انواع بازی از نظر هدف و محتوای آموزشی

Submitted by admin2 on

بازی‌ها نه تنها ابزاری برای سرگرمی کودکان‌اند، بلکه می‌توانند بستری غنی برای یادگیری و پرورش توانمندی‌های ذهنی، زبانی، اجتماعی و فرهنگی باشند. در ادامه، بازی‌ها را بر اساس هدف و محتوای آموزشی به چند دسته‌ی اصلی تقسیم می‌کنیم:


۱. بازی‌های زبان‌آموزی

هدف: تقویت مهارت‌های گفتاری، شنیداری، واژگان و درک مطلب.
مثال‌ها:

  • بازی «حدس کلمه» با فلش‌کارت

  • «قصه‌سازی گروهی» با تصاویر

  • «اسم‌فامیل» برای تمرین دسته‌بندی واژگان

مناسب برای: کودکان ۴ سال به بالا، قابل تطبیق برای زبان مادری یا دوم.

بازی‌ های زبان آموزی، تقویت مهارت گفتاری


۲. بازی‌های ریاضی‌محور

هدف: آشنایی با مفاهیم عدد، اندازه‌گیری، الگو، منطق و حل مسئله
مثال‌ها:

  • بازی «دوز» برای درک الگو

  • «چیدن مهره‌ها بر اساس اندازه یا رنگ»

  • بازی‌های تخته‌ای با تاس

مناسب برای: کودکان پیش‌دبستان تا دبستان

بازی های ریاضی محور، آشنایی با مفاهیم اعداد


۳. بازی‌های علوم پایه

هدف: تحریک کنجکاوی و آشنایی با دنیای طبیعت، فیزیک ساده، زیست‌شناسی اولیه
مثال‌ها:

  • بازی «بزرگ‌نمایی با ذره‌بین»

  • ساختن آتشفشان با جوش‌شیرین و سرکه

  • جمع‌آوری برگ‌ها برای دسته‌بندی

مناسب برای: ۵ سال به بالا، نیازمند نظارت بزرگسال

بازی های علوم پایه، آشنایی با طبیعت


۴. بازی‌های مفاهیم اجتماعی

هدف: آموزش مشارکت، نوبت گرفتن، مسئولیت‌پذیری، شناخت احساسات
مثال‌ها:

  • بازی نقش‌آفرینی مانند «خانواده» یا «مدرسه»

  • بازی «چرخش مسئولیت» در خانه یا کلاس

  • «قصه‌گویی مشارکتی» با محور اخلاقی

مناسب برای: از ۳ سال به بالا


۵. بازی‌های فرهنگی و بومی

هدف: آشنایی با میراث فرهنگی، زبان، آداب و رسوم محلی
مثال‌ها:

  • بازی‌های سنتی مانند «هفت‌سنگ»، «الک‌دولک»

  • اجرای نمایش‌های محلی با لباس بومی

  • پخش و اجرای ترانه‌های فولکلور

مناسب برای: کودکان ۵ سال به بالا، قابل اجرا در خانه، مهد یا مناسبت‌های فرهنگی

بازی های فرهنگی و بومی، آشنایی با میراث فرهنگی


جدول دسته‌بندی انواع بازی از نظر هدف و محتوای آموزشی

🔢 نوع بازی آموزشی

🎯 هدف آموزشی

🧩 مثال‌هایی از بازی‌ها

👶 سن مناسب

بازی‌های زبان‌آموزی

تقویت مهارت گفتاری، شنیداری، واژگان

- حدس کلمه با کارت
- قصه‌سازی گروهی
- اسم‌فامیل

۴ سال به بالا

بازی‌های ریاضی‌محور

آموزش عدد، الگو، منطق، اندازه‌گیری

- بازی دوز
- مرتب‌سازی رنگی/اندازه
- بازی با تاس

۳ تا ۸ سال

بازی‌های علوم پایه

کنجکاوی علمی، مشاهده، آزمایش

- ذره‌بین و مشاهده
- ساخت آتشفشان
- جمع‌آوری و دسته‌بندی برگ‌ها

۵ سال به بالا

بازی‌های مفاهیم اجتماعی

مشارکت، همدلی، مسئولیت‌پذیری

- نقش‌آفرینی (خانواده، مدرسه)
- بازی نوبتی
- قصه‌گویی گروهی

۳ سال به بالا

بازی‌های فرهنگی و بومی

شناخت فرهنگ، زبان و سنت‌ها

- هفت‌سنگ، الک‌دولک
- نمایش محلی
- ترانه‌های سنتی

۵ سال به بالا

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (دسته بندی)
نوع محتوا
صفحات فرعی

نگاهی به روایت‌های پسامدرن در کتاب‌های کودکان- بخش دوم: وارونگی

Submitted by editor74 on

پیش از شروع خواندن این مقاله، می‌توانید بخش نخست را مطالعه کنید: نگاهی به روایت‌های پسامدرن در فیلم‌ها و کتاب‌های کودک و نوجوان

پیش‌درآمد:

همان‌گونه که در بخش اول این مقاله آمد، ادبیات کودکان در چند دهه اخیر، راه‌های متفاوتی را پیموده است که خروجی آن آثاری متفاوت با نگاه‌های سنتی یا ژانرهای معمولی بوده است. یکی از این مسیرها شکل‌گیری روایت‌های پسامدرن در ادبیات کودکان است. خلق آثاری با نگاه در فضاهای خاکستری که در آن خوب و بد جایگاه ثابتی ندارند، سبب آشفتگی در قضاوت‌های ما شده است. ما که در این سرزمین هنوز درک درستی از ساختار و ژرف‌ساخت‌های ادبیات کودکان و نوجوانان در این دوره متلاطم نداریم طبیعی است که در خلق یا نقد این آثار به بیراهه برویم. در وضعیت فعلی هر تجربه‌ای در این زمینه می‌تواند با سد ناشر یا منتقدان با نگاه بسته روبه‌رو شود. اکثریت ناشران ایرانی در این حوزه هیچ نوع ریسکی را برنمی‌تابند. با اینکه می‌دانیم برای مثال انتشارکارهای سولوتارف در فرانسه که مهد اندیشه پسامدرن در فلسفه اروپایی است، در مسیری هموار پیش می‌رود در ایران نه تنها از ترجمه آثار او استقبال چندانی نمی‌شود که برخی از شناخته‌شده‌ترین کارهای او در ایران پشت سد ممیزی مانده. آن هم به دلیل این که این آثار سبب ترس کودکان می‌شود. سخن گفتن از این موضوع ساده نیست، و راهی برای اقناع کسانی که درک درستی از ادبیات پسامدرن کودک و نوجوان ندارد، وجود ندارد. بازار ادبیات کودکان ایران از انبوه کارهای بی‌کیفیت در حال خفگی است، اما آثاری که در طیف ادبیات پسامدرن هستند، در حال پرپر شدن. طبیعی است با این وضعیت تا اطلاع ثانوی رشد ادبیات کودکان در ایران متوقف بماند. هدف ما از طرح این بحث بیش از همه هشدار دادن به نسلی است که می‌خواهند راه نوشتن در ادبیات کودکان را شروع کنند یا شروع کرده‌اند. برای این که درگیر پوسته محافظه‌کارانه حاکم بر ادبیات کودکان ایران نشویم باید که درک درستی از روندهای رو به رشد ادبیات کودکان داشته باشیم. این راه تنها با مطالعه عمیق این جریان‌ها ممکن است و ما می‌کوشیم فانوسی برای روشنی در این راه برافروزیم.

جسارت آشنایی‌زدایی در بوستان سعدی

ادبیات کلاسیک ایران سرشار از نکته‌ها و درس‌هایی است که به ما نشان می‌دهد برای دیگرگونه دیدن باید دیگرگونه فکر کرد؛ از جمله در کارهای شاعر بزرگ، سعدی چنین نکته‌ها و درس‌هایی فراوان است. آثار سعدی منبع غنی از حکایت‌هایی است که می‌تواند در بازآفرینی ادبیات کودکان به کار رود.

یکی از اشعار شگفت سعدی در باب اول بوستان است، شعری بلند در تدبیر و تأخیر در سیاست، که در میانه آن، از دیدن ابلیس در خواب می‌گوید: «ندانم کجا دیده‌ام در کتاب- که ابلیس را دید شخصی به خواب» چهره ابلیس در آن خواب، چونان حور و بلند بالاست. چون خورشید از چهره‌اش نور می‌بارد و آن‌قدر زیباست که کسی را که خواب می‌بیند، شگفت‌زده کرده: «ای عجب، این تویی- فرشته نباشد بدین نیکویی» او از ابلیس می‌پرسد چرا تو که این‌قدر زیبایی، در جهان به زشتی شهره شده‌ای؟ «تو کاین روی داری به حسن قمر-چرا در جهانی به زشتی سمر؟» ابلیس از این سخن، زاری و گریه می‌کند و می‌گوید که آن چهره زشت و پلید از آن او نیست اما چه کند که «قلم در کف دشمن است» و کسانی که از او بیزارند، او را با چهره‌ای زشت نقاشی می‌کنند و از زشتی او داستان‌ها می‌گویند. غرض سعدی از آوردن این خواب، نصحیت به کسانی است که با سخن دیگری، به نزدیکان خود بدبین می‌شوند. در این شعر، پادشاهی با بدگویی وزیر کهن خود، به وزیر جوان بدگمان شده است: «گمان بردمت زیرک و هوشمند- ندانستمت خیره و ناپسند» وزیر تازه خود را بی‌گناه می‌داند: «مرا چون بود دامن از جرم پاک- نیاید ز خبث بداندیش پاک» و پادشاه به او می‌گوید که وزیر کهن بدگویی او را کرده و وزیر جوان می‌خندد و به تمسخر می‌گوید: «حسودی که بیند بجای خودم-کجا بر زبان آورد جز بدم/ مرا تا قیامت نگیرد بدوست/ چون بیند که در عز من ذل اوست» پس او با زیرکی و تدبیر، حکایت دیدن ابلیس را به خواب، برای پادشاه تعریف می‌کند. وزیر با وارونه کردن، معکوس کردن زشتی و ظاهر ابلیس که به پلیدی به جهان شهره است، می‌خواهد نشان دهد که وقتی ابلیسی که همه او را زشت‌رو می‌دانند، می‌تواند چنین زیبا باشد پس به هر آنچه می‌شنوی نباید به سادگی اعتماد کنی و به هر آنچه می‌بینی باید با دیده شک بنگری: «مرا همچنین نام نیک است لیک/ ز علت نگوید بداندیش نیک- وزیری که جاه من آبش بریخت/ به فرسنگ باید ز مکرش گریخت- ز صاحب غرض تا سخن نشنوی- که گر کار بندی پشیمان شوی»

پادشاه از سخنان و استدلال وزیر جوان شگفت‌زده می‌شود و او را می‌بخشد. ترفندی که وزیر با واورنگی زشتی ابلیس در این حکایت به کار می‌برد، چنان زشتی سخن وزیر کهن را پوچ و بی‌اعتبار می‌کند که سبب رهایی‌اش از خشم شاه و مرگ می‌شود.

آیا وارونگی می‌تواند از ترس و وحشت در داستان‌ها چهره دیگری بسازد؟

وارونگی ترس

«افسانه‌های پریان برتر از حقیقت‌اند؛ نه از ان جهت که به ما می‌گویند اژدها وجود دارد، بلکه از آن جهت که به ما می‌گویند اژدها نیز از پا درمی‌آید[1].»

وارونگی ترس گاهی راهی برای شناخت و پردازش ترس است. اما ترس چیست؟‌ ترس بخشی از مکانیزم دفاعی انسان است که از لحظه تولد با او ظهور و رشد می‌کند. انسان مانند هر موجود زنده‌ای از سوی بیرون تهدید به نابودی می‌شود. ترس واکنشی به این خطر است که ما از خود بروز می‌دهیم. گاهی ریشه ترس‌ها واقعی و گاهی بی‌اساس و خیالی است. برخی از افسانه‌ها برای مقابله با ترس آفریده شده‌اند. مانند افسانه «کدو قلقله‌زن»‌ که پیرزن، شخصیت اصلی این افسانه، اگر از حیوانات درنده سر راهش بترسد هیچ‌وقت نمی‌تواند به خانه برسد. بنابراین او برای رهایی و گریز از ترس درون پوسته‌ای می‌رود که در این افسانه کدویی بزرگ است. پوسته کدو به او کمک می‌دهد که مراحل تشدید شونده ترس را یکی یکی پشت سر بگذارد تا به سلامت به خانه برسد. در این‌گونه افسانه‎ها ترس وارونه نیست. بلکه پدیده‌ای مستقیم است که در چهره حیوانات درنده بازنمایی شده است.

یکی از شخصیت‌های ترسناک و پرتکرار افسانه‌ها و قصه‌های عامیانه، گرگ است. در بیش‌تر قصه‌ها، گرگ‌ها شکارچیانی درنده‌خو و خطرناک و گرسنه‌اند که تهدیدی برای انسان‌ها به ویژه کودکان‌اند. گرگ‌ها در این قصه‌ها نمادی از طبیعت وحشی و رام‌نشده و ناایمن هستند که نمی‌شود به آنها اعتماد کرد. از گرگ قصه «شنل قرمزی» گرفته تا گرگ قصه «سه بچه خوک» تا گرگ «چوپان دروغگو». در این داستان‌ها گرگ‌ها، احمق و یا اهلی نیستند. آن‌ها جانورانی حیله‌گرند که نقشه می‌کشند و دیگری، بیگانه، خطرناکی هستند که باید از محیط انسان‌ها دور نگه داشته شوند؛ چه در لباس گرگی خودشان و یا با ظاهر گرگ و با باطن انسان که نمادی از دیگری آزارگر و یا پلید هستند، آن‌ها شخصیت محبوب افسانه‌ها و قصه‎‌های عامیانه نیستند.

اما نویسندگانی مانند نیل گیمن، پیتر نیکل، امیلی گرویت و یا چنان که در بخش اول این مقاله آمد، سولوتارف و رولد دال، شخصیت گرگ‌ را وارونه کرده‌اند. گرگ این داستان‌ها، شکست می‌خورد، احمق و مضحک است و یا دانا و مهربان و آداب‌دان است. گرگ این داستان‌ها شباهتی با گرگ افسانه ندارد و می‌توان به آن‌ها خندید، به سخره‌شان گرفت و یا مجذوب دانایی و هوش‌شان و حتی آواز خوش‌شان شد. در این وارونگیِ شخصیت، گرگ باهوش، آداب‌دان و آوازه‌خوان خطری برای هیچ‌کس ندارد. گرگی که بتوان به او خندید را می‎توان شکست هم داد.

اگر گرگ‌ها از توی دیوار بیرون بیایند کار تمام است!

« هیولاها خودشان می‌ترسند. به همین دلیل هیولا هستند.[2]»

«گرگ‌های توی دیوار[3]» داستان گرگ‌هایی است که در دیوارهای خانه ساکن شده‌اند، گرگ‌هایی که در دیوارهای خانه‌ای بزرگ و قدیمی لانه کرده‌اند و همه اعضای خانواده می‌دانند آنجا هستند اما هیچ‌کدام جرئت به زبان آوردن نام‌شان و تصور بیرون آمدن‌شان از دیوارها را ندارند جز مدی، دختر کوچک خانواده که متوجه خش‌خش، ترق‌تروق، جنب‌وجوش، و حرکت دزدانه و خزیدن گرگ‌ها در دیوارها می‌شود و به همه از خطری می‌گوید که تهدیدشان می‌گویند. اما همه، مادر و پدر و برادر، به او می‌گویند که درباره‌اش چیزی نگوید چون اگر گرگی وجود داشته باشد و بخواهد از دیوارها بیرون بیاید: «دیگر کار تمام است.» لوسی که متوجه حرف‌های بقیه نمی‌شود می‌پرسد: «چه کاری تمام است؟» و مادر می‌گوید: «کار. همه می‌دانند.» لوسی می‌پرسد که چه کسی این را گفته و این‌بار پدر پاسخ می‌دهد که: «مردم. همه.»

حتی برادر لوسی هم باور دارد که این را همه می‌دانند که اگر گرگ‌ها از توی دیوار بیرون بیایند کار تمام است! اما هیچ‌کس نمی‌داند چه کاری تمام است فقط همه چیزی را باور دارند که باقی مردم هم به آن باور دارند. پس پدر، مادر و برادر نه گرگ‌ها را می‌شناسند و نه می‌دانند چه‌قدر ترسناک هستند و یا چه کاری می‌توانند بکنند فقط می‌دانند اگر گرگ‌ها بیرون بیایند باید از خانه بروند. و نیمه‌های یک شب، گرگ‌ها از دیوار بیرون می‌آیند و همه از خانه فرار می‌کنند و دیگر نمی‌خواهند به آنجا برگردند چون می‌دانند: «گرگ‌ها دارند در خانه آنها تلویزیون تماشا می‌کنند و از انباری آشپزخانه غذا می‌خورند و با شادی و پایکوبی گرگانه بالا و پایین می‌روند.» گرگ‌های داستان نیل گیمن، شباهتی با گرگ افسانه دارد؟ این گرگ‌ها نه کسی را شکار می‌کنند و نه به اعضای خانواده آسیبی می‌رسانند. گرگ‌های این داستان شبیه مهاجمانی هستند که خانه آنها را تصرف کرده‌اند که از مرزهای خودشان، دیوارها، عبور کرده‌اند و صاحب قلمرو و سرزمین دیگری شده‌اند. گرگ‌ها برخلاف افسانه‌ها از بیرون، جنگل، به درون، خانه، حمله نکرده‌اند. از خود خانه بیرون آمده‌اند. اما زندگی خانواده را مختل کرده‌اند. یعنی ترس به جای تهدید از بیرون، از درون خانه بیرون آمده. این همان وارونگی در این داستان است، همان شوخی‌ای که گیمن با گرگ‌ها و ما می‌کند تا به ما نشان دهد که گاهی ترس‌ها درونی هستند و می‌توانند پوچ و مسخره باشند. اگر با آن‌ها روبه‌رو شویم و نزدیک آنها را بشناسیم شاید بتوانیم به آنها بخندیم و ببینیم چه‌قدر این ترس‌های ناشناخته، آشنا و شکست‌پذیر هستند!

در سایت کتابک بخوانید: شگردهایی برای خواندن یک کتاب خوب، بررسی کتاب گرگ‌های توی دیوار

پدر و مادر و پسر نمی‌خواهند دیگر به خانه برگردند: «پدر لوسی گفت: باید برویم در مدار قطب شمال زندگی کنیم... برادرش گفت: به‌ نظرم باید برویم در فضا زندگی کنیم... مادرش گفت: باید برویم در صحرای آفریقا زندگی کنیم... برویم در جزیره‌ای متروک زندگی کنیم، می‌توانیم در کلبه‌ای پوشالی با دیوارهای پوشالی در جزیره‌ای وسط دریا زندگی کنیم... می‌توانیم در یک بالن زندگی کنیم.... می‌توانیم در خانه‌ای درختی، بالای درختی بلند زندگی کنیم...» هر کدام پیشنهادی می‌دهند و جایی را برای زندگی انتخاب می‌کنند فقط لوسی است که باور دارد: «یا می‌توانیم برگردیم و دوباره در خانه‌ی خودمان زندگی کنیم.» لوسی نمی‌خواهد از خانه‌شان برود. او می‌خواهد با گرگ‌ها روبه‌رو شود چون عروسکش را توی خانه جا گذاشته و عروسکش با گرگ‌ها تنها مانده.

پس لوسی به خانه بازمی‌گردد و به آرامی توی دیوارها می‌خزد: «از داخل به درون خانه رفت و به درون دیوار اتاق خوابش.» در آنجا چه می‌بیند؟ گرگی بزرگ و چاق که جوراب‌های او را پوشیده و خرناس می‌کشد. لوسی به آرامی از پشت تابلوی اتاق بیرون می‌آید و عروسکش را برمی‌دارد. او با عروسکش پیش پدر و مادر و برادرش برمی‌گردد. یک شب دیگر می‌آید و بیرون از خانه هوا سرد است. لوسی پیشنهاد می‌دهد به خانه بازگردند، به درون دیوارهای خانه بروند که هوا گرم است! وقتی به درون دیوارها می‌روند چه می‌بینند؟ گرگ‌هایی که ذرت بوداده و نان و مربا می‌خورند، از روی نرده‌ها سر می‌خورند، لباس‌های مهمانی اعضای خانواده را پوشیده‌اند و مهمانی گرفته‌اند و آواز می‌خوانند و پایکوبی می‌کنند. پس گرگ‌های درنده‌خو و وحشی و قاتل کجا هستند؟ این گرگ‌ها خنده‌دار هستند یا ترسناک؟ تمامی رفتار آنها که شبیه انسان‌هاست! آن‌ها حتی بازی ویدیویی انجا می‌دهند و موسیقی می‌نوازند. آن‌ها بیش‌تر از این‌که گرگ باشند، مهمان‌هایی ناخوانده و کثیف و شلخته هستند! آیا نمی‌توان آن‌ها را شکست داد؟ برای شکست‌شان باید چه کار کرد؟ «دیگر وقتش رسیده تکلیف آن گرگ‌ها را روشن کنیم.»

و آدم‌ها از توی دیوار بیرون می‌آیند: «بزرگترین گرگ داد زد: وقتی آدم‌ها از توی دیوار بیرون بیایند دیگر کار تمام است.» و گرگ‌ها می‌روند و همه چیز در خانه مانند گذشته می‌شود. اما آیا ترس‌ها و تهدیدها تمام شده‌اند؟: «لوسی چیز بامزه‌ای شنید. در خانه صدای خش‌خش می‌شنید.. صدایی که دقیقا شبیه صدای فیلی بود که می‌خواهد جلوی عطسه‌اش را بگیرد.» اما این‌بار لوسی نمی‌ترسد و نگران نمی‌شود. چون می‌داند اگر فیل‌ها از دیوارها بیرون بیایند آن‌ها باید چه کار کنند. در حقیقت گیمن به ما می گوید ترس می‌تواند شکل‌های گوناگونی داشته باشد اما می‌توان با آن روبه‌رو شد: «برای کودکان تصویری از دنیایی مهربان و بی‌خطر نمی‌سازی. به آن‌ها می‌گویی که هیولاهایی وجود دارند، چیزهای ترسناکی هست، اما این ترس‌ها را می‌توان شکست داد.[4]»


خرید کتاب «گرگ‌های توی دیوار»


تصویرهای کتاب هم در کنار داستان شگفت آن، شبیه یک فیلم سینمایی عمل می‌کنند. کلاژی از واقعیت و خیال. ترکیبی از عکس و نقاشی با فیلم‌های تودرتو و رنگ‌های تند و درهمی که آشفتگی را نشان می‌دهند. این کتاب یک اثر پسا‌مدرن است که دنبال پاسخ و یا طرح پرسش نیست. او برای نقد ترس و تهدید از ابزار غافل‌گیری و طنز و تمسخر استفاده می‌کند. چرا که: «هدف پسا‌مدرن یک تجربه واحد و کامل نیست، بلکه می‌کوشد به سوی وضعیتی دایره المعارف‌گونه حرکت کند، یعنی به هزاران نقطه دسترسی داشته باشد یا بی‌نهایت واکنش تفسیری.[5]»

نیکوکاری گرگ راهی برای وارونگی ترس

«اگر شر ترسناک نباشد، پیروزی بر شر هیچ فایده‌ای ندارد.[6]»

«گرگ نیکوکار[7]» قصه‌ای است که پدربزرگی برای نوه‌اش می‌گوید، قصه‌ای که نوه‌ای می‌گوید پدربزرگش برایش تعریف کرده. پس ما قصه را از راویی می‌شنویم که کسی برای او گفته. این کتاب، قصه‌ای در قصه است و ما از ابتدا می‌دانیم که داریم قصه‌ای را می‌شنویم قصه‌ای که می‌خواهد رویِ دیگر قصه‌های پیشین باشد و قصدش را از روایت به ما می‌گوید. این روایتگری پست‌مدرن است.

چرا پدربزرگ راوی این قصه شده؟ چون باور دارد آن‌چه درباره جانوران و خصیصه‌های‌شان می‌گویند ساده‌لوحانه و نادرست است: «به جانوران نسبت‌های گوناگونی می‌دهند. برای نمونه می‌گویند گرگ شرور است، خرگوش ترسو است، روباه زیرک است و جغد باهوش... این باورهای ساده‌لوحانه‌ی مردم است و به همان اندازه درست که بگوییم همه‌ی اسکاتلندی‌ها خسیس‌اند، همه اسپانیایی‌ها مغرورند یا همه دختران لهستانی زیبا هستند.» و پدربزرگ یک داستان تعریف می‌کند که همه چیز در آن متفاوت است: «آن‌گاه او داستانی برای‌مان تعریف می‌کرد که همه چیز در آن به صورت دیگری بود. روباه، خیلی زیرک نبود و جغد هم خیلی باهوش نبود. گرگ، نیکوکار بود و هنر درمان‌گری داشت. که البته چنین چیزی در میان گرگ‌ها خیلی به ندرت دیده می‌شود. پدربزرگ اسم آن را داستان گرگ نیکوکار کذاشته بود.» همه چیز وارونه است، گرگ نیکوکار، روباهی که زیرک نیست و جغدی که باهوش نیست. نقش‌ها جابه‌جا شده‌اند. خصیصه‌ها دیگرگون شده‌اند. روباه جانور شکارچی و خون‌ریز جنگل می‌شود، جغد فریب می‌دهد و گرگ قانون‌گذار و نظم‌دهنده به جنگل است.

گرگ در جنگلی زندگی می‌کند که از پدرانش آموخته وظیفه‌ی هر گرگی مراقبت از نظم جنگل است. داستان به ما می‌گوید او جانوران را نمی‌خورد فقط آن‌ها را می‌ترساند تا از بیشه بیرون نیایند: «اگر خرگوشی شب‌ها می‌خواست به علف‌زار برود دندان‌های سفیدش را به او نشان می‌داد و چنان غرغر خطرناکی می‌کرد که خرگوش کوچولو از ترس فرار کند و در بیشه پنهان شود.» داستان می‌گوید تمام رفتارهای ترسناک گرگ، نه برای آزار جانوران که برای مراقبت از آنهاست. چون برخلاف قصه‌های دیگر این گرگ نیست که دشمن جانوران است بلکه روباه و جغد دشمن جانوران هستند. تا همین‌جا می‌بینید که چگونه همه چیز وارونه شده است. راوی این قصه در قصه، باور دارد که ویژگی‌هایی که به جانوران نسبت می‌دهند ساده‌لوحانه است و گرگ نه تنها شکارچی نیست که درمان‌گر است و برخلاف افسانه‌ها، ترس از گرگ در جنگل سبب نظم و محافظت از جانوران می‌شود. اما تا زمانی که گرگ هست، جغد جایگاهی ندارد. پس یک شب جغد به گرگ چیزی می‌گوید و گرگی که در جایگاه قانون‌گذاری برای جنگل است بیرون می‌راند و خودش جای او را می‌گیرد. جغد ترس دیگری را به جنگل می‌آورد. او نمی‌خواهد کسی از او بترسد پس از کس دیگری کمک می‌گیرد، یک روباه: «آیا وضع شما گرگ‌ها عجیب نیست؟ همه جانوران از شما می‌ترسند. ولی در واقع می‌بایست شما را مانند ما جغدها به دلیل فهم و هوش‌تان دوست داشته باشند. این دندان قروچه رفتن‌ها به چه درد می‌خورد؟ بهتر است بروی و دنیا را بگردی و یک کار درست و حسابی یاد بگیری.» دندان قروچه‌های گرگ به چه کاری می‌آمد؟ جانوران را از خطر دور می‌کرد. پس گرگ شبیه گرگ‌هایی که می‌شناسیم رفتار نمی‌کند. جانوران از او می‌ترسند اما با ترس از خطرات جنگل دور می‌شوند.

گرگ جنگل را ترک می‌کند: «گل توتک می‌چید، سبزی خشک می‌کرد.» و به پرواز پرندگان نگاه می‌کند. جانوران دیگر که این رفتار گرگ را می‌بینند: «پچ پچ کنان می‌گفتند: گرگه خل شده است البته نه با صدای بلند!» چون از گرگ می‌ترسند.

در کتابک بخوانید: معرفی کتاب گرگ نیکوکار

اکنون که گرگ رفته است چه رخ می‌دهد؟ دوره جغد آغاز می‌شود. او جانوران را فرامی‌خواند: «و از آغاز دوره‌ای زرین خبر داد. او گفت: دیگر کسی نخواهد ترسید. دوره‌ی حکومت وحشت به پایان رسیده است و همه آزادند هر کاری دل‌شان می‌خواهد بکنند.» و این جمله عجیب و کلیدی داستان: «روباه این حرف را تایید کرد و با حرص مرغی را به دندان گرفت.»

«همه آزادند هر کاری دل‌شان می‌خواهد بکنند..» چه کسانی آزادند؟ مرغ و خرگوشی که دیگر کسی نیست تا آن‌ها را خطرها حفظ کند. جغد چرا جانوران را آزاد می‌کند؟ یا بهتر است بگوییم چرا آن‌ها را به دوره‌ای زرین فرامی‌خواند و ترس را از آن‌ها دور می‌کند؟ آیا دوره‌ی حکومت وحشت به پایان رسیده است؟ جمله‌ی جغد به پایان نرسیده که روباه مرغی را می‌خورد.

«به یک معنا حق با جغد بود. دوره‌ای خوش برای برخی‌ها شروع شده بود. قوی‌ترها به یک‌باره خود را نیرومندتر احساس کردند گستاخ‌ها پرروتر شدند و عربده‌کشان فریادهای‌شان گوش‌خراش‌تر شد... هیچ‌کس متوجه نشد که ترسوها ترسوتر و بی سروصداها کم و بیش لال شدند...» این‌ها به چشم کسی نمی‌آید.

زمستان می‌رسد. سرمای سخت، جانوران را بیمار و گرسنه می‌کند. جغد که به تعبیر کتاب این وضع نکبت‌بار را می‌بیند می‌گوید: «تکانی به خود بدهید. از قدیم گفته‌اند حرکت و جنبش گرم‌تان می‌کند و برای‌تان خوب است!» روباه از خرگوش می‌خواهد تکان بخورد و او را دنبال و شکار می‌کند.

اما دوره حکومت جغد به پایان رسیده چون گرگ به جنگل بازمی گردد و کاغذ کوچکی روی درخت می‌چسباند: «امروز مطب آقای دکتر گرگ گشوده می‌شود.»

چه کسی از برگشت گرگ نگران است؟ «جغد فریاد کشید: جان‌تان را نجات دهید! بدبختی از آسمان رسید!

روباه به موش کوچولو گفت: بیا فرار کنیم! و او را به دندان کشید.

جغد فریاد زد: گرگی که درمان می‌کند، گرگی است در پوست میش!

روباه گفت: درست است! و با زبان خود تلنگری به موش زد و او را بلعید.

جغد ناله کنان گفت: اول نگاه کن، بعد اعتماد کن! هر کسی که ذره‌ای عقل در سر دارد از گرگ پرهیز می‌کند! نسخه‌پیچی‌های او را می‌شناسیم! گردن‌ات را گاز می‌گیرد و آن‌گاه تو زود خوب می‌شوی.

روباه لب‌خندی به جغد زد و با اشتیاق به کبک نگاهی انداخت.»

در کتابک بخوانید: داستان کودک از نگاه سولوتارف، بخش نخست

سرما سخت‌تر می‌شود و حتی روباه هم دیگر چیزی برای خوردن پیدا نمی‌کند. هرچه‌قدر هم که همه چیز برای جغد خوب پیش برود و بتواند بر همه سلطه داشته باشد اما او هم مقهور طبیعت می‌شود. همه بیمار می‌شوند اما کسی به مطب گرگ نمی‌رود. گرگ با خودش فکر می‌کند: «جانوران هنوز هم از او می‌ترسند. جغد باعث ترس بیش‌تر آن‌ها شده بود.» گرگ که صبرش تمام شده، وسایلش را جمع می‌کند تا از جنگل برود اما در میان برف‌ها، موجود مچاله‌شده‌ فلک‌زده‌ای را می‌بیند، یک خرگوش و او را به لانه‌اش می‌برد. او خرگوش را مداوا می‌کند و خرگوش هم پنجه‌ او را می‌بوسد و تشکر می‌کند. خرگوش برای جانوران دیگر، داستان نجات‌اش را تعریف می‌کند و جغد که می‌بیند روزبه‌روز قدرت‌اش در جنگل کم می‌شود چه می‌کند؟ او باید ترس از گرگ را در ذهن جانوران نگه دارد تا بتواند دوباره بر جنگل حکومت کند: «تو فقط طعمه‌ای برای به دام انداختن دیگرانی. گرگ تو را درمان کرد تا دیگران را بخورد. من دندان‌های مرگ‌بار او را می‌شناسم. جغد مکثی کرد و منتظر ماند تا روباه حرف‌اش را تایید کند.» اما روباه بیمار است و او هم به گرگ نیاز دارد: «در کم‌تر حکایتی پیش می‌آید که خرگوش روباه را پیش دکتر ببرد، ولی این‌جا اتفاق افتاد.»

گرگ برای روباه، فقط خوردن میوه و گیاه تجویز می‌کند. پس روباه هم دیگر نمی‌تواند گوشت بخورد و حکومت جغد به پایان رسیده است: «از آن روز به بعد همه جانوران جنگل به دانایی و دانش گرگ باور پیدا کردند.»

در کتابک بخوانید: شگردهایی برای خواندن یک کتاب خوب، بررسی کتاب «گرگ نیکوکار»

و جغد تنها کسی است که به گرگ بی‌اعتماد می‌ماند و به جانورانی که هنوز به او گوش می‌دهند می‌گوید: «گرگ همیشه گرگ می‌ماند!» اما کتاب اینجا تمام نمی‌شود. پدربرزگ می‌گوید که روباه هرازگاهی به حالت قبلی‌اش برمی‌گردد و گوشت می‌خورد اما پدربزرگ این را آهسته می‌گوید چون نمی‌خواهد پایان خوب داستان را خراب کند!

وارونگی ترس در این داستان اگرچه عاملی سرگرم کننده است، اما خود برآیند تفکری است که می خواهد کلیشه های ذهنی درباره ترس از موجودات ترسناک را برهم بزند یا جابه جا کند.


خرید کتاب گرگ نیکوکار


گرگ گیاه‌خوار

«ترس چیز فوق‌العاده‌ای است، البته در دوزهای کوچک. شما سوار بر قطار ارواح به سوی تاریکی می‌روید، اما می‌دانید درها سرانجام باز می‌شوند و دوباره به روشنایی روز قدم خواهید گذاشت.[8]»

«گرگ‌ها[9]» داستان خرگوشی است که به کتابخانه‌ای می‌رود و کتابی انتخاب می‌کند درباره گرگ‌ها! تا همین‌جا وارونگی را می‌توانید ببینید. همزمان هم خرگوش و کتاب توی دست او را می‌بینیم هم در زمینه تصویر، صفحه‌های کتابی را که خرگوش می‌خواند. کتابی در کتابی دیگر است! در کتاب خرگوش، اطلاعاتی درباره زندگی، محل‌ها و وضعیت سکونت گرگ‌ها نوشته شده. خرگوش غرق خواندن کتاب است و متوجه نمی‌شود که از پشت کتاب در زمینه تصویر، گرگی او را می‌پاید! کم کم خرگوش کتاب‌خوان بدون این‌که متوجه باشد از پاها و دم گرگ بالا می‌رود، گرگی که بسیار بزرگ است و با چاقو و چنگال منتظر خوردن اوست!


خرید کتاب گرگ‌ها


در کنار این هیجان تصویری در متن کتاب دانستنی‌های علمی درباره گرگ می‌خوانیم از تعداد دندان و قدرت آرواره گرفته تا پوست پر از مو و کک گرگ: «گرگ‌ها بیشتر از گوشت تغذیه می کنند. آن‌ها حیوانات بزرگی مانند گاومیش و گوزن شاخ‌دار شکار می کنند. البته از پستانداران کوچک تر هم خوش‌شان می‌آید...» و یکی از این پستانداران خرگوش کتاب‌خوانی است که روی دماغ گرگ نشسته با چهره‌ای ترسان و متعجب!

پایان کتاب چه می‌شود؟ :«در این جا نویسنده اعلام می‌کند بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود قصه ما دروغ بود. تا مدتی که این کتاب نوشته شد هیچ خرگوشی خورده نشده. برای همین نویسنده برای خواننده‌های دل نازک پایان دیگری نوشته است. خوش‌بختانه گرگ گیاه‌خوار از آب درآمد.» و کتاب می‌گوید خرگوش و گرگ با هم دوست شدند و ساندویچ مربا خوردند!

وارونگی ترس و نمادهای شناخته‌شده ترسناک روایتی است که در بسیاری از کتاب‌های کودک دیده می‌شود و هرروزه هم بر شمار آن‌ها افزوده می‌شود. هر کتابی نیز ویژگی‌های خود را دارد. شیوه روایت، نوع کلاژ تصویرها، تا حضور نویسنده در کتاب و پایان‌هایی متفاوت برای هر داستان. این وارونگی‌ها و تفاوت‌ها سبب می‌شود که ذهن کودکان امروز با پیچیدگی‌ها و سیالیت جهان مدرن و پسامدرن به خوبی آشنا شود و در این جا نیز ادبیات کودکان نقش خود را برای آماده‌سازی ذهنی و فکری کودکان برعهده دارد. کاری که در حوزه ادبیات کودکان ایران به طورکلی غایب است و هر روز بیش‌تر ما را از کاروان ادبیات کودکان در جهان جدا می‌کند: «وقتی منتقدان من را متهم می‌کنند که ایده‌های ترسناک به کودکان می‌دهم، پاسخ من این است که این ایده‌ها از قبل در ذهن آن‌ها وجود دارد. تو چیزی به آن‌ها نمی‌گویی که ندانند... اما اگر نشان دهی که این هیولاها همیشه پیروز نمی‌شوند، داری به آن‌ها چیزی متفاوت و ارزشمند یاد می‌دهی.[10]»



[1] . جی. کی. پترسون. کتاب کورالین. نیل گی‌من. ترجمه آتوسا صالحی. نشر افق. 1401

[2] نیل گیمن. اقیانوس انتهای جاده. ترجمه فرزاد فربد. نشر پریان.

[3] . نیل گیمن. گرگ‌های توی دیوار. ترجمه فرزاد فربد. نشرپریان

[4] https://samthielman.com/2014/05/07/qa-with-neil-gaiman/

[5] گلن وارد، پست مدرنیسم. ترجمه قادر فخر رنجبری ابوذر کرمی. نشر ماهی

[6] https://www.themarginalian.org/2014/03/20/neil-gaiman-ghost-stories/

[7] . گرگ نیکوکار. پیتر نیکل. ترجمه آرش برومند. توبا صابری. انتشارات تاک

[8] . https://www.themarginalian.org/2014/03/20/neil-gaiman-ghost-stories/

[9] . گرگ. امیلی گرویت. ترجمه رضی هیرمندی. انتشارات علمی و فرهنگی

[10] . https://samthielman.com/2014/05/07/qa-with-neil-gaiman/

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (دسته بندی)
نوع محتوا
مقاله
جایگاه
اسلایدشو
مقالات صفحه اصلی

مجموعه‌ی «داستان‌های من و گرگ»

Submitted by editor74 on

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (Term)
مترجم (Term)
تصویرگر (Term)
نگارنده معرفی کتاب
نوع محتوا
کتاب
جایگاه
ویژه صفحه اصلی
معرفی کتاب صفحه اصلی

راهنمای عملی گام‌به‌گام آموزش محیط‌زیست به کودک و نوجوان

Submitted by admin2 on

این راهنما به شما کمک می‌کند یک کارگاه یا برنامه آموزشی محیط‌زیستی جذاب و مؤثر طراحی و اجرا کنید که هم آموزنده باشد و هم الهام‌بخش.


گام ۱ – تعیین هدف

  • هدف کلی کارگاه را مشخص کنید:
    مثلا «آشنایی با تنوع زیستی محلی»، «آموزش کاهش زباله»، یا «آشنایی با تغییرات اقلیمی».

  • اهداف خرد و قابل اندازه‌گیری تعریف کنید:
    مثل «هر شرکت‌کننده بتواند ۳ گونه پرنده بومی را نام ببرد» یا «کودکان یاد بگیرند ۵ روش صرفه‌جویی در آب را اجرا کنند».


گام ۲ – شناخت گروه سنی و سطح دانش

  • ۳ تا ۷ سال → بازی‌های حسی، کاردستی با مواد طبیعی، داستان‌گویی.

  • ۸ تا ۱۲ سال → آزمایش‌های ساده، پروژه‌های عملی کوچک، گردش علمی.

  • ۱۳ تا ۱۸ سال → تحقیق، مناظره، پروژه‌های داوطلبانه، کمپین‌های دانش‌آموزی.


گام ۳ – طراحی محتوای کارگاه

  • بخش معرفی:
    شروع با یک داستان، تصویر یا فیلم کوتاه درباره طبیعت.

  • بخش اصلی:

    • معرفی مفاهیم کلیدی (آب، خاک، هوا، جانوران، گیاهان، آلودگی، تغییرات اقلیمی).

    • فعالیت‌های عملی و گروهی (مثل تفکیک زباله، کاشت گیاه، ساخت پوستر).

  • بخش جمع‌بندی:
    بازگو کردن آموخته‌ها توسط خود کودکان یا نوجوانان.


گام ۴ – انتخاب فعالیت‌های جذاب

نمونه‌ها:

  • کاشت بذر و نگهداری از گیاه.

  • ساخت کاردستی با مواد بازیافتی.

  • «شکار عکس» از عناصر طبیعت با موبایل یا دوربین.

  • بازی‌های آموزشی مثل «پازل چرخه آب» یا «دوست یا دشمن محیط زیست».

  • بازدید از پارک ملی، باغ گیاه‌شناسی یا مرکز بازیافت.


گام ۵ – ایجاد فضای گفت‌وگو و پرسش

  • از کودکان بپرسید: «اگر زمین حرف می‌زد، به ما چه می‌گفت؟»

  • به نوجوانان فرصت بدهید ایده‌های خود را برای حل یک مشکل زیست‌محیطی ارائه کنند.

  • اجازه دهید احساسات خود را (نگرانی، امید، هیجان) بیان کنند.


گام ۶ – ارتباط با خانه و خانواده

  • تکلیف خانگی محیط‌زیستی بدهید (مثل ثبت موجودات زنده حیاط یا محله).

  • والدین را به شرکت در یک «روز پاکسازی محله» دعوت کنید.

  • گزارش فعالیت‌ها و عکس‌ها را با خانواده‌ها به اشتراک بگذارید.


گام ۷ – پایش و ادامه‌دار کردن آموزش

  • پیش و پس از کارگاه، یک فعالیت کوتاه ارزیابی اجرا کنید تا میزان یادگیری سنجیده شود.

  • پیشنهاد دهید کودکان یک «باشگاه محیط‌زیست» کوچک در مدرسه یا محله تشکیل دهند.

  • پیگیری کنید که عادت‌های مثبت آموخته‌شده ادامه پیدا کنند.

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نوع محتوا
صفحات فرعی
جایگاه
اسلایدشو

مراحل رشد نقاشی در کودک و نوجوان

Submitted by admin2 on

شد نقاشی کودکان به‌طور مستقیم با رشد شناختی، حرکتی و هیجانی آن‌ها مرتبط است. هر مرحله، ویژگی‌ها، نیازها و مهارت‌های خاصی دارد که شناخت آن برای والدین، مربیان و آموزگاران اهمیت زیادی دارد. در این دسته‌بندی، ترکیبی از دیدگاه‌های ویکتور لونفیلد و بتی ادواردز همراه با یافته‌های جدید پژوهشگران هنر کودک ارائه می‌شود.


۱. مرحله خط‌خطی (۰ تا حدود ۲ سالگی)

۱. مرحله خط‌خطی (۰ تا حدود ۲ سالگی)

  • ویژگی‌ها: حرکات دست و بازو، بدون هدف تصویری مشخص. خطوط پراکنده و آشفته که بیشتر حاصل لذت از حرکت عضلات و اثرگذاری بر کاغذ است.

  • تحولات: بعد از چند ماه، کودک شروع به ایجاد الگوهای تکرارشونده می‌کند. کم‌کم برخی خطوط جهت‌دار یا منحنی می‌شوند.

  • نکته مهم: حدود ۱۸ ماهگی، کودک ممکن است شروع به «نام‌گذاری» خط‌خطی‌هایش کند، حتی اگر شبیه هیچ چیز واقعی نباشند.

  • نقش مربی/والد: فراهم کردن ابزار ایمن (مدادشمعی ضخیم، ماژیک غیرسمی، کاغذ بزرگ) و فرصت آزاد برای تجربه.

  • امروزی‌سازی: می‌توان از ابزار دیجیتال مخصوص خردسالان (مثل تبلت‌های نقاشی کودک) برای تجربه رنگ و خط بدون خطر استفاده کرد.


۲. مرحله نمادها یا پیش‌الگوبرداری (حدود ۳ تا ۴ سالگی)

۲. مرحله نمادها یا پیش‌الگوبرداری (حدود ۳ تا ۴ سالگی)

  • ویژگی‌ها: شکل‌گیری اولین نمادهای بصری. معمولا اولین سوژه «انسان کله‌پایی» است (دایره برای سر + دو خط برای پاها).

  • تحولات: کودک شروع به استفاده از نمادها برای بازنمایی اشیا، حیوانات و افراد می‌کند. فرم دایره کاربرد زیادی دارد.

  • نکته مهم: نمادها ساده، تغییرپذیر و اغلب تحت‌تأثیر اتفاقات روزمره کودک هستند.

  • نقش مربی/والد: پرسیدن درباره‌ی نقاشی («اینجا چی کشیدی؟») و نه تصحیح یا مقایسه با واقعیت.

  • امروزی‌سازی: استفاده از قصه‌گویی و نقاشی همزمان برای کمک به کودک در گسترش ایده‌ها.


۳. مرحله الگوبرداری (۵ تا ۶ سالگی)

۳. مرحله الگوبرداری (۵ تا ۶ سالگی)

  • ویژگی‌ها: کودک برای هر سوژه «یک الگوی ثابت» پیدا می‌کند (مثلا خورشید همیشه گوشه کاغذ است، خانه همیشه سقف مثلثی دارد).

  • تحولات: ظهور خط مبنا برای قرار دادن همه اشیا.

  • نکته مهم: در این دوره نقاشی‌ها تکراری می‌شوند، ولی این تکرار برای تثبیت مهارت‌ها ضروری است.

  • نقش مربی/والد: تشویق به افزودن جزئیات و تغییر موقعیت عناصر برای جلوگیری از یکنواختی.

  • امروزی‌سازی: معرفی هنرهای دیگر (کلاژ، چاپ دستی، مجسمه‌سازی ساده) برای گسترش نگاه کودک.


۴. مرحله واقع‌گرایی آغازین (۷ تا ۱۰ سالگی)

۴. مرحله واقع‌گرایی آغازین (۷ تا ۱۰ سالگی)

  • ویژگی‌ها: تلاش برای نزدیک شدن به واقعیت با اضافه کردن جزئیات و استفاده از خط افق به جای خط مبنا.

  • تحولات: درک ابتدایی از فضا و هم‌پوشانی اجسام. مقایسه کار خود با دیگران و آغاز نقد خود.

  • نکته مهم: این دوره حساس است چون ناامیدی از «درست نشدن» ممکن است کودک را از نقاشی دلسرد کند.

  • نقش مربی/والد: آموزش پایه‌ای پرسپکتیو، تناسب و سایه‌روشن به شکل بازی و تمرین ساده.

  • امروزی‌سازی: استفاده از عکاسی ساده یا نرم‌افزارهای کودکانه برای نشان دادن مفاهیم بصری.


۵. مرحله طبیعت‌گرایی و بحران نوجوانی (۱۱ تا ۱۳ سالگی)

۵. مرحله طبیعت‌گرایی و بحران نوجوانی (۱۱ تا ۱۳ سالگی)

  • ویژگی‌ها: تمایل شدید به «شبیه‌سازی» واقعیت و نقد شدید کار خود.

  • تحولات: ورود تکنیک‌های پیشرفته‌تر مثل سایه‌روشن، چین‌وچروک لباس و حرکت.

  • نکته مهم: بسیاری از نوجوانان در این مرحله به دلیل نارضایتی از نتیجه، نقاشی را رها می‌کنند.

  • نقش مربی/والد: معرفی سبک‌های غیرواقع‌گرا (مثل کوبیسم، اکسپرسیونیسم) و هنرهای متنوع (عکاسی، مجسمه، طراحی دیجیتال) برای گسترش دید.

  • امروزی‌سازی: کارگاه‌های مشترک با هنرمندان یا استفاده از محتوای آموزشی آنلاین.


۶. مرحله تصمیم‌گیری (۱۴ تا ۱۶ سالگی)

۶. مرحله تصمیم‌گیری (۱۴ تا ۱۶ سالگی)

  • ویژگی‌ها: هنر به انتخابی آگاهانه تبدیل می‌شود. نوجوان یا آن را به‌طور جدی دنبال می‌کند یا کنار می‌گذارد.

  • تحولات: تمرکز بر رفع ضعف‌های طراحی و پیدا کردن سبک شخصی.

  • نکته مهم: نیاز به انگیزه درونی و بازخورد سازنده از سوی مربی.

  • نقش مربی/والد: ایجاد فرصت نمایش آثار، شرکت در مسابقات و معرفی مسیرهای حرفه‌ای هنر.

  • امروزی‌سازی: استفاده از پلتفرم‌های آنلاین برای انتشار آثار و ارتباط با جامعه هنری.


جدول کامل مراحل رشد نقاشی کودک و نوجوان

مرحله و سن تقریبی

ویژگی‌های اصلی

تحولات مهم

توصیه برای مربیان و والدین

ابزار و فعالیت پیشنهادی

خط‌خطی (۰ تا ۲ سال)

خطوط آشفته و بی‌هدف، حرکت‌های لذت‌بخش عضلانی

شروع نام‌گذاری خط‌خطی‌ها پس از ۱۸ ماهگی

فرصت آزاد برای تجربه، بدون تصحیح یا مقایسه

مدادشمعی ضخیم، ماژیک غیرسمی، کاغذ بزرگ، رنگ انگشتی

نمادها / پیش‌الگوبرداری (۳ تا ۴ سال)

ظهور اولین اشکال قابل شناسایی (مثل آدم کله‌پایی)

استفاده از دایره به عنوان نماد فراگیر، توجه به محیط

پرسش درباره نقاشی به جای اصلاح آن

قصه‌گویی همراه با نقاشی، ساخت کارت تصویری

الگوبرداری (۵ تا ۶ سال)

ایجاد الگوهای ثابت برای اشیا، خط مبنا

نظم فضایی و تکرار عناصر

تشویق به افزودن جزئیات و تغییر چیدمان

کلاژ، چاپ دستی، نقاشی با آبرنگ

واقع‌گرایی آغازین (۷ تا ۱۰ سال)

تلاش برای شباهت بیشتر به واقعیت، خط افق، جزئیات بیشتر

درک ابتدایی پرسپکتیو و فضا

آموزش مفاهیم بصری ساده در قالب بازی

عکاسی ساده، طراحی از روی اشیای واقعی

طبیعت‌گرایی و بحران (۱۱ تا ۱۳ سال)

نقد شدید کار خود، تمرکز بر شبیه‌سازی

ورود سایه‌روشن و جزئیات پیچیده

معرفی سبک‌های غیرواقع‌گرا برای حفظ علاقه

طراحی دیجیتال، مجسمه‌سازی، بازدید از نمایشگاه

تصمیم‌گیری (۱۴ تا ۱۶ سال)

انتخاب آگاهانه ادامه یا توقف هنر

تمرکز بر سبک شخصی و رفع ضعف‌ها

ایجاد فرصت نمایش آثار و بازخورد سازنده

انتشار آثار در پلتفرم‌های آنلاین، شرکت در مسابقات هنری

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نوع محتوا
صفحات فرعی
جایگاه
اسلایدشو

دو افسانه تاجیکی: دو بزیچه و دردانه‌های‌اشک و گل‌قهقه

Submitted by editor74 on

دو بزيچه

بود، نبود، دو بزيچه بود و اين دو بزيچه در دو کنار جوي ‌مي‌چريد.

ـ اي جوره، به اين‌طرف گذر، بازي مي‌کنيم. گفت روزي يک بزيچه به بزيچه ديگر.

ـ ني، تو خودت به اين‌طرف گذر گفت بزيچه ديگر.

ـ خير، من به پيش تو مي‌‌گذرم، گفت بزيچه اول.

ـ ني من به پيش تو مي‌گذرم. گفت بزيچه دوم.

هر دو بزيچه در يک وقت به كوپْروك[1] قدم ماندند. بزيچه‌‌ها در خود ميانه‌جاي كوپروك روبه‌رو آمدند. كوپروك باريک بود، آن‌‌ها از پهلوي يکديگر گذشته نمي‌توانستند.

ـ تو عقب گرد، من مي‌گذرم. گفت يک بزيچه.

ـ ني، تو عقب گرد. گفت بزيچه ديگر.

هيچ کدامي از آن‌‌ها نمي‌خواست که عقب گردد. بزيچه‌‌ها در قهر شده، به دو پايِ پشتشان نيم‌خيز شدند و گُرس ـ گُرس[2] کله به کله ‌زده به جوي غلتيده رفتند. جو چُقور[3] و آبش تيز بود. بزيچه‌‌ها با عذاب، ‌تر و بي‌حال شده، هر دو به يک کنار جوي برآمدند.

ـ اکنون چه‌کار مي‌کنيم؟ گفت يک بزيچه.

ـ ديگر يك‌روی و جنگ نمي‌کنيم. گفت بزيچه ديگر.

در کتابک بخوانید: شعر کودک و نوجوان در کشور تاجیکستان نگاهی به دوکتاب جوره هاشمی «چرا شمالک وزید؟» و «موسیقی خاموشی»

دردانه‌های‌اشک و گل‌قهقه

يک دهقان بود. وي يک زن و يک دختر داشت. روزي زنک مُرد و گاوی را که با دستان خودش پرورش داده بود را براي دخترش ميراث گذاشت. دخترک از دل و جان به گاو مادرش نگاه و ‌بين[4] مي‌کرد. بعد چند وقت دهقان يک بيوه‌زن را نکاح کرد. بيوه‌زن هم يک دختر داشت.

نامادري دختر را بد مي‌ديد و او را مجبور مي‌کرد که روز تا بيگاه به صحرا برود و گاوباني کند. يک مراتبه زنک به دختر يک دامن پَخته[5] داد و فرمود که در صحرا بيکار ننشسته، همة آن را ريسيده بيارد.

در کتابک بخوانید: روایت «کدو قلقله زن» ایرانی و روایت «کدو ،کدو، جان کدو» تاجیکی

دخترک پخته و چرخ را گرفت و به صحرا رفت. تمام روز از بالاي چرخ سر نبرداشت و پخته ريسيد. بيگاهي سر برداشت ديد که نصف پخته‌ای که آورده را هم نريسيده است. از چشمان او قطره‌هاي اشک سوزان باريدن گرفت.

او فکر کرد: من به کدام رو به خانه برگردم، به مايندرم چه ‌گويم؟

همين دم گاو از چريدن سر برداشت، به نزد دخترک آمد و پختة باقی‌مانده را خورد. ديري نگذشت، از دهانش ريسمان بيرون آورد.

دخترک سراسيمه‌وار نوگ ريسمان را گرفت و به کلابه[6] کردن مشغول شد. از همان وقت، دخترک هر بيگاه هرچه‌قدر که مايندرش پخته مي‌داد، رشتة کلابه مي‌کرد.

وي يک روز گاوش را به يک صحراي دوردست هي کرد[7]. در راه ناگهان شَمالي[8] سخت خيست و پختة او را از دستش ربود و آن را گرفت و به سوي دشت برد.

دخترک از پشت پخته دويد. دويد و دويد تا به يک کوهي رسيد. ديد که شمال پخته را به يک غار برده است. دختر هم از پس پخته به غار داخل شد. آنجا ديد که يک کمپير نورانی نشسته است. دخترک به او تعظيم کرد و سلام داد و با آدابانه پرسيد: شمال پخته مرا به اينجا آورده است؟

کمپير گفت: ها، پخته تو در همين جا. آن را گير، و ليکن پيش از رفتنت سر مرا ديده، منزلم را روب‌وچين کن!

دخترک سر کمپير را نغزکک ديد و مويش را شانه کرد و بافت. بعد جاي او را باحوصله روب‌وچين کرد.

کمپير گفت: عمرت دراز شود! اکنون به انبار من درآمده، پخته‌ات را گرفته رو!

دخترک به انبار کمپير درآمد، در حيرت افتاد. انبار از صندوق‌های طلا پُر بود. در يک کنجْ پختة او بود. وی پخته‌اش را گرفت و از انبار برآمد و با کمپير خيروخوش[9] کرد و رفت.

در کتابک بخوانید: دو روایت تاجیکی از بز زنگوله‌پا (بزک جینگله‌پا)

کمپير از پشت سر او به دختر گفت: دخترک باوجدان و محنت‌دوست بوده‌ای! بگذار در وقت خنديدنت از دهانت گل‌‌ها ريزند، قطره‌هاي اشک سوزانت دردانه‌‌ها شوند. در وقت راه رفتنت، از تگ پاي راستت خشت‌هاي طلا و از تگ پای چپت خشت‌های نقره پيدا گردند. چنان نازنين شو که مثلت در جهان نباشد!

دخترک از غار برآمد، گاوش را يافت و به او پخته‌ را خورانيد. گاو پخته را ريسمان کرد. دخترک آن را کلابه کرد و به خانه‌شان رفت.

مايندرش[10] وقتی دختر را ديد فرياد کرد: چه شد، چه شد که تو اين‌قدر نازنين شده‌ای!

دخترک به آيينه نگاه کرد و به چشمان خود باور نکرد. وی واقعه از سرش گذشته را به مايندرش گفته داد.

مايندر گفت: همان کمپير تو را نازنين کرده است؟! پگاه دختر من به گاوبانی می‌رود.

پگاهی دختر مايندر به گاوبانی رفت. باز هم شمال سخت خيست و پخته دخترک را گرفت و برد. اين دختر هم از پی پخته‌اش به غار درآمد و کمپير را ديد. دخترک به کمپير سلام نداد و پرسيد: تو پختة مرا نديده‌اي؟

کمپير گفت: ها، پخته تو در همين جا. آن را گير، و ليکن پيش از رفتنت سر مرا ديده، منزلم را روب‌وچين کن!

دخترک دل و بی‌دلان سر کمپير را ديد. و سراسيمه‌وار جایجای زمين را روفت.

کمپير گفت: اکنون به انبار من درآمده، پخته‌ات را گرفته بَر.

دخترک به انبار درآمد. در حيرت افتاد. صندوقچه‌های پُر از طلا را ديد. چشمانش از کاسه خانه سرش بيرون شد. وي سراسيمه‌وار کف‌کف طلا گرفت و به کيسه بغلش انداخت و بعد آن‌که برای طلا ديگر جا نداشت پخته‌اش را گرفت و بدون اين‌که با کمپير خيروخوش کند رفت.

کمپير در قفاي او گفت: دختر چشم گرسنه و تنبل! بگذار در پيشانی تو مشت برين، غُرّی[11] پيدا شود!

دختر مايندر به خانه‌اش آمد. مادرش تا او را ديد فرياد زد: رويم سياه! که پس پيشاني تو را غُرّی کرد؟ برای چه پخته را رشته نکرده برگرداندی؟

دخترک واقعه از سرش گذشته را يک‌يک نقل کرد. او خواست طلا‌ها را به مادرش نشان دهد ولی در بغل و کيسه او فقط سنگ‌های عادی بود.

مايندر اول به دختر نازنين شوهرش و سپس به دختر پيشانی ‌غُرّی خودش نگاه کرد. از خشم و حسد از آن پس بيشتر از قبل دختر را بدتر می‌ديد. دختر روز تا بيگاه گاوبانی می‌کرد و يک خلته پخته را رشته می‌کرد.

زنک روزی به شوهرش گفت:

ـ من از اين گاو می‌ترسم، تا آن را نکُشی، دلم قرار نمی‌گيرد.

مرد گفت: اين گاو به دخترم از مادر مرحومش ميراث مانده است، من نمي‌توانم او را از تحفه مادرش محروم کنم.

زن گفت: پگاه گاو را می‌کُشی! تمام.

مرد بيچاره نغز مي‌دانست که گرداندن گپ زنش هيچ علاج ندارد. بيگاه وقتي از صحرا برگشت، به دخترش گفت: زنم گفته گاو را کُش. نمي‌دانم، چه‌کار کنم؟ از اَفْتِ[12] کار گاو را کُشتن لازم مي‌شود، تو خفه نشو، دخترم!

دخترک غمگين شد. به پيش گاو رفت و به آخورش علف پرتافت و به گاو گفت:

ـ مايندرم به قصد کُشتن تو افتاده است، اکنون من بي تو چه‌کار می‌کنم؟

گاو گفت: خفه نشو، مان مرا کُشند، تو همه استخوان‌های مرا گير، به يک خلته انداز و در تگ آغل، يک چقوري کنده، گور کن. اگر يگان چيز به تو درکار شد، به آغل بيا و روی چقوری را کُشا و در آن‌جا هر خواسته‌ای را داشته باشی می‌توانی به دست بياوری.

روز ديگر گاو را کُشتند. دخترک استخوان‌هايش را برد در تگ آغل گور کرد.

يک روز زن با دخترش به طوي رفتند. پيش از رفتن، دو کيسه برنج و گندم آميخته را به دختر داد و فرمود که تا آمدن او گندم را از برنج جدا کند.

در کتابک بخوانید: روایت تاجیکی از افسانۀ نخودی (نخودک)

دخترک يک مرغ نغز داشت. مرغ در همه جا از پشت وی می‌گشت. مرغ ديد که دخترک غمگين و مأيوس، در نزد توده غلّه نشسته، چه‌کار کردنش را نمي‌داند. به حال او رحمش آمد و تازان به پيش توده غلّه آمد و برنج را از گندم جدا کرد. يک وقت دخترک نگاه کرد ديد که گندم از برنج جدا شده است. وي خرسند شد و به پيش مرغ يک کف گندم پرتافت. دختر فکری کرد و گفت: مايندرم در خانه نيست، گفته‌اش اجرا شده، چه می‌شود که بروم طوي را تماشا کنم و بيايم؟

دخترک به آغل رفت. روي چقوري را گشاد. يک بغچة کلان پيدا کرد. وي بغچه را گشاد، حيران شد؛ در بقچه سر و لباس قيمت‌بهايی بود که با جواهرات زينت داده شده بودند. خرسند شد، لباس را پوشيد. همان دم در پيشش يک اسپ زيبا با سر و افزال شاهانه حاضر گرديد. دختر به اسپ سوار شد، اسپ از دروازه بيرون برآمد. بادوار پريد و رفت. رفت تا در نزد دروازه يک حولی ايستاد. خلق به پيشواز دختر شتافت.

همه از چارطرف فرياد مي‌کردند: شاه‌دختر به طوی آمده است! زن‌‌ها به همديگر نوبت نداده، او را با هر گونه خوردنی‌های با لذت ضيافت می‌کردند. يک وقتی چشم دختر به مايندر افتاد که با دخترش در يک کنجکی نشسته بود. مايندر او را نشناخت.

بعد طوي، دخترک خواست که از مايندرش تيزتر به خانه‌ برگردد براي همين به پيش اسپش شتافت. اسپ پرواز کرد تا تيزتر به خانه برسد. در عين پرواز تيز او، يک کفش زردوزي دختر به آب افتاد.

دخترک به خانه‌ رسيد، از اسپ فرآمد. اسپ غايب شد. دختر دررو[13] لباسش را درآورد و در بقچه گذاشت و به آغل برد و گور کرد.

ديری نگذشت، مايندر با دخترش رسيدند.

ـ طوی عجيب شد. يک دختر نازنين آمد، همه دهانشان را يله کرده، تماشا کردند.

دخترک به مايندرش گفت: اگر شما مرا هم می‌برديد، دختر نازنين را تماشا مي‌کردم و می‌آمدم.

بعد چند روز آوازه پهن شد که پادشاه در وقت شکار از نزد جويي مي‌گذشته است که اسپش در لب جو مي‌ايستد و راه گشتن نخواسته است. پادشاه مي‌گويد در آب چه باشد؟ به نوکرانش فرمان می‌دهد که آب را کابند. از تگ جوي آب يک کفش زردوزي را مي‌يابند. پادشاه با ديدن کفش امر نمود که حولي به حولی بگردند و کفش را به پاي همة دختران چِن[14] کنند، به پای هر دختری که توغْری[15] آيد به زنی مي‌گيرد.

کمپيران درگاه پادشاه حولی به حولي گشته، کفش را به پای دختران چِن ‌کردند. ليکن کفش به پای هيچ کس توغْری نمی‌آمد.

مايندر، خذمتگاران پادشاه را ديد، سراسيمه‌وار دختر شوهرش را به تنور پنهان نمود و فقط دختر خودش را نشان داد. کفش به پای دختر توغْری نيامد.

کمپيران پرسيدند: شما دختر ديگر نداريد؟

جواب داد: نه، فقط يک دختر دارم.

کمپيران به طرف دروازه روان شدند. مرغک گرداگرد آن‌ها دور زد. همين‌طور که دور می‌زد مي‌گفت: دختر نازنين در تنور. دختر نازنين در تنور. بعد هم به پيش تنور روان شد. کمپيران از پی او رفتند. آن‌ها به پيش تنور آمدند، به درونش نگاه کردند، ديدند که در تنور، يک دختر نازنين نشسته است. آن‌ها او را از تنور برآوردند. دختر سر تا پا دوده و خاکستر شده بود.

کفش را به پاي او چِن کردند، توپّه ـ توغْري[16] آمد.

کمپيران به پيش پادشاه رفته خبر دادند که دختر نازنينْ يافت شد.

پادشاه به پدر دختر قَلين[17] زيادی فرستاد. او به تيّاری طوي سر کرد.

مايندر، پيش از عروس‌بران يک کباب شور پخت که به دهان گرفتنش هيچ ممکن نبود. بعد دختر را مجبور کرد از آن بخورد. عروس را به ارابه سوار کردند. مايندرش در پهلويش نشست. عروس در راه بسيار تشنه شد. او به مايندرش گفت: مادر جان، آب دهيد!

مايندر گفت: يک چشمت را کنده ده، من به تو آب می‌‎دهم!

دختر ناعلاج يک چشمش را کند و به مايندرش داد. مايندر به او يک قُلْت[18] آب داد. جلوتر رفتند. دختر باز از تشنگی بسيار عذاب می‌کشيد.


[1]. کوپْروک: پل

[2]. گُرس: با شدت به هم کوفتن دو چيز؛ گُرس گُرس: صداي بلند و با شدت قدم برداشتن

[3]. چقور: عميق، ژرف

[4]. نگاه و بين: مراقبت، نگهداري

[5]. پخته: پنبه

[6]. کلابه: کلاف

[7]. هي کرد: حرکت داد

[8]. شمال: باد

[9]. خيروخوش: خداحافظي

[10]. مايندر: نامادريُ زن پدر

[11]. غرّي: توده‌اي از گوشت اضافه بر روي پوست

[12]. از افت کار: از ظاهرکار، از صورت کار

[13]. دررو: فوراً

[14]. چِن کردن: اندازه گرفتن

[15]. توغْري : اندازه

[16]. توپّه ـ توغْري: کاملا اندازه

[17]. قَلين: مهريه

[18]. قلت: قلپ، جرعه، چکه

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
مترجم (دسته بندی)
نوع محتوا
مقاله
جایگاه
مقالات صفحه اصلی
ویژه صفحه اصلی

دوباره

Submitted by editor74 on

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (Term)
مترجم (Term)
تصویرگر (Term)
پدیدآورندگان (Term)
نگارنده معرفی کتاب
نوع محتوا
کتاب
جایگاه
معرفی کتاب صفحه اصلی
قالب کتاب

دو افسانه‌ی تاجیکی: کلوخک و برگک و گنجشکک

Submitted by editor74 on

کلوخک وبرگک

بود نبود، یک کلوخک بود. وی روزی در تگ دیوار تنها و زار نشسته بود که برگک پیر پریده آمد به پیشش افتاد. کلوخک برگک را دیده، سلام داد و پرسید: هه. برگک! از کجا می‌آیی و به کجا می‌روی؟ برگک آه به درد کشید و گفت: ای کلوخک، پرسیده چه‌کار می‌کنی؟! یک شَمال سخت خیست و مرا از شاخ درخت کنده پرانده اینجا آورد.
کلوخک این گپ برگک را شنید. گفت: من هم در سر آن دیوار بودم، شَمال و باران شد و از سر دیوار کنده شده، اینجا افتاده ماندم. برگگ گفت: این‌خیل باشد، بیا هردویمان دوست می‌شویم. دوست لذتی دارد، منفعتی دارد.
هرگه شمالی خیست کلوخک به بالای برگک می‌برآمد و نمی‌گذاشت که شمال بی‌رحم برگک را پرانده برده، به درون لای اندازد و بیچاره نابود شود.
هرگه که باران می‌بارید، کلوخک بیچاره به کنار دیوار یا پای درختی می‌رفت و برگک به بالایش برآمده، نمی‌گذاشت که کلوخک آب شود.

در کتابک بخوانید: دو روایت تاجیکی از بز زنگوله‌پا (بزک جینگله‌پا)


برگک و کلوخک دوستان جانی شدند و همیشه با هم بودند. آوازة دوستی آن‌ها به عالم پهن شد و روزی به گوش شَمال و باران رفته رسید.
شمال گفت: من این‌ها را از همدیگر جدا می‌کنم!
باران گفت: نی! تو این‌ها را جدا کرده نمی‌توانی. من این کار را می‌کنم!
شمال گفت: گپ بیهوده نزن! یک کاکلم را جنبانم، از دوستی هردو نام و نشانی نمی‌ماند. شمال همین‌خیل گفت و شدت گرفت و به برگک و کلوخک هجوم کرد.
کلوخک شمال را دیده، زود روی دامن برگک برآمد و نگذاشت که شمال او را گرفته برد. شمال هرچند زور زد، برگک را از کلوخک جدا کرده نتوانست.
باران گفت: اَنه، اکنون هنر مرا بین. باران سیل شد و به سر برگک و کلوخک ریخت.
برگک باران را دیده، زود بالای کلوخک برآمد. باران بارید، ولی به کلوخک هیچ کار نتوانست بکند. شمال و باران این واقع را دیده، به غضب آمدند و هر دو یک‌باره و یک‌جایه هجوم کردند.
باران با شدت به سر کلوخک ریخت و آن را تراب [1] کرد.
برگک بیچاره خیلی وقت [2] از دست شمالِ دل‌سخت و باران بی‌رحم و بی‌شفقت داد گفت و به حق دوست خود سوخت و گریه و ناله کرد.

در کتابک بخوانید: دو روایت تاجیکی از بز زنگوله‌پا (بزک جینگله‌پا)

گنجشکک

بود نبود، یک کمپیر بود، کمپیر بی‌کس و بینوا بود. وی از پگاه تا بیگاه چرخ رشته، کلابه [3] کرده می‌فروخت و با همین راه زندگی می‌کرد. زندگی‌اش بد نبود.
یک روز پَخته‌اش تمام شد، پولش نبود که پَخته [4] خَرد. شِشت و به حال خود زارزار گریه کرد. آب دیده‌اش سیل و دریا شد، آسیاب‌ها گردان شدند، آدمان حیران شدند، ناخواست در پیش حولی‌اش یک پخته‌زار سپ ـ سفید شکفتگی پیدا شد. همین وقت یک اکه [5] آمده، به سر دیوار حولی کمپیر ششته گفت:
ـ شق. شق. شق. مامه، مرا به پخته‌زارت پاسبان نمی‌گیری؟
ـ به حق پاسبانی‌ات چه می‌گیری؟ ـ پرسید کمپیر.
ـ شق. شق. شق. اکه گفت: نصف حاصل پخته‌زارت را دهی، بس است!
ـ برو! گفت کمپیر، درکار [6] نیستی!
اکه رفت و یک زاغ آمده گفت:
ـ قر. قر. قر. مامه، مرا به پخته‌زارت پاسبان نمی‌گیری؟
ـ به حق پاسبانی‌ات چه می‌گیری؟ ـ پرسید کمپیر.
ـ قر. قر. زاغ گفت: نصف حاصل پخته‌زارت را دهی، بس است!
ـ برو! گفت کمپیر، درکار نیستی!
زاغ پریده رفت و یک گنجشک پریده آمد. گنجشکک چوک. چوک گفته، اینجا شِشت، چوک. چوک گفته آنجا ششت. کمپیر پرسید: چه چوک ـ چوک می‌کنی، چه می‌گویی؟
ـ مامه، مرا به پخته‌زارت پاسبان نمی‌گیری؟ گفت گنجشکک.
ـ به حق پاسبانی‌ات چه می‌گیری؟ پرسید کمپیر.
ـ چوک. چوک. گفت گنجشکک: به من کمَکک [7] پَخته ده، کورته [8] کرده پوشم.
کمپیر کمکک پخته داد. گنجشکک پخته را با نولکش [9] گرفت و پیش ریسنده [10] برده گفت: پخته را گیر و ریس ـ ریس کرده ده، ریس ـ ریس نکنی، خانه‌تَ [11] ویران می‌کنم، بچه‌تَ گریان می‌کنم، روی حولی‌تَ آغل و کهدان می‌کنم.
ریسنده چرخش را به پیشش ماند [12]، پخته را گرفته رشت و یک کلابچه ریسمان کرده داد. گنجشکک ریسمان را گرفته، پیش بافنده برد. پیش بافنده برد و گفت: ـ این را گیر و باف ـ باف کرده دیه، باف ـ باف نکنی، خانه‌تَ ویران می‌کنم، بچه‌تَ گریان می‌کنم، روی حولی‌تَ آغل و کهدان می‌کنم.
بافنده ریسمان را گرفته، یک پارچه کرباس بافته داد.
گنجشکک کرباس را گرفته، پیش بُرنده برد. پیش برنده برد و گفت: بر ـ بر کرده ده، بر ـ بر نکنی، خانه‌تَ ویران می‌کنم، بچه‌تَ گریان می‌کنم، روی حوی‌تَ آغل و کهدان می‌کنم.
بُرنده کرباس را گرفته، به قد گنجشکک، بریده داد. گنجشکک بریده را گرفته، پیش دوزنده برد. پیش دوزنده برده گفت: دوز ـ دوز کرده ده، دوز ـ دوز نکنی، خانه‌ته ویران می‌کنم، بچه‌ته گریان می‌کنم، ر وی حولی‌ته آغل و کهدان می‌کنم.
دوزنده یک کورته خوش‌روی دوخته داد. گنجشکک کورته را پوشیده، به پیش کمپیر آمد. به پیش کمپیر آمد و گفت: چوک. چوک، اَنه اکنون پخته‌زارت را پاسبانی می‌کنم!

در کتابک بخوانید: روایت «کدو قلقله زن» ایرانی و روایت «کدو ،کدو، جان کدو» تاجیکی


ـ میلش [13]، ایست، پاسبانی کن! ـ گفت کمپیر.
گنجشکک روز دراز چوک. چوک می‌گفت، اینجا می‌ششت، آنجا می‌ششت، پاسبانی می‌کرد.
یک روز گذار پادشاه به اینجا افتاد. پادشاه پخته‌زار، سپ ـ سفید را دید. وی اسپش را نگاه داشته، به عسکرهایش گفت:
ـ اینجا زمین من، این پخته‌زار از کجا پیدا شد؟ درآیید، همه‌اش را چیده گیرید، یکته هم نماند!
گنجشکک دید که عسکرها به پخته‌زار درآمده، چیده ایستاده‌اند:
چوک. چوک بیچاره کمپیر، پخته‌زارت شد جَزِر [14]. گفته کمپیر را جیغ زدن گرفت.
پادشاه فرمان داد که گنجشکک را دستگیر کنند. عسکرها پخته‌چینی را ماندند و گنجشکک را دستگیر کردند.
ـ وی را پَر کَنید! امر داد پادشاه.
عسکرانش گنجشکک را پر کندند.
ـ پردار بودم، پرکنده شدم! گفت گنجشکک.
ـ بریان کنید! باز امر داد پادشاه.
عسکران گنجشکک را بریان کردند.
ـ خام بودم، پخته شدم! گفت گنجشکک.
ـ بیارید، خورم! گفت پادشاه.
عسکرانش گنجشکک را آوردند، پادشاه او را خورد.
ـ بیرون بودم، درون شدم، گفت گنجشکک و از درون پادشاه، سرودش را تکرار کرد و خواند:
چوک. چوک. بیچاره کمپیر، پخته‌زارت شد جزر.
پادشاه طاقت کرده نتوانسته، به عسکرانش [15] امر کرد:
[16] ـ من گنجشکک را قی می‌کنم، او را با شمشیر زنید، پاره‌پاره شود. پادشاه گنجشکک را قی کرد. سر گنجشکک نمایان شده بود که عسکرانش سراسیمه‌وار شمشیر زدند. شمشیر به گنجشکک نرسیده، بینی پادشاه را برید. دَررو نمدپاره‌ای را سوختند، به جراحت پادشاه پخش کردند. گنجشکک پریده رفت و در همه جا گفته گشت [17].
چوک ـ چوک، بیچاره کمپیر
پخته‌زارت شد جَزِر
پادشاه جِنی‌یه بین
بریده بینی‌یه بین!
پادشاه شرمنده شده، گریخته رفت و دیگر هیچ‌گاه به مملکتش نیامد. آدمان می‌گفتند که پادشاه پخته‌های کمپیرک را گرفتنی شده‌است و لیکن به یک گنجشکک زورش نرسیده‌است.

در کتابک بخوانید: شعر کودک و نوجوان در کشور تاجیکستان نگاهی به دوکتاب جوره هاشمی «چرا شمالک وزید؟» و «موسیقی خاموشی»


________________________________________

[1]. تراب: خاک
[2]. خیلی وقت: مدت‌ها
[3]. کلابه: کلاف
[4]. پخته: پنبه
[5]. اکّه: زاغچه
[6]. درکار: لازم
[7]. کَمکک: کمی
[8]. کورته: پیراهن
[9]. نول: منقار؛ نولکش: منقارش، نوکش
[10]. ریسنده: نخ‌ریس
[11]. خانه‌تَ: شکل گفتاری خانه‌ات؛ بچه‌ت و حولی‌ت هم چنین است.
[12]. ماند: گذاشت
[13]. میلش: (شبه‌جمله) باشد، حتماً، درست است.
[14]. جزر: زمین خشک، زمین سوخته
[15]. عسکر: لشگر
[17]. گفته گشت: می‌گفت و می‌گشت

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
مترجم (دسته بندی)
نوع محتوا
مقاله
جایگاه
مقالات صفحه اصلی
ویژه صفحه اصلی

نگاهی به روایت‌های پسامدرن در فیلم‌ها و کتاب‌های کودک و نوجوان

Submitted by editor74 on

در دو سه دهه اخیر در سطح جهانی، ادبیات کودک و نوجوان و به تبع آن فیلم‌هایی که به اقتباس از این ادبیات ساخته شده، دچار تغییرات گسترده‌ای شده است. این آثار چه در قالب ترجمه کتاب و چه در قالب فیلم، کم و بیش به ایران هم رسیده است. تاثیرات آن روی ادبیات کودکان و سینمای کودک و نوجوان ایران تاکنون بررسی نشده و ما در هر دو زمینه، دچار نوعی ایستایی و حتی واپس‌گرایی هستیم. به‌ویژه در زمینه بازآفرینی از افسانه‌های عامیانه این نکته بسیار مشهود است. بسیاری از کسانی که به کار بازآفرینی این آثار پرداخته‌اند، انگار که در دهه ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ مانده‌اند. بیش‌تر آن‌ها نمی‌دانند که تفکر پسامدرن با ادبیات کودکان و دنیای فیلم چه کرده است و ما در عصری متفاوت زندگی می‌کنیم.

شرط اول برای درک این موضوع این است که بدانیم روایت‌های پسامدرن در آثار کودک و نوجوان، دنیای داستان را از فرآیندی ساده و یک‌طرفه به یک بازی هوشمندانه و تعاملی تبدیل کرده است. در حقیقت پدیدآورندگان روایت‌های پسامدرن با اصول و قواعد داستان رفتاری بازیگون دارند. مرزهای میان پدیدآورنده، راوی و اصل روایت را بهم می‌ریزند تا نسخه‌ای امروزی یا متفاوت از اصل افسانه یا اصول حاکم بر دنیایی که در آن، این افسانه‌ها شکل گرفته است، بسازند. اصل اول و محوری این روایت‌های پسامدرن این است که به مخاطبان یادآوری کنند که دوره یک صدایی و دنیایی که در آن دیالوگ نیست، گذشته و می‌توان دیالوگ را به عرصه روایت آورد. در این وضعیت، داستان به مخاطب خود یادآوری می‌کند که برای مثال« سیندرلا»‌ یک صدای کهن است که در عصر کنونی می‌تواند صداهای متفاوتی از آن خلق کرد. یا کاری که «رولد دال» یا «سولوتارف» با داستان‌های خود کرده‌اند همگی بخشی از آگاهی تفکر پسامدرن است. در آگاهی پسامدرن امر اخلاقی یک قاعده ثابت ندارد، متفکران این حوزه به موضوع اخلاق نگاهی تاریخی دارند. به همین دلیل اصول اخلاقی در افسانه‌ها می‌تواند در روایت‌های بازآفرینی جابه‌جا شود تا از منظری دیگر به روایت نگاه شود. این منظر اگرچه در حالت اول خود را در بازی‌های روایی نشان می‌دهد اما پشت سر آن فلسفه‌ای عمیق قرار دارد. این که مخاطب یاد بگیرد با هر تغییر، وضعیت مناسبات میان شخصیت‌ها عوض می‌شود. آن که شرور داستان بود می‌تواند جای خود را با شخصیت معصوم روایت عوض کند و این فرصت را به مخاطب بدهد که در صورت این جابه‌جایی‌ها چه اتفاقی می‌افتد. از این جهت است که روایت‌های پسامدرن خطی نیست و در هر روایت نه تنها جای شخصیت‌ها می‌تواند عوض شود که زاویه دید و روایت هم قابل جابه‌جایی و پس و پیش کردن است. در این گونه روایت‌ها اگر خشونت وجود دارد خشونت بخشی از وضعیت زندگی تصویر می‌شود که گاهی نویسندگانی مثل رولد دال یا سولوتارف با آن با زبانی طنز برخورد می‌کنند تا به مخاطب خود یادآوری کنند عصر مطلق‌گرایی میان جهان خوب و بد گذشته است.

در کتابک بخوانید: داستان کودک از نگاه سولوتارف، بخش نخست

با توجه به این مقدمه، به بررسی نمونه‌هایی از این آثار پسامدرن در جهان فیلم و داستان می‌پردازیم.

1.«آیا ما از دیگران به این خاطر نمی‌ترسیم که می‌باید رنج آن‌ها را با خنده نشانه‌گذاری کنیم و رنج خویش را با اشک؟.[1]»

«خواهر ناتنی زشت[2]» فیلمی محصول سال ۲۰۲۵ با روایتی تازه از قصه‌ی سیندرلا است. از جهت بن‌مایه یا موتیف‌ها، قصه همان قصه‌ سیندرلا است،‌ اما درون‌مایه اثر و زاویه مناسبات میان شخصیت‌های اصلی اثر تغییر کرده است. این اثر درباره‌ی رقابت میان دو دختر برای تصاحب دل شاهزاده است که برخلاف افسانه‌ سیندرلای اصلی‌، داستان از زاویه دید خواهر ناتنی سیندرلا روایت می‌شود و نگاهی یک سویه به سیر رخدادها ندارد و تلاش می‌کند دلایل رفتارها و کنش‌ها و واکنش‌های شخصیت‌ها را واکاوی کند.

در افسانه‌ اصلی، سنیدرلا زیباست و دو خواهر ناتنی او زشت هستند. در این روایت تازه هم، الویرا خواهر ناتنی سیندرلا به گمان دیگران زشت است اما نه آن زشتی‌ای که در افسانه سراغ داریم. در این فیلم، او چهره‌ای ساده دارد که از نگاه دیگران جذابیتی برای دلبربایی از شاهزاده ندارد. تمامی رویاهای الویرا در ازدواج با شاهزاده خلاصه می‌شود او به تصور خود از شاهزاده دلباخته است چرا که او رویای عشق دارد. در سیر رخدادهای داستان و رقابت میان این دو دختر، الویرا در ظاهر و رفتار تغییر می‌کند و حس واپس‌زدگی و تحقیرشدگی خود را، به خاطر چهره‌اش، با خشونت و فریب نشان می‌دهد. او از دختری ساده‌ و مهربان و کمی کم‌هوش کم‌کم تبدیل به دختری می‌شود که در جنون تصاحب این رویا، همه چیز را قربانی می‌کند. سیندرلا که نام اصلی اش در داستان اگنس است، دختر ستم کشیده، بی‌گناه و معصوم افسانه نیست، او طماع، فریب‌کار و جاه‎‌طلب است و از همان ابتدای فیلم و با مرگ پدرش، حسی از انتقام و نفرت به خواهران ناتنی و مادرشان دارد او دلباخته شاهزاده نیست او دنبال پول و قدرت است. فیلم با تغییر درونیات و کنش‌های شخصیت‌ها، توانسته تصویری نو از این افسانه مطابق با دغدغه‌های امروزی بسازد و حتی امیال جهان پسامدرن مانند تمایل به جراحی‌های افراطی برای زیبایی، را نقد کند.

به همین قلم در کتابک بخوانید: هم‌نوایی رویا و بیداری در «رنگ رویای کلاغ» با نگاهی به دو کتاب «آدم برفی و گل سرخ» و «هویج پالتوپوش»

فیلم با مرگ پدر اگنس آغاز می‌شود. الویرا و آلما خواهرانی هستند که مادر‌شان، ربکا، با مرد بیوه مسن‌تری به نام اتو ازدواج کرده است. اتو پدر اگنس است. پس از مرگ اتو در شب عروسی‌، ربکا متوجه می‌شود که اتو بی‌پول بوده و این اتو بوده که به خیال ثروتمند بودن ربکا با او ازدواج کرده. ربکا که آرزوهای خودش و دخترانش را بربادرفته می‌بیند، در واکنشی انتقامی از خاکسپاری اتو سرباز می‌زند با این بهانه که پولی برای این کار ندارد و جنازه را در زیرزمین خانه رها می‌کند. همین رفتار ربکا باعث ایجاد کینه و نفرت بیشتری در اگنس می‌شود. اگنس که همه چیز را از دست داده، می‌تواند با به دست آوردن شاهزاده به همه خواسته‌هایش برسد و در این میان، او هم عشق را قربانی می‌کند. او با یکی از پسرانی که در اصطبل کار می‌کند، رابطه‌ عاشقانه دارد. شاهزاده فیلم هم خوب و بی نقص نیست؛ جوانی با ظاهری معمولی که رفتارهای ناشایست هم دارد. فیلم روایت میان طمع و رویاست. رویاهایی که می‌توانند در ظاهر زیبا باشند اما در واقعیت، برای تحقق شان، قربانی می‌‌طلبند، همه داشته‌های قربانی‌های‌شان را می‌خواهند. برخلاف افسانه سیندرلا، این رقابت هیچ برنده‌ای ندارد!

ربکا برای تصاحب پول و قدرت شاهزاده باید بتواند الویرا را به همسری او درآورد. پس برای پسندیده شدن دخترش هزینه می‌کند و الویرا را به دست جراح زیبایی می‌سپارد. از جراحی بینی بدون هیچ داروی مسکن و بیهوشی گرفته تا دوختن مژه به چشم‌ و خوردن کرم نواری برای لاغر و تکیده شدن، همه اینها رنج‌هایی است که الویرا می‌پذیرد تا زیبا شود. کرم نواری در درونش رشد می‌کند و انگل سبب ریزش موهایش می‌شود. الویرا، خواهری دارد، آلما، که شبیه دختران امروزی است؛ سوارکار خوبی است، در بند زیبایی ظاهری نیست، رویای ازدواج ندارد و آزاد زندگی می‌کند. نه ساده و زودباور است مانند الویرا و نه طماع و دورو است مانند اگنس.

الویرا که می‌داند در رقابت زیبایی میان خودش و اگنس برنده نخواهد شد، از فرصت استفاده می‌کند. او رابطه اگنس و جوان کارگر اصطبل را می‌بیند و به مادرش می‌گوید و ربکا، اگنس را خدمتکار خانه می‌کند و به تحقیر او را سیندرلا صدا می‌زند! با این کار هم تنبیهش می‌کند و هم او را از رقابت خارج می‌کند. اگنس که همه چیز را بربادرفته می‌بیند به رویا پناه می‌برد. شبی که بر جسد در حال پوسیدن پدرش گریه می‌کند، مادر بیولوژیکی‌اش، رویا یا روح او، با لباسی سفید می‌آید تا به او برای جشن شاهزاده لباس و کفش بدهد. درست شبیه افسانه، مادر به او می‌گوید کالسکه تا نیمه‌شب دوباره به کدوتنبل تبدیل خواهد شد.

الویرا، عاقبت به چشم دیگران خواستنی و زیبا می‌شود اما فیلم با پایانی خوش برای او تمام نمی‌شود. در پایان جشن، اگنس می‌رسد، شبیه افسانه، و شاهزاده او را برای رقص انتخاب می‌کند. الویرا ناامید می‌شود. نیمه‌شب می‌شود و سیندرلا یا همان اگنس، از جشن می‌رود اما کفش‌اش را جا می‌گذارد. شاهزاده دنبال سیندرلاست و الویرا می‌داند کفش برای اوست. وقتی به خانه می‌رسند او لنگه دیگر کفش را به زور از سیندرلا می‌گیرد و تلاش می‌کند تا کفش را اندازه پایش کند. اما پایش بزرگ است. پس انگشت‌‌های پایش را قطع می‌کند. اما اشتباه کرده و پای اشتباهی را کوچک کرده. چون لنگه دیگرکفش دست شاهزاده است. اینجاست که مادر به کمکش می‌آید و انگشت‌های پای مقابل را هم می‌برد! صبح شاهزاده می‌آید اما الویرا چون پاهایش زخمی است نمی تواند راه برود و از پله‌ها زمین می‌افتد و دماغ و دندانش می‌شکند. حالا او نه تنها زیبا نیست که حتی ظاهر اولش را هم ندارد. سیندرلا را هم کفش را به پا می‌کند و شاهزاده او را می‌برد. موهای الویرا به خاطر انگلی که درونش رشد کرده، ریخته، عصبانی و کینه‌ای شده و آنقدر زیبا شدن و بدست آوردن شاهزاده برایش مهم بوده که خودش را از یاد برده. تا اینکه آلما، خواهرش پادزهر کرم را به او می‌دهد و او را از آن خانه می‌رهاند و با خود می‌برد. فیلم جراحی‌های زیبایی افراطی را نقد می‌کند و به دختران نشان می‌دهد که تقلا برای خواستنی و زیبا شدن و همرنگی با معیارهای زیبایی زمانه می‌تواند آزادی شما را بگیرد که شبیه کرم نواری درون دختر، زندگی‌تان را از درون بخورد و نابودتان کند. سرانجام، برنده‌ی زندگی کسی است که آزادی را انتخاب می‌کند.

فیلم به ظاهر تغییری در فرم نداده، لباس و پوشش و نحوه روایت شبیه قصه سیندرلا است اما محتوا را دگرگون کرده است. به این فکر کنیم اگر می‌خواهیم افسانه‌‌ها را دوباره بنویسیم و بازآفرینی کنیم، می‌خواهیم چه تغییری در اندیشه‌ها بدهیم؟ اگر قرار باشد همان کلیشه‌ها را با واژه های دیگر دوباره بیافرینیم، کارمان چه ارزشی خواهد داشت؟

«این همنوعان فانی را، تک تک‌شان را، باید همین‌طور که هستند پذیرفت. نه می‌توانی دماغ‌شان را صاف کنی نه می‌توانی عقل و شعورشان را تیزتر کنی و نه می‌توانی اخلاق و منش آن‌ها را اصلاح کنی... همین آدم‌ها را باید تحمل کنی دوست بداری و به حال‌شان دل بسوزانی... گاهی لطفی از خود نشان می‌دهند که تو می‌توانی آن را تحسین کنی... من حتی اگر حق انتخاب هم داشتم حاضر نمی‌بودم که بشوم آن رمان‌نویس زیرک که می‌تواند دنیایی بسازد و بپردازد بهتر از این دنیایی که در آن من و تو صبح‌ها از خواب بیدار می‌شویم تا به کار روزانه‌مان بپردازیم.[3]»

به همین قلم،‌ در کتابک بخوانید:‌ اندیشه در ادبیات کودک و نوجوان: رمزگشایی از کتاب «سوراخ» با خوانشی از کتاب «توی جعبه چیه؟»

2. «آنکه می‌خندد نمی‌تواند گاز بگیرد.[4]»

«این هم جور دیگر[5]» مجموعه‌ای است از بازآفرینی‌های طنزآمیز افسانه‌ها به قلم رولد دال که نگاهی تمسخرآمیز به سیر رویدادهای افسانه‌ها دارد. رولد دال راه دیگری برای نقد نگرش و کلیشه‌ها در افسانه‌ها انتخاب کرده. او سلاح خنده را برگزیده و با تغییر پایان افسانه‌ها و سرنوشت شخصیت‌ها، به آنها می‌خندد!


خرید کتاب این هم جور دیگر


رولد دال ترس و زشتی بیشتری به داستان اضافه می‌کند، او به شخصیت‌های قصه جور دیگری نگاه می‌کند یا روی دیگرشان را نشان می‌دهد و در همه چیز اغراق می‌کند، سپس این بادکنک زشت و بزرگ را با خنده می‌ترکاند و نشان‌مان می‌دهد که چه‌قدر این ترس‌ها می‌توانند پوک و توخالی باشند! با این کار به کودکان نشان می‌دهد که می‌شود به همه چیز ریشخند زد. همان‌طور که چارلی چاپلین گفته: «زندگی از نزدیک تراژدی و از دور یک کمدی است. برای خنده واقعی باید بتوانید درد خود را تحمل کنید و آن را به بازی بگیرید.»

برای همین او با افسانه‌ها بازی‌ای پر از خنده و خون و خون‌ریزی راه انداخته که چنان احمقانه است که نه تنها کسی را نمی‌ترساند بلکه سبب خنده می‌شود! مثلا شنل‌قرمزی داستان رولد دال، به جای ترس از گرگ، با هفت‌تیر بنگ‌بنگ‌بنگ به کله‌اش تیر می‌زند و از پوست آن برای خودش پالتو می‌دوزد! و حتی شنل قرمزی به داستان سه خوک کوچولو می‌رود، خوک‌ها از او کمک می‌خواهند، و چون هفت‌تیرکش خوبی است، گرگ آن داستان را هم می‌کشد و علاوه بر دو پالتوی پوست گرگ، به خوک‌ها هم رحم نمی‌کند: «علاوه بر داشتن دو پالتو از پوست گرگ/ چمدانی هم از پوست خوک نصیبش شده/ این است عاقبت هر کار نسجیده.» این نگاه رولد دال با تصویرگری عجیب کوئنتین بلیک که ترکیبی از خشونت و تمسخر و خنده است کتابی آفریده که شما را مجذوب خواهد کرد. در این میان نباید از زبان طنز و شیرین مترجم این کتاب هم گذشت. رضی هیرمندی با رندی و هوشمندی، توانسته لحن و حس رولد دال را با بندهایی آهنگین و قافیه‌دار بسازد.

اما رولد دال با داستان سیندرلا چه می‌کند؟ ابتدا برای‌مان می‌گوید هرچه تاکنون شنیده‌ایم دروغ بوده و سرمان را کلاه گذاشته‌اند و داستان واقعی سنیدرلا را قرار است از او بشنویم و این گونه شروع می‌کند: «لابد خیال کرده‌اید از سرگذشت سیندرلا آگاه‌اید. نه، جانم، از این بابت سخت در اشتباه‌اید. داستان واقعی سیندرلا پر از خون و خون‌ریزی است. اما قصه‌ای که برای شما گفته‌اند مایه‌ی آبروریزی است. یعنی آخر داستان با دوز و کلک خوشحال‌تان کنند... بیایید اصل ماجرا را بشنوید از ما.»

او سیندرلا و دو خواهر ناتنی زشتش را به جشن شاهزاده می‌برد. کفش سیندرلا هم پس از یک کشمش با شاهزاده و پاره شدن لباس سیندرلا، جا می‌ماند. اما شاهزاده از حواس‌پرتی کفش او را روی صندوقچه‌ای جا می‌گذارد و یکی از خواهران سیندرلا، کفش او را با کفش خودش جابه‌جا می‌کند. شاهزاده برای پیدا کردن سیندرلا خانه به خانه می‌گردد و به خانه خواهران سیندرلا می‌رسد. کفش برای یکی از خواهران است و شاهزاده نمی‌داند برای سیندرلا نیست. پس پای آنها توی کفش می‌رود اما شاهزاده از دیدن زشتی‌شان به زمین و زمان فحش می‌دهد و زیر حرفش می زند و به آن‌ها می‌گوید کورخوانده‌اند و با آن‌ها عروسی نمی‌کند: «شاهزاده دستور داد سرش را جدا کنند از تن/ و سر مربوطه در یک آن پرید از بدن/ انصافا بدون سر خوشگل‌تر از آن شد که بود/ خواهر دوم هنوز پا تو کفش خواهرش نکرده بود که شاهزاده با یک ضربت سر از تن او هم ربود/.»

سیندرلا که می‌فهمد شاهