هم‌نوایی رویا و بیداری در «رنگ رویای کلاغ» با نگاهی به دو کتاب «آدم برفی و گل سرخ» و «هویج پالتوپوش»

Submitted by editor74 on

همچو آن وقتی که خواب اندر شوی

تو ز پیش خود به پیش خود روی[1]

1.رویای پروانه شدن

«رویای پروانه» یکی از مشهورترین حکایت‌های ژوانگ ژی فیلسوف چینی است که چهار قرن پیش از میلاد مسیح می‌زیسته است. او در انتهای فصل دوم کتابش با نام «ژوانگزی[2]» از خوابی عجیب می‌گوید. ژوانگ ژی، شبی خواب می‌بیند که پروانه‌ای است و از گلی به گلی دیگر پرواز می‌کند و نسیم او را به این سو و آن سو می‌راند. پروانه‌ای که خشنود است و هر کاری که دلش می‌خواهد انجام می‌دهد. پروانه نمی‌داند که ژوانگ ژی است و ژوانگ ژی هم نمی‌داند که پروانه است. پروانه بر پروانه بودن خویش مطمئن است. ناگهان ژوانگ ژی از خواب بیدار می‌شود و آنجاست که می‌فهمد خواب دیده و ژوانگ ژی است بی چون و چرا! اما دیگر بر آنچه حس و درک می‌کند، مطمئن نیست. چرایی بزرگی ذهن او را دربرگرفته. خواب و احساسش، چنان واقعی بوده که ژوانگ ژی از خود می‌پرسد: «آیا من ژوانگ ژی بودم که خواب ‌دیدم پروانه هستم یا پروانه‌ای هستم که اکنون خواب می‌بیند ژوانگ ژی است؟ آیا بین ژوانگ ژی و پروانه تمایزی وجود دارد؟»

ژوانگ ژی در جایی دیگر از کتابش می‌گوید: «کسی که خواب نوشیدنی می‌بیند، ممکن است صبح که از راه می‌رسد، گریه کند. کسی که خواب گریه می‌بیند، ممکن است صبح به شکار برود. وقتی خواب می‌بیند، نمی‌داند که این یک خواب است و در خوابش حتی ممکن است سعی کند خواب را تعبیر کند. تنها پس از بیدار شدن است که می‌فهمد خواب بوده است.» ژوانگ ژی پرسشی مهم را مطرح می‌کند. اگر هنگام رویا دیدن، هنگام خواب، تمامی رخدادها آنقدر برای‌مان واقعی است که نمی‌دانیم خواب هستیم، اگر می‌توانیم خودمان را در کالبد دیگری در خواب چنان حس کنیم که یادمان نیاید چه بودیم و چه هستیم، پس آیا ممکن نیست بیداری‌مان هم همان خواب باشد و از خواب بیدار نشده باشیم و در کالبد دیگری باشیم؟ چه چیزی می‌تواند میان خواب و واقعیت تمایز بگذارد؟ وقتی درد، رنج و شادی را در خواب، چونان حس‌های بیداری‌مان تجربه و درک می‌کنیم پس ممکن است بیداری‌مان هم خواب دیگری باشد؟ آیا ممکن است خواب دیدن‌مان دائمی بشود و هرگز واقعیت بیداری را تجربه نکنیم؟درک ما از واقعیت چگونه است؟ آیا درک ما، ذهنی و سیال است؟ آیا واقعیت ما ممکن است یک توهم باشد و همه چیز فریب ذهن‌مان باشد؟ می‌توانیم رویاها را از زندگی در بیداری تشخیص دهیم؟ ممکن است تمام تجربیات و حس‌هایمان در واقع خیالبافی یا رویا باشند و هیچ‌یک نشانگر واقعیت خارجی نباشند؟ پرسش‌هایی شبیه این‌ها، می‌توانند چنان دیوانه کننده شوند که سبب شک ما به همه ادراک‌ها و دریافت‌های حسی‌مان شود: «اگر من باور داشته باشم که رویاهایم واقعی هستند، وقتی آنها را تجربه و حس می‌کنم، چگونه می‌توانم بگویم آنچه اکنون تجربه می‌کنم واقعاً واقعی است و فقط یک رویا نیست؟[3]» آیا روزی ممکن است ما هم مانند گرگور سامسا[4] در کالبد حشره‌ای از خواب بیدار شویم؟ آیا این یک خواب خواهد بود؟

شاید تنها در ادبیات، داستان، باشد که بی‌ترس از دیدن کابوس و خواب دیدن در بیداری بتوان بازیِ رویا را تا بی‎‌نهایت ادامه داد. چونان دختر کتاب «آدم‌برفی و گل سرخ[5]» که در کالبد یک آدم‌برفی و در هیئت فیلسوفی در پی کشف معمای عقل است و یا خرگوشی که در ظهری سرد به خوابِ خورشید می‌رود و خورشید به خوابِ خرگوش، از خوابی به خواب دیگر و از کالبدی به کالبد دیگر در کتاب «هویج پالتوپوش[6]». و یا کلاغی رنگی که صبح در کالبد کلاغی سیاه از خواب برمی‌خیزد و در این بیداری که خوابی دیگر است خود را نمی‌یابد. او سفری را آغاز می‌کند برای یافتن رنگ‌های رویاهایش در «رنگ رویای کلاغ[7]».

این جهان و آن جهان مرا مطلب

کاین دو گم شد در آن جهان که منم[8]

2.کجا خیال بود!

در بازاری شلوغ هستید در یک روز سرد پاییزی یا زمستانی. ذهن‌تان سبک و آرام است در بازار می‌گردید، قدم می‌زنید و مردم و پیرامون‌تان را نگاه می‌کنید. یقه‌ی پالتوی‌تان را بالا می‌کشید و مسیری را می‌روید که نور خورشید آن را فرش کرده‌. سرما، یک پیاده‌روی آرام، گاهی ایستادن، مکث کردن و گرمای دلچسب خورشید. چشم‌های‌تان سنگین می‌شود به گوشه‌ای می‌روید، می‌نشینید، چشم‌های‌تان را می‌بندید. یک چشم بیدار و یک چشم در خواب! ذهن‌تان هنوز هوشیار است اما خیال و خواب شما را می‌رباید. صدای پیرامون‌، تصویرها و رنگ‌ها کم کم برای‌تان محو و درهم می‌شود. خرگوشی را در گوشه‌ای از بازار می‌بینید و به خلسه‌ای می‌روید که رویا و خواب سراغ‌تان می‌آید و از کالبدی به کالبدی دیگر می‌روید از خوابی به خواب دیگر: «هوا سرد بود. خورشید بود، خواب و خرگوش! خورشید زرد، خواب قشنگ و خرگوش سفید. خورشید از آن بالا، بازار و آدم‌ها را می‌دید. خورشید دل‌اش پالتو می‌خواست پالتوی بنفش.» کتاب با چنین تصویری از بازار و خورشید و خرگوش و خواب و خیال آغاز می‌شود. «هویج پالتوپوش» خوابی است در خوابی دیگر.

کتاب ورق می‌خورد و ما به شبی می‌رسیم که خورشید، خوابِ پالتویی را می‌بیند. اما پالتو برای خورشید کوچک است: «حالا این پالتوی کوچک را به کی بدهم؟» خرگوش هم در خوابش، هویجی را می‌بیند. اینجاست که پالتویِ خوابِ خورشید به خواب خرگوش می‌رود. خوابِ خورشید و خوابِ خرگوش یکی می‌شود: «هویج خرگوشی کجا بود؟» یکی به خواب دیگری می‌رود و هویجِ خرگوشی، پالتو را می‌پوشد و هویجِ پالتوپوش زاده می‌شود، از میان این دو خواب، از هم‌آغوشی عاشقانه‌ای میان خورشید و خرگوش، از میان خواب‌های‌شان. چون فقط در خواب است که خورشید به خرگوش و خرگوش به خورشید می‌تواند برسد، هویج، خوابِ خرگوش است و پالتو، خواب خورشید: «خورشید، هویج پالتوپوش را دید که نیمی از خواب او بود و نیمی از خواب خرگوش.»


خرید کتاب هویج پالتوپوش


سه بند شعرگون در پایان هر بخش از کتاب، زبانِ خواب و رویاست، زبانی آمیخته با شعر، رویاگون و اگر ندانیم زبان کیست و چیست، برای‌مان در بیداری، شاید نامفهوم باشد. اما زمانی که می‌فهمیم زبان خواب است، نه تنها درکش می‌کنیم بلکه شگفت‌زده‌مان می‌کند: «هویج خرگوشی کجا بود؟/ روشن نبود کجا!/ کجا هویج خرگوشی بود!»

از همین قلم بخوانید: شگردهایی برای خواندن یک کتاب خوب، بررسی کتاب هویج پالتوپوش - بخش نخست

پالتوی بنفش در بازار، حلقه‌ی اتصال میان خورشید و خرگوش است، اتصال میان این دو خواب و در هم شدن بیداری و خواب. در این کتاب، بیداری نیست، نه خرگوش از خواب بیدار می‌شود و نه خورشید که خودش بیداریِ شب است و روز است. شگفتی داستان هم در این است. پالتو، دو سوی خواب و رویا را به‌هم وصل می‌کند. خواستِ خورشید برای داشتن پالتو، خرگوش را در آن سرما به خواب می‌برد و این خواب آن‌قدر خواستنی می‌شود که خرگوش برای دور نگه داشتن جانوران دیگر از آن، گاوی که عاشق خواب خورشید و خرگوش شده، قرص خورشید را می‌خورد و همراه با قرص خورشید به آسمان می‌رود و آن‌قدر به خورشید نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود که میان آن دو بازی خیال، تجربه‌ای از عشق می‌شود. آیا این بازیِ خواب میان خورشید و خرگوش، همان بی‌منطقی رویادیدن در خواب نیست؟ خورشید به کالبد خرگوش رفته است یا خرگوش به کالبد خورشید؟ می‌توان میان این دو، میان خواب‌شان و رویا، تمایز گذاشت؟ سه عنصر زبان، اندیشه و خیال، چنان درهم و با هم تنیده شده‌اند که ما را به جهانی شگفت از ساخت رویا می‌برند و تجربه‌ای تازه از بازی عشق را در خلسه‌ای از رویا و خواب به نمایش می‌گذارند.

از همین قلم بخوانید: شگردهایی برای خواندن یک کتاب خوب، بررسی کتاب هویج پالتوپوش - بخش دوم

کی شود این روان من ساکن

این چنین ساکن روان که منم[9]

3.عقلم را گم کرده‌ام!

در شب زمستانی و برفی، دختری کنار پنجره نشسته و به دانه‌های برف نگاه می‌کند. برق رفته و نور لامپا کم‌زور است برای روشن کردن اتاق. دانه‌های برف، چرخان و رقصان به زمین می‌رسند. گرما، تاریکی و سرمای بیرون، ذهن‌ دختر را مسخ می‌کند و به کالبد یک آدم‌برفی می‌رود. «آدم‌برفی و گل سرخ» سرگشتگی است میان عقل و دل در دو کالبد، خوابی است در بیداری و بیداری است در خواب. تجربه‌ای تکرارناشده است در رویای خواب.

«شب بود، شب سفید. برف می‌بارید، برف سفید.» دختر دل‌اش می‌خواهد برای آسمان ستاره بسازد اما آتش‌اش خاکستر شده. پس ستاره‌های خاکستری می‌سازد و در کنار لامپا و فانوس گفت‌وگویی میان او و برف شکل می‌گیرد: «اگر ستاره‌های‌ام را به تو بدهم به من چه می‌دهی؟» و برف به او آدم‌برفی می‌دهد. خواب و رویا، از همان لحظه‌های آغازین داستان، آرام به درون واژه‌ها خزیده است، با همان بارش آرام برف و آرزوی دختر برای ساختن ستاره برای آسمان.

گفت‌وگوی میان این دو، ترکیبی عجیب از فانتزی و واقعیت است: «آدم‌برفی بالای برف‌ها چه خبر است؟ آدم‌برفی لب‌خندی زد و گفت: ستاره‌ها می‌درخشند اما ماه کمی سرما خورده است و هوس آش برنج کرده است!

فکر می‌کنم اگر برف‌ها جوهر سبز داشتند، برف سبز هم درست می‌کردند

یکی از ابرها برایم گفت که هر چه شیشه‌ی جوهر سبز بوده، جنگل برداشته. جوهر آبی را هم دریا برداشته و جوهر قرمز قسمت آتش شده.

خانه‌ی آدم گوشتی‌ها روی زمین است. از هر کجای آسمان که رها شوند بدون بال به سوی زمین برمی‌گردند. خانه‌‌ی آدم‌برفی‌ها توی ابر است. هر وقت که بخواهند می‌توانند به خانه‌شان پرواز کنند.»


خرید کتاب آدم‌برفی و گل سرخ


حاصل گفت‌وگوی میان دختر و برف و این بده و بستان، آدم‌برفی‌ای است که لخت است و هیچ ندارد جز برفی که کالبدش شده. دختر با زغال برایش چشم می‌گذارد و با هویج برایش دماغ. اما با بی‌عقلی این آدم‌برفی باید چه کند؟ آدم‌برفی‌ای که سخن گفتن و استدلال کردن می‌داند، عقل ندارد!: «وقتی چیزی را ندارم، می‌گویم ندارم. تا حالا حتا به گوش‌ام هم نخورده که عقل چیست!» آدم برفی از دختر می‌پرسد عقل دارد یا نه و دختر به آدم‌برفی شلغمی را نشان می‌دهد و می‌گوید که این عقل است!، رنگ‌اش سفید و بنفش است و آدم‌گوشتی‌ها عادت دارند که عقل را بپزند و بخورند! آدم‌برفی برای پیدا کردن عقلِ سفید و بنفشی که برای خودش باشد و سیب سرخ و گل سرخ برای دختر، از خانه‌ می‌رود: «نمی‌دانستم این عقل چه‌قدر برای آدم‌گوشتی‌ها مهم بود که اگر کسی نداشت، او را دست می‌انداختند. بهتر بود، کمی عقل پیدا می‌کردم تا به آدم‌گوشتی‌ها نشان بدهم من هم می‌توانم عقل داشته باشم.»

از همین قلم بخوانید: شگردهایی برای خواندن یک کتاب خوب، بررسی کتاب آدم برفی و گل سرخ، بخش نخست

آدم‌برفی که از خانه می‌رود دختر در زیر کرسی به خواب می‌رود. دختر در آن شب تاریک و سرد و سفید برفی، نمی‌تواند از خانه بیرون رود، پس خیال‌اش در خواب، راه می‌گشاید به دنیای بیرون و آدم‌برفی‌‌ای می‌شود که در جست‌وجوی عقل، هوش را از سر همه‌ی آدم‌‌گوشتی‌ها می‌رباید. با این تفاوت که این‌بار خواب و خیال دختر، شکلی منسجم‌تر و منطقی‌تر دارد. چون این‌بار از عشق میان دو تن و دو سوی رابطه، مانند «هویج پالتوپوش» خبری نیست و دختری در کالبد آدم‌برفی قرار است مشکل بی‌عقلی خودش و بی‌دلی و بی‌عشقی آدم‌گوشتی‌ها را حل کند. پس با توسل به فلسفه‌ای شاعرانه و زیبا، رویایی ناب و تازه می‌سازد. آدم‌برفی مسافری است که عشق را به مصاف عقل می‌برد و به واقعیت سرد همه‌ی آدم گوشتی‌ها در آن شب، رویا می‌پاشد: «آدم‌گوشتی کوچولو چه شب خوبی بود! تو به من عقل را نشان دادی و من هم برای تو سیب سرخ گل سرخ و گل یخ آوردم. از عطر آن‌ها در تن‌ات بریز تا از شاعر شعر بریزد.»

از همین قلم بخوانید: شگردهایی برای خواندن یک کتاب خوب، بررسی کتاب آدم برفی و گل سرخ، بخش دوم

تمامی داستان چه از زبان دختر و چه از زبان آدم‌برفی با راوی اول شخص روایت می‌شود چون هر دو همان دختر هستند هر دو یکی هستند. گفت‌وگوی میان آدم‌برفی و همه آدم‌گوشتی‌هایی که هیچ یک از دیدن او، سخن گفتنش و رفتارش تعجب نمی‌کنند، پر از شعر و شعور است. میان آدم‌برفی و همه جانداران آن شب برفی، گفت‌وگو شکل می‌گیرد حتی میان او سگ و گربه:

«آواز برف را شنیده‌ای؟/ نه! مگر برف آواز دارد؟/ اگر روی آواز برف نمک بریزی آب می‌شود/ اگر روی آواز برف، شکر بریزی شیرین می‌شود/ ماهی‌های ابر همیشه آواز می‌خوانند. آواز باد و باران! آواز مهتاب و دریا! ماهی‌های ابر آزادند.»

