن ابزار ایمن (مدادشمعی ضخیم، ماژیک غیرسمی، کاغذ بزرگ) و فرصت آزاد برای تجربه.

  • امروزی‌سازی: می‌توان از ابزار دیجیتال مخصوص خردسالان (مثل تبلت‌های نقاشی کودک) برای تجربه رنگ و خط بدون خطر استفاده کرد.


۲. مرحله نمادها یا پیش‌الگوبرداری (حدود ۳ تا ۴ سالگی)

۲. مرحله نمادها یا پیش‌الگوبرداری (حدود ۳ تا ۴ سالگی)

  • ویژگی‌ها: شکل‌گیری اولین نمادهای بصری. معمولا اولین سوژه «انسان کله‌پایی» است (دایره برای سر + دو خط برای پاها).

  • تحولات: کودک شروع به استفاده از نمادها برای بازنمایی اشیا، حیوانات و افراد می‌کند. فرم دایره کاربرد زیادی دارد.

  • نکته مهم: نمادها ساده، تغییرپذیر و اغلب تحت‌تأثیر اتفاقات روزمره کودک هستند.

  • نقش مربی/والد: پرسیدن درباره‌ی نقاشی («اینجا چی کشیدی؟») و نه تصحیح یا مقایسه با واقعیت.

  • امروزی‌سازی: استفاده از قصه‌گویی و نقاشی همزمان برای کمک به کودک در گسترش ایده‌ها.


۳. مرحله الگوبرداری (۵ تا ۶ سالگی)

۳. مرحله الگوبرداری (۵ تا ۶ سالگی)

  • ویژگی‌ها: کودک برای هر سوژه «یک الگوی ثابت» پیدا می‌کند (مثلا خورشید همیشه گوشه کاغذ است، خانه همیشه سقف مثلثی دارد).

  • تحولات: ظهور خط مبنا برای قرار دادن همه اشیا.

  • نکته مهم: در این دوره نقاشی‌ها تکراری می‌شوند، ولی این تکرار برای تثبیت مهارت‌ها ضروری است.

  • نقش مربی/والد: تشویق به افزودن جزئیات و تغییر موقعیت عناصر برای جلوگیری از یکنواختی.

  • امروزی‌سازی: معرفی هنرهای دیگر (کلاژ، چاپ دستی، مجسمه‌سازی ساده) برای گسترش نگاه کودک.


۴. مرحله واقع‌گرایی آغازین (۷ تا ۱۰ سالگی)

۴. مرحله واقع‌گرایی آغازین (۷ تا ۱۰ سالگی)

  • ویژگی‌ها: تلاش برای نزدیک شدن به واقعیت با اضافه کردن جزئیات و استفاده از خط افق به جای خط مبنا.

  • تحولات: درک ابتدایی از فضا و هم‌پوشانی اجسام. مقایسه کار خود با دیگران و آغاز نقد خود.

  • نکته مهم: این دوره حساس است چون ناامیدی از «درست نشدن» ممکن است کودک را از نقاشی دلسرد کند.

  • نقش مربی/والد: آموزش پایه‌ای پرسپکتیو، تناسب و سایه‌روشن به شکل بازی و تمرین ساده.

  • امروزی‌سازی: استفاده از عکاسی ساده یا نرم‌افزارهای کودکانه برای نشان دادن مفاهیم بصری.


۵. مرحله طبیعت‌گرایی و بحران نوجوانی (۱۱ تا ۱۳ سالگی)

۵. مرحله طبیعت‌گرایی و بحران نوجوانی (۱۱ تا ۱۳ سالگی)

  • ویژگی‌ها: تمایل شدید به «شبیه‌سازی» واقعیت و نقد شدید کار خود.

  • تحولات: ورود تکنیک‌های پیشرفته‌تر مثل سایه‌روشن، چین‌وچروک لباس و حرکت.

  • نکته مهم: بسیاری از نوجوانان در این مرحله به دلیل نارضایتی از نتیجه، نقاشی را رها می‌کنند.

  • نقش مربی/والد: معرفی سبک‌های غیرواقع‌گرا (مثل کوبیسم، اکسپرسیونیسم) و هنرهای متنوع (عکاسی، مجسمه، طراحی دیجیتال) برای گسترش دید.

  • امروزی‌سازی: کارگاه‌های مشترک با هنرمندان یا استفاده از محتوای آموزشی آنلاین.


۶. مرحله تصمیم‌گیری (۱۴ تا ۱۶ سالگی)

۶. مرحله تصمیم‌گیری (۱۴ تا ۱۶ سالگی)

  • ویژگی‌ها: هنر به انتخابی آگاهانه تبدیل می‌شود. نوجوان یا آن را به‌طور جدی دنبال می‌کند یا کنار می‌گذارد.

  • تحولات: تمرکز بر رفع ضعف‌های طراحی و پیدا کردن سبک شخصی.

  • نکته مهم: نیاز به انگیزه درونی و بازخورد سازنده از سوی مربی.

  • نقش مربی/والد: ایجاد فرصت نمایش آثار، شرکت در مسابقات و معرفی مسیرهای حرفه‌ای هنر.

  • امروزی‌سازی: استفاده از پلتفرم‌های آنلاین برای انتشار آثار و ارتباط با جامعه هنری.


جدول کامل مراحل رشد نقاشی کودک و نوجوان

مرحله و سن تقریبی

ویژگی‌های اصلی

تحولات مهم

توصیه برای مربیان و والدین

ابزار و فعالیت پیشنهادی

خط‌خطی (۰ تا ۲ سال)

خطوط آشفته و بی‌هدف، حرکت‌های لذت‌بخش عضلانی

شروع نام‌گذاری خط‌خطی‌ها پس از ۱۸ ماهگی

فرصت آزاد برای تجربه، بدون تصحیح یا مقایسه

مدادشمعی ضخیم، ماژیک غیرسمی، کاغذ بزرگ، رنگ انگشتی

نمادها / پیش‌الگوبرداری (۳ تا ۴ سال)

ظهور اولین اشکال قابل شناسایی (مثل آدم کله‌پایی)

استفاده از دایره به عنوان نماد فراگیر، توجه به محیط

پرسش درباره نقاشی به جای اصلاح آن

قصه‌گویی همراه با نقاشی، ساخت کارت تصویری

الگوبرداری (۵ تا ۶ سال)

ایجاد الگوهای ثابت برای اشیا، خط مبنا

نظم فضایی و تکرار عناصر

تشویق به افزودن جزئیات و تغییر چیدمان

کلاژ، چاپ دستی، نقاشی با آبرنگ

واقع‌گرایی آغازین (۷ تا ۱۰ سال)

تلاش برای شباهت بیشتر به واقعیت، خط افق، جزئیات بیشتر

درک ابتدایی پرسپکتیو و فضا

آموزش مفاهیم بصری ساده در قالب بازی

عکاسی ساده، طراحی از روی اشیای واقعی

طبیعت‌گرایی و بحران (۱۱ تا ۱۳ سال)

نقد شدید کار خود، تمرکز بر شبیه‌سازی

ورود سایه‌روشن و جزئیات پیچیده

معرفی سبک‌های غیرواقع‌گرا برای حفظ علاقه

طراحی دیجیتال، مجسمه‌سازی، بازدید از نمایشگاه

تصمیم‌گیری (۱۴ تا ۱۶ سال)

انتخاب آگاهانه ادامه یا توقف هنر

تمرکز بر سبک شخصی و رفع ضعف‌ها

ایجاد فرصت نمایش آثار و بازخورد سازنده

انتشار آثار در پلتفرم‌های آنلاین، شرکت در مسابقات هنری

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نوع محتوا
صفحات فرعی
جایگاه
اسلایدشو

دو افسانه تاجیکی: دو بزیچه و دردانه‌های‌اشک و گل‌قهقه

Submitted by editor74 on

دو بزيچه

بود، نبود، دو بزيچه بود و اين دو بزيچه در دو کنار جوي ‌مي‌چريد.

ـ اي جوره، به اين‌طرف گذر، بازي مي‌کنيم. گفت روزي يک بزيچه به بزيچه ديگر.

ـ ني، تو خودت به اين‌طرف گذر گفت بزيچه ديگر.

ـ خير، من به پيش تو مي‌‌گذرم، گفت بزيچه اول.

ـ ني من به پيش تو مي‌گذرم. گفت بزيچه دوم.

هر دو بزيچه در يک وقت به كوپْروك[1] قدم ماندند. بزيچه‌‌ها در خود ميانه‌جاي كوپروك روبه‌رو آمدند. كوپروك باريک بود، آن‌‌ها از پهلوي يکديگر گذشته نمي‌توانستند.

ـ تو عقب گرد، من مي‌گذرم. گفت يک بزيچه.

ـ ني، تو عقب گرد. گفت بزيچه ديگر.

هيچ کدامي از آن‌‌ها نمي‌خواست که عقب گردد. بزيچه‌‌ها در قهر شده، به دو پايِ پشتشان نيم‌خيز شدند و گُرس ـ گُرس[2] کله به کله ‌زده به جوي غلتيده رفتند. جو چُقور[3] و آبش تيز بود. بزيچه‌‌ها با عذاب، ‌تر و بي‌حال شده، هر دو به يک کنار جوي برآمدند.

ـ اکنون چه‌کار مي‌کنيم؟ گفت يک بزيچه.

ـ ديگر يك‌روی و جنگ نمي‌کنيم. گفت بزيچه ديگر.

در کتابک بخوانید: شعر کودک و نوجوان در کشور تاجیکستان نگاهی به دوکتاب جوره هاشمی «چرا شمالک وزید؟» و «موسیقی خاموشی»

دردانه‌های‌اشک و گل‌قهقه

يک دهقان بود. وي يک زن و يک دختر داشت. روزي زنک مُرد و گاوی را که با دستان خودش پرورش داده بود را براي دخترش ميراث گذاشت. دخترک از دل و جان به گاو مادرش نگاه و ‌بين[4] مي‌کرد. بعد چند وقت دهقان يک بيوه‌زن را نکاح کرد. بيوه‌زن هم يک دختر داشت.

نامادري دختر را بد مي‌ديد و او را مجبور مي‌کرد که روز تا بيگاه به صحرا برود و گاوباني کند. يک مراتبه زنک به دختر يک دامن پَخته[5] داد و فرمود که در صحرا بيکار ننشسته، همة آن را ريسيده بيارد.

در کتابک بخوانید: روایت «کدو قلقله زن» ایرانی و روایت «کدو ،کدو، جان کدو» تاجیکی

دخترک پخته و چرخ را گرفت و به صحرا رفت. تمام روز از بالاي چرخ سر نبرداشت و پخته ريسيد. بيگاهي سر برداشت ديد که نصف پخته‌ای که آورده را هم نريسيده است. از چشمان او قطره‌هاي اشک سوزان باريدن گرفت.

او فکر کرد: من به کدام رو به خانه برگردم، به مايندرم چه ‌گويم؟

همين دم گاو از چريدن سر برداشت، به نزد دخترک آمد و پختة باقی‌مانده را خورد. ديري نگذشت، از دهانش ريسمان بيرون آورد.

دخترک سراسيمه‌وار نوگ ريسمان را گرفت و به کلابه[6] کردن مشغول شد. از همان وقت، دخترک هر بيگاه هرچه‌قدر که مايندرش پخته مي‌داد، رشتة کلابه مي‌کرد.

وي يک روز گاوش را به يک صحراي دوردست هي کرد[7]. در راه ناگهان شَمالي[8] سخت خيست و پختة او را از دستش ربود و آن را گرفت و به سوي دشت برد.

دخترک از پشت پخته دويد. دويد و دويد تا به يک کوهي رسيد. ديد که شمال پخته را به يک غار برده است. دختر هم از پس پخته به غار داخل شد. آنجا ديد که يک کمپير نورانی نشسته است. دخترک به او تعظيم کرد و سلام داد و با آدابانه پرسيد: شمال پخته مرا به اينجا آورده است؟

کمپير گفت: ها، پخته تو در همين جا. آن را گير، و ليکن پيش از رفتنت سر مرا ديده، منزلم را روب‌وچين کن!

دخترک سر کمپير را نغزکک ديد و مويش را شانه کرد و بافت. بعد جاي او را باحوصله روب‌وچين کرد.

کمپير گفت: عمرت دراز شود! اکنون به انبار من درآمده، پخته‌ات را گرفته رو!

دخترک به انبار کمپير درآمد، در حيرت افتاد. انبار از صندوق‌های طلا پُر بود. در يک کنجْ پختة او بود. وی پخته‌اش را گرفت و از انبار برآمد و با کمپير خيروخوش[9] کرد و رفت.

در کتابک بخوانید: دو روایت تاجیکی از بز زنگوله‌پا (بزک جینگله‌پا)

کمپير از پشت سر او به دختر گفت: دخترک باوجدان و محنت‌دوست بوده‌ای! بگذار در وقت خنديدنت از دهانت گل‌‌ها ريزند، قطره‌هاي اشک سوزانت دردانه‌‌ها شوند. در وقت راه رفتنت، از تگ پاي راستت خشت‌هاي طلا و از تگ پای چپت خشت‌های نقره پيدا گردند. چنان نازنين شو که مثلت در جهان نباشد!

دخترک از غار برآمد، گاوش را يافت و به او پخته‌ را خورانيد. گاو پخته را ريسمان کرد. دخترک آن را کلابه کرد و به خانه‌شان رفت.

مايندرش[10] وقتی دختر را ديد فرياد کرد: چه شد، چه شد که تو اين‌قدر نازنين شده‌ای!

دخترک به آيينه نگاه کرد و به چشمان خود باور نکرد. وی واقعه از سرش گذشته را به مايندرش گفته داد.

مايندر گفت: همان کمپير تو را نازنين کرده است؟! پگاه دختر من به گاوبانی می‌رود.

پگاهی دختر مايندر به گاوبانی رفت. باز هم شمال سخت خيست و پخته دخترک را گرفت و برد. اين دختر هم از پی پخته‌اش به غار درآمد و کمپير را ديد. دخترک به کمپير سلام نداد و پرسيد: تو پختة مرا نديده‌اي؟

کمپير گفت: ها، پخته تو در همين جا. آن را گير، و ليکن پيش از رفتنت سر مرا ديده، منزلم را روب‌وچين کن!

دخترک دل و بی‌دلان سر کمپير را ديد. و سراسيمه‌وار جایجای زمين را روفت.

کمپير گفت: اکنون به انبار من درآمده، پخته‌ات را گرفته بَر.

دخترک به انبار درآمد. در حيرت افتاد. صندوقچه‌های پُر از طلا را ديد. چشمانش از کاسه خانه سرش بيرون شد. وي سراسيمه‌وار کف‌کف طلا گرفت و به کيسه بغلش انداخت و بعد آن‌که برای طلا ديگر جا نداشت پخته‌اش را گرفت و بدون اين‌که با کمپير خيروخوش کند رفت.

کمپير در قفاي او گفت: دختر چشم گرسنه و تنبل! بگذار در پيشانی تو مشت برين، غُرّی[11] پيدا شود!

دختر مايندر به خانه‌اش آمد. مادرش تا او را ديد فرياد زد: رويم سياه! که پس پيشاني تو را غُرّی کرد؟ برای چه پخته را رشته نکرده برگرداندی؟

دخترک واقعه از سرش گذشته را يک‌يک نقل کرد. او خواست طلا‌ها را به مادرش نشان دهد ولی در بغل و کيسه او فقط سنگ‌های عادی بود.

مايندر اول به دختر نازنين شوهرش و سپس به دختر پيشانی ‌غُرّی خودش نگاه کرد. از خشم و حسد از آن پس بيشتر از قبل دختر را بدتر می‌ديد. دختر روز تا بيگاه گاوبانی می‌کرد و يک خلته پخته را رشته می‌کرد.

زنک روزی به شوهرش گفت:

ـ من از اين گاو می‌ترسم، تا آن را نکُشی، دلم قرار نمی‌گيرد.

مرد گفت: اين گاو به دخترم از مادر مرحومش ميراث مانده است، من نمي‌توانم او را از تحفه مادرش محروم کنم.

زن گفت: پگاه گاو را می‌کُشی! تمام.

مرد بيچاره نغز مي‌دانست که گرداندن گپ زنش هيچ علاج ندارد. بيگاه وقتي از صحرا برگشت، به دخترش گفت: زنم گفته گاو را کُش. نمي‌دانم، چه‌کار کنم؟ از اَفْتِ[12] کار گاو را کُشتن لازم مي‌شود، تو خفه نشو، دخترم!

دخترک غمگين شد. به پيش گاو رفت و به آخورش علف پرتافت و به گاو گفت:

ـ مايندرم به قصد کُشتن تو افتاده است، اکنون من بي تو چه‌کار می‌کنم؟

گاو گفت: خفه نشو، مان مرا کُشند، تو همه استخوان‌های مرا گير، به يک خلته انداز و در تگ آغل، يک چقوري کنده، گور کن. اگر يگان چيز به تو درکار شد، به آغل بيا و روی چقوری را کُشا و در آن‌جا هر خواسته‌ای را داشته باشی می‌توانی به دست بياوری.

روز ديگر گاو را کُشتند. دخترک استخوان‌هايش را برد در تگ آغل گور کرد.

يک روز زن با دخترش به طوي رفتند. پيش از رفتن، دو کيسه برنج و گندم آميخته را به دختر داد و فرمود که تا آمدن او گندم را از برنج جدا کند.

در کتابک بخوانید: روایت تاجیکی از افسانۀ نخودی (نخودک)

دخترک يک مرغ نغز داشت. مرغ در همه جا از پشت وی می‌گشت. مرغ ديد که دخترک غمگين و مأيوس، در نزد توده غلّه نشسته، چه‌کار کردنش را نمي‌داند. به حال او رحمش آمد و تازان به پيش توده غلّه آمد و برنج را از گندم جدا کرد. يک وقت دخترک نگاه کرد ديد که گندم از برنج جدا شده است. وي خرسند شد و به پيش مرغ يک کف گندم پرتافت. دختر فکری کرد و گفت: مايندرم در خانه نيست، گفته‌اش اجرا شده، چه می‌شود که بروم طوي را تماشا کنم و بيايم؟

دخترک به آغل رفت. روي چقوري را گشاد. يک بغچة کلان پيدا کرد. وي بغچه را گشاد، حيران شد؛ در بقچه سر و لباس قيمت‌بهايی بود که با جواهرات زينت داده شده بودند. خرسند شد، لباس را پوشيد. همان دم در پيشش يک اسپ زيبا با سر و افزال شاهانه حاضر گرديد. دختر به اسپ سوار شد، اسپ از دروازه بيرون برآمد. بادوار پريد و رفت. رفت تا در نزد دروازه يک حولی ايستاد. خلق به پيشواز دختر شتافت.

همه از چارطرف فرياد مي‌کردند: شاه‌دختر به طوی آمده است! زن‌‌ها به همديگر نوبت نداده، او را با هر گونه خوردنی‌های با لذت ضيافت می‌کردند. يک وقتی چشم دختر به مايندر افتاد که با دخترش در يک کنجکی نشسته بود. مايندر او را نشناخت.

بعد طوي، دخترک خواست که از مايندرش تيزتر به خانه‌ برگردد براي همين به پيش اسپش شتافت. اسپ پرواز کرد تا تيزتر به خانه برسد. در عين پرواز تيز او، يک کفش زردوزي دختر به آب افتاد.

دخترک به خانه‌ رسيد، از اسپ فرآمد. اسپ غايب شد. دختر دررو[13] لباسش را درآورد و در بقچه گذاشت و به آغل برد و گور کرد.

ديری نگذشت، مايندر با دخترش رسيدند.

ـ طوی عجيب شد. يک دختر نازنين آمد، همه دهانشان را يله کرده، تماشا کردند.

دخترک به مايندرش گفت: اگر شما مرا هم می‌برديد، دختر نازنين را تماشا مي‌کردم و می‌آمدم.

بعد چند روز آوازه پهن شد که پادشاه در وقت شکار از نزد جويي مي‌گذشته است که اسپش در لب جو مي‌ايستد و راه گشتن نخواسته است. پادشاه مي‌گويد در آب چه باشد؟ به نوکرانش فرمان می‌دهد که آب را کابند. از تگ جوي آب يک کفش زردوزي را مي‌يابند. پادشاه با ديدن کفش امر نمود که حولي به حولی بگردند و کفش را به پاي همة دختران چِن[14] کنند، به پای هر دختری که توغْری[15] آيد به زنی مي‌گيرد.

کمپيران درگاه پادشاه حولی به حولي گشته، کفش را به پای دختران چِن ‌کردند. ليکن کفش به پای هيچ کس توغْری نمی‌آمد.

مايندر، خذمتگاران پادشاه را ديد، سراسيمه‌وار دختر شوهرش را به تنور پنهان نمود و فقط دختر خودش را نشان داد. کفش به پای دختر توغْری نيامد.

کمپيران پرسيدند: شما دختر ديگر نداريد؟

جواب داد: نه، فقط يک دختر دارم.

کمپيران به طرف دروازه روان شدند. مرغک گرداگرد آن‌ها دور زد. همين‌طور که دور می‌زد مي‌گفت: دختر نازنين در تنور. دختر نازنين در تنور. بعد هم به پيش تنور روان شد. کمپيران از پی او رفتند. آن‌ها به پيش تنور آمدند، به درونش نگاه کردند، ديدند که در تنور، يک دختر نازنين نشسته است. آن‌ها او را از تنور برآوردند. دختر سر تا پا دوده و خاکستر شده بود.

کفش را به پاي او چِن کردند، توپّه ـ توغْري[16] آمد.

کمپيران به پيش پادشاه رفته خبر دادند که دختر نازنينْ يافت شد.

پادشاه به پدر دختر قَلين[17] زيادی فرستاد. او به تيّاری طوي سر کرد.

مايندر، پيش از عروس‌بران يک کباب شور پخت که به دهان گرفتنش هيچ ممکن نبود. بعد دختر را مجبور کرد از آن بخورد. عروس را به ارابه سوار کردند. مايندرش در پهلويش نشست. عروس در راه بسيار تشنه شد. او به مايندرش گفت: مادر جان، آب دهيد!

مايندر گفت: يک چشمت را کنده ده، من به تو آب می‌‎دهم!

دختر ناعلاج يک چشمش را کند و به مايندرش داد. مايندر به او يک قُلْت[18] آب داد. جلوتر رفتند. دختر باز از تشنگی بسيار عذاب می‌کشيد.


[1]. کوپْروک: پل

[2]. گُرس: با شدت به هم کوفتن دو چيز؛ گُرس گُرس: صداي بلند و با شدت قدم برداشتن

[3]. چقور: عميق، ژرف

[4]. نگاه و بين: مراقبت، نگهداري

[5]. پخته: پنبه

[6]. کلابه: کلاف

[7]. هي کرد: حرکت داد

[8]. شمال: باد

[9]. خيروخوش: خداحافظي

[10]. مايندر: نامادريُ زن پدر

[11]. غرّي: توده‌اي از گوشت اضافه بر روي پوست

[12]. از افت کار: از ظاهرکار، از صورت کار

[13]. دررو: فوراً

[14]. چِن کردن: اندازه گرفتن

[15]. توغْري : اندازه

[16]. توپّه ـ توغْري: کاملا اندازه

[17]. قَلين: مهريه

[18]. قلت: قلپ، جرعه، چکه

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
مترجم (دسته بندی)
نوع محتوا
مقاله
جایگاه
مقالات صفحه اصلی
ویژه صفحه اصلی

دوباره

Submitted by editor74 on

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (Term)
مترجم (Term)
تصویرگر (Term)
پدیدآورندگان (Term)
نگارنده معرفی کتاب
نوع محتوا
کتاب
جایگاه
معرفی کتاب صفحه اصلی
قالب کتاب

دو افسانه‌ی تاجیکی: کلوخک و برگک و گنجشکک

Submitted by editor74 on

کلوخک وبرگک

بود نبود، یک کلوخک بود. وی روزی در تگ دیوار تنها و زار نشسته بود که برگک پیر پریده آمد به پیشش افتاد. کلوخک برگک را دیده، سلام داد و پرسید: هه. برگک! از کجا می‌آیی و به کجا می‌روی؟ برگک آه به درد کشید و گفت: ای کلوخک، پرسیده چه‌کار می‌کنی؟! یک شَمال سخت خیست و مرا از شاخ درخت کنده پرانده اینجا آورد.
کلوخک این گپ برگک را شنید. گفت: من هم در سر آن دیوار بودم، شَمال و باران شد و از سر دیوار کنده شده، اینجا افتاده ماندم. برگگ گفت: این‌خیل باشد، بیا هردویمان دوست می‌شویم. دوست لذتی دارد، منفعتی دارد.
هرگه شمالی خیست کلوخک به بالای برگک می‌برآمد و نمی‌گذاشت که شمال بی‌رحم برگک را پرانده برده، به درون لای اندازد و بیچاره نابود شود.
هرگه که باران می‌بارید، کلوخک بیچاره به کنار دیوار یا پای درختی می‌رفت و برگک به بالایش برآمده، نمی‌گذاشت که کلوخک آب شود.

در کتابک بخوانید: دو روایت تاجیکی از بز زنگوله‌پا (بزک جینگله‌پا)


برگک و کلوخک دوستان جانی شدند و همیشه با هم بودند. آوازة دوستی آن‌ها به عالم پهن شد و روزی به گوش شَمال و باران رفته رسید.
شمال گفت: من این‌ها را از همدیگر جدا می‌کنم!
باران گفت: نی! تو این‌ها را جدا کرده نمی‌توانی. من این کار را می‌کنم!
شمال گفت: گپ بیهوده نزن! یک کاکلم را جنبانم، از دوستی هردو نام و نشانی نمی‌ماند. شمال همین‌خیل گفت و شدت گرفت و به برگک و کلوخک هجوم کرد.
کلوخک شمال را دیده، زود روی دامن برگک برآمد و نگذاشت که شمال او را گرفته برد. شمال هرچند زور زد، برگک را از کلوخک جدا کرده نتوانست.
باران گفت: اَنه، اکنون هنر مرا بین. باران سیل شد و به سر برگک و کلوخک ریخت.
برگک باران را دیده، زود بالای کلوخک برآمد. باران بارید، ولی به کلوخک هیچ کار نتوانست بکند. شمال و باران این واقع را دیده، به غضب آمدند و هر دو یک‌باره و یک‌جایه هجوم کردند.
باران با شدت به سر کلوخک ریخت و آن را تراب [1] کرد.
برگک بیچاره خیلی وقت [2] از دست شمالِ دل‌سخت و باران بی‌رحم و بی‌شفقت داد گفت و به حق دوست خود سوخت و گریه و ناله کرد.

در کتابک بخوانید: دو روایت تاجیکی از بز زنگوله‌پا (بزک جینگله‌پا)

گنجشکک

بود نبود، یک کمپیر بود، کمپیر بی‌کس و بینوا بود. وی از پگاه تا بیگاه چرخ رشته، کلابه [3] کرده می‌فروخت و با همین راه زندگی می‌کرد. زندگی‌اش بد نبود.
یک روز پَخته‌اش تمام شد، پولش نبود که پَخته [4] خَرد. شِشت و به حال خود زارزار گریه کرد. آب دیده‌اش سیل و دریا شد، آسیاب‌ها گردان شدند، آدمان حیران شدند، ناخواست در پیش حولی‌اش یک پخته‌زار سپ ـ سفید شکفتگی پیدا شد. همین وقت یک اکه [5] آمده، به سر دیوار حولی کمپیر ششته گفت:
ـ شق. شق. شق. مامه، مرا به پخته‌زارت پاسبان نمی‌گیری؟
ـ به حق پاسبانی‌ات چه می‌گیری؟ ـ پرسید کمپیر.
ـ شق. شق. شق. اکه گفت: نصف حاصل پخته‌زارت را دهی، بس است!
ـ برو! گفت کمپیر، درکار [6] نیستی!
اکه رفت و یک زاغ آمده گفت:
ـ قر. قر. قر. مامه، مرا به پخته‌زارت پاسبان نمی‌گیری؟
ـ به حق پاسبانی‌ات چه می‌گیری؟ ـ پرسید کمپیر.
ـ قر. قر. زاغ گفت: نصف حاصل پخته‌زارت را دهی، بس است!
ـ برو! گفت کمپیر، درکار نیستی!
زاغ پریده رفت و یک گنجشک پریده آمد. گنجشکک چوک. چوک گفته، اینجا شِشت، چوک. چوک گفته آنجا ششت. کمپیر پرسید: چه چوک ـ چوک می‌کنی، چه می‌گویی؟
ـ مامه، مرا به پخته‌زارت پاسبان نمی‌گیری؟ گفت گنجشکک.
ـ به حق پاسبانی‌ات چه می‌گیری؟ پرسید کمپیر.
ـ چوک. چوک. گفت گنجشکک: به من کمَکک [7] پَخته ده، کورته [8] کرده پوشم.
کمپیر کمکک پخته داد. گنجشکک پخته را با نولکش [9] گرفت و پیش ریسنده [10] برده گفت: پخته را گیر و ریس ـ ریس کرده ده، ریس ـ ریس نکنی، خانه‌تَ [11] ویران می‌کنم، بچه‌تَ گریان می‌کنم، روی حولی‌تَ آغل و کهدان می‌کنم.
ریسنده چرخش را به پیشش ماند [12]، پخته را گرفته رشت و یک کلابچه ریسمان کرده داد. گنجشکک ریسمان را گرفته، پیش بافنده برد. پیش بافنده برد و گفت: ـ این را گیر و باف ـ باف کرده دیه، باف ـ باف نکنی، خانه‌تَ ویران می‌کنم، بچه‌تَ گریان می‌کنم، روی حولی‌تَ آغل و کهدان می‌کنم.
بافنده ریسمان را گرفته، یک پارچه کرباس بافته داد.
گنجشکک کرباس را گرفته، پیش بُرنده برد. پیش برنده برد و گفت: بر ـ بر کرده ده، بر ـ بر نکنی، خانه‌تَ ویران می‌کنم، بچه‌تَ گریان می‌کنم، روی حوی‌تَ آغل و کهدان می‌کنم.
بُرنده کرباس را گرفته، به قد گنجشکک، بریده داد. گنجشکک بریده را گرفته، پیش دوزنده برد. پیش دوزنده برده گفت: دوز ـ دوز کرده ده، دوز ـ دوز نکنی، خانه‌ته ویران می‌کنم، بچه‌ته گریان می‌کنم، ر وی حولی‌ته آغل و کهدان می‌کنم.
دوزنده یک کورته خوش‌روی دوخته داد. گنجشکک کورته را پوشیده، به پیش کمپیر آمد. به پیش کمپیر آمد و گفت: چوک. چوک، اَنه اکنون پخته‌زارت را پاسبانی می‌کنم!

در کتابک بخوانید: روایت «کدو قلقله زن» ایرانی و روایت «کدو ،کدو، جان کدو» تاجیکی


ـ میلش [13]، ایست، پاسبانی کن! ـ گفت کمپیر.
گنجشکک روز دراز چوک. چوک می‌گفت، اینجا می‌ششت، آنجا می‌ششت، پاسبانی می‌کرد.
یک روز گذار پادشاه به اینجا افتاد. پادشاه پخته‌زار، سپ ـ سفید را دید. وی اسپش را نگاه داشته، به عسکرهایش گفت:
ـ اینجا زمین من، این پخته‌زار از کجا پیدا شد؟ درآیید، همه‌اش را چیده گیرید، یکته هم نماند!
گنجشکک دید که عسکرها به پخته‌زار درآمده، چیده ایستاده‌اند:
چوک. چوک بیچاره کمپیر، پخته‌زارت شد جَزِر [14]. گفته کمپیر را جیغ زدن گرفت.
پادشاه فرمان داد که گنجشکک را دستگیر کنند. عسکرها پخته‌چینی را ماندند و گنجشکک را دستگیر کردند.
ـ وی را پَر کَنید! امر داد پادشاه.
عسکرانش گنجشکک را پر کندند.
ـ پردار بودم، پرکنده شدم! گفت گنجشکک.
ـ بریان کنید! باز امر داد پادشاه.
عسکران گنجشکک را بریان کردند.
ـ خام بودم، پخته شدم! گفت گنجشکک.
ـ بیارید، خورم! گفت پادشاه.
عسکرانش گنجشکک را آوردند، پادشاه او را خورد.
ـ بیرون بودم، درون شدم، گفت گنجشکک و از درون پادشاه، سرودش را تکرار کرد و خواند:
چوک. چوک. بیچاره کمپیر، پخته‌زارت شد جزر.
پادشاه طاقت کرده نتوانسته، به عسکرانش [15] امر کرد:
[16] ـ من گنجشکک را قی می‌کنم، او را با شمشیر زنید، پاره‌پاره شود. پادشاه گنجشکک را قی کرد. سر گنجشکک نمایان شده بود که عسکرانش سراسیمه‌وار شمشیر زدند. شمشیر به گنجشکک نرسیده، بینی پادشاه را برید. دَررو نمدپاره‌ای را سوختند، به جراحت پادشاه پخش کردند. گنجشکک پریده رفت و در همه جا گفته گشت [17].
چوک ـ چوک، بیچاره کمپیر
پخته‌زارت شد جَزِر
پادشاه جِنی‌یه بین
بریده بینی‌یه بین!
پادشاه شرمنده شده، گریخته رفت و دیگر هیچ‌گاه به مملکتش نیامد. آدمان می‌گفتند که پادشاه پخته‌های کمپیرک را گرفتنی شده‌است و لیکن به یک گنجشکک زورش نرسیده‌است.

در کتابک بخوانید: شعر کودک و نوجوان در کشور تاجیکستان نگاهی به دوکتاب جوره هاشمی «چرا شمالک وزید؟» و «موسیقی خاموشی»


________________________________________

[1]. تراب: خاک
[2]. خیلی وقت: مدت‌ها
[3]. کلابه: کلاف
[4]. پخته: پنبه
[5]. اکّه: زاغچه
[6]. درکار: لازم
[7]. کَمکک: کمی
[8]. کورته: پیراهن
[9]. نول: منقار؛ نولکش: منقارش، نوکش
[10]. ریسنده: نخ‌ریس
[11]. خانه‌تَ: شکل گفتاری خانه‌ات؛ بچه‌ت و حولی‌ت هم چنین است.
[12]. ماند: گذاشت
[13]. میلش: (شبه‌جمله) باشد، حتماً، درست است.
[14]. جزر: زمین خشک، زمین سوخته
[15]. عسکر: لشگر
[17]. گفته گشت: می‌گفت و می‌گشت

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
مترجم (دسته بندی)
نوع محتوا
مقاله
جایگاه
مقالات صفحه اصلی
ویژه صفحه اصلی

نگاهی به روایت‌های پسامدرن در فیلم‌ها و کتاب‌های کودک و نوجوان

Submitted by editor74 on

در دو سه دهه اخیر در سطح جهانی، ادبیات کودک و نوجوان و به تبع آن فیلم‌هایی که به اقتباس از این ادبیات ساخته شده، دچار تغییرات گسترده‌ای شده است. این آثار چه در قالب ترجمه کتاب و چه در قالب فیلم، کم و بیش به ایران هم رسیده است. تاثیرات آن روی ادبیات کودکان و سینمای کودک و نوجوان ایران تاکنون بررسی نشده و ما در هر دو زمینه، دچار نوعی ایستایی و حتی واپس‌گرایی هستیم. به‌ویژه در زمینه بازآفرینی از افسانه‌های عامیانه این نکته بسیار مشهود است. بسیاری از کسانی که به کار بازآفرینی این آثار پرداخته‌اند، انگار که در دهه ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ مانده‌اند. بیش‌تر آن‌ها نمی‌دانند که تفکر پسامدرن با ادبیات کودکان و دنیای فیلم چه کرده است و ما در عصری متفاوت زندگی می‌کنیم.

شرط اول برای درک این موضوع این است که بدانیم روایت‌های پسامدرن در آثار کودک و نوجوان، دنیای داستان را از فرآیندی ساده و یک‌طرفه به یک بازی هوشمندانه و تعاملی تبدیل کرده است. در حقیقت پدیدآورندگان روایت‌های پسامدرن با اصول و قواعد داستان رفتاری بازیگون دارند. مرزهای میان پدیدآورنده، راوی و اصل روایت را بهم می‌ریزند تا نسخه‌ای امروزی یا متفاوت از اصل افسانه یا اصول حاکم بر دنیایی که در آن، این افسانه‌ها شکل گرفته است، بسازند. اصل اول و محوری این روایت‌های پسامدرن این است که به مخاطبان یادآوری کنند که دوره یک صدایی و دنیایی که در آن دیالوگ نیست، گذشته و می‌توان دیالوگ را به عرصه روایت آورد. در این وضعیت، داستان به مخاطب خود یادآوری می‌کند که برای مثال« سیندرلا»‌ یک صدای کهن است که در عصر کنونی می‌تواند صداهای متفاوتی از آن خلق کرد. یا کاری که «رولد دال» یا «سولوتارف» با داستان‌های خود کرده‌اند همگی بخشی از آگاهی تفکر پسامدرن است. در آگاهی پسامدرن امر اخلاقی یک قاعده ثابت ندارد، متفکران این حوزه به موضوع اخلاق نگاهی تاریخی دارند. به همین دلیل اصول اخلاقی در افسانه‌ها می‌تواند در روایت‌های بازآفرینی جابه‌جا شود تا از منظری دیگر به روایت نگاه شود. این منظر اگرچه در حالت اول خود را در بازی‌های روایی نشان می‌دهد اما پشت سر آن فلسفه‌ای عمیق قرار دارد. این که مخاطب یاد بگیرد با هر تغییر، وضعیت مناسبات میان شخصیت‌ها عوض می‌شود. آن که شرور داستان بود می‌تواند جای خود را با شخصیت معصوم روایت عوض کند و این فرصت را به مخاطب بدهد که در صورت این جابه‌جایی‌ها چه اتفاقی می‌افتد. از این جهت است که روایت‌های پسامدرن خطی نیست و در هر روایت نه تنها جای شخصیت‌ها می‌تواند عوض شود که زاویه دید و روایت هم قابل جابه‌جایی و پس و پیش کردن است. در این گونه روایت‌ها اگر خشونت وجود دارد خشونت بخشی از وضعیت زندگی تصویر می‌شود که گاهی نویسندگانی مثل رولد دال یا سولوتارف با آن با زبانی طنز برخورد می‌کنند تا به مخاطب خود یادآوری کنند عصر مطلق‌گرایی میان جهان خوب و بد گذشته است.

در کتابک بخوانید: داستان کودک از نگاه سولوتارف، بخش نخست

با توجه به این مقدمه، به بررسی نمونه‌هایی از این آثار پسامدرن در جهان فیلم و داستان می‌پردازیم.

1.«آیا ما از دیگران به این خاطر نمی‌ترسیم که می‌باید رنج آن‌ها را با خنده نشانه‌گذاری کنیم و رنج خویش را با اشک؟.[1]»

«خواهر ناتنی زشت[2]» فیلمی محصول سال ۲۰۲۵ با روایتی تازه از قصه‌ی سیندرلا است. از جهت بن‌مایه یا موتیف‌ها، قصه همان قصه‌ سیندرلا است،‌ اما درون‌مایه اثر و زاویه مناسبات میان شخصیت‌های اصلی اثر تغییر کرده است. این اثر درباره‌ی رقابت میان دو دختر برای تصاحب دل شاهزاده است که برخلاف افسانه‌ سیندرلای اصلی‌، داستان از زاویه دید خواهر ناتنی سیندرلا روایت می‌شود و نگاهی یک سویه به سیر رخدادها ندارد و تلاش می‌کند دلایل رفتارها و کنش‌ها و واکنش‌های شخصیت‌ها را واکاوی کند.

در افسانه‌ اصلی، سنیدرلا زیباست و دو خواهر ناتنی او زشت هستند. در این روایت تازه هم، الویرا خواهر ناتنی سیندرلا به گمان دیگران زشت است اما نه آن زشتی‌ای که در افسانه سراغ داریم. در این فیلم، او چهره‌ای ساده دارد که از نگاه دیگران جذابیتی برای دلبربایی از شاهزاده ندارد. تمامی رویاهای الویرا در ازدواج با شاهزاده خلاصه می‌شود او به تصور خود از شاهزاده دلباخته است چرا که او رویای عشق دارد. در سیر رخدادهای داستان و رقابت میان این دو دختر، الویرا در ظاهر و رفتار تغییر می‌کند و حس واپس‌زدگی و تحقیرشدگی خود را، به خاطر چهره‌اش، با خشونت و فریب نشان می‌دهد. او از دختری ساده‌ و مهربان و کمی کم‌هوش کم‌کم تبدیل به دختری می‌شود که در جنون تصاحب این رویا، همه چیز را قربانی می‌کند. سیندرلا که نام اصلی اش در داستان اگنس است، دختر ستم کشیده، بی‌گناه و معصوم افسانه نیست، او طماع، فریب‌کار و جاه‎‌طلب است و از همان ابتدای فیلم و با مرگ پدرش، حسی از انتقام و نفرت به خواهران ناتنی و مادرشان دارد او دلباخته شاهزاده نیست او دنبال پول و قدرت است. فیلم با تغییر درونیات و کنش‌های شخصیت‌ها، توانسته تصویری نو از این افسانه مطابق با دغدغه‌های امروزی بسازد و حتی امیال جهان پسامدرن مانند تمایل به جراحی‌های افراطی برای زیبایی، را نقد کند.

به همین قلم در کتابک بخوانید: هم‌نوایی رویا و بیداری در «رنگ رویای کلاغ» با نگاهی به دو کتاب «آدم برفی و گل سرخ» و «هویج پالتوپوش»

فیلم با مرگ پدر اگنس آغاز می‌شود. الویرا و آلما خواهرانی هستند که مادر‌شان، ربکا، با مرد بیوه مسن‌تری به نام اتو ازدواج کرده است. اتو پدر اگنس است. پس از مرگ اتو در شب عروسی‌، ربکا متوجه می‌شود که اتو بی‌پول بوده و این اتو بوده که به خیال ثروتمند بودن ربکا با او ازدواج کرده. ربکا که آرزوهای خودش و دخترانش را بربادرفته می‌بیند، در واکنشی انتقامی از خاکسپاری اتو سرباز می‌زند با این بهانه که پولی برای این کار ندارد و جنازه را در زیرزمین خانه رها می‌کند. همین رفتار ربکا باعث ایجاد کینه و نفرت بیشتری در اگنس می‌شود. اگنس که همه چیز را از دست داده، می‌تواند با به دست آوردن شاهزاده به همه خواسته‌هایش برسد و در این میان، او هم عشق را قربانی می‌کند. او با یکی از پسرانی که در اصطبل کار می‌کند، رابطه‌ عاشقانه دارد. شاهزاده فیلم هم خوب و بی نقص نیست؛ جوانی با ظاهری معمولی که رفتارهای ناشایست هم دارد. فیلم روایت میان طمع و رویاست. رویاهایی که می‌توانند در ظاهر زیبا باشند اما در واقعیت، برای تحقق شان، قربانی می‌‌طلبند، همه داشته‌های قربانی‌های‌شان را می‌خواهند. برخلاف افسانه سیندرلا، این رقابت هیچ برنده‌ای ندارد!

ربکا برای تصاحب پول و قدرت شاهزاده باید بتواند الویرا را به همسری او درآورد. پس برای پسندیده شدن دخترش هزینه می‌کند و الویرا را به دست جراح زیبایی می‌سپارد. از جراحی بینی بدون هیچ داروی مسکن و بیهوشی گرفته تا دوختن مژه به چشم‌ و خوردن کرم نواری برای لاغر و تکیده شدن، همه اینها رنج‌هایی است که الویرا می‌پذیرد تا زیبا شود. کرم نواری در درونش رشد می‌کند و انگل سبب ریزش موهایش می‌شود. الویرا، خواهری دارد، آلما، که شبیه دختران امروزی است؛ سوارکار خوبی است، در بند زیبایی ظاهری نیست، رویای ازدواج ندارد و آزاد زندگی می‌کند. نه ساده و زودباور است مانند الویرا و نه طماع و دورو است مانند اگنس.

الویرا که می‌داند در رقابت زیبایی میان خودش و اگنس برنده نخواهد شد، از فرصت استفاده می‌کند. او رابطه اگنس و جوان کارگر اصطبل را می‌بیند و به مادرش می‌گوید و ربکا، اگنس را خدمتکار خانه می‌کند و به تحقیر او را سیندرلا صدا می‌زند! با این کار هم تنبیهش می‌کند و هم او را از رقابت خارج می‌کند. اگنس که همه چیز را بربادرفته می‌بیند به رویا پناه می‌برد. شبی که بر جسد در حال پوسیدن پدرش گریه می‌کند، مادر بیولوژیکی‌اش، رویا یا روح او، با لباسی سفید می‌آید تا به او برای جشن شاهزاده لباس و کفش بدهد. درست شبیه افسانه، مادر به او می‌گوید کالسکه تا نیمه‌شب دوباره به کدوتنبل تبدیل خواهد شد.

الویرا، عاقبت به چشم دیگران خواستنی و زیبا می‌شود اما فیلم با پایانی خوش برای او تمام نمی‌شود. در پایان جشن، اگنس می‌رسد، شبیه افسانه، و شاهزاده او را برای رقص انتخاب می‌کند. الویرا ناامید می‌شود. نیمه‌شب می‌شود و سیندرلا یا همان اگنس، از جشن می‌رود اما کفش‌اش را جا می‌گذارد. شاهزاده دنبال سیندرلاست و الویرا می‌داند کفش برای اوست. وقتی به خانه می‌رسند او لنگه دیگر کفش را به زور از سیندرلا می‌گیرد و تلاش می‌کند تا کفش را اندازه پایش کند. اما پایش بزرگ است. پس انگشت‌‌های پایش را قطع می‌کند. اما اشتباه کرده و پای اشتباهی را کوچک کرده. چون لنگه دیگرکفش دست شاهزاده است. اینجاست که مادر به کمکش می‌آید و انگشت‌های پای مقابل را هم می‌برد! صبح شاهزاده می‌آید اما الویرا چون پاهایش زخمی است نمی تواند راه برود و از پله‌ها زمین می‌افتد و دماغ و دندانش می‌شکند. حالا او نه تنها زیبا نیست که حتی ظاهر اولش را هم ندارد. سیندرلا را هم کفش را به پا می‌کند و شاهزاده او را می‌برد. موهای الویرا به خاطر انگلی که درونش رشد کرده، ریخته، عصبانی و کینه‌ای شده و آنقدر زیبا شدن و بدست آوردن شاهزاده برایش مهم بوده که خودش را از یاد برده. تا اینکه آلما، خواهرش پادزهر کرم را به او می‌دهد و او را از آن خانه می‌رهاند و با خود می‌برد. فیلم جراحی‌های زیبایی افراطی را نقد می‌کند و به دختران نشان می‌دهد که تقلا برای خواستنی و زیبا شدن و همرنگی با معیارهای زیبایی زمانه می‌تواند آزادی شما را بگیرد که شبیه کرم نواری درون دختر، زندگی‌تان را از درون بخورد و نابودتان کند. سرانجام، برنده‌ی زندگی کسی است که آزادی را انتخاب می‌کند.

فیلم به ظاهر تغییری در فرم نداده، لباس و پوشش و نحوه روایت شبیه قصه سیندرلا است اما محتوا را دگرگون کرده است. به این فکر کنیم اگر می‌خواهیم افسانه‌‌ها را دوباره بنویسیم و بازآفرینی کنیم، می‌خواهیم چه تغییری در اندیشه‌ها بدهیم؟ اگر قرار باشد همان کلیشه‌ها را با واژه های دیگر دوباره بیافرینیم، کارمان چه ارزشی خواهد داشت؟

«این همنوعان فانی را، تک تک‌شان را، باید همین‌طور که هستند پذیرفت. نه می‌توانی دماغ‌شان را صاف کنی نه می‌توانی عقل و شعورشان را تیزتر کنی و نه می‌توانی اخلاق و منش آن‌ها را اصلاح کنی... همین آدم‌ها را باید تحمل کنی دوست بداری و به حال‌شان دل بسوزانی... گاهی لطفی از خود نشان می‌دهند که تو می‌توانی آن را تحسین کنی... من حتی اگر حق انتخاب هم داشتم حاضر نمی‌بودم که بشوم آن رمان‌نویس زیرک که می‌تواند دنیایی بسازد و بپردازد بهتر از این دنیایی که در آن من و تو صبح‌ها از خواب بیدار می‌شویم تا به کار روزانه‌مان بپردازیم.[3]»

به همین قلم،‌ در کتابک بخوانید:‌ اندیشه در ادبیات کودک و نوجوان: رمزگشایی از کتاب «سوراخ» با خوانشی از کتاب «توی جعبه چیه؟»

2. «آنکه می‌خندد نمی‌تواند گاز بگیرد.[4]»

«این هم جور دیگر[5]» مجموعه‌ای است از بازآفرینی‌های طنزآمیز افسانه‌ها به قلم رولد دال که نگاهی تمسخرآمیز به سیر رویدادهای افسانه‌ها دارد. رولد دال راه دیگری برای نقد نگرش و کلیشه‌ها در افسانه‌ها انتخاب کرده. او سلاح خنده را برگزیده و با تغییر پایان افسانه‌ها و سرنوشت شخصیت‌ها، به آنها می‌خندد!


خرید کتاب این هم جور دیگر


رولد دال ترس و زشتی بیشتری به داستان اضافه می‌کند، او به شخصیت‌های قصه جور دیگری نگاه می‌کند یا روی دیگرشان را نشان می‌دهد و در همه چیز اغراق می‌کند، سپس این بادکنک زشت و بزرگ را با خنده می‌ترکاند و نشان‌مان می‌دهد که چه‌قدر این ترس‌ها می‌توانند پوک و توخالی باشند! با این کار به کودکان نشان می‌دهد که می‌شود به همه چیز ریشخند زد. همان‌طور که چارلی چاپلین گفته: «زندگی از نزدیک تراژدی و از دور یک کمدی است. برای خنده واقعی باید بتوانید درد خود را تحمل کنید و آن را به بازی بگیرید.»

برای همین او با افسانه‌ها بازی‌ای پر از خنده و خون و خون‌ریزی راه انداخته که چنان احمقانه است که نه تنها کسی را نمی‌ترساند بلکه سبب خنده می‌شود! مثلا شنل‌قرمزی داستان رولد دال، به جای ترس از گرگ، با هفت‌تیر بنگ‌بنگ‌بنگ به کله‌اش تیر می‌زند و از پوست آن برای خودش پالتو می‌دوزد! و حتی شنل قرمزی به داستان سه خوک کوچولو می‌رود، خوک‌ها از او کمک می‌خواهند، و چون هفت‌تیرکش خوبی است، گرگ آن داستان را هم می‌کشد و علاوه بر دو پالتوی پوست گرگ، به خوک‌ها هم رحم نمی‌کند: «علاوه بر داشتن دو پالتو از پوست گرگ/ چمدانی هم از پوست خوک نصیبش شده/ این است عاقبت هر کار نسجیده.» این نگاه رولد دال با تصویرگری عجیب کوئنتین بلیک که ترکیبی از خشونت و تمسخر و خنده است کتابی آفریده که شما را مجذوب خواهد کرد. در این میان نباید از زبان طنز و شیرین مترجم این کتاب هم گذشت. رضی هیرمندی با رندی و هوشمندی، توانسته لحن و حس رولد دال را با بندهایی آهنگین و قافیه‌دار بسازد.

اما رولد دال با داستان سیندرلا چه می‌کند؟ ابتدا برای‌مان می‌گوید هرچه تاکنون شنیده‌ایم دروغ بوده و سرمان را کلاه گذاشته‌اند و داستان واقعی سنیدرلا را قرار است از او بشنویم و این گونه شروع می‌کند: «لابد خیال کرده‌اید از سرگذشت سیندرلا آگاه‌اید. نه، جانم، از این بابت سخت در اشتباه‌اید. داستان واقعی سیندرلا پر از خون و خون‌ریزی است. اما قصه‌ای که برای شما گفته‌اند مایه‌ی آبروریزی است. یعنی آخر داستان با دوز و کلک خوشحال‌تان کنند... بیایید اصل ماجرا را بشنوید از ما.»

او سیندرلا و دو خواهر ناتنی زشتش را به جشن شاهزاده می‌برد. کفش سیندرلا هم پس از یک کشمش با شاهزاده و پاره شدن لباس سیندرلا، جا می‌ماند. اما شاهزاده از حواس‌پرتی کفش او را روی صندوقچه‌ای جا می‌گذارد و یکی از خواهران سیندرلا، کفش او را با کفش خودش جابه‌جا می‌کند. شاهزاده برای پیدا کردن سیندرلا خانه به خانه می‌گردد و به خانه خواهران سیندرلا می‌رسد. کفش برای یکی از خواهران است و شاهزاده نمی‌داند برای سیندرلا نیست. پس پای آنها توی کفش می‌رود اما شاهزاده از دیدن زشتی‌شان به زمین و زمان فحش می‌دهد و زیر حرفش می زند و به آن‌ها می‌گوید کورخوانده‌اند و با آن‌ها عروسی نمی‌کند: «شاهزاده دستور داد سرش را جدا کنند از تن/ و سر مربوطه در یک آن پرید از بدن/ انصافا بدون سر خوشگل‌تر از آن شد که بود/ خواهر دوم هنوز پا تو کفش خواهرش نکرده بود که شاهزاده با یک ضربت سر از تن او هم ربود/.»

سیندرلا که می‌فهمد شاهزاده آدمکش است از پری، که به او لباس و کالسکه برای جشن شاهزاده داده بود، این‌بار می‌خواهد شوهری بدهد که سربه‌راه و مهربان باشد نه شاهزاده‌ای که تفریحش بریدن سر دیگران است. پری هم شوهری به او می‌دهد که در خانه مربا می‌پزد و زندگی سیندرلا پر از شادی و شیرینی می‌شود.

رولد دال با تمسخر شاهزاده و این دلربایی، چند موضوع را با هم نشانه گرفته است. او نشان می‌دهد که ظاهر می‌تواند چه قدر فریبنده باشد با این کار، هم زیبایی را نقد کرده که ملاک خوشبختی نیست، هم نشان می‌دهد که ثروت و جایگاه نمی‎تواند بداندیشی و بدی کسی را از میان ببرد و اصلا شاید منشا رفتار شاهزاده همین قدرت بی‌حساب اوست. او شاهزاده را کسی نشان می‌دهد که نه به عهد و حرفش وفادار است و نه راست‌کردار و درست‌کار است. شاهزاده افسانه رولد دال به چشم برهم‌زدنی سر دختری را می‌برد چون زیبا و برازنده ازدواج با او نیست. در کنار اینها، رولد دال نشان می‌دهد که افسانه‌ای با ظاهر زیبا و دلربا می‌تواند درونی چه خشن و ترسناک داشته باشد مانند داستان شنل قرمزی! او به ما یادآوری می‌کند فکر کنیم، و چیزها را جور دیگری ببینیم. شاید لایه زیرین داستان سیندرلا و دلربایی‌های فریبنده افسانه‌ها به همین خشونت و زشتی باشد. شاید بهتر است جور دیگری ببینیم. شاید هم رولد دال نمی‌خواسته هیچ کدام از این‌ها را بگوید. او خواسته نشان دهد زندگی می‌تواند چه کمدی ترسناک و پوچی باشد!

اما کودکان دنبال پاسخ به این پرسش‌ها نیستند. آن‌ها از خواندن این داستان‌های طنز و روایت‌های پسامدرن که در آن خشونت و زشتی به سخره گرفته شده، هر کنشی در آن آزاد است و نویسنده‌اش جسارت پرداختن به موضوعات دیگر را دارد، لذت می‌برند.

«لطیفه مایه رهایش است، گفتنی ناگفتنی‌ها، اما لطیفه واقعی، چیزی بیش از رهایش از تنش و رنج است. این لطیفه‌ها می‌باید ما را از اراده و غریزه آزاد کنند و وضعیت را تغییر دهند... شوخی نوعی از خطر کردن است. گونه‌ای از صداقت، شجاعت، ترس، افشاگری و مداخله. اگرچه لطیفه نوعی روایت قصه‌گون است اما دارای همان حقیقت‌جویی و جلابخشی است که هنر اصیل و بزرگی واجد آن است.[6]»

به همین قلم، در کتابک بخوانید: پیکو، داستان تهی شدن انسان از انسان بودن

3. «درون هر فرد چاق یک انسان لاغر است که می‌کوشد از آن بیرون بیاید.[7]»

یکی از بهترین نویسنده‌تصویرگرانی که از افسانه‌ها و قصه‌های عامیانه، ساختار و ظاهرشان، برای نوشتن داستان‌هایی با نگاه و اندیشه تازه استفاده کرده، سولوتارف است. او ترس‌های درونی یا سویه‌های تاریکی درون ما و افسانه‌ها را در آثارش از شکل‌های ساده شده و دوقطبی کهن درآورده به شکل‌های نو و پیچیده‌تر بازتاب داده‌. داستان‌های سولوتارف باید همزمان با تصویرهایش خوانده و فهمیده ‌شود، باید در رنگ‌های تندش، خط‌های پررنگ و قاب‌هایش که گاهی هم دورتادور تصویر را می‌گیرد و هم دور شخصیت‌ها، بازشناسی شود. تصویرهای سولوتارف آکنده از سایه و روشن‌های تند است. احساسات و هیجانات بی‌پرده‌ی داستان‌ها همراه با ضرب آهنگ تند روایت‌شان، خواننده‌ را با فضایی بیگانه و شخصیت‌هایی عجیب رودرو می‌کند که در حقیقت بازتابی از همان سیال بودن وضعیت انسان در جهان امروز است. او داستان‌هایش را با «یکی بود یکی نبود» یا همان «روزی روزگاری» آغاز می‌کند، شبیه آغاز افسانه‌ها و داستان‌های عامیانه.

در کتابک بخوانید: داستان کودک از نگاه سولوتارف، بخش دوم

شاید عجیب‌ترین شخصیت‌های سولوتارف در داستان «3 جادوگر[8]» است. داستانی که در آن سولوتارف نگاه جسورانه و تازه‌ای به مفهوم زشتی و زیبایی دارد. داستان درباره سه خواهر بسیار زشت است که هرگز نمی‌خندند. یکی پشتش خمیده است و قوز دارد، دیگری شبیه جسد خشکیده یک موش است که مومیایی شده، و سومی هم اخمو و به دردنخور است. این سه خواهر، اسکری، اسکولی و اسکلی، با هم هستند اما تنها و بی‌کس‌اند چون کسی دوست‌شان ندارد.

آن‌ها تصمیم می‌گیرند انجمنی درست کنند به نام «3 تا س». همه از آن‌ها وحشت دارند به ویژه کودکان و حتی از کنار خانه‌شان رد نمی‌شوند. تا این‌که یک روز از بالای تپه‌ دو کودکی را می‌بینند که می‌خندند و بازی می‌کنند. آنها برخلاف کودکان دیگر نمی‌ترسند و همین رفتارشان سه خواهر را عصبانی می‌کند تا حساب‌شان را برسند: «عجب بچه‌های ناز وحشتناکی! چطور است آنها را به شپش تبدیل کنیم! برویم حساب‌شان را برسیم. صدای خنده اینها حالم را به هم می‌زند.» پس آن دو را در پتویی می‌پیچند و توی گاری می‌اندازند و به خانه‌ی خود می‌برند.

اما بچه‌های گرفتار و اسیر، باز هم نمی‌ترسند. سه جادوگر از آنها می‌پرسند که چرا خوشحالند و خوش‌اخلاقی چه معنایی دارد؟ بچه‌ها هم از جادوگران می‌خواهند تا دست و پای‌شان را باز کنند تا بتوانند به پرسش‌های‌شان جواب بدهند.

در اینجا سولوتارف با زیرکی، چرخشی در زاویه دید روایت می‌آورد. او از نگاه بچه‌ها ظاهر این سه جادوگر را برای‌مان توصیف می‌کند: «اسکری با آن نگاه عصبانی‌اش به نظر آن‌ها بامزه بود. اسکولی بیشتر شبیه آدم‌های بیچاره بود تا بدجنس. و اسکلی با آن هیکل لاغر حتی آزارش به یک مورچه هم نمی‌رسید.» پس دلیلی ندارد بچه‌ها از آن‌ها بترسند! این دو کودک در خانه‌ی سه خواهر برای اولین‌بار سبب خندیدن آن‌ها می‌شوند ولی چون سه خواهر اولین بار است که می‌خندند ماهیچه‌ی فک و پهلوی‌شان درد می‌گیرد. بچه ها از آنها عصرانه می‌خواهند و سه خواهر که حتی ظاهری شبیه جادوگرها دارند، عصرانه خوشمزه‌ای به این دو می‌دهند. بچه‌ها از آنها تشکر می‌کنند و می‌پرسند که باز هم می‌توانند به دیدن‌شان بیایند؟ : «سه خواهر مثل لبو سرخ شدند اولین بار بود که کسی می‌خواست به دیدن آنها بیاید... آنها تصمیم گرفتند که از آن به بعد لباس شاد بپوشند.»

پایان داستان، این سه خواهر برای هم لطیفه می‌گویند و چون در زندگی‌شان کم خندیده‌اند از خنده می‌ترکند اما تکه‌های رنگی‌شان دوباره به‌هم می‌چسبد و سه خواهر خندان می‌شوند: «آنها چون جادوگر واقعی بودند، تکه‌های‌شان دوباره به هم چسبید اما نه مثل روز اول. بلکه دو طرف دهان‌شان کمی کشیده شد به سوی گونه‌های‌شان و از آن به بعد همیشه خندان بودند.»

سولوتارف با نقد زشتی و زیبایی و نسبت دادن آن به درون و رفتار نه برون و ظاهر، نشان می‌دهد که خنده، شادی و مهر به یکدیگر لازمه‌ی زیستن است. این داستان روی دیگر زندگی مانند زیباسازی مصنوعی را به شکلی خاص برای کودکان باز کند و به چالش می‌کشد. سولوتارف در داستان‌هایش به ترس، می‌خندد. او نشان می‌دهد مهم نیست مسئله چه‌قدر بزرگ و ترسناک باشد، مواجه ما با آن و تغییر نگاه‌مان می‌تواند ترس را دربرابرمان رام کند. سولوتارف ظاهر داستان‌های عامیانه را می‌گیرد و محتوایی نو، انتقادی و مدرن به آن می‌دهد. همین ویژگی است که از او نویسنده/ تصویرگری ممتاز ساخته است. او جسور است و راه غلبه بر ترس را بلد است. چیزی که در دنیای مدرن، کودکان بیش از هر چیزی به آن نیاز دارند. اینکه جسارت غلبه بر ترس و مواجه با مشکلات را داشته باشند.

در داستان دیگری با نام «لولو» سولوتارف ویژگی‌های درخشان‌تری از سویه‌های تاریک و روشن را به تصویر می‌کشد. «لولو[9]» داستان بچه گرگی است که یک روز با عمویش برای شکار می‌رود. او تا آن روز خرگوش ندیده و خرگوش داستان هم تا آن روز جز در کتاب‌هایی که می‌خواند، گرگ ندیده. روز شکار، عموی گرگ به تخته سنگی می‌خورد و در جا می‌میرد: «گرگ پیر آن‌قدر عجله کرد که به صخره‌ای خورد و افتاد و مرد.» سولوتارف به مرگ عموی گرگ، آب و تاب نمی‌دهد و با آن ساده و طبیعی برخورد می‌کند. همین واکنش او به رخدادهای دردناک و حتی ترسناک داستان‌هایش است که کار او را متمایز می‌کند. در داستان دیگری از او، گرگی دو بچه را می‌خورد. بچه‌ها آن‌قدر با دست و پا به دیواره شکم گرگ می‌کوبند تا گرگ حالش بد می‌شود و می‌میرد. کودکان داستان‌های سولوتارف به ترس واکنش متفاوتی دارند.

در داستان «لولو» واکنش بچه گرگ به مرگ عمویش، واکنشی است که همه کودکان‌ دارند. او مرگ را نمی‌شناسد و نمی‌داند باید با عمویش چه کند! خانه خرگوش همان نزدیکی‌هاست و بچه گرگ از او کمک می‌خواهد: «هی! با توام! می‌توانی کمکم کنی؟ عموی‌ام گرفتار حادثه‌ای شده. مرده است.» خرگوش پاسخ می‌دهد: «اگر مرده باشد، ساده است: باید خاک‌اش کنی.» پاسخ و واکنش خرگوش را ببینید: ساده است!

آن دو با هم گرگ را خاک می‌کنند و از آن روز با هم دوست می‌شوند و هر کدام چیزی را که بلد است به دیگری یاد می‌دهد.

اما بالاخره تضادها خودش را نشان می‌دهد و در بازی میان‌شان، خرگوش از گرگ می‌ترسد و گرگ برای پیدا کردن خرگوشی دیگر به کوه می‌رود و آن‌جا با گله‌ی گرگ‌ها روبه‌رو می‌شود و خودش هم ترس را تجربه می‌کند.

سولوتارف از آشناترین شخصیت‌های قصه‌های کودکان استفاده می‌کند از جانورانی که همه کودکان تقریباً آن را می‌شناسد، و به شکلی پسامدرن روایت‌هایی تازه می‌سازد: «کودکانی که هیچ دوستی ندارند، دنیای کوچکی برای خودشان می‌سازند که در آن در ارتباط با یک جامعه به ظاهر شاد، تنها هستند. تنهایی اجباری، یک وحشت است اما تنهایی که خودمان انتخاب می‌کنیم بسیار دلپذیر است.[10]» اگر دوست دارید داستان‌هایی بخوانید که در آن ترس، تاریکی، شجاعت و خنده را تجربه کنید، کتاب‌های سولوتارف بهترین انتخاب هستند.

در کتابک بخوانید: فعالیت پیشنهادی برای کتاب لولو

«باید همه جور آدم باشد تا جهان درست شود.[11]»



[1] . تری ایگلتون(1403) شوخی، مترجم: مسعود شیربچه، نشر گستره.

[2] . The Ugly Stepsister. 2025. Emille Blichfeldt. Norway, Denmark

[3] . تری ایگلتون(1403) شوخی، مترجم: مسعود شیربچه، نشر گستره.

[4] . تری ایگلتون(1403) شوخی، مترجم: مسعود شیربچه، نشر گستره.

[5] . رولد دال(1399) این هم جور دیگر، مترجم رضی هیرمندی، کتاب چ.

[6] . تری ایگلتون(1403) شوخی، مترجم: مسعود شیربچه، نشر گستره.

[7] . تری ایگلتون(1403) شوخی، مترجم: مسعود شیربچه، نشر گستره.

[8] . گرگوار سولوتارف(1386) سه جادوگر، ترجمه مرجان حجازی فر، انتشارات علمی و فرهنگی

[9] گرگوار سولوتارف(1399) لولو، ترجمه هورزاد عطاری، انتشارات تاک

[10] LES ANIMAUX CHEZ GREGOIRE SOLOTAREFF. The University of Grégoire Solotareff. December 2005

[11] . تری ایگلتون(1403) شوخی، مترجم: مسعود شیربچه، نشر گستره.

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (دسته بندی)
نوع محتوا
مقاله
جایگاه
اسلایدشو
مقالات صفحه اصلی
ویژه صفحه اصلی

رنگ رویای کلاغ

Submitted by editor74 on

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (Term)
تصویرگر (Term)
نگارنده معرفی کتاب
نوع محتوا
کتاب
جایگاه
مقالات صفحه اصلی
ویژه صفحه اصلی
معرفی کتاب صفحه اصلی
ژانر کتاب

سواد فرهنگی و ترویج خواندن در منظومه تعلیم و تربیت ایرانی

Submitted by editor74 on

خاستگاه موضوع در نوشتار حاضر یکی از نخستین و پیشگام‌ترین آثاری است که مفهوم «سواد فرهنگی» را به‌طور جدی در فضای فکری، آموزشی، فرهنگی و تعلیم و تربیت (پداگوژیک) ایرانی با دو بازوی قدرتمند نظر و عمل معرفی می‌کند: «سواد فرهنگی و ترویج خواندن در عمل، نوشته‌ی زهره قایینی، بهار 1404».

این کتاب داستان نزدیک به دو دهه پویش، کوشش و کُنش «با من بخوان» فقط در بخش سواد فرهنگی و ترویج خواندن را آینه‌گردانی می‌کند. پداگوژی ایرانی بیش از هر چیز نیازمند داستان است؛ یعنی مارپیچی رفت و برگشتی بین میدان، اندیشه‌ها و معنابخشی به آنها. اگر آب و هوای پداگوژی ایرانی گرگ‌ومیش است؛ اگر طرح تحول‌های مستمر آموزش و پرورش، در سطح رسمی آن و حتی سطح غیررسمی، طرحی شکست‌خورده یا حداقل طرحی ناتمام است، هرچه بیشتر نیازمند روایت‌های خودمانی و داستان ایرانی هستیم؛ روایت‌های کاملاً پدیدارشناسانه برای آینه‌گردانی آموزشی خودمان. «با من بخوان» در وجه عملی آن گونه که مؤلف این کتاب در مقدمه آورده چنین هدف‌هایی را برای خود پیش پا گذاشته است:‌ هدف برنامه » با من بخوان» ایجاد تاثیرات عمیق در زندگی کودکان از راه سوادآموزی و کتاب‌خوانی است و رویکرد آن تقویت سواد پایه از راه ادبیات و سهیم شدن کتاب باکیفیت با کودکان و نوجوانان با روش بلندخوانی گفت‌وگویی و انجام فعالیت‌های خلاق هنری در پیوند با کتاب است. «با من بخوان» چندین مأموریت در برابر خود قرار داده است: ترویج فرهنگ کتاب و کتاب‌خوانی و گسترش علاقه‌ی پایدار به مطالعه و ادبیات، ترویج مفهوم سواد شکوفایی در جامعه، توان‌مندسازی مادران از راه سوادآموزی کاربردی، تقویت سوادپایه از راه ادبیات، تقویت سواد پایه و مهارت‌های زبانی کودکان مناطق دو زبانه. (سواد فرهنگی، پیش‌گفتار نویسنده)

معرفی کامل کتاب را در کتابک بخوانید: «سواد فرهنگی و ترویج خواندن در عمل»: تازه‌ترین یافته‌ها درباره‌ی ترویج کتاب‌خوانی در تئوری و عمل

ترسیم چنین هدف‌ها، رویکرد و مأموریت‌هایی نشان می‌دهد که افق فکر برنامه‌ریزان آن بیش از همه برآمده از یک ضرورت تاریخی بوده است. این ضرورت تاریخی همان راهگشایی از بن‌بست تعلیم و تربیت در ایران است. در این باره در این مقدمه می‌خوانیم که:‌ «با من بخوان» اگرچه برپایه تجربه‌های پیشینیان چه تجربه‌های داخلی و چه تجربه‌های بین‌المللی شکل گرفته است، اما شکل‌گیری و راه‌اندازی آن پاسخ به یک ضرورت تاریخی بود. ضرورتی که برآمده از نیازهای چندگانه‌ی جامعه کودک و نوجوان ایران در دسترسی به کتاب‌های باکیفیت بود. برای این‌که به این نیاز پاسخ دهیم، باید همان رویکرد چندوجهی اجتماعی، فرهنگی و عملی را پایه کار قرار می‌دادیم. “با من بخوان» باید در بستری اجتماعی اجرا می‌شد که متنوع و جغرافیای گسترده‌ای دارد و گروه‌های بزرگی از کودکان در آن به سبب محرومیت‌های زیاد به کتاب کودک به طورکلی دسترسی ندارند، چه رسد به کتاب باکیفیت. از جنبه فرهنگی نیز این برنامه جدای از این که می‌بایست هم‌راه و هم‌ساز با نیازهای منطقه‌ای می‌شد، ضروری بود اصل همبستگی ملی را نیز در نظر می‌گرفت. و مهم‌تر از همه آن‌چه برای یک برنامه خاص در گستره مشخص جغرافیایی اهمیت دارد پیاده کردن آن ایده‌ها و دیدگاه‌ها در عرصه عمل و با در نظر گرفتن نیازها و ضرورت‌هاست.» (سواد فرهنگی، پیش‌گفتار نویسنده)

برای من که این روزها ذهنم غرق مسئله خوانایی و نویسایی کودکان فارسی زبان است و چندسال است با کودکان سر‌وکله می‌زنم و شاید اشتباه نکنم اگر بگویم اکثر کتاب‌های این موضوع یا مسئله که در ایران چاپ شده است را خوانده‌ام؛ بزرگ‌ترین مسئله ذهنی‌ام این است که آیا راهی برای برون‌رفت از وضعیتی که سوادآموزی و کتابخوانی در ایران گرفتار آن است، وجود دارد؟‌ با مطالعه این کتاب و اندیشیدن به آن به شوق آمدم و حس اقتدار معرفتی برای عمل‌های پیش رویم پیدا کردم. در کتاب سوادفرهنگی و ترویج خواندن در عمل، با داستان دلکش پیوند دادن نظر و عمل مواجهیم. «عمل» به علاوه «علم» قهرمان اصلی داستان این کتاب است. همان قهرمانی که در پژوهش‌های ما کمتر حضور دارد. این کتاب در گوشه یک اتاق یا در خلوت و انزوای یک نویسنده یا پژوهشگر یا بعد از دعوت به چند سخنرانی، شبیه بسیاری از کتاب‌های حوزه تعلیم و تربیت ما، نوشته نشده است. بر خلاف روال مرسوم شده بین نویسندگانِ مترجم یا نویسندگان بی‌کُنش یا نویسندگان به دور از واقعیت و بوم ایران، این کتاب آینه‌گردانی حقیقی کُنشگران، مربیان و ترویجگران “با من بخوان» از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب همین مرز و بوم در طول نزدیک به دو دهه است و بیش از هر چیز در خود انعکاس متنی اصیل و برخاسته از کنش و فرهنگ ایرانی است. خیلی‌ها دست به ترجمه می‌زنند و تلاش دارند مفاهیمی را وارد فرهنگ ایران کنند، ولی شاید نهایت همت آنها همان ترجمه گوشه اتاق‌شان یا چند سخنرانی برای دانشجویان خودشان است که در فرجام هم مخاطب ایرانی که از فرهنگ گفتمانی آن اصطلاحات به دور بوده، سازوکار تولید و فرایند به کارگیری آن را در متن و بطن اجتماعی‌اش حس و درک نمی‌کند و برای همین چنین کتاب‌هایی در ایران هرگز معطوف به عمل هم نمی‌شوند.

در آموزک بخوانید: سواد شکوفایی، از مرز ناممکن تا مرزهای امکان

اما «با من بخوان» در مفاهیم «سواد شکوفایی»، «بلندخوانی»، «محیط‌های سرشار از سواد»، «فعالیت‌های در پیوند با کتاب» و... و این بار «سواد فرهنگی» در این کتاب، فراتر از پارادایم ترجمه‌ای، مفاهیم و نظریه‌ها را در بستر فرهنگی فارسی زبانان توضیح، تفسیر و معنا می‌بخشد و بیشتر از سوی خود امور واقعی و پدیده‌ها به سمت این اصطلاحات و نظریه‌ها می‌آید و خواننده کاملاً طعم بومی و فرهنگی آن را می‌چشد و ما را سرریز به سوی عمل می‌کند. عملی که به روشنی نویسنده این کتاب با نقد وضعیت موجود از آن سخن گفته است:‌. نظام آموزش رسمی ایران در دهه‌های اخیر در به کارگیری روش‌های خلاقانه در آموزش مهارت‌های سواد مؤثر و موفق نبوده است. خواندن ادبیات با هدف رشد ذهنی و عاطفی و اجتماعی کودکان، در نظام آمورش رسمی جایگاهی ندارد. این کاستی به ویژه در جوامع و مناطق کم برخوردار و حاشیه‌ای آسیب بیش‌تری به کودکان زده است. با توجه به مشکلات اقتصادی سال‌های اخیر، هر ساله شمار بیش‌تری از کودکان فرصت حضور در مدارس را از دست می‌دهند و در نتیجه کودکان خانواد ه های کم برخوردار یا نابسامان، نمی‌توانند مهارت‌های لازم را برای خروج از چرخه‌ی فقر و ناداری کسب کنند.» (سواد فرهنگی، پیش‌گفتار نویسنده)


خرید کتاب سواد فرهنگی و ترویج خواندن در عمل


به طور خلاصه، آنچه این کتاب را از سایر آثار مشابه متمایز می‌کند، دو عنصر اساسی است: نخست، معرفی سواد فرهنگی به عنوان تلقی بنیادین برای پیش رفتن به سوی سواد فراگستر و رشد فردی، اجتماعی و فرهنگی، و دوم، تنیدگی عمیق آن با تجربیات عملی. به‌عبارتی، این اثر نه فقط کتابی تئوریک درباره سواد فرهنگی است، بلکه جریانی زنده و پویا از دانشی اصیل و ضمنی را بازتاب می‌دهد که از دل تجربه‌های بامن بخوان در طول و وسعت گسترده برآمده است. از این کتاب نمی‌توان گفت، بی‌آنکه یک اصطلاح و مفهوم بنیادی یعنی «سواد فرهنگی»‌ را نشکافت.

معرفی کامل کتاب سواد شکوفایی را در کتابک بخوانید: سواد شکوفایی: از پژوهش تا عمل/ چه‌گونه کودکان باسواد می‌شوند؟

سواد فرهنگی: پلی میان فرد، جامعه و جهان

پیش از انتشار این اثر، مفهوم سواد فرهنگی در ایران هنوز در جایگاه تثبیت‌شده‌ای قرار نگرفته بود. بسیاری، سواد را صرفاً به مهارت‌های خواندن و نوشتن محدود می‌دانند، بسیاری از نویسندگان و پژوهشگر مترجم، در ترجمه‌های خود تلاش کرده‌اند دامنه سواد را در کمیت‌ها نشان دهند و برای مثال گفته‌اند که این 10 یا 20 یا انواع سواد را در قرن 21 نیاز داریم! حال آنکه این کتاب، به‌روشنی در عمل و تجربه نشان می‌دهد که «سواد فرهنگی» عرصه‌ای فراتر از این مهارت‌ها و انواع‌ها را در بر می‌گیرد. آن‌ گونه که نویسنده کتاب مفهوم و معنای سواد فرهنگی را باز کرده است:‌ «با دگرگونی در مفهوم سواد که در نیم سده اخیر و به ویژه با نقش یونسکو در تعریف‌های به روزتر از سواد و سوادآموزی انجام گرفته است، سازمان‌ها و پژوهشگران دیگر نیز برانگیخته شده‌اند که روی کارکردها و مفاهیم سنتی سواد بیش‌تر اندیشه کنند. برای نمونه نهاد همچون ایفلا (فدراسیون بین المللی انجمن‌ها و نهادهای کتاب‌داری) که یکی از وظیفه‌های بنیادین اش ترویج کتاب و کتاب خوانی و دعوت کودک و بزرگسال به کتابخانه‌ها است، به بازتعریف هدف‌ها و کارهای خود در زمینه سوادآموزی پرداختند و تصمیم گرفتند از سواد و یادگیری پایدار[1] پشتیبانی کنند. ایفلا این پرسش را در برابر کتاب‌داران قرار می‌دهد که "کتاب‌داران چگونه می‌توانند در ترویج سواد و خواندن نقش مؤثر داشته باشند؟"[2]

در پی بازتعریف‌های یونسکو از سواد، کم کم نامواژه «سواد فرهنگی»[3] که مفهومی فراگیرتر از سواد خواندن و نوشتن را بازتاب می‌دهد، توجه نهادهایی را که به موضوع کتاب و کتاب‌خوانی اهمیت می‌دهند، جلب کرده و در این زمینه پژوهش‌های گوناگون نیز انجام داده‌اند. برای نمونه انجمن بین المللی خواندن (IRA) و مرکز زبان شناسی کاربردی (CAL) آمریکا پژوهش‌هایی انجام داده‌اند که نشان می‌دهد در ایجاد و گسترش سواد فرهنگی چند عامل کلیدی نقش دارند. برای ایجاد سواد فرهنگی باید افزون بر آموزش و تمرین مهارت‌های مورد نیاز خواندن و نوشتن، محیطی به وجود آورد که از سواد و کنش‌هایی همچون خواندن و نوشتن، درک مطلب و افزایش دانش عمومی پشتیبانی کند. این محیط می‌تواند کتابخانه، آموزشگاه یا خانه باشد که با فراهم کردن کتاب و نشریات و برنامه ریزی های گوناگون برای درگیر کردن فرد با موضوع خواندن و درک مطلب و همچنین پیوند دادن مهارت‌های سواد با زندگی روزمره و محیط‌های زندگی، آموزشی و کاری او به پایداری سواد هم به عنوان مهارت و هم به عنوان بینش یاری رساند.[4]

بنابراین سواد فرهنگی فراتر ازآن چیزی است که باید در مدرسه رخ دهد. سواد فرهنگی باید در خانه و جامعه ریشه بدواند تا کودکان آن را بخشی از زندگی خود کنند. سواد فرهنگی به محیطی فراتر از یک مدرسه یا مهد کودک یا حتا یک کتاب‌خانه نیاز دارد. این محیط را که اصطلاحاً به آن محیط سرشار از سواد[5] می‌گویند، درهرجا که کودکان زندگی می‌کنند یا رفت و آمد دارند می‌توان به وجود آورد.»

آن گونه که تجربه‌های «با من بخوان» نشان می‌دهد نویسنده تنها مفهوم سواد فرهنگی و عناصر آن را معنا نکرده است، بلکه در بستر عمل به شکل واقعی و نه نمایشی خلق کرده است. به همین دلیل روند تقسیم‌بندی کتاب، با نگاهی ژرف به تاریخ فرهنگی کتاب‌خوانی کودکان شروع می‌شود و سیر تحول مفهوم سواد را به تصویر می‌کشد. خواننده، همگام با متن، آرام‌آرام به سفری عمیق در لایه‌های گوناگون توسعه‌ی مفهومی، محیطی، کنشی و واکنشی سواد رهسپار می‌شود و آن را با تمام وجود تجربه می‌کند. نکته‌ی اساسی در فراگیری سواد فرهنگی آن است که دانستن، به‌تنهایی کافی نیست؛ بلکه باور و تجلی عملی آن، نشانه‌ی حقیقی این نوع سواد است (برداشت از ص 29).

سواد فرهنگی، توانایی دریافت، تحلیل و تعامل آگاهانه با متون، روایت‌ها و جریان‌های گوناگون فرهنگی است. این مهارت نه‌تنها فرد را در مسیر شناخت خویش و جامعه‌ی پیرامون قرار می‌دهد، بلکه دریچه‌ای به تعامل سنجیده و پویا با جهان نیز می‌گشاید. قایینی در این اثر، بر اهمیت این نوع سواد در پرورش اندیشه‌ی انتقادی، گسترش افق‌های فکری و تقویت حس مشارکت اجتماعی تاکید دارد.

در کتابک بخوانید: معرفی کتاب «سواد فرهنگی و ترویج خواندن در عمل» از منظری دیگر: نمونه‌ای تامل‌برانگیز برای مستندسازی تجارب تربیتی

تجربیات «بامن بخوان»: از نظریه تا عمل:

تمایل دارم تاکید کنم که یکی از جذاب‌ترین بخش‌های این کتاب، پیوند تنگاتنگ آن با تجربیات عملی طرح «بامن بخوان» است. برخلاف بسیاری از آثار آموزشی که صرفاً به ارائه نظریه‌ها و مدل‌های انتزاعی بسنده می‌کنند، این کتاب با تکیه بر تجربه‌های زیسته، مفاهیم را از سطح انتزاع به عرصه‌ی واقعیت منتقل می‌کند.

«بامن بخوان» در سال‌های گذشته موفق شده است که بسیاری از کودکان را با لذت خواندن آشنا کند و سواد فرهنگی را به‌عنوان جزئی ضروری از زندگی آن‌ها معرفی نماید. در این کتاب، خواننده با روند شکل‌گیری این تجربه‌ها، چالش‌ها و دستاوردهای آن‌ها آشنا می‌شود و می‌تواند ارتباط میان تئوری و عمل را بهتر درک کند. آنچه در جامعه ما بیش از هر چیز ضرورت و فوریت دارد، نشان دادن معانی عمل و کنش‌های آموزشی و بازخوانی آن‌هاست.

کتاب پس از تشریح سه اصل بنیادین سواد فرهنگی یعنی مدارا، هم دلی و مشارکت، هنر را به‌عنوان پلی برای ایجاد همدلی معرفی می‌کند؛ هنری که با ظرافت خود، احساسات انسانی را برمی‌انگیزد و مرزها را درهم می‌شکند. در ادامه، نویسنده نقش برجسته‌ی داستان‌ها را در گسترش سواد فرهنگی به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه روایت‌ها، با قدرت تخیل و تاثیرگذاری‌شان، افراد را به درک عمیق‌تری از فرهنگ‌های گوناگون رهنمون می‌سازند. داستان‌ها نه‌تنها محملی برای انتقال دانش و تجربه‌اند، بلکه پنجره‌ای به جهان‌های ناشناخته می‌گشایند و پلی برای تعامل و تفاهم میان انسان‌ها می‌سازند.

چراغی روشن برای آینده‌ سواد فرهنگی

در دنیایی که سواد فرهنگی نقش کلیدی در تعاملات فردی و اجتماعی ایفا می‌کند، کتاب سواد فرهنگی و ترویج خواندن در عمل می‌تواند به عنوان چراغ راهنما برای شناخت و توسعه‌ی این مفهوم در جامعه ایرانی باشد. این اثر نه تنها پنجره‌ای جدید به اهمیت سواد فرهنگی می‌گشاید، بلکه مخاطب را دعوت می‌کند تا خواندن را به عنوان یک تجربه‌ی زنده، عمیق و چندلایه درک کند.

کتابی که باید خواند، و همچون خودش تجربه کرد و دوباره همچون خودش درباره‌ی آن اندیشید و این چرخه را ادامه داد همچون «با من بخوان»...

چو شد بافته شستن و دوختن

گرفتند از او یک سر آموختن (حکیم توس)



[1] literacy and lifelong learning

[2] International Federation of Library Associations and Institutions. Using research to promote literacy and reading in libraries: guidelines for librarians. IFLA Professional Report No.125, p.3

[3]Cultural Literacy

[4] همان p.5.

[5] Rich Literacy Environment

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (دسته بندی)
نوع محتوا
مقاله
جایگاه
اسلایدشو
مقالات صفحه اصلی
ویژه صفحه اصلی

دایره، مربع، مثلث

Submitted by editor74 on

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (Term)
مترجم (Term)
تصویرگر (Term)
پدیدآورندگان (Term)
نگارنده معرفی کتاب
نوع محتوا
کتاب
جایگاه
معرفی کتاب صفحه اصلی
Subscribe to