در میانه‌ی این سفر، آدم‌برفی در شب دری به باغ یخ باز می‌کند تا گلِ یخ بچیند از باغی که باغبانی هم دارد و پنجره‌ای باز می‌کند تا خواب از شب بگیرد. اما این پنجره برای شب نیست: «من در شب بودم، شب سفید. اما نمی‌دانم در کجای شب بودم که هرچه صدا می‌زدم شب صدای‌ام را نمی‌شنید. باز هم شب را صدا زدم، پنجره‌ای باز شد: چه می‌خواهی آدم‌برفی؟ اگر تو شب هستی پیاله‌ای خواب!» این پنجره، برای باغی سبز است متعلق به سرزمین بهار! شگفت‌انگیز نیست؟ این‌بار از خواب به رویاهای دیگر می‌رویم. مدام از دری به سوی دری دیگر می‌رویم. جز در خواب و رویا چنین چیزی ممکن است؟

از همین قلم بخوانید: شگردهایی برای خواندن یک کتاب خوب، بررسی کتاب آدم برفی و گل سرخ، بخش سوم

نزدیک صبح، آدم‎‌برفی به آسمان پرواز می‌کند و اینک نوبت بیداریِ دختر است. اما آیا این بیداری است و یا بیدار شدن در خوابی دیگر است و رویا دیدنی دیگر؟ و یا آدم‌برفی به خواب رفته و در کالبد دختر این‌بار به داستان بازگشته است؟ :«صبح بود صبح سفید.. دلم می‌خواست شعر بگویم، شعر سفید... دلم می‌خواست در شعرم آدم‌برفی باشد اما مثل اینکه شب پیش من یک آدم‌برفی داشتم.» اگر گفت‌وگوی میان دختر و آدم‌برفی در بیداری بوده چرا او می‌گوید "مثل اینکه"؟ آیا دختر همه چیز را در خواب دیده؟ : «داشت باورم می‌شد که خواب دیده‌ام. درِ خانه را باز کردم. پیاله‌ی سیب سرخ و گل سرخ را دیدم با گل‌های یخ. راه مدرسه را گم کردم.» و دختر در جست‌وجوی آدم‌برفی راه گم می‌کند! آیا این یک بیداری است و یا خوابی دیگر؟ اگر بیداری است و واقعیت، گل‌های یخ از کجا آمده‌‌اند؟ دختر در یافتن آدم‌برفی عقلش را هم گم می‌کند و برای او روی برف‌ها نامه‌ای می‌نویسد: «من عقلم را گم کرده‌ام! همین که رنگش سفید و بنفش است مثل شلغم اما شلغم نیست! به جای آن سیب سرخ با گل سرخ و گل یخ پیدا کرده‌ام! شاعری سراغ داری که کنار آتش از این صبح سفید شعری بسازد؟»

این بندها شبیه سه بند شعرگون کتاب «هویج پالتوپوش» نیست؟ آیا با خواندن کتاب «آدم‌برفی و گل سرخ» آن کتاب را هم بهتر درک نمی‌کنیم: «خیال کجا بود؟/ روشن نبود کجا/ کجا خیال بود!»

اه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم

کی ببینم مرا چنان که منم[10]

4.رویای آزادی

کلاغِ «رنگ رویای کلاغ» از خوابی بیدار می‌شود شبیه خواب «رویای پروانه» ژوانگ ژو. کلاغ خودش را با رنگی شگفت در خوابی می‌بیند و صبح که برمی‌خیزد از خواب، دنبال خودش با آن رنگ می‌گردد. او از خوابی برخاسته که چنان برایش واقعی بوده که دیگر نمی‌تواند خودش را با چیزی که پیش از خواب باور داشته، بپذیرد. ژوانگ ژو هم پس از برخاستن از خواب، گرفتار پرسشی شد که او را از خودش بیگانه کرد. کلاغ هم با خودش بیگانه می‌شود:«در آب برکه خودم را نگاه کردم/ مانند همیشه سیاه و خاکستری بودم/ آن کلاغ با رنگ شگفت نبودم که در خواب دیده بودم.» و از خود می‌پرسد: «رویای رنگی من چه شد؟»

داستان با شمردن شباهت‌های او با کلاغ‌های دیگر آغاز می‌شود. کلاغ می‌گوید شبیه همه کلاغ‌های دیگر است. چیزهایی دارد که همه کلا‌غ‌ها دارند: «کلاغ بودم/ با پاهایی کوتاه، با چشم‌هایی گرد و نوکی دراز،/ سیاه و خاکستری که همیشه رنگ من بود/ و نمی‌توانستم از آن جدا شوم.» چیزی در او نیست که از دیگران، متفاوت و متمایزش کند. کلاغ دنبال رنگ کردن پرهایش نیست، او دنبال رویای رنگی‌اش است. چرا؟ شاید چون او شبیه دختر داستان «آدم‌برفی و گل سرخ» دچار سرگشتگی شده و عقلش را در جست‌وجوی آدم‌برفی گم کرده و در بیداری که خوابی دیگر است، دنبال آدم‌برفی‌ می‌گردد. شاید کلاغ «رنگ رویای کلاغ» در رویایی، کلاغی رنگی را دیده و اینک که از خواب برخاسته در خوابی دیگر به دنبال او می‌گردد. چرا خواب است؟ چون سفر کلاغ سیاه، سفری پر از شعر و شعور است. او هم فیلسوفی سرگردان در پی معمای خوابش است. تمامی کسانی که کلاغ سیاه در این سفر با او ملاقات می‌کنند از رنگ‌شان به کلاغ می‌دهند تا بتواند شبیه رویایش شود: «به ماهی گفتم از رنگت به من می‌دهی تا به رویایم نزدیک شوم؟/ ماهی گفت: اگر قرمز من تو را به رویایت نزدیک می‌کند چرا که نه؟»

اما کلاغ‌های سیاه که نمی‌توانند رویا ببینند کلاغ رنگی را نمی‌پذیرند: «کلاغ هیچ‌گاه نمی‌تواند قرمز ماهی باشد حتا در رویا!»

کلاغ از طوطی، سبزی‌اش را می‌گیرد از جوجه، زردی‌اش را، از الاغ و سگ و گربه، خاکستری و قهوه‌ای و حنایی را اما هیچ‌کدام رنگ رویای او نیست چون رویای او رنگی نیست که کلاغ در این بیداری که خوابی دیگر است، دنبالش است. رویای کلاغ بی‌رنگ است و شبیه منشوری است که تمامی رنگ‌ها را بازمی‌تاباند: «همه آن رنگ‌ها را که از دیگران گرفته بودم، یک به یک پس دادم.... در سفیدی برف، بی‌رنگ‌تر از همیشه شدم.» کلاغ در شبی برفی و سرد، دوباره به خواب می‌رود و آن رنگِ شگفت دوباره سراغش می‌آید. این خواب، همان بیداری است. کلاغ از این خواب که برمی‌خیزد وقتی خودش را در آب نگاه می‌کند دیگر آن کلاغ سیاه و خاکستری نیست: «کلاغی بودم با رنگ‌های شگفت، همه رنگ‌ها را داشتم/ انگار همه فصل‌ها در من بود از سفید تا سیاه.» کلاغ برای رسیدن به این بیداری از دو خواب برمی‌خیزد، خواب اول که در آن خاکستری است و خواب دوم که او را به رنگی که می‌خواهد می‌رساند. پس کلاغ پس از بیداری اول به خوابی دیگر رفته و پس از بیداری دوم به رنگ‌های رویایش رسیده ولی آیا این بیداری، بیداری واقعی است و یا بیداری رویاست و خوابی دیگر؟

«رنگ رویای کلاغ» برای کودکان نوشته شده و دنبال پاسخ به این پرسش نیست. این کتاب درباره پذیرش خود و درک تفاوت‌ها و مهم‌تر از همه آزادی و دست نکشیدن از رویاهاست. خوانش من از این کتاب و دو کتاب پیشین، دیدن وجه دیگری از هنر داستان‌نویسی این سه کتاب است، دیدن پیچیدگی‌های ذهن نویسنده‌ای است که جهان اندیشه‌ای مختص به خودش دارد، جهانی دست‌ساز خودش. نویسنده‌ای که در تن‌پوش شاعری فیلسوف، دنیای ذهن و رویای ما را در هم می‌ریزد تا با خود بیاندیشیم که آنچه می‌بینیم و حس می‌کنیم چه اندازه واقعی است؟ تا نشان‌مان دهد که چگونه رویا می‌تواند بال پروازمان و آزادی‌مان از خود و رنج‌های‌مان شود که پرسش، آغاز زیستنی ناب است!


خرید کتاب رنگ رویای کلاغ


نویسنده‌ای که نه کلاغ است نه آدم. اما هردو است در رویا. شبیه پروانه‌ی درون ژوانگ ژو و ژوانگ ژوی درون پروانه: «همیشه کلاغی درون من زندگی می‌کند که تا می‌خواهم عاقل شوم، نوکی به کله‌ام می‌زند و می‌گوید: یادت باشد که تو کلاغی، نه آدم. پس پاهایت را محکم زمین نگذار، به بال‌هایت تکیه کن. همیشه همین گونه بوده است. نه آدم آدم‌ام نه کلاغِ کلاغ. برای این که خودم نمی‌خواستم آدم باشم، خودم نمی‌خواستم کلاغ باشم. می‌خواستم هر دوی آن‌ها باشم. کمی پاهایم روی زمین باشد، کمی با بال‌هایم بتوانم پرواز کنم که هم زمینی باشم و هم آسمانی. نه این شدم و نه آن. نه می‌توانم آدمی را رها کنم که در رویای آزادی زیسته است و نه کلاغی که خیال‌انگیزترین پاره‌ی من است.[11]»

در کتابک بخوانید: استقبال منتقدان هلندی از کتاب «رنگ رویای کلاغ»


[1] . دیوان شمس، غزلیات، مولانا

[4] . نام شخصیت رمان مسخ است نوشته کافکا

[5] . آدم برفی و گل سرخ، نوشته محمدهادی محمدی، تصویرگر مهسا منصوری. انتشارات موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان، تاک. 1395

[6] . هویج پالتوپوش. نوشته محمدهادی محمدی، تصویرگر مهسا منصوری. انتشارات موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان، تاک. 1396

[7] . رنگ رویای کلاغ. نوشته محمدهادی محمدی، تصویرگر سلیمه باباخان. انتشارات موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان، تاک. 1403

[8] . دیوان شمس، غزلیات، مولانا

[9] . دیوان شمس، غزلیات، مولانا

[10] غزلیات شمس

[11] . مقدمه کتاب «رنگ رویای کلاغ»

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (دسته بندی)
نوع محتوا
مقاله
جایگاه
اسلایدشو
مقالات صفحه اصلی
ویژه صفحه اصلی

معرفی کتاب «سواد فرهنگی و ترویج خواندن در عمل» از منظری دیگر: نمونه‌ای تامل‌برانگیز برای مستندسازی تجارب تربیتی

Submitted by editor74 on

مقدمه

در عرصه پویای آموزش و پرورش، تجارب تربیتی همچون گنجینه‌هایی از دانش عملی هستند که اغلب به دلیل عدم ثبت و تحلیل نظام‌مند، از دیده‌ها پنهان مانده و به فراموشی سپرده می‌شوند. مستندسازی این تجارب، فراتر از یک گزارش‌نویسی ساده، به مثابه پلی است که دانش ضمنی و فردی مربیان را به دانشی صریح، قابل اشتراک و قابل نقد تبدیل می‌کند. این فرآیند، زمینه‌ساز رشد حرفه‌ای، بهبود مستمر برنامه‌ها و در نهایت، ارتقای کیفیت نظام آموزشی و فرهنگی یک جامعه است. در فقدان مستندسازی، تجارب موفق به سختی تکرار می‌شوند و از خطاهای گذشته درس گرفته نمی‌شود. ما در زمانه‌ای زندگی می کنیم که کمتر به تجربه‌ها و دستاوردهای‌مان اهمیت می‌دهیم و رنج مستند کردن، بازخوانی نمودن و تلاش برای پالودن و ارتقا دادن آن را بر خود هموار نمی‌کنیم و همین است که علی‌رغم تلاش‌های جسته‌گریخته در زمینه مستندسازی تجربه ها، هنوز الگویی برای مستندکردن تجربه‌های تربیتی خودمان نداریم.

به همین بهانه، تصمیم گرفتم یک نمونه موفق از مستندسازی تجربه‌های آموزشی و تربیتی را تحلیل کنم و ویژگی‌های آن را برشمارم. به گمانم این کار می‌تواند مسیر دشوار پیش روی تمام افرادی که برای مستندکردن تجربه‌هایشان در زمینه تعلیم و تربیت می‌کوشند را اندکی هموارتر کند.


خرید کتاب سواد فرهنگی و ترویج خواندن


کتاب تازه منتشر شده «سواد فرهنگی و ترویج خواندن در عمل» و پیشتر از آن کتاب «سواد شکوفایی» نوشته سرکار خانم زهره قایینی، گامی بلند در راستای ارائه الگویی موفق در زمینه مستندسازی تجارب تربیتی است. این اثر گران‌سنگ، حاصل سال‌ها تلاش فکری و میدانی نویسنده در برنامه با من بخوان است.

در آموزک بخوانید: سواد شکوفایی، از مرز ناممکن تا مرزهای امکان

در ادامه می‌کوشم نه بر اساس معرفی نامه‌های مرسوم، بلکه از زاویه مستندسازی تجربه‌های تربیتی به این کتاب نگاه کنم. گمان من این است که این کتاب نسبت به منابع پیشین که همگی در زمینه مستندسازی تجربه‌های تربیتی نوشته شده‌اند، گامی رو به جلو محسوب می‌شود و لذا بجاست در اوضاعی که به تجربه‌های ناب تربیتی توجهی نمی‌شود و تلاشی برای مستند کردن و بهره‌برداری از آن صورت نمی‌گیرد، به الگوی به کار گرفته شده در این کتاب نگاهی دقیق‌تر داشته باشیم. پس از مطالعه دقیق کتاب و بهره بردن از کتاب پیشین خانم قایینی (سواد شکوفایی) تلاش کردم ویژگی‌های خاص این کتاب را از منظر مستندسازی تجربه‌های تربیتی تشریح کنم. این ویژگی‌ها، که در ادامه به تفصیل و با جزئیات بیشتری به آن‌ها پرداخته خواهد شد، می‌تواند به عنوان یک الگوی قابل توجه در زمینه مستندسازی تجربه‌های تربیتی ارائه شود و از آن الهام گرفته شود.

معرفی کامل کتاب سواد فرهنگی و ترویج خواندن در عمل را در کتابک بخوانید: «سواد فرهنگی و ترویج خواندن در عمل»: تازه‌ترین یافته‌ها درباره‌ی ترویج کتاب‌خوانی در تئوری و عمل

۱- بررسی تجارب متنوع و طولی:

اگر در نظر بیاوریم که عموم نوشته‌های مستند در زمینه تجربه‌های تربیتی از لحاظ استناد به تجربه‌ها، محدود به زمان و مکان خاصی هستند، می‌توانیم یکی از ویژگی‌های مهم کتاب سواد فرهنگی و ترویج خواندن در عمل را دامنه وسیع و عمق زمانی تجارب مورد بررسی آن بدانیم. قایینی که خود سال‌هاست مسئول برنامه با من بخوان است، به گزارش‌های پراکنده و کوتاه‌مدت اکتفا نکرده، بلکه با صبر و حوصله‌، به سراغ تجاربی رفته که در گستره زمانی چندین ساله برنامه با من بخوان و در متن خرده‌فرهنگ‌های متنوع ایران، از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، شکل گرفته و تکامل یافته‌اند. در طول کتاب نمونه تجربه‌هایی از روستاهای قائنات خراسان گرفته تا مناطق از یاد رفته سیستان و بلوچستان آورده شده است.

استفاده و استناد به این حجم از تجربه‌های متنوع صرفاً یک ویژگی کمی نیست؛ بلکه کیفیتی است که به یافته‌های پژوهش، ابعاد و لایه‌های معنایی عمیق تری اضافه می‌کند. بررسی تجارب در مناطق شهری بزرگ، شهرهای کوچک و روستاهای سراسر کشور، با در نظر گرفتن تفاوت‌های قومی، زبانی، و اقتصادی-اجتماعی، امکان درک چگونگی تأثیر بستر فرهنگی بر فرآیندها و نتایج برنامه‌های ترویج خواندن را فراهم می‌آورد. این مسئله به ما نشان می‌دهد که یافته‌های کتاب، در بسترهای متنوعی تجربه شده‌اند و قابلیت بومی‌سازی و تطبیق با شرایط مختلف را دارند.

از سوی دیگر، طولی بودن این تجارب، یعنی پیگیری آن‌ها در یک بازه زمانی ممتد، امکان مشاهده تحولات، رشد، و پایداری اثرات برنامه‌های اشاره شده را میسر ساخته است. قایینی در جای‌جای کتاب به تجربه های چندین ساله برنامه با من بخوان استناد کرده است. مربیان و پژوهشگران می‌توانند ببینند که چگونه یک پروژه ساده همچون خواندن با خانواده، در طول زمان گسترش یافته، با چه چالش‌هایی روبه‌رو شده، و چگونه این چالش‌ها برطرف گردیده‌اند. این نگاه طولی به ویژه در حوزه سواد و خواندن که فرآیندهایی تدریجی و نیازمند استمرار هستند، اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد. بدین ترتیب، یافته و مستندات کتاب از تجربه‌هایی که در طول چند سال گردآوری شده‌اند، تغذیه شده است.

معرفی کامل کتاب سواد شکوفایی را در کتابک بخوانید: سواد شکوفایی: از پژوهش تا عمل/ چه‌گونه کودکان باسواد می‌شوند؟

۲- تحلیل نظام‌مند تجربه‌ها:

گردآوری انبوهی از داده‌های متنوع و طولی، گام نخست در یک پژوهش علمی است؛ اما آن چه به این داده‌ها ارزش و معنا می‌بخشد، تحلیل دقیق و نظام‌مند آن‌هاست. با تحلیل نظام‌مند تجربه‌هاست که می‌توانیم آن را از قید جزئیت خارج کنیم و نوعی دانش حرفه‌ای از متن عمل، به دست بیاوریم. در کتاب سواد فرهنگی و ترویج خواندن در عمل، نویسنده صرفاً به روایت تجارب بسنده نکرده، بلکه به کالبدشکافی این تجارب پرداخته و آن‌ها را صورت‌بندی و دسته‌بندی نموده است. قایینی با استفاده از پژوهش های نظری، هر دسته از تجربه‌ها را در فصل‌های به هم مرتبط بررسی کرده است به شکلی که خواننده با خواندن هر فصل، تحلیل نویسنده از تجربه‌ها و نسبت آن با پژوهش‌های انجام شده را می‌فهمد.

در کتابک بخوانید: زهره قایینی برنده‌ی جایزه‌ی ایبی- آی‌رید سال 2022 شد!

این تحلیل نظام‌مند به نویسنده امکان داده است تا از سطح توصیف صرف فراتر رفته و به تبیین پدیده‌ها بپردازد. به عنوان مثال، با مقایسه تجارب موفق و ناموفق، می‌توان عوامل کلیدی مؤثر بر موفقیت یک برنامه ترویج خواندن را شناسایی کرد. یا با دسته‌بندی چالش‌های مشترکی که مربیان در مناطق مختلف با آن روبرو بوده‌اند، می‌توان به راهکارهای عمومی‌تری دست یافت. این رویکرد تحلیلی، ساختاری منسجم و منطقی به کتاب بخشیده و به خواننده کمک می‌کند تا به درکی عمیق و چندلایه از موضوع مورد بحث برسد. به جای ارائه مجموعه‌ای از داستان‌های پراکنده، کتاب به مجموعه‌ای از اصول، راهبردها، و الگوهای قابل فهم و قابل انتقال دست یافته است. نگرش تحلیلی به کار رفته در کل کتاب، گامی رو به جلو محسوب می‌شود. بسیاری از نوشته‌های مستندسازی تربیتی در کشور ما، صرفا در حد توصیف تجربه‌هاست.

۳- استفاده از دانش روز برای معنابخشی به تجربه‌ها:

یکی از درخشان‌ترین وجوه کتاب، توانایی نویسنده در برقراری پیوندی ارگانیک و روشنگر میان تجارب عملی و جدیدترین یافته‌های نظری در سطح جهان است. خانم قایینی با تسلط بر ادبیات پژوهشی روز دنیا به تجارب میدانی خود و همکارانش عمق و غنای نظری بخشیده است. این امر به این معناست که مشاهدات و گزارش‌های میدانی، نه در خلأ، بلکه در چارچوبی از مفاهیم و نظریه‌های علمی تفسیر و تحلیل می‌شوند. این کارکرد نظری، به درک چرایی پدیده‌ها کمک می‌کند؛ مثلاً چرا یک روش خاص بلندخوانی تأثیر بیشتری بر درک مطلب کودکان دارد، یا چگونه تعامل با داستان‌ها به رشد سواد فرهنگی آن‌ها کمک می‌کند.

نکته بسیار حائز اهمیت، معرفی و به‌کارگیری مفاهیم و رویکردهایی است که بسیاری از آن‌ها برای اولین‌بار به طور جدی و مستند در زبان فارسی مطرح می‌شوند. مفاهیمی نظیر سواد فرهنگی (Cultural Literacy)، بررسی واکنش کودکان به ادبیات (Reader-Response Theory)، ارائه الگوهای کاربردی برای خواندن ادبی (Literary Reading) و به‌ویژه تشریح دقیق و عملیاتی "بلندخوانی گفتگویی" (Dialogic Reading) و تکنیک‌های متنوع آن مانند پرسش‌های باز، تکرار و بسط پاسخ‌های کودک، همگی نشان از تلاش نویسنده برای ارتقای سطح دانش نظری و عملی مربیان فارسی‌زبان دارد. همچنین، ارائه نگاه‌های نو در زمینه تلفیق هنر، به ویژه "نقاشی و نمایش"، با فرآیند بلندخوانی و درک ادبیات، راهکارهای خلاقانه و بسیار مؤثری را پیش پای فعالان این حوزه قرار می‌دهد.


خرید کتاب کودک درباره سواد شکوفایی


شیوه قایینی چنین است که در ابتدای اغلب فصل ها، دیدگاه های نظری و ادبیات پژوهشی آن حوزه را مرور می‌کند و سپس تجربه‌های مرتبط با موضوع فصل را از زاویه پژوهش‌ها مورد بررسی قرار می‌دهد. به جرئت می‌توان گفت در هیچ یک از نوشته‌های مستندسازی تربیتی در زبان فارسی، تا این حد برای تلفیق دانش نظری با تجربه‌های عینی تلاش نشده است.

۴- نظم هماهنگ نظریه و تجربه در نوشتار:

بر اساس نکته پیشین، ایجاد تعادل و هماهنگی میان مباحث نظری پیچیده و گزارش‌های عملی ملموس، هنری است که نویسنده کتاب "سواد فرهنگی و ترویج خواندن در عمل" به زیبایی از عهده آن برآمده است. ساختار کتاب به گونه‌ای طراحی شده که خواننده به طور مداوم و روان، میان دنیای مفاهیم و نظریه‌ها و دنیای واقعی کلاس‌های درس و کتاب خانه‌ها در حرکت است. این نظم هماهنگ، از خستگی و دلزدگی خواننده جلوگیری می‌کند و خواندن کتاب را به فرآیندی پویا و جذاب تبدیل می‌سازد. هر فصل یا بخش معمولاً با طرح یک مفهوم نظری آغاز می‌شود، سپس با ارائه شواهد و مثال‌هایی از تجارب عملی، آن مفهوم را روشن و کاربردی می‌کند و در نهایت، به جمع‌بندی و ارائه راهکارهای عملی می‌پردازد.این "گفتگوی" سازنده میان نظر و عمل، یکی از نقاط قوت کلیدی کتاب است که آن را از بسیاری آثار مشابه متمایز می‌سازد. به نظر می رسد این شکل از نوشتار که قایینی در کتاب پیشین خود (سواد شکوفایی) هم تکرار کرده است می تواند به عنوان یک قالب نوشتاری برای مستندسازی تجربه‌های تربیتی مورد توجه واقع شود.

۵- ارائه شواهد عینی برای مدعیات:

در اغلب نوشته های مستندسازی تجربه های تربیتی، ما با روایت نویسنده از تجربه ها روبرو هستیم. نویسنده تحلیل کلی خود از تجربه ها را بیان می کند. اما در کتاب سواد فرهنگی و ترویج خواندن در عمل نویسنده در هر بخش عین تجربه را برای ما نقل می کند. منظورم از عین تجربه نوشته یا تصویری است که صاحب تجربه ثبت کرده است و تحلیل و روایت سوم شخص در آن نیست. چنین تجربه هایی تجربه های دست اول محسوب می شوند که نسبت به تحلیل ها و گزارش های سوم شخص از اعتبار بیشتری برخوردارند. ما در جای جای کتاب با نوشته های مربیان برنامه با من بخوان روبرو می شویم که تجربه خود را مکتوب کرده اند.اعتبار هر پژوهش علمی، به ویژه در علوم انسانی و اجتماعی، به میزان زیادی به کیفیت و شفافیت شواهد ارائه‌شده بستگی دارد. کتاب خانم قایینی در این زمینه نیز با وسواس و دقت عمل کرده و برای هر ادعا و تحلیلی، شواهد عینی و ملموسی ارائه داده است. این شواهد، صرفاً برداشت‌های کلی یا گزارش‌های دست دوم نیستند، بلکه شامل نقل‌قول‌های مستقیم و بدون ویرایش از کودکان در حین فعالیت‌ها، گفتگوهای ضبط‌شده میان مربی و کودکان، توصیفات دقیق و جزئی از فرآیند اجرای برنامه‌ها، نمونه‌هایی از نقاشی‌ها، کاردستی‌ها و نمایش‌های خلاقانه کودکان که در واکنش به داستان‌ها خلق شده‌اند و همچنین مشاهدات مستقیم و ثبت‌شده از رفتارها و تعاملات در محیط‌های آموزشی است.حفظ و نقل عین تجربه‌ها، به خواننده این امکان را می‌دهد که گویی خود در صحنه حضور داشته و شاهد ماجرا بوده است. این رویکرد، از یک سو به افزایش اعتبار و قابلیت اعتماد یافته‌ها کمک شایانی می‌کند و از سوی دیگر، به خواننده اجازه می‌دهد تا تفسیرهای نویسنده را با شواهد موجود مقایسه کرده و به قضاوت شخصی خود نیز دست یابد.


خرید آثار زهره قایینی


۶- استفاده به‌جا از تصاویر معنادار:

کتاب "سواد فرهنگی و ترویج خواندن در عمل" تنها به قدرت کلمات برای انتقال پیام خود اکتفا نکرده، بلکه از زبان گویای تصویر نیز به شکلی هوشمندانه و مؤثر بهره گرفته است. تصاویر ارائه‌شده در کتاب صرفاً برای پر کردن فضا یا زیباسازی ظاهری نیستند، بلکه هر یک کارکردی مشخص در جهت تکمیل و تعمیق فهم خواننده از مطالب دارند. این تصاویر، پنجره‌هایی هستند که به روی دنیای واقعی تجارب ترویج خواندن گشوده می‌شوند و به مفاهیم و دیدگاه‌های نظری، مصداق‌های عینی و بصری می‌بخشند.

عکس‌هایی از کودکان در حال گوش دادن به قصه، مشارکت در گفت‌وگو، انجام فعالیت‌های هنری پس از خواندن کتاب، یا حضور در کتاب خانه‌های روستایی و شهری، به خوبی شور و شوق و درگیری فعال آن‌ها را با فرآیند خواندن به تصویر می‌کشند. نمونه‌هایی از نقاشی‌های کودکان در واکنش به یک داستان، نه تنها خلاقیت آن‌ها را نشان می‌دهد، بلکه می‌تواند دریچه‌ای به سوی درک و تفسیر آن‌ها از آن داستان باشد.

در کتابک بخوانید: اخبار برنامه با من بخوان

۷- رسیدن به یک الگو برای مستندسازی تجربه‌های آموزشی:

شاید بتوان گفت که مهم‌ترین دستاورد کتاب خانم قایینی، نه فقط ارائه مجموعه‌ای از تجارب موفق در زمینه سواد فرهنگی و ترویج خواندن، بلکه دستیابی به یک الگوی قابل تامل برای مستندسازی خود این گونه تجارب است. تمام ویژگی‌های پیش‌گفته در کنار هم، چارچوبی منسجم و قابل تکرار را برای پژوهشگران و مربیانی که علاقه‌مند به ثبت و تحلیل تجارب آموزشی خود هستند، فراهم می‌آورند. این کتاب نشان می‌دهد که چگونه می‌توان از مشاهدات و فعالیت‌های روزمره آموزشی، به دانشی سازمان‌یافته، قابل نقد و قابل اشتراک دست یافت. به نظر می رسد افراد و نهادهایی که دغدغه مستندسازی فعالیت های تربیتی خود را دارند ، می توانند از الگوی اجرا شده در این کتاب بهره ببرند.

در کتابک بخوانید: «با من بخوان» از سوی دو نهاد بین‌المللی و یک شخصیت بزرگ ادبی جهان نامزد جایزه‌ی آلما 2024 شد!

این الگو، به ویژه در زمینه علوم تربیتی و مطالعات فرهنگی که اغلب با داده‌های کیفی و پیچیده سروکار دارند، بسیار ارزشمند است. نویسنده با ارائه نمونه‌ای عملی از چگونگی اجرای یک مستندسازی موفق، راه را برای دیگران هموار می‌سازد. این الگو می‌تواند به استانداردسازی نسبی روش‌های مستندسازی در حوزه آموزش کمک کند و به ارتقای کیفیت پژوهش‌های آموزشی در کشور منجر شود.

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (دسته بندی)
نوع محتوا
مقاله
جایگاه
اسلایدشو
مقالات صفحه اصلی
ویژه صفحه اصلی

مهدکودک من اینجاست؟

Submitted by editor74 on

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (Term)
مترجم (Term)
تصویرگر (Term)
پدیدآورندگان (Term)
نگارنده معرفی کتاب
نوع محتوا
کتاب
جایگاه
معرفی کتاب صفحه اصلی
ژانر کتاب
قالب کتاب

اندیشه در ادبیات کودک و نوجوان: رمزگشایی از کتاب «سوراخ» با خوانشی از کتاب «توی جعبه چیه؟»

Submitted by editor74 on

پویایی ادبیات کودکان در کشورهایی با نظام تعلیم و تربیت پیشرفته گویای رابطه مستقیم میان این دو پدیده است. نمی‌توان از نظام تعلیم و تربیت متصلب و بسته، انتظار ادبیات کودکان پویا را داشت. برای دهه‌های متوالی است که ادبیات کودکان در این کشورها با جهش‌هایی بلند خود را با ساختار کلی روند فلسفه و تفکر جاری همسو می‌کند. برای مثال وقتی که به آثار نویسندگانی چون دیوید آلموند، فیلیپ پولمن، گیمن، باب گراهام و بسیاری دیگر توجه می‌شود، پشت نگاه و اندیشه‌ی آن‌ها پرسش‌های فلسفی دیده می‌شود که در بطن داستان تنیده شده‌اند. تحلیلی که در این مقاله ارائه شده، با نظر به همین موضوع و پدیده به قلم آمده و می‌کوشد ارتباط میان اندیشه‌ورزی و داستان را رمزگشایی کند.

«زندگی، کودکی است که بازی می‌کند و قطعات را در یک بازی جابه‌جا می‌کند: پادشاهی از آنِ کودک است.[1]»

در کتابک بخوانید: رمزگشایی از کتاب «چرا ما خارج از شهر زندگی می‌کنیم؟» با نگاهی به سه کتاب «گاوهای آرزو»، «جایی که وحشی‌ها هستند» و «از آب دور شو، شرلی»

1.«توی جعبه چیه؟[2]» داستان میمونی است که جعبه‌ای دارد که تویش گربه‌ای نادیده پنهان است. گربه‌ای جادویی که حتی میمون آن را به چشم ندیده اما باور دارد درون جعبه است. جادوی گربه و جعبه در این است که اگر درِ جعبه باز شود گربه‌ی جادویی غیب می‌شود. اگر درش بسته بماند و میمون نخواهد آن را به چشم ببیند، گربه در آن است! این قانون را خود میمون برای بازی‌اش گذاشته است.

دوست میمون، که یک کیک است، کنجکاو است و نمی‌تواند باور کند که گربه‌ای درون جعبه‌ی میمون است. وجود گربه بدون دیدنش برای او ممکن نیست. اما برای میمون وجود گربه در ندیدن آن است! میمون باور دارد که در جعبه‌اش هرچیزی را می‌توان تصور کرد. هر جادویی برای جعبه‌اش ممکن و شدنی است و این «شدن» مهم‌تر از «وجود داشتن» است. می‌توان گربه را ندید و آن را باور داشت. برای ممکن بودن گربه، نیازی نیست حتما گربه‌ای وجود داشته باشد: «چیزی به نام وجود حقیقتی ندارد و همه واقعیت جز "شدن" نیست [...] "بود" افسانه‌ای پوچ بیش نیست. [...] آیا هیچ مقوله‌ای بیش از «شدن» می‌تواند با بازی عجین باشد؟ شاید این تم [بازی] بیش از هر چیز دیگر "شدن" را حفظ کند[3]

اما کیک این بازی را نمی‌فهمد و آن را باور ندارد. کیک می‌گوید که وقتی درون جعبه‌ی باز شده، گربه‌ای نباشد پس درون جعبه‌ی دربسته هم گربه‌ای نیست. منطق کیک ساده است. اگر نمی‌توانم ببینم پس وجود ندارد پس نه جعبه جادویی است و نه گربه. اما میمون تسلیم این منطق نمی‌شود. این بازی اوست. بازی‌ای که هر کسی بخواهد با او هم‌بازی شود باید به آن باور داشته باشد، یعنی نباید بخواهد که درون جعبه را ببیند و درباره‌ی چند و چون درون جعبه هم شک نداشته باشد. پس به کیک می‌گوید وقتی درِ جعبه بسته باشد می‌توانی هر چیزی را داخلش تصور کنی هر چیزی که دلت بخواهد: «کافی است فقط تو به آن فکر کنی.» کیک که می‌بیند نمی‌تواند بازی میمون را به هم بزند پس خودش وارد بازی می‌شود. اگر موجود جادویی داخل جعبه را به موجودی دیگر تغییر دهد شاید بازی میمون تمام شود. پس کیک می‌گوید توی جعبه نه یک گربه که یک دایناسور است. اما این بازی برای میمون چنان واقعی است که با هیجان می‌گوید: «واقعا؟ من هم می‌توانم ببینمش؟» و کیک هم از همان ترفند استفاده می‌کند. دایناسور جادویی است و با باز شدن در جعبه غیب خواهد شد. اما غافل از اینکه خود کیک هم درگیر بازی میمون شده است!

در کتابک بخوانید: اندیشه در ادبیات کودکان و نوجوان رمزگشایی از داستان «گربه یا چگونه جاودانگی‌ام از دست رفت؟»

حالا دو جادو درون جعبه است، گربه‌ی میمون و دایناسورِ کیک: «ما که هیچ‌وقت متوجه نمی شویم توی جعبه چیه.» و هر دو خسته می‌شوند و می‌روند تا شیرینی بخورند و در صفحه پایانی کتاب، ما یک گربه و دایناسور را می‌بینیم که از جعبه بیرون آمده‌اند زمانی که میمون و کیک بیرون آمدن‌شان را نمی‌بینند!

راز این بازی در چیست؟ وجود این بازی، به خالی بودن جعبه وابسته است. اگر درون جعبه چیزی باشد، خالی نباشد، بازی متوقف می‌شود. فقط هنگامی بازی را می‌توان تا همیشه ادامه داد، که جعبه خالی از هر چیزی باشد. جعبه نباید خاص باشد، باید شبیه هر جعبه دیگری باشد که می‌توانیم هر جایی بیینیم. در خود ظاهر جعبه جادویی نیست. همه چیز در این بازی به تصور ما وابسته است، به ذهن ما، به اینکه بخواهیم بازی کنیم و بازی را ادامه دهیم. این بازی فقط زمانی ادامه بازی می‌یابد که دربند چندوچون و چرایی آن نباشیم، جادوی این بازی زمانی ممکن می‌شود که چشمی برای دیدنش به انتظار ننشسته باشد. تنها باور به "شدن" آن را ممکن می‌سازد: «این جهان، جهانِ شدن و دگرگونی است؛ جهانی که در آن همواره نیروهای گوناگون در حال بازی‌اند، جاودانه در حال دگرگونی و بازی [...] یکی است و در عین‌حال بسیاری است[...] هیچ هدفی ندارد و هیچ‌گونه تعیّنی نمی‌پذیرد چرا‌که بازی است؛ بازی‌ای که فراتر از خیر و شر است و همچون بازیِ کودک معصومانه است. این سازندگی و ویرانگری جهان فراتر از هر‌گونه معیار اخلاقی است[...] این امر که "انسان باید چنین و چنان باشد" ساده‌لوحانه است، واقعیت نه پذیرای این‌گونه دستورها بلکه پذیرای تنوع، بازی و دگرگونی است. واقعیت، حکایت از فراوانی دارد و سرشاریِ بازی و دگرگونی صورت‌ها.[4]»

در کتابک بخوانید: بررسی کتاب «حقیقت غاری‌ست در کوه‌های سیاه» اثر نیل گیمن، شگردهایی برای خواندن یک کتاب خوب

«این یک بازی است.

آن را با این احساسات و با این رقت قلب داوری نکنید

و – مهم‌تر از همه – از آن اخلاق نسازید»[5]!


خرید کتاب توی جعبه چیه؟


2. «سوراخ[6]» داستان جانوری نیمه‌انسان است، با صورتی از جانور و بدن انسان، که به خانه‌ی جدیدش در آپارتمانی اثاث‌کشی کرده است. (جانور شخصیت مخلوق نویسنده/تصویرگر در شماری دیگر از کتاب‌هایش است).

«سوراخ» کتابی دیدنی و لمس‌کردنی است. تقریبا دو سوم کتاب بدون واژه پیش می‌رود و فقط در چند صفحه پایانی، گفت‌وگوی میان این شخصیت با دیگران را می‌خوانیم. این بی‌متنی راه را برای درک متفاوت از کتاب باز می‌کند. ما بیننده امور ساده‌ی زندگی شخصیت کتاب هستیم اما ما چیزی را می‌بینیم که شخصیت کتاب نمی‌بیند، سوراخی در خانه که مدام جابه‌جا می‌شود. همین سوراخ است که این کتاب را بازیگوش می‌کند.

بازی کتاب از روی جلد آغاز می‌شود. سوراخ واقعی است، یعنی در کتابی که ما در دست داریم تمامی صفحه‌ها یک سوراخ کوچک دارد، از روی جلد تا پشت جلد. وقتی سوراخ واقعی است و ما آن را می‌بینیم و لمسش می‌کنیم، ما هم درگیر بازی این سوراخ در کتاب می‌شویم. نویسنده/ تصویرگر ما را از ابتدا به بازی فراخوانده است. صفحه اول کتاب با تصویری از سوراخ، درون یک اتاق خالی آغاز می‌شود. سوراخ در کنار دری بسته روی دیوار است. دیوار خانه سوراخ است.

در دو صفحه بعد، شخصیت کتاب از دری دیگر وارد می‌شود با کارتن‌هایی از اثاث خانه در دست. شش صفحه، ما سوراخ را می‌بینم اما شخصیت کتاب متوجه آن نمی‌شود.

تا اینکه یک دفعه او هم سوراخ را می‌بیند و از این به بعد او هم وارد این بازی می‌شود. همین‌طور که صفحه‌های کتاب ورق می‌خورد، جای سوراخ هم در خانه جابه‌جا می‌شود. ما می‌دانیم دلیل این جابه‌جایی، ورق خوردن صفحات و تغییر تصویرهاست است و جای سوراخ در واقعیت مادی کتاب ثابت مانده اما شخصیت کتاب گیج شده است! ما هم ممکن است گیج شویم و از خودمان بپرسیم این سوراخ معنایی دارد؟ سوراخ نشانه‌ی چه چیزی است؟ برای پاسخ دادن به این پرسش باید کتاب را تا انتها ببینیم.

سوراخ شبیه حفره‌ای درون وسایل و در و دیوار خانه است. گاهی به در و دیوار خانه است، گاهی درون وسایل، توی کمد لباس‌ها و زمانی هم چاله‌ای در زمین که پای شخصیت داستان به لبه‌اش گیر می‌کند!

مگر سوراخ لبه دارد؟! سوراخ این کتاب از جنس بازی همین کتاب است؛ حتا می‌شود این سوراخ را توی جعبه کرد و در جعبه را محکم بست که سوراخ بازیگوش از آن فرار نکند. سوراخ همان سوراخ است فقط بستگی دارد که کجای خانه باشد. وقتی پای شخصیت به لبه سوراخ گیر می‌کند، سوراخ برای او هم لمس‌شدنی می‌شود و باید از دستش خلاص شود و ما اولین واژه‌های کتاب را می‌خوانیم: «کمک!» و بعد با جایی (آزمایشگاهی) تماس می‌گیرد: «سلام، من یک سوراخ در آپارتمانم پیدا کرد‌ه‌ام که حرکت می‌کند...! بله... می‌توانید یک نگاهی به آن بیندازید؟»

و او تلاش می‌کند تا این سوراخ متحرک را درون جعبه‌‎ای بیاندازد و با خودش بیرون ببرد. به ظاهر هم موفق می‌شود و سوراخ توی جعبه می‌رود یا جعبه روی سوراخ، اما وقتی از خانه بیرون می‌آید می‌بینیم که سوراخ روی در است و تمامی مسیر او به سمت آزمایشگاه دارد دوباره حرکت می‌کند.

از صورت پست‌چی (سورخ روی صورت پستچی افتاده) تا دیوار یک فروشگاه تا روی چرخ ماشین، چراغ راهنمایی یا حتا روی چشم یک نفر! ...جالب اینجاست وقتی شخصیت کتاب توی مترو جعبه را باز می‌کند تا ببیند سوراخ سر جایش است یا نه، می‌بینیم سوراخ هنوز توی جعبه است!

آیا این جز یک بازی است؟ بازی نویسنده/ تصویرگر کتاب با ما و با شخصیت کتابش؟ آیا ما دوست داریم در این بازی باشیم و ادامه‌اش دهیم؟ بله چون این بازی چنان عجیب و مرموز به نظر می‌رسد که هرکسی را به آن علاقه‌مند می‌کند و ما دوست داریم تکرارش کنیم: «کسی که جهان و هستی را به مثابه بازی در‌نظر می‌گیرد قادر است آن را در دوره‌های مکرر تکرار کند چرا‌که این تنها بازی است که در دوره‌های پیاپی تکرار می‌شود.[7]»


خرید کتاب سوراخ


شخصیت کتاب با جعبه‌اش به آزمایشگاه می‌رسد. سوراخ توی کتاب هنوز در حال جابه‌جا شدن است و دارد راه خودش را می‌رود با این‌که اصلا جایی نمی‌رود. جالب است که وقتی مسئول آزمایشگاه در جعبه را باز می‌کند، سوراخ را داخلش می‌بیند چون می‌گوید: «این یک نمونه عالی است!» اما ما می‌بینیم سوراخ در همان لحظه روی یکی از دستگاه‌های آزمایشگاه است! سوراخ را برمی‌دارند، (چطور می‌شود یک سوراخ را برداشت؟!) حسابی آزمایش می‌کنند و آن را توی ظرفی می‌گذارند (در تصویر سوراخ درون ظرف است و ظرف سوراخ است!) و پیش خودشان نگه می‌دارند.

شخصیت کتاب به خانه می‌رود و ما در تمامی مسیر برگشت، سوراخ را در آسمان می‌بینیم.

هنگامی که او آسوده به رختخواب می‌رود، سوراخ همان جایی است که در ابتدای کتاب قرار داشت. آیا او سوراخ را بیرون برده بود؟ آیا تمامی مسیر را طی کرده بود یا همه چیز فقط رویا و جنونی بوده است؟ آیا این سوراخ نشانه‌ای از چیزی است یا تنها یک "هیچ" است؟ و چون هیچ است به تصرف هیچ‌کس هم در نمی‌آید؟ آیا این تنها یک بازی بی‌هدف نیست؟ آیا می‌توانیم برای سوراخ دنبال معانی بگردیم یا بهتر است فقط آن را به عنوان یک بازی درک کنیم؟: «کودک به بازی مشغول است بی‌آنکه هدفی نهایی داشته باشد، گاه و بی‌گاه بازیچه‌های خود را دور می‌اندازد – و بار دیگر، با هوا و هوس بی‌آلایش آغاز می‌کند. او آنچه را که ساخته است ویران می‌کند و دوباره می‌سازد و ویران می‌کند. این تکرار بازی، هیچ هدفی را در خود جای نداده‌است. قرار نیست آنچه می‌سازد بهترین باشد یا تنها اگر بهترین نبود آن را ویران سازد؛ کودک فقط بازی می‌کند[8]

نگاهی دیگر:

3. سوراخ و جعبه، هر دو طرح‌واره‌هایی تصویری هستند. جعبه مرزی است برای درک درون و بیرون، برای امکان وقوع تصورات و تصویرهای ذهنی میمون و کیک. سوراخ طرح‌واره‌ای است از حرکت و جابه‌جایی. طرح‌واره‌ای که مبدأ را با چرخشی به خودش بازمی‌گرداند و نشان‌مان می‌دهد مقصدی در کار نیست و فقط این تکرار است که بازی را به جریان می‌اندازد. برای اندیشیدن به درون و بیرون، برای امکان بازی، باید جعبه‌ای باشد. برای درک بازی سوراخ باید مسیری باشد. باز و بسته شدن در جعبه حرکت سوراخ در صفحه‌ها، فکر ما را هم به حرکت می‌اندازد و به ما قدرت اندیشیدن می‌دهد تا بتوانیم هر دو داستان را درک کنیم. ما از طریق مفاهیم عینی‌ مفاهیم انتزاعی را درک می‌کنیم: «مفاهیم ما نمی‌توانند بازتاب مستقیم واقعیت خارجی، عینی و مستقل از ذهن باشند زیرا نظام حسی-حرکتی ما نقشی اساسی در تشکیل آن‌ها بازی می‌کنند. از طرف دیگر دخالت دستگاه حسی-حرکتی در نظام مفهومی است که این نظام را در تماس با جهان واقع نگه می‌دارد. ما جهان را از طریق بدن خود تجربه می‌کنیم: می‌بینیم، می‌شنویم، لمس می‌کنیم، حرکت می‌کنیم، تعادل خود را حفظ می‌کنیم، اشیاء را در دست می‌گیریم، و این تجربیات پایه‌ای، ساختارهای ذهنی اولیه‌ای را شکل می‌دهند... ذهن غیرقابل تفکیک از بدن است: شناخت ما عمیقاً تحت تأثیر ساختار بدن، توانایی‌های حسی-حرکتی و تعاملات ما با محیط فیزیکی است. استدلال انتزاعی ریشه در استدلال عینی دارد: توانایی ما برای تفکر درباره مفاهیم پیچیده و انتزاعی بر پایه درک ما از مفاهیم عینی‌تر و تجربیات بدنی بنا شده است[9]

در کتابک بخوانید: بررسی کتاب «پرندگان»، شگردهایی برای خواندن یک کتاب خوب

به طور خلاصه، لیکاف و جانسون استدلال می‌کنند که ما نمی‌توانیم اندیشه را بدون بدن و تجربیات جسمانی خود درک کنیم. ذهن ما فقط یک ماشین منطقی انتزاعی نیست، بلکه یک سیستم شناختی است که از راه تعامل بدنی با جهان شکل گرفته و مفاهیم انتزاعی را از راه استعاره‌های مبتنی بر تجربیات عینی می‌سازد و درک می‌کند. "بدن‌مندی" به این معناست که بدن نه تنها حامل ذهن است، بلکه فعالانه در شکل‌دهی به آن نقش دارد.

به سر خط باز می‌گردیم. هردوی این داستان‌ها نشان می‌دهند که تصادفی خلق نشده‌اند. بین داستان‌ها و اندیشه‌هایی که در جهان معاصر در جریان است ارتباطی تنگاتنگ وجود دارد. نکته‌ای که ما نویسندگان در کشورهای حاشیه‌ای شاید به درستی نمی‌توانیم آن را درک کنیم، چون ارتباط میان اندیشه و ادبیات به طور ساختارمند در جامعه‌های ما شکل نگرفته است.


[1] .محمدباقر قمی، محمدرضا ریخته گران (1393) تفسیر فلسفه نیچه بر مبنای مفهوم بازی، حکمت و فلسفه، سال دهم، پاییز 1393

[2] توی جعبه چیه؟، درو دیوالت، الیور تالک، مترجم سمیه حیدری، انتشارات مهرسا

[3] محمدباقر قمی، محمدرضا ریخته گران (1393) تفسیر فلسفه نیچه بر مبنای مفهوم بازی، حکمت و فلسفه، سال دهم، پاییز 1393

[4] محمدباقر قمی، محمدرضا ریخته گران (1393) تفسیر فلسفه نیچه بر مبنای مفهوم بازی، حکمت و فلسفه، سال دهم، پاییز 1393

[5] محمدباقر قمی، محمدرضا ریخته گران (1393) تفسیر فلسفه نیچه بر مبنای مفهوم بازی، حکمت و فلسفه، سال دهم، پاییز 1393

[6] سوراخ، ایویند تورشتر، مترجم زهرا احمدی. انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، 1401

[7] محمدباقر قمی، محمدرضا ریخته گران (1393) تفسیر فلسفه نیچه بر مبنای مفهوم بازی، حکمت و فلسفه، سال دهم، پاییز 1393

[8] محمدباقر قمی، محمدرضا ریخته گران (1393) تفسیر فلسفه نیچه بر مبنای مفهوم بازی، حکمت و فلسفه، سال دهم، پاییز 1393

[9] جورج لیکاف، مارک جانسون، فلسفه جسمانی، مترجم جهانشاه میرزابیگی، انتشارات آگاه، 1394

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (دسته بندی)
نوع محتوا
مقاله
جایگاه
اسلایدشو
مقالات صفحه اصلی
ویژه صفحه اصلی

ستاره‌ها آبی می‌خندند

Submitted by editor74 on

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (Term)
تصویرگر (Term)
شاعر (Term)
نگارنده معرفی کتاب
نوع محتوا
کتاب
قالب کتاب

آرش کمان‌دار و اختراع تیر‌ و کمان در فرهنگ انسانی

Submitted by editor74 on

تیر و کمان که افزاری پرتابی است، در زنجیره تکامل شکارافزارها و جنگ‌افزارها پدید آمد. افزار در دست انسان نخست سنگ و چوب بوده پس از آن روی سنگ خام و چوب کار شده و بخش‌هایی از آن تیز شده تا چاقو، تیر، شمشیر و نیزه پدید آمده و سپس از تکامل تیر و نیزه که با دست پرتاب می‌شده، ابزاری دیگر ساخته شده که یاریگر این دو شد و آن هم کمان بود. کمان افزاری بسیار پیچیده است که هم ساخت و هم چه‌گونگی پرتاب آن نیاز به هوش بالایی داشته است و داده‌های باستان شناسی نیز نشان می‌دهد که این افزار از دوره پدیداری انسان خردمند خردمند[1] یعنی بازه زمانی ۷۰ هزارسال پیش پیدا شده است.

در فرهنگ بشری نماد تنها افزاری برای جنگ نبوده و با رازهای آیینی و اسطوره ها درهم آمیخته است. بسیاری از ایزدان هستند که با نماد کمان بازنمایی شده اند. در بسیاری از این فرهنگ ها باور بر این بوده است که کمان ریشه آسمانی و ایزدی دارد و نمادی از قدرت است که از ایزدان به شاهان و پهلوانان اساطیری واگذار شده است. در حقیقت داستان آرش هم ساده شده این روند جهانی. کمان آرش اگرچه در روایت های پسین تر ساخته دست صنعتگران است، اما در روایت های پیشینی این کمان با هدایت ایزدانی چون اسفندارمذ و تیشتر ساخته می شود. برای نمونه خیام نیشابوری در نوروزنامه در بخش«‌یاد کردن تیر و کمان و آنچه واجب بود درباره ایشان» بنابر دیدگاه اسطوره‌ای رایج که هر اختراعی را به یک ریشه پیوند می‌دهد و این ریشه ممکن است ایزد باشد یا انسان، ساخت کمان را به کیومرث نخستین انسان و نخستین شاه نسبت می‌دهد. او در این باره می‌گوید:‌« نخست کس که تیر و کمان ساخت گیومرت بود و کمان وی بدان روزگار چوبین بود بی‌استخوان یکپاره چون درونه حلاجان و تیر وی گلگین با سه پر و پیکان استخوان پس چون آرش وهادان بیامد بروزگار منوچهر کمان را بپنج پاره کرد هم از چوب و هم از نی و سریشم به هم استوار کرد و پیکان آهن کرد پس تیراندازی به بهرام گور رسید بهرام کمان را با استخوان بار کرد و بر تیر چهار پر نهاد و کمان را توز پوشید.[2]»

یکی از کهن ترین دیوارنگاره ها از کمان و کمانداران مربوط به پناهگاه های سنگی در مرکز هند و در دوره زمانی ۵۰ هزارساله[3]

اما اگر از منظر تاریخی و نه اسطوره‌ای به پدید آمدن کمان در زندگی انسان نگاه کنیم، باید ده ها هزار سال به عقب برگردیم. یکی از ویژگی‌های کمان‌های ساده که از چوب‌های تنیده ساخته شده این است که مدت زیادی برجای نمی‌ماند و بنابراین نشانه‌های باستان شناختی کمی از آن وجود دارد. اما برخلاف کمان نوک تیرها که از سنگ چخماق و استخوان ساخته شده است به ویژه سنگ چخماق ماندگاری بالایی دارد. یکی از نمونه‌های مشخص کاربرد تیر و کمان که دانشمندان باستان شناس آن را نقطه عطف مهمی در زندگی بشر می‌دانند به ۶۴ هزار سال پیش برمی گردد که نشانه‌های کاربرد تیر و کمان در غاری در منطقه کوازولو ناتال[4] پیدا شده است.[5] نخستین نشانه‌های کاربرد تیر و کمان در بیرون از افریقا در اروپا و در جنوب فرانسه و در غاری به نام روون پیدا شده است. این دوره‌ای است که هنوز انسان نئاندرتال با انسان هومو هم زیست بوده‌اند. در این دوره انسان هومو از تیر و کمان که ابزاری تازه اختراع شده بوده بهره می‌برده و انسان‌های نئاندرتال به سبک سنتی و با نیزه شکار می‌کردند.[6] و نشانه‌های استفاده از تیر و کمان در بیرون از افریقا در آسیا در سری لانکا به ۴۸ هزار سال پیش از این بر می‌گردد. [7]

در کتابک بخوانید: آرش کماندار است یا کمانگیر؟

پس از آن ما نشانه‌های کاربرد تیر و کمان را در نقاشی‌های آیین شکار و شکارگری در غارها داریم که در اروپا دیرینگی‌شان به زیر ۴۰ هزار سال می‌رسد.

دوره بعدی در تکامل تیر و کمان به آغاز یکجانشینی و پدیدار شدن تمدن کشاورزی برمی گردد که از ۱۵ هزار سال پیش شروع می‌شود. یکجانشینی و شکل گرفتن تمدن‌های شهری که در مناطقی از آسیا و شمال افریقا پیدا شد مفهوم جنگ انسان‌ها با هم را برای تاراج و غارت منابع را به همراه داشت. از این دوره کم کم تیر و کمان هم کامل‌تر شد. پدیده کمان ترکیبی که از چوب‌های تنیده با رگ‌های جانورانی چون گاو و صمغ‌های گیاهی ساخته شد از این دوره دیده شده است. با پیدا شدن خط و نوشتار منابع اسطوره‌ای و دینی در مصر، سومر، یونان و هند و ایران جسته گریخته به جنگ‌ها و تیر و کمان و نقش ایزدان یا ایزد شاهان به ساخت تیر و کمان اشاره کرده‌اند. در این میان آن چیزی که شگفت انگیز است یافته‌های تیر و کمان‌های سالمی است که از مقبره شاهان یا فرعون‌های مصری باقی مانده است. این تیر و کمان‌ها که به دوره پنج هزارساله تعلق دارد مجموعه‌ای بی نظیر از فناوری ساخت تیر و کمان را برجای گذاشته‌اند. هم چنین تصویرسازی‌هایی که هنرمندان و صنعت گران مصری از انسان و اسب و تیر و کمان برجای گذاشته‌اند خود نشانه‌ای است که کاربرد تیر و کمان در جنگ‌ها تا چه اندازه از به کار گرفتن در شکارگری پیشی گرفته است.

در فرهنگ هندوایرانی منطقه تمدنی سند یا دره سند که تاریخ آن به بیش از ۹ هزار سال پش می رسد یافته های بسیاری از نوک پیکان های برنزی به دست آمده است که در سر کمان استفاده می شده است.

کمان و کمانداران آسمانی بخشی از اسطوره‌های حماسی

کمان، افزاری جنگی با تاریخچه‌ای ژرف که سرشار از پیچیدگی به عنوان صنعت و نماد است برای هزاره ها است که تخیل انسانی را به کار گرفته و درباره آن اسطوره ها و داستان های فراوانی در هر فرهنگ و در هر بخشی از تاریخ آفریده شده است. کمان و کمانداری در فرهنگ انسانی نه تنها نمادی از قدرت و دقت بوده است، که پیوند با خورشید و تابش یا نیزه های آفتاب داشته و همین طور در کاربرد جنگی کسی که کمان به کار می برده باید افزون بر نیروی زیاد، منضبط هم می بود. به جهت همین ویژگی ها کمان و کمانداری در اساطیر نقشی ویژه پیدا کرد و نمادی از ایزدبخشی و شاه بخشی شد.

در فرهنگ اساطیر کهن در بسیاری از نقاط جهان با موضوعی به نام کمان و کمانداران آسمانی آشنا می شویم که ریشه در کهن ترین باورهای انسان دارد. آن چه که در دو فرهنگ هندواروپایی و هندوایرانی یا آریایی مربوط به بیش از ۵ هزار سال پیش از میلاد برمی گردد نشان می دهد که در هر دو فرهنگ ادبیاتی شفاهی شکل گرفته بوده که در آن ها اسطوره هایی در باره کمانداران آسمانی وجود داشته است.


خرید کتاب آرش کمان‌دار


در مهاباراتا حماسه بزرگ هندی که بخشی از ریشه هندوایرانی هم هست، درباره کمان آسمانی سخن گفته شده است. کارنا دارنده این کمان می گوید: کمان من که ویجایا نام دارد برترین جنگ افزارها برای ایزد ایندرا است که ویشاکارمن صنعتگر آسمانی آن را برای او ساخته است. با این کمان ایندرا آسوره‌ها(دایتیاها) را شکست داد[8] بخشی از وداها یا سروده های مقدس اسطوره ای و حماسی هندی به نام دانورودا ( دانوس‌ودا یا دانش کمان ) به تیراندازی با کمان پرداخته است. افزون بر این در ریگ ودا هم چند جا بر کاربرد تیر و کمان تاکید شده است.[9]

آرجونا قهرمان اصلی حماسه هندی مهاباراتا که بلندترین حماسه آفریده شده در فرهنگ انسانی از دیرباز تاکنون است نماد کمانداری ماهر است که با تیرش می تواند چشم ماهی را نیز هدف بگیرد. داستان چنین است که خواستگاران دروپادی برای رسیدن به او باید به چشم یک ماهی ساختگی که در آب استخر گذاشته شده بود، تیر می زدند. هیچ کسی نتوانست این کار را بکند جز آرجونا که بزرگترین کماندار زمین بود..[10]

آرجونا کماندار آسمانی

نام ارجونا از جنبه ریشه شناسی به معنای درخشش، نقره و هر چیز روشنی است. او محبوب ترین قهرمان ادبیات هندو ، نیمه خدا (پسر خدای توفان ایندرا ) و نشان دهنده بهترین جنبه های انسانیت است. [11] پیوندهای آرجونا با ایزد آتش آگنی نشان می دهد که در لایه های زیرین اسطوره های هندوایرانی و هندواروپایی ارتباط های پنهانی وجود دارد. آگنی فرزند آب‌های آسمانی است که با آتش پیوندی نزدیک دارد و با باران به زمین می رسد. آگنی هم‌چنین ایزد آذرخش و در اتحاد با ایزد ابر است.[12] آگنی از خدای بزرگ آسمان وارونا کمک می‌خواهد که به آرجونا کمان قدرتمند و نشکن معروف به گاندیوا و همچنین ارابه‌ای جادویی با اسب‌هایی که هرگز خسته نمی‌شوند و نمی‌توانند زخمی شوند، بدهد.[13] این روایت ها همگی نشان می دهد که چه گونه میان آرجونا و آرش حتا در ریشه شناسی نام ها پیوند وجود دارد و چه گونه آرجونا و آگنی می تواند رابطه آرش و تیشتر را تداعی کند.

به همین قلم بخوانید: «بیفکند یا بیافکند» کدام درست و کدام نادرست است؟- بخش نخست

نرگال ایزد جنگاوری سومری با نماد تیر و کمان

در بین النهرین باستان، کمان با خدایان و الهه های مختلف مرتبط بود. برای مثال، خدای نرگال در حالی که یک تیر و کمان در دست دارد به تصویر کشیده شد که نشان دهنده نقش او به عنوان یک خدای جنگجو بود.

الهه ایشتار نیز اغلب با کمان به تصویر کشیده می شد که نماد قدرت او بر عشق، جنگ و باروری بود.

نیث ایزدبانوی شکار و جنگ که از نخستین ایزدان شکل گرفته در اساطیر مصری است و ریشه آن را از مهاجران بومی دوره پارینه سنگی تا کهن سنگی می دادند که ریشه اش به نخستین اسطوره های صحراهای مجاور رود نیل مانند لیبی برمی گردد. تصویرهای این ایزدبانوی شکار و جنگ، که نشانه‌اش کمان و دو تیر و یک سپر بود؛ در جایگاه اصلی ساکنان پیش سلسلهٔ فراعنه در عبیدوس یافت شده است.[14]

کمانداران مصری

توتن خامون فرعون مصر کاربرد تیر و کمان بر روی ارابه‌ (تصویرگری شده براساس تصویر اصلی)

شگفت‌ترین و سالم‌ترین بازمانده از تیر و کمانی که از شاه توتن خامون فرعون مصر باقی مانده است[15]

در اسطوره‌های یونانی ادویسیوس شاه ایتیکا در حماسه اودیسه در رقابت با خواستگاران همسر آینده‌اش پنلوپه قدرت خود را در به کار بردن تیر و کمان نشان می‌دهد[16]

در فرهنگ یونانی نیز آپولون و آرتمیس که خواهر دوقلوی او است، هر دو از ایزدان کماندار آسمانی بوده‌اند. آپولو ایزد تیراندازی با کمان، خورشید، شعر و بسیاری چیزهای دیگر بوده است او که ایزد-پهلوانی سنگین وزن بوده پسر زئوس و برادر دوقلوی آرتمیس، الهه شکار است. اختراع تیراندازی با کمان به آپولو و خواهرش آرتمیس نسبت داده شده است. یکی از کارهای او کشتن مار پیتون با تیر رها شده از کمان بوده است.

کماندار عیلامی در جنگ با آشوریان تجاوزگر

تمدن عیلامی(ایلامی) پیشرو در صنعت کمان‌سازی مرکب در دنیای باستان

همان گونه که خیام در نوروزنامه تاکید کرده است، کمان آرش از گونه کمان‌های مرکب بوده است. اما صنعت کمان سازی مرکب برپایه اسنادی که به دست آمده است در دو نقطه پیشگام و پیشرو بوده است یکی در تمدن ایلامی و دیگری در تمدن دره سند. اما کمان مرکب چه گونه کمانی است و چه کسی این اصطلاح را در دنیای معاصر باب کرد؟ این اصطلاح در سال 1877 از سوی باستان‌شناس، ژنرال آگوستوس پیت ریورز ابداع شد، که کوشید انواع مختلف کمان ها را با تجزیه و تحلیل فناوری آن‌ها طبقه بندی کند. از جنبه ساختی و فناوری، دو دسته کمان اصلی در خاور نزدیک باستان شناسایی شده است: کمان چوبی(تک‌چوب) و کمان خمیده مرکب که کمان تک‌چوب اولین ساخته بشر است که پس از آن کمان مرکب که ترکیبی از چوب، چسب یا رزین گیاهی، چرم و استخوان و مواد دیگر است تکامل یافته این کمان است.[17]

در آموزک بخوانید: فارسی‌آموز آرش کماندار، پویشی نو در سوادآموزی بزرگسالان

در اسطوره گیل‌گمش در جایی از آن گفته شده است که کمان گیل‌گمش کمان انشانی است. و می دانیم که انشان نام دیگر ایلام یا بخش بلندی های آن است. یا آن گونه که فرهنگ‌نامه گیل‌گمش آورده است:‌ انشان: ناحیه ای از عیلام در جنوب غربی ایران که منبع تامین چوب برای ساخت کمان بوده است و گیل‌گمش «کمان انشان» دارد.[18]

وجود چنین نشانه‌ای اکنون از سوی بسیاری از پژوهشگران خاور نزدیک باستان بررسی شده است. خاویر آلوارز مون یکی از برجسته ترین پژوهشگران عیلام(ایلام)شناس در جهان امروز در جستاری که درباره کمان عیلامی نوشته است، براین باور است که عیلام مهد کمان‌های مرکب یا کمپوزیتی‌اند. بررسی های دقیق او بر روی سنگ کنده های منطقه «کول فره» در منطقه ایذه کنونی همه سرشار از داده های دست اول از ویژگی های کمان و کمانکشی در این تمدن اولیه است. او در این پژوهش خود نقل قولی از کتاب عهد عتیق می آورد که خدای لشکر و جنگ(صبایوت- یهوه) در فرهنگ بنی‌اسرائیل می گوید: «‌ اینک من کمان عیلام را که تکیه گاه قدرت آن‌هاست خواهم شکست…»(ارمیا 49: 35) . آلوارز مون با این نقل قول در پی این است که اثبات کند که عیلامیان فرهنگ کمان‌سازی مرکب یا کمپوزیتی را تکامل بخشیدند و در دوره‌ای صادر کننده این کمان ها به سرزمین هایی مانند مصر بودند. در همین راستا او اشاره می کند که گروهی خاص از کمان ها درون مقبره توتان‌خامن یافت شد که شامل 32 کمان کامپوزیت بود که چوب آن ها از درخت توس و گیلاس بوده که در خود مصر چنین درختانی وجود نداشته است و این ها کمان های وارداتی به مصر هستند.[19]

کمانداری در ارتش‌های ایران باستان

پس از آن می‌توان به نشانه‌های به کاربردن تیر و کمان را در ایران و در دوره هخامنشی در آثاری که در شوش یا تخت جمشید پیدا شده است، پی گرفت. ارتش هخامنشی به طور گسترده‌ای از لشکر کمانداران بهره می‌برده است. در باره این کمان و شیوه ساخت آن گفته شده است:‌ کمان ترکیبی که توسط کمانداران امپراتوری هخامنشی استفاده می‌شد، سلاحی قابل توجه با تاریخچه‌ای طولانی است. گفته می‌شود که این کمان برای اولین بار توسط عشایر آسیای مرکزی در هزاره دوم قبل از میلاد ساخته شد. ساخت این کمان شامل چسباندن شاخ و چوب با هم با استفاده از صمغ بود و بدنه‌ای قوی و بادوام را ایجاد کرد که قادر به تحمل فشارهای بسیار زیاد کششی است. برای افزایش قدرت آن، رگ‌های تاندون‌های حیوانات به قسمت بیرونی کمان اضافه شدند. اعتقاد بر این است که ساخت دقیق کمان ترکیبی می‌توانست تا ۱۸ ماه طول بکشد تا تکمیل شود. نتیجه نهایی سلاحی با قدرت و دقت بسیار زیاد بود که آن را به ابزاری مهیب در دست کمانداران ماهر تبدیل کرد. کمان ترکیبی به عنوان گواهی بر نبوغ و مهارت صنعتگران باستانی است و میراثی ماندگار در تاریخ جنگ به جا می‌گذارد.[20]

از کمان آسمانی تا آسمان همچون کمان

در یک نگاه گسترده تر باید به یاد داشت که کمان های آسمانی و ایزدی تنها یک ابزار شکافنده مادی نبوده اند، بلکه نیروی معنوی پشت آن ها پیوندی میان حلقه قدرت ایزدی با شاهان و پهلوانان بوده است. به همین دلیل است که کمان و کمانکشی چنین با رازها آمیخته شده است. در مورد آرش کماندار هم رازها فراوان است. پرسش اصلی این است. چرا تیر و کمان به عنوان یک جنگ افزار چنین با سرنوشت آرش در پیوند است؟ آیا آرش به راستی یک پهلوان بوده است؟ آیا او ایزدی بسیار کهن بوده که بعد در نقش پهلوانی انسانی ظاهر شده است؟ در چند دهه گذشته هر پژوهشگری کوشیده است بخشی از این رازها را کشف کند. برای نمونه یکی از پژوهشگران درباره ریشه نام آرش و رازهای پشت آن در چند زبان به مطالعه و بررسی پرداخته است. آرش نورآقایی در مقاله خود درباره آرش و ریشه نام او می گوید:‌ « لغت Arc در زبان انگلیسی به معنای قوس و کمان است. لغت Arch به معنای تاق، قوس، هلال، قوس دادن و خم کردن، واژه Archer به معنای تیرانداز، Archery به معنای تیر‌اندازی، واژه Architect به معنای معمار و Architecture به معنای معماری است. این واژه اخیر که معماری معنا می‌شود در واقع در ترجمه دقیق‌تر به معنای “فن و هنر کمان‌زنی” است. از این واژه‌ها و معانی‌شان استنباط می‌شود که واژه قوس و کمان و تیراندازی و تاق از یک ریشه‌اند. این موضوع که واژه کمان و تیراندازی از یک ریشه هستند با توجه به شکل کمانی که در تیر‌اندازی از آن استفاده می‌شود، منطقی به نظر می‌رسد. از طرفی قوس و کمان و تاق از مفاهیمی‌اند که بارها در ادبیات به عنوان صفتی از آسمان ذکر شده‌اند. پس این موضوع دور از ذهن نیست که بتوانیم رابطه‌ای میان واژه‌های آسمان و Arch پیدا کنیم. واژه آسمان به زبان عربی که در فارسی هم بسیار استعمال می‌شود، “عرش” است؛ به تشابه Arsh (عرش) و Arch دقت کنید. و اگر “ع” عرش را به “آ” تبدیل کنیم، به واژه “آرش” می‌رسیم که کمانش خود نمادی از آسمان می‌تواند باشد. واژه انگلیسی Archery به معنای تیراندازی در زبان فرانسوی به صورت Tir a larc و در زبان ایتالیایی به شکل Tiro con larco دیده می‌شود. شناخت واژه Tir (تیری که در تیراندازی از آن استفاده می‌شود) در این میان جالب توجه است. همچنین واژه انگلیسی Archer به معنای تیرانداز در زبان لاتین به شکل Arcarius و واژه کمان به لاتین به صورت Arcus دیده می‌شود. هر دو این واژه‌ها و به ویژه واژه Arcus شباهتی به واژه “ارخش” (با تبدیل کاف به خ و سین به شین که کاملا منطقی است) و در نتیجه ارتباطی با “آرش” دارد. توجه کنید که شهرت آرش به خاطر کمانداری و تیراندازی اوست و صفات آرش شیواتیر و آرش کمانگیر به تیر و کمان وی اشاره می‌کنند که ویژگی بارز این قهرمان به شمار می‌روند... آرجون نام یکی از قهرمانان تیراندازی هندی است که شباهتی به آرش دارد و باز هم می‌بینیم که حروف اول و دوم این اسم نیز با حروف اول و دوم آرش یکی است. با توجه به نمادشناسی در مضامین اسطوره‌ها نیز در می‌یابیم که رابطه‌ای میان کمان آرش و آسمان برقرار است. چرا که آرش برای پرتاب تیر بر بالای کوه می‌رود و از آن‌جا که کوه به آسمان نزدیک است، رابطه بسیار نزدیکی با آن دارد. در ضمن بعید نیست که رابطه میان کوه و آسمان و کمان، بتواند نام قهرمان را نیز با آسمان پیوند ‌دهد.[21]»


[1] Homo sapiens sapiens

[2] خیام نیشابوری، نوروزنامه، به کوشش علی حصوری، بنیاد فرهنگ ایران، انتشارات طهوری، تهران، ۱۳۵۷، ص ۴۹

[4] KwaZulu-Natal

[5] Antiquity , Volume 84 , Issue 325 , September 2010 , pp. 635 - 648

[17] The Bow of Elam, Javier Alvarez-Mon, 2023, Susa and Elam II. Archaeological, Philological, Historical and Geographical Perspectives. Proceedings of the International Congress

[19] The Bow of Elam, Javier Alvarez-Mon, 2023, Susa and Elam II. Archaeological, Philological, Historical and Geographical Perspectives. Proceedings of the International Congress

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (دسته بندی)
نوع محتوا
مقاله

«سواد فرهنگی و ترویج خواندن در عمل»: تازه‌ترین یافته‌ها درباره‌ی ترویج کتاب‌خوانی در تئوری و عمل

Submitted by editor74 on

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (Term)
نگارنده معرفی کتاب
نوع محتوا
کتاب
جایگاه
اسلایدشو
مقالات صفحه اصلی
ویژه صفحه اصلی
معرفی کتاب صفحه اصلی

بزرگ‌ترین بابای دنیا

Submitted by editor74 on

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (Term)
نگارنده معرفی کتاب
نوع محتوا
کتاب
جایگاه
معرفی کتاب صفحه اصلی

ریشه‌های هندوایرانی افسانه آرش کمان‌دار

Submitted by editor74 on

آرش یکی از محبوب‌ترین و شگفت‌ترین اسطوره‌ها و افسانه‌های فرهنگی در سرتاسر ایرانشهر است. به درستی روشن نیست که اسطوره آرش از دل چه اسطوره‌های دیگری زاده شده است. اما اهل پژوهش آرش را در پیوند با اسطوره‌های دیگری که در پیوند با آب و به ویژه باران‌اند قرار می‌دهند. این که آرش از اسطوره‌های کدام بخش مردم ایرانشهر است، کم و بیش همگان آن را از اسطوره‌ها و افسانه‌های ایران شرقی می‌دانند جایی که ریشه تبار اشکانیان یا پارتیان از آن جا است. گروهی دیگر از پژوهشگران اما این نظر را محدود کردن ریشه‌های اسطوره و افسانه آرش می‌دانند و براین باورند که اسطوره آرش دگردیسی شده ایزدان آب و باران‌اند و در حقیقت آرش شکل انسانی شده ایزد تیشتر است. از نگاه ابراهیم واشقانی فراهانی:‌ «داستان‌ آرش‌ کمانگیر از کهن‌ترین‌ و رایج‌ترین‌ روایت‌های حماسی‌ و اساطیری ایرانیان‌ است‌ که‌ هرچند در شاهنامه‌ فردوسی‌، مستقلاً بدان‌ پرداخته‌ نشده‌، ایرانیان‌ از کهن‌ترین‌ ادوار با آن‌ آشنا بوده‌اند. این‌ داستان‌ در نزد پژوهشگران‌ معاصر، اغلب‌ دارای هویتی‌ پارتی‌ انگاشته‌شده‌است‌ و برخی‌ نیز آن‌ را روایتی‌ هندوایرانی‌ دانسته‌اند، اما داستان‌ آرش‌، ریشه‌ در اسطوره کهن‌ایزدی هندواروپایی‌ دارد که‌ برای آن‌ عنوان‌ «ایزد روشنایی‌ کماندار» را پیش ‌نهادیم‌.[1]»

در کتابک بخوانید: آرش کماندار است یا کمانگیر؟

نگاه این پژوهشگر به این موضوع بی ریشه نیست و کسانی دیگر نیز به این نکته اشاره کرده یا کوشیده‌اند هم‌ریشگی اسطوره آرش را با نیاهای اسطوره‌های هندواروپایی و هندوایرانی کشف کنند. رضا مرادی غیاث آبادی که ریشه و بنیاد ایزدان درگیر با اسطوره آرش را بررسی کرده از زوایه کیهان شناسی اساطیری به این موضوع نگریسته است:‌ «ایجاد شرایط آب‌وهوایی گرم و خشک و سال‌های کم‌باران در فلات ایران به ویژه در حدود چهار هزار سال پیش موجب پیدایش برخی باورهای کیهانی در دوران باستان شده است. در نمونه‌ای از این اعتقادها، ستاره «تِـشتَـر» (شباهنگ/ شِعرای یمانی) ستاره باران‌آور دانسته شد و ستاره «اَپوش» (اَپَـئوشَـه/ قلب‌العقرب) دیو خشکسالی و از بین برنده آب‌ها و هماورد تشتر بشمار آمد. در «تشتر یشت» اوستا که به راستی یکی از کهن‌ترین نمایشنامه‌های بشری است، به روشنی نبرد تشتر و اپوش گزارش شده است. در این نبردها، گاه پیروزی از آن تشتر و گاه از آن اپوش است.[2]»

نبرد کیهانی این دو در تشتریشت اوستا چنین به تصویر در آمده است: «آنگاه تشتر درخشان و شکوهمند با پیکری به مانند اسبی سپید و زیبا با گوش‌های زرین و لگام زرنشان به دریای فراخکرت فرو می‌آید و به رویارویی او دیو اپوش با پیکری به مانند اسبی سیاه به در می‌آید. یک گر سهمگین! آنگاه تشر درخشان و شکوهمند و دیو اپوش هر دو به هم در می‌افتند و هر دو با یکدیگر نبرد می‌کنند. سرانجام تشتر درخشان و شکوهمند بر دیو اپوش چیره می‌شود و او را شکست می‌دهد. [3]»

در کتابک بخوانید: داستان فرشته باران و دیو خشکی

در حوزه فرهنگ ایرانی، نخستین نشانه‌های وجود افسانه آرش را می‌توان در یشت‌ها دید آن جا که چکیده‌وار درباره آرش گفته شده و در بالا به آن اشاره شد. احمد تفضلی‌ سبب این چکیده داستانی را در شناخته‌شدگی آن می‌داند که سینه به سینه نسل به نسل منتقل ‌شده است. او در مقاله‌ای که با سرواژه «آرش» برای فرهنگنامه ایرانیکا نوشته است درباره ریشه‌های آرش در ادبیات کهن ایران می‌گوید: قدیم‌ترین مأخذی که از آرش یاد کرده یشت هشتم یا تشتریشت اوستاست که به تیریشت نیز مشهور است. بند ششم از این یشت به تیری اشاره می‌کند که آرش از کوه آیریوخشونه به کوه خونونت پرتاب کرد. صورت اوستایی نام این پهلوان رخشه است و همراه با صفات تیزتیر و تیزتیرترین ایرانیان از او یاد شده است. چنین می‌نماید که افسانه آرش در زمان تدوین تیریشت همچون بسیاری از افسانه‌های دیگر که در یشت های اوستا آمده به حدی زبانزد بوده که مورد تمثیل قرار می‌گرفته و تنها اشاره‌ای بدان برای شنونده کفایت می‌کرده است. از آرش در ادبیات پهلوی نشان بسیاری بر جای نمانده است. تنها در رساله ماه فروردین روز خرداد بند ۲۲ آمده است که در خردادروز ششم از ماه فروردین منوچهر و ایرش شیباگ‌تیر، زمین ایران را از افراسیاب بازستدند. اهم اطلاعات ما از تاریخ و فرهنگ ساسانی از طریق کتاب‌های عربی و فارسی سده‌های نخستین هجری است و در مآخذ این دوره آگاهی بیش‌تری از آرش به دست می‌آید. نام او در تاریخ طبری و در کامل التواریخ ابن اثیر به شکل «ایرش» و نیز در تاریخ طبری به صورت ارششباطیر» (همان) آرش شیباتیر یا شباتیر و در مجمل التواریخ و القصص به صورت آرش شواتیر آمده است. شباطیر یا شواتیر برگردانیده صورت پهلوی است که خود ترجمه صفت khshviwi ishu ( تیز تیر اوستایی) است.[4]

در کتابک بخوانید: داستان زادن زردشت


در روایتی که نویسندگان پس از دوره اسلامی از داستان آرش نوشته‌اند، گونه‌ای هم نظری وجود دارد. از نگاه آنان:‌ پس از آن‌که افراسیاب تورانی منوچهر پادشاه پیشدادی را در طبرستان محصور کرد، سرانجام هر دو به صلح گراییدند و منوچهر از افراسیاب درخواست کرد که به اندازه یک تیر پرتاب از خاک او را به وی برگرداند افراسیاب این درخواست را پذیرفت. فرشته‌ای که نامش در آثار الباقیه «اسفندارمذ یاد شده است حاضر شد و به منوچهر امر کرد که تیر و کمان خاصی بسازد. بنا بر روایت غرر السیر چوب و پر و پیکان این تیر و کمان هر کدام از جنگل و عقاب و معدن معینی تهیه شد. چون تیر و کمان آماده گشت به آرش که تیرانداز ماهری بود، دستور دادند تیری بیفکند. بنا بر روایت بیرونی آرش برهنه شد و تن خود را به مردم نشان داد و گفت: بنگرید که تن من عاری از هر جراحت و بیماری است لیکن پس از افکندن این تیر نابود خواهم شد. پس بی درنگ کمان را کشید و خود پاره پاره شد.

خداوند باد را فرمان داد تا تیر آرش را از کوه رویان بردارد و به اقصای خراسان میان فرغانه (احتمالاً) فرخار) و طبرستان ظاهراً (طخارستان یا طالقان) برساند. تیر رفت تا بر درخت گردوی تناوری نشست. بنا بر روایت ثعالبی این تیر که افراسیاب بر آن نشانه‌ای از خود نهاده بود در هنگام طلوع آفتاب رها شد و از طبرستان به بادغیس رسید. همین که نزدیک به فرود آمدن بود به فرمان خداوند فرشته‌ای باد بنا بر روایت بیرونی و مقدسی آن تیر را به پرواز در آورد تا به زمین خُلم در بلخ رسید و آنجا در محلی به نام کوزین مصحفِ گوزین در هنگام غروب آفتاب فرود آمد. سپس تیر را از خلم به طبرستان نزد افراسیاب بازآوردند و بدین سان مرز ایران و توران معین شد. در رساله پهلوی ماه فروردین روز خرداد و در همه منابع اسلامی مذکور در فوق، واقعه تیراندازی آرش در زمان منوچهر ذکر شده است مگر در غررالسیر که بر اساس روایت دیگری این رویداد به زمان زو پسر طهماسب منسوب شده است، اگر چه به روایت معروف دیگر نیز اشاره رفته است.[5]

تورج دریایی در پژوهش خود به سویه‌های دیگر ریشه آرش اسطوره‌ای پرداخته است و او را یک تیرانداز آریایی می‌داند. تیرانداز آریایی یعنی تیراندازی که ریشه در اسطوره‌های هند و ایران دارد. او به نقل از نولدکه ایران‌شناس و شرق شناس برجسته می‌گوید:‌ بیش از یک قرن پیش نولدکه در مقاله‌ای کوتاه درباره آرش نکات مهمی ایراد کرد و تا آنجایی که بنده می‌دانم کسی آن‌طور که باید و شاید بدان نظر نیانداخته است، بخصوص به چند بند آخر مقاله که بصورت تکمله‌ای به چاپ رسیده است. عنوان این مقاله بهترین تیرانداز آریایی در اوستا و طبری است و به ما می‌گوید که نولدکه در آن زمان این نکته را فهمیده بود که آرش صرفاً یک کماندار ایرانی نیست بلکه به دنیای هندی نیز تعلق دارد. او در این تکمله گفته است که دوست وی یعنی آلفرد گوتشمید دیگر محقق نامی اشاره می‌کند که در کتاب هشتم ریگ ودا سروده‌های مقدس هندوان نیز ما با نام آرش بصورت آریکش ٫ آریکشا روبرو می‌شویم. هر آن‌چه ما امروز درباره آرش می‌دانیم گفته شده است ولی درباره وجود آرش در ریگ ودا هندوان نه در این کار و نه در ترجمه اوستای او اشاره‌ای نشده است. ایران‌شناس بزرگ نامی یعنی گایگر در سال ۱۸۸۳ دوباره در کتاب خود به نام تمدن ایرانیان شرقی در دوران باستان به تیشتریشت اشاره کرده و بند هشتم آن که آرش در آن ذکر شده را بار دیگر ترجمه کرده است. گایگر در پاورقی نام آرش را بصورت نام خاص گرفته و مترادف آن‌را بصورت ریکشا در ریگ ودا دانسته که در کتاب هشتم سروده ۶۸ بند ۱۵ پدیدار می‌شود. در حقیقت اگر نگاهی به ریگ ودا بیندازیم مقدار بیش‌تری درباره آرش یا خاندانش اطلاع کسب می‌کنیم. او و خاندانش در یک سروده ودا مورد تمجید قرار گرفته‌اند. در این‌جا می‌توان ذکر کرد که در دو سروده دیگر در کتاب هشتم ودا یکی برای آگنی و دیگری برای ایندرا درباره خاندان آرش سخن رفته است. ریکشا پدر آرش ٫ آرکش می‌باشد و شروتروان فرزند آرش است که از او نیز به نیکی یاد شده است.[6]»

در کتابک بخوانید: داستان جمشید

در همین زمینه مهرداد بهار پیش از تورج دریایی به موضوع ریشه دار بودن اسطوره آرش و پیوند آن با اسطوره های هندواروپایی و هندو ایرانی اشاره کرده است:‌«من برآنم که این حماسه‌ها بخشی از اساطیر عصر هندوایرانی‌اند که بر اثر رشد یکتاپرستی در ایران از اسطوره بودن درآمده و صورت حماسه‌های پهلوانی به خود گرفته اند. و انعکاسی هم در اوستا یافته و مدت ها به صورت شفاهی توسط گوسان ها در میان مردم رایج بوده است. و الزاماً دارای اصلی اوستایی نیست، هرچند قدیم ترین ماخذ ایرانی ما اوستا است. لااقل این حماسه ها روایات جاری شرق نجد ایران‌اند. در این حماسه ها می توان به اسم خدایان دوره هند و ایران( کاووس، جمشید)، به شخصیت های در اصل ایزدی و غیرایزدی ( رستم برابر ایندره، رستم و زال برابر کریشنه، آرش کمانگیر برابر ویشنو در نبرد با تورانی ها و داستان ضحاک) برخورد و چنان که می توان دید همه اصلی هندو ایرانی یا قبل از آریایی دارند.[7]

تصویری از کتاب آرش کماندار، نوشته‌ی محمدهادی محمدی و تصویرگری ندا راستین‌مهر

و آن گاه می کوشد که میان آرش و ویشنو ایزد اسطوره ای هند ارتباط‌هایی را کشف کند:« از موارد اساطیری مشتر هند و ایران یکی هم داستان ویشنو و آرش کمانگیر است که بسیار به هم شباهت دارند. در یکی هنوز خدایی هندو و در دیگری بنا به رسم ایرانی، خدایی انسان شده نقش واحدی را ادا می کنند. یکی سرزمین خدایان را دوباره به دست می آورد و در دیگری پهلوانی ست که سرزمین ایران را دوباره از دست تورانیان رها می سازد. هر دو خود را ایثار می کنند.[8]

در این زمینه البته مهرداد بهار در همین اندازه ماند و سپس دو پژوهشگر دیگر کوشیدند این کشف او را گسترش دهند. على ضياء الديني دشتخاکی و مه‌دخت پورخالقی چترودی در پژوهش خود فرضیه مهرداد بهار را دنبال کردند و خود به این نتیجه رسیدند که:«‌اگر فرضیه‌ها و نظریات موجود را از دیدگاه تاریخی مورد بررسی قرار دهیم به اثبات این نکته دست خواهیم یافت که دو داستان آرش و ویشنو قدمتی پیش آریایی دارند.[9] به علاوه در «تیریشت» نشانه‌هایی وجود دارد که خاستگاه داستان آرش را به گذشته‌های بسیار دورتر از عصر پارتیان می‌رساند احترام به ستارگان و جو، وجود نیروهای متعارض و پیروزی نهایی خیر بر شر، وجود عناصری که نزد اقوام کوچ کننده بسیار اهمیت دارند؛ از جمله باران، آسمان، ابر، آب و نبرد با دیو خشکسالی که بنا به قول دوستخواه ریشه در داستان ایران و اساطیر هند دارد، همچنین ارتباط آرش با مهر و اشی که تداعی‌گر میتراییسم در ایران باستان است و نیز کارکرد مشترک جنگجویی پیروزی و عهد و پیمان در آرش و میترا همه از نشانه‌هایی قلمداد می‌شوند که گذشته داستان آرش را به روزگاری کهن‌تر از آنچه ما تصور می‌کنیم، می‌رساند. تصویر تیشتری که روی یکی از سکه‌های هند و سکایی و ساسانی وجود دارد که شاید به تقلید از آرتمیس یونانیان تجسمی مردانه یافته است و تیر و کمانی در دست دارد (جوزف کارتوی ۱۳۸۳ (۱۵) بی شباهت به تصویر ذهنی ایرانیان از آرش و هندوان از ویشنو نیست.[10] بنابراین می‌توان گفت که آرش ایزدی فراموش شده است که برخلاف همتا و هم پایه هندیش جنبه‌های انسانی یافته و از دنیای اسطوره به جهان حماسه با گذاشته است.[11]

در کتابک بخوانید: داستان فره‌ی ایزدی

در ادبیات بعد از ریگ ودا ویشنو، سرور کوهها نامیده می‌شد. در داستان آرش نیز کوه پلکان این اسطوره ایرانی می‌شود که در اصل خود مانند ویشنو است و یک ایزد انسان به شمار می‌آید. سر ویشنو بر اثر کشیدن کمان از تنش جدا و به این ترتیب او قربانی می‌شود. کوه در داستان ویشنو محل اتصال زمین و آسمان (خورشید) است. زیرا سر ویشنو پس از جدا شدن از تنش به خورشید بدل می‌شود. آرش هم جان خود را در تیر می‌نهد و با کشیدن کمان قربانی می‌شود در داستان آرش نیز به دور از کارکردهای ایزدی داستان ویشنو پیوند بین زمین و آسمان در قالبی زمینی و با جان سپردن آرش برقرار می‌شود.[12]

داستان آرش بازمانده اسطوره«‌ایزد روشنایی کماندار» در اقوام هندو اروپایی باستان

در امتدا همین فرضیه ها که دیگران پیش بردند، ابراهیم واشقانی فراهانی در تحلیلی که ارائه داده بر این باور است که: « آنچه‌ در اوستا با عنوان‌ آرش‌ و همراه‌ با ایزد تشتر آمده‌است‌، درحقیقت‌ همان‌ ایزد تشتر است‌ و ابداً شخصیتی‌ تاریخی‌ در دورۀ پارتی‌ نیست‌. با این‌ آگاهی‌ پیشین‌ که‌ تشتر، خود جزء ایزدان‌ کماندار هندوایرانی‌ (و با عنوان‌ تیر، از ایزدان‌ پرتابگر هندواروپایی‌) است‌ و خاصیت‌ گیاه‌فزایی‌ دارد، روایت‌ تشتر را در بندهش‌، همان‌ روایت‌ تیر انداختن‌ آرش‌ برای مرزنمایی‌ و باران‌آوری و گیاه‌فزایی‌ می‌یابیم‌: »...هنگامی‌ که‌ تیشتر آن‌ باران‌ را ساخت‌ که‌ دریاها از او پدید آمدند، زمین‌ را همه‌ جای نم‌ بگرفت‌، به‌ هفت‌ پاره‌ بگسست‌...« (بندهش‌، ١٣٨٠: ٧٠). در حقیقت‌ دوگانه‌ ارخش‌ (آرش‌)- تشتر در میان‌ نیاایرانیان‌ همان‌ دوگانه‌ آریکشا- تیشی‌ در نیاهندیان‌ است‌ که‌ به‌ موازات‌ هم‌ در حال‌ تجزیه‌ شدن‌ هستند. این‌ فرایند تجزیه‌ شدن‌، گواه‌ وجود ایزدی دیرینه‌تر در عصر هندوایرانی‌ یا پیشاهندوایرانی‌ است‌ که‌ محل‌ تجمیع‌ و مصدر صدور این‌ شخصیت‌ها بوده‌است‌. برخی‌ پژوهشگران‌ نیز با تطبیق‌ آرش‌ و ویشنو به‌ مشابه‌ همین‌ نتیجه‌ رسیده‌اند و پیشینه‌ این‌ اسطوره‌ را به‌ عصر هندوایرانی‌(آریایی‌) و حتی‌ مقداری پیش‌تر به‌ عصر پیشاآریایی‌ و نیاآریایی‌ می‌رسانند.[13]»

تصویری از کتاب آرش کماندار، نوشته‌ی محمدهادی محمدی و تصویرگری ندا راستین‌مهر

از نگاه این پژوهشگر:‌«‌این‌ ایزد، برآمده‌ از نیاز فوری و ضروری زندگانی‌ هندواروپاییان‌ باستان‌ یعنی‌ نیاز به‌ روشنایی‌ و گرما در مساکن‌ اولیه‌ تاریک‌ و سردشان‌ بوده‌است‌. پس‌ از جدایش‌ اقوام‌ هندواروپایی‌، ایزد روشنایی‌ کماندار در اقلیم‌های متفاوت‌، اجراهایی‌ تازه‌ یافت‌ از قبیل‌ تیر، تشتر، تیشی‌، میترا و ویشنو. آرش‌ یکی‌ از این‌ اجراهای تازه‌ در دورۀ هندوایرانی‌ است‌ که‌ به‌ سبب‌ اقلیم‌ گرم‌ مستعد کشاورزی، به‌ سمت‌ آب‌فزایی‌ و باروری گرایش‌ یافته‌است‌، اما کماکان‌ خویشکاری‌های روشنایی‌، پرتابگری و مرزبانی‌ را در خود دارد. در حقیقت‌، شخصیت‌ آرش‌، مجموعه‌ای درهم‌تنیده‌ از سه‌ ویژگی‌ روشنایی‌ (روحانیت‌ و پادشاهی‌)، مرزبانی‌ (جنگاوری) و آب‌فزایی‌ (باروری) است‌ که‌ ویژگی‌های مرزبانی‌ و آب‌فزایی‌ از هم‌ نیرو می‌گیرند و به‌ هم‌ نیرو می‌دهند و هر دو از ویژگی‌ روشنایی‌، نیرو می‌ستانند. نظر به‌ جامعیت‌ این‌ سه‌ ویژگی‌ در شخصیت‌ آرش‌، وی الگویی‌ از شاه‌- ایزد آرمانی‌ در نزد ایرانیان‌ باستان‌ بوده‌است‌.[14]»


خرید کتاب آرش کمان‌دار


آرش پهلوانی کماندار بوده که در دوره جنگ‌های ایران و توران در سپاه منوچهر در سپاه ایران در نبردها حضور داشته است. فرجامین کار او که نام‌اش را در فرهنگ ایران جاودانی کرده است، مرزنمایی یا تعیین خط مرزی با تیر خود بوده است. تیری که جان اش را بر سر آن گذاشت.

در کتابک بخوانید: داستان آفرینش

آرش اکبری مفاخر یکی از پژوهشگران نوجو و اکنون صاحب‌نام در پژوهشی چشمگیر به ارتباط آرش کمانگیر یا کماندار با ایزد باران از زاویه‌ای دیگر پرداخته است. از نگاه او:«‌حماسه‌ی آرش بیانگر دیرینه‌ترین اسطوره‌های هندوایرانی است. در ناخودآگاهِ روانِ آرش یادمان‌های نبرد اورمزد و اهریمن، نبرد فرشته‌ی باران و دیو خشکسالی موج می‌زند. پیش از آفرینش آرش، اسطوره‌ی او در روان و تنِ گاوِ مرزنما روایی دارد و گاهی روان او در تن زو پور تهماسپ بروز می‌کند. پس از آفرینش تن آرش در زمین، حماسه‌ی او با آب و زمین پیوند می‌خورد و از آنجایی که روان آرش آسمانی و تن او زمینی است، او با پرتاب تیری آشتی‌گر آسمان و زمین است. در حماسه آرش دو آرمان ناب وجود دارد: مرزنمایی بین ایران و توران و ستاندن خاک ایران از تورانیان و دیگر آن‌که با مرزنمایی آرش، پس از سالیان سیاه خشکسالی و بی‌بارانی، از آسمان باران اهـورایی می‌بارد و زمین از خشکی دیوآفریده رهایی می‌یابد. آرش روان خود را در تیر می‌نهد و با نیروی تن خود تیر را پرتاب می‌کند. تیر آرشی، روان و تن آرش است که همگی آفرینش نیک اهورایی، این گوهر ناب انسان را می‌پایند تا به والاترین آرمان اهورایی و انسانی دست یابد که همانا بازسازی جهان است و اندیشه‌ای که در روان آرش روایی دارد، خونی است که در تمام هستی اهـــورایی، هستی دارد[15]

تصویری از کتاب آرش کماندار، نوشته‌ی محمدهادی محمدی و تصویرگری ندا راستین‌مهر

این پژوهشگر در اثر تحلیلی خود به روایت فردوسی از شاهنامه، روایت ابوریحان بیرونی پرداخته و سرجمع آن را در روایت ثعالبی و قطعه نوبارانی دیده است که اساس پژوهش خود را برپایه آن گذاشته است. از نگاه او:‌«‌ روایت بیرونی به همراهی روایت فردوسی روی هم، اسطوره آرش کمانگیر و نوبارانی را در یک اسطوره بازآفرینی نموده‌اند که اگر آن دو را پشت سر هم بیاوریم همانا روایت ثعالبی و قطعه‌ی نوبارانی می‌شود. نکته‌های اسطوره‌ای نابی که در روایت بیرونی دیده می‌شود، یاری خداوند از راه باد به آرش، روان و تــیر اوست و این‌که آرش پس از پرتاب تیر پاره پاره می‌گردد، روایت بیرونی را به گونه‌ی ناب‌ترین پـــرداخـت، از اسطوره‌ی آرش درآورده است و ناب بودن روایت بیرونی در گرو بهره بردن و اندیشیدن در اوستاست. این نکته به‌درستی بیــانگر پیوند ژرفی است که بین جــان و بـاد وجــــود دارد، « جــان آن کـه بــه باد پـیـوسـته .... و چون مردم میرند جان به باد پـیونــدد.» (بندهش، ص 48). آرش جـــان خود را به باد می‌دهد، باد زنده می‌گردد، روان آرش در باد بروز می‌کند و این روان آرش است که تیر را می‌برد: همانگونه که جان به باد می‌پیوندد، «تن به زمین پیوندد.» (بندهش، ص48) با پیوستن تن آرش به زمین ، زمین تن او را دگرگون می‌کند، با یاری اهـــورامزدا، سپندارمذ و زمین که «از نبردکنندگان بر ضد اهریمن است.» (همان، ص 48) تن آرش به توش و توانی دگرگون می‌شود که با یاری روان، جان، فــرَوَهَــر آرش و فرشته‌ی باد تیر او تا اوج آرمان و آماج مردمان می‌رود.[16]

آرش اکبری مفاخر در همین پژوهش که تاکید روی متنی به نام«نوبارانی» دارد می‌کوشد پیچیدگی‌ها و پیوندهای اسطوره آش را با ایزدان پیش از خود آشکار کند«‌ نوبارانی، نام قطعه‌ای است، به خط و زبان پهلوی که در (دستنویس م. او 29، شماره‌ی 25، ص 370- 351) آمده است. در روزگاری که منوچهر به پادشاهی می‌رسد، افراسیاب به ایرانشهر آمد و از آنجایی که منوچهر تاب هم‌نبردی و نیروی هماوردی با افراسیاب را نداشت، به کوهستان گریخت، افراسیاب پادشاهی ایران‌زمین را به‌دست گرفت و «از آن روز تا هفت سال باران نبارید» (بند 3). چیرگی افراسیاب و مرزشکنی ایران و توران، دلیل نباریدن باران است، زمانی که به منوچهر شاه آگاهی می‌رسد با اندیشه‌ی نیک، پیش اهــورامزدا نماز می‌برد و سپندارمذ؛ فرشته‌ی نگهبان زمین و سرزمین‌ها و پاسبان و نگهدار مرزها، پیامی از اهــورا به منوچهر می‌آورد: « تو فراسیاگ‌تور را بگوی که: ای بدکردار و مهر و دروجی ورزیدار! چرا مردم ایران زمین را رنج می‌رسانی؟! تو به سرحدّ توران برو تا باران ببارد. چه که تو از فرموده‌ی نیا، پادشاه فریدون، بی‌پیمان و متجاوز از عهد شدی؛ چون که شاه فریدون دوده‌ی تو را توران بخش کرده، داده بود و ایـــران به ما داد؛ و تو بی‌پیمان و متجاوز از عهد شدی. از آن شومی گـــناه تو باران نمی‌بارد!» (بند 8- 7). از آنجایی که بیم حیله‌گری افراسیاب می‌رود که او خود، مرزی را از نو بنهد، سپندارمذ، از منوچهر می‌خواهد که در این زمان، شرط را بر پرتاب یک تیر بگذارد؛ هر جا که تیر فرود آمد، آنجا مرز ایران و توران باشد و « آن مردِ مینوی منش و دارای منش ایزدی، زو پسر طهماسپ را فرمای تا تیر بزند.» (بند 9). منوچهر با شنیدن این سخن او را بیم دربرمی‌گیرد و به اندیشه فرو می‌رود. « سپندارمذ فرمود که اندیشه مدار، که اورمزدخدای، در آن‌وقت، باد ایزد را فرموده است و آن تیر را به سرحدّ توران، تا جیحون خواهد برد.» (بند 11). سپندارمذ، به سوی اورمزد بر می‌گردد و منوچهر نیز بنا به فرموده‌ی اهــورامزدا زو را فرا می‌خواند و پیش افراسیاب می‌فرستد و او می‌گوید: «باران از شومی گناه بی‌پیمانی تو نمی‌بارد. تو به سرحدّ توران شو و برو تا باران ببارد! پس از آن تور چون جای سرحدّ را پرسد، تو این را گوی که: یک تیر را من از شهر ایران پرتاب کنم، درهرجایی که آن تیر افتد، از آن جای، سرحدّ تو باشد!» (بند 14- 13). افراسیاب گمان می‌برد که مرز نهادن منوچهر، با پرتاب یک تیر، از خردسالی و نادانی اوست. در آن ساعت افراسیاب پیمان را می‌پذیرد و آنگونه که سپندارمذ گفته بود: « پس زو پسر طهماسپ، بر فرموده‌ی منوشچهر، نام اورمزد بر زبان آورد و تیر را از آن جای پرتاب کرد. به حکم اورمزد‌خدای، آن تیر در ملک توران، تا سرحدّ جیحون رسید. پس در دل فراسیاگ گواه افتاد و به او الهام شد که اگر باران نمی‌بارد، از شومی گناه بی‌پیمانی و پیمان‌شکنی من است! پس شرمگین شده، برفت و در سرحدّ توران مقام گرفت. آن روز، روز باد و ماه تیر بود همان روز، باران بی حدّ بارید. پس از آن به روز تــیر و ماه تـــیر، مردمان ایران زمین، جشــن کردن قبول داشتند و پذیرفتند و برگزار کردند.» (بند 22- 18). بـا پـرتـاب تیــر بـه دســت زو پسرتهماسپ، مرز دو کشور نمایان شد و با این مرزنمایی باران بارید و جشن تیرگان بنیاد نهاده شد. در روایت نوبارانی «اسطوره‌ی تیراندازی و نوبارانی» با هم دیده می‌شود. بار اساطیری پیوند «اهــورامزدا، امـشاسپند سپندارمذ، ایزد باد، مــرزنمایی، نـوبــارانی و بازسازی جهان» با گردشی منطقی و استوار، در پی هم آمده است، امّا نکته‌ی بسیارمهم این است که چرا در این روایت زو جای آرش را می‌گیرد، و اندازنده‌ تیر نیز، پس از پرتاب تیر زنده می‌ماند. نکته‌ای که در این متن پهلوی و ادبیات گسترده‌ی پهلوی، ازجمله: دینــکرد، بندهش، گزیده‌های زادسپرم، مینوی خـرد و... مهم است، آن است که چرا نامی از آرش به میان نیامده است. آیا این اندیشه رنگ می‌گیرد که، آرش از پهلوانان دوران اشکانی بوده است و موبدان ساسانی او را همانند سایر بزرگان و پهلوانان اشکانی، از نوشته‌های خود به کناری گذاشته‌اند. برای اینکه این نوشته نیز از نام آرش تهی باشد، زو را جانشین او کرده‌اند و اسطوره را از جان‌بخشی، بی‌مایه کرده‌اند زیرا زو بایستی زنده بماند و به پادشاهی برسد.[17]

تصویری از کتاب آرش کماندار، نوشته‌ی محمدهادی محمدی و تصویرگری ندا راستین‌مهر

چرا داستان آرش در شاهنامه نیست؟‌

داستانی چنین ژرف با ریشه‌هایی که به گفته بسیاری از پژوهشگران تا دوره فرهنگ هندواروپایی می رود، اما درگیر یک پرسش بنیادی دیگر است که همواره از سوی پژوهشگران و مردم کوچه و بازار پرسیده شده است. چرا داستان آرش در شاهنامه جایی ندارد؟. درباره چرایی نبود داستان آرش در شاهنامه دو نظر وجود که هر دو نظر را ابوالفضل خطیبی شاهنامه‌شناس ریزکاوانه کاویده است. نظر نخست از مهرداد بهار است که درباره نبود این داستان زیبا در شاهنامه چنین نظر داده است:‌ «فردوسی چون هنرمندی چیره‌دست، از میان روایات آن را که هنری‌تر است، برمی‌گزیند... نبوغ خویش را در این باره نیز به کار بسته است تا تلفیق‌های گذشته را بهبود بخشد: بعضی روایات را حذف کند، بعضی را اهمیت بیشتر بخشد، و شکل فعلی شاهنامه را پدید آورد. افکندن ذکر گرشاسب، سفر دریایی داراب و نیز افکندن آرش تنها نمونۀ مستند از پیراستن‌های فردوسی است. وحدت بخشیدن به رستم به عنوان بزرگ‌ترین و تنها پهلوان شاهنامه... به گمان من خود هنر دیگر از فردوسی است» (بهار، 1373، ص114). نگارنده در جای دیگری (نک: خطیبی، 1381، ص 71) به نقد این نظر پرداخته و در اینجا تکرار نمی‌کند؛ فقط این نکته را یادآور می‌شود که فردوسی به منبع خود وفادار است و چنانکه استاد خالقی مطلق نیز اشاره کرده است (خالقی مطلق، 1381، ص348)، داستان آرش بدین سبب در شاهنامه نیست، که در منبع او (شاهنامۀ ابومنصوری) نبوده است.[18]

از سوی دیگر خود او‌ (ابوالفضل خطیبی) در باره چرایی نیامدن داستان آرش در شاهنامه نظر خود را چنین باز کرده است:‌«‌پرسشی که ذهن پژوهندگان اساطیر ایرانی و شاهنامه‌پژوهان را به خود مشغول داشته، این است که چرا داستان شگفت‌انگیز و زیبا و حماسی آرش در شاهنامه نیست؟ در حالی که روایت از جان گذشتگی او در راه حفظ مرزهای ایران‌زمین با فداکاری‌ها و از جان گذشتگی‌های بسیاری از پهلوانان شاهنامه برای پاسداری از مرزهای ایرانشهر هم‌خوانی شگفتی دارد.[19]

از نگاه و نظر خطیبی:«‌ در شاهنامه، به هیچ روی داستان آرش نمی‌توانسته در پادشاهی منوچهر جای داشته باشد، زیرا در شاهنامه، دشمنان منوچهر، سلم و توراند و هنوز نامی از افراسیاب نیست و تازه در زمان نوذر جانشین منوچهر، پشنگ، سالار ترکان است و همو از پسرش افراسیاب که بر سپاه جهان‌پهلوان است، می‌خواهد تا به کین‌خواهی سلم و تور که به دست منوچهر کشته شده بودند، برخیزد و به ایران لشکر کشد.[20] »

و سپس پاسخ خود را به این موضوع چنین جمع‌بندی می کند:« چنانکه از روایات مختلف از همین داستان آرش پیداست، به‌طور کلی روایات گونه‌گونی از تاریخ اساطیری ایران در شاهنامه و منابع مختلف پراکنده‌اند و امروزه تردیدی نیست که سرچشمه این گونه‌گونی‌های روایات در منابع دوره اسلامی، تحریرهای خدای‌نامه پهلوی در دوره ساسانی بوده‌اند.[21]»

در حقیقت خطیبی با نگاهی ژرف و با زمان‌بندی روایت در شاهنامه به این نتیجه می رسد که داستان آرش از نظر زمان‌بندی هم نمی توانسته در شاهنامه جایی داشته باشد:«‌ با این توضیح، اینک بازمی‌گردیم به روایت شاهنامه، در جایی که باید داستان آرش نقل می‌شد. در زمان منوچهر عنصر تازه‌وارد خاندان سکایی سیستان وارد حماسۀ ملی ایران می‌شود و دو پهلوان برجستۀ این خاندان، یعنی زال و سام وارد دربار منوچهر می‌گردند و پادشاهی منوچهر بر خلاف تحریر رسمی خدای‌نامه، بی‌آنکه به عهد افراسیاب برسد، پایان می‌یابد. در پادشاهی نوذر جانشین منوچهر، سام، و در زمان زَوِ طهماسپ، جانشین نوذر، زالِ دستان نقش مهمی را بر عهده می‌گیرند. بنابر این، با ورود زال در این زمان، دیگر جایی برای هنرنمایی آرش باقی نمی‌ماند و آشتی ایران و توران بدون هنرنمایی این تیرافکن برقرار می‌شود[22]


[1] ابراهیم واشقانی فراهانی، داستان آرش بازمانده اسطوره«‌ایزد روشنایی کماندار» در اقوام هندو اروپایی باستان، دوفصلنامه مطالعات شبه قاره دانشگاه سیستان و بلوچستان، سال ۱۲، شماره ۳۹، پاییز و زمستان ۱۳۹۹

[2] رضا مرادی غیاث آبادی، جشن تیرگان، نبرد تشتر و اپوش دیو در آسمان ایران زمین، ۱۳۸۵

[3] رضا مرادی غیاث آبادی، جشن تیرگان، نبرد تشتر و اپوش دیو در آسمان ایران زمین، ۱۳۸۵

[4] آرش کماندار، احمد تفضلی و و-هنوی، نامه پارسی، سال ۷، شماره ۳، پاییز ۱۳۸۱

[5] آرش کماندار، احمد تفضلی و و-هنوی، نامه پارسی، سال ۷، شماره ۳، پاییز ۱۳۸۱

[6] تورج دریایی، آرش شواتیر کی بود؟‌ مجله بخارا، سال پانزدهم، شماره ۹۵-۹۶، مهر و آبان ۱۳۹۲

[7] مهرداد بهار، از اسطوره تا تاریخ، نشر چشمه، تهران، ۱۳۷۶، ص ۴۳۸

[8] مهرداد بهار، از اسطوره تا تاریخ، نشر چشمه، تهران، ۱۳۷۶، ص ۴۰۵

[9] على ضياء الديني دشتخاکی، مه‌دخت پورخالقی چترودی ، آرش کمانگیر و ویشنو، دوفصل نامه علمی پژوهشی پژوهش‌های ادبیات تطبیقی، دوره ۲، شماره ۲ (پیایی (2) پاییز و زمستان ۱۳۹۳، صص ۱۰۵-۱۳۷ ،

[10] على ضياء الديني دشتخاکی، مه‌دخت پورخالقی چترودی ، آرش کمانگیر و ویشنو، دوفصل نامه علمی پژوهشی پژوهش‌های ادبیات تطبیقی، دوره ۲، شماره ۲ (پیایی (2) پاییز و زمستان ۱۳۹۳، صص ۱۰۵-۱۳۷ ،

[11] على ضياء الديني دشتخاکی، مه‌دخت پورخالقی چترودی ، آرش کمانگیر و ویشنو، دوفصل نامه علمی پژوهشی پژوهش‌های ادبیات تطبیقی، دوره ۲، شماره ۲ (پیایی (2) پاییز و زمستان ۱۳۹۳، صص ۱۰۵-۱۳۷ ،

[12] على ضياء الديني دشتخاکی، مه‌دخت پورخالقی چترودی ، آرش کمانگیر و ویشنو، دوفصل نامه علمی پژوهشی پژوهش‌های ادبیات تطبیقی، دوره ۲، شماره ۲ (پیایی (2) پاییز و زمستان ۱۳۹۳، صص ۱۰۵-۱۳۷ ،

[13] ابراهیم واشقانی فراهانی، داستان آرش بازمانده اسطوره«‌ایزد روشنایی کماندار» در اقوام هندو اروپایی باستان، دوفصلنامه مطالعات شبه قاره دانشگاه سیستان و بلوچستان، سال ۱۲، شماره ۳۹، پاییز و زمستان ۱۳۹۹

[14] ابراهیم واشقانی فراهانی، داستان آرش بازمانده اسطوره«‌ایزد روشنایی کماندار» در اقوام هندو اروپایی باستان، دوفصلنامه مطالعات شبه قاره دانشگاه سیستان و بلوچستان، سال ۱۲، شماره ۳۹، پاییز و زمستان ۱۳۹۹

[15] آرش اکبری مفاخر، آرش کمانگیر، مژده‌آور باران ، مجله‌ی دانشکده‌ی ادبيات و علوم انسانی مشهد (علمی-پژوهشی) شماره‌ی147- زمستان 1383

[16] آرش اکبری مفاخر، آرش کمانگیر، مژده‌آور باران ، مجله‌ی دانشکده‌ی ادبيات و علوم انسانی مشهد (علمی-پژوهشی) شماره‌ی147- زمستان 1383

[17] آرش اکبری مفاخر، آرش کمانگیر، مژده‌آور باران ، مجله‌ی دانشکده‌ی ادبيات و علوم انسانی مشهد (علمی-پژوهشی) شماره‌ی147- زمستان 1383

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (دسته بندی)
نوع محتوا
مقاله
جایگاه
اسلایدشو
مقالات صفحه اصلی
ویژه صفحه اصلی

چگونه بازی به مغز ما شکل می‌دهد، تخیل را شکوفا می‌کند و به روح‌مان غنا می‌بخشد

Submitted by editor74 on

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (Term)
مترجم (Term)
نگارنده معرفی کتاب
نوع محتوا
کتاب
جایگاه
معرفی کتاب صفحه اصلی
Subscribe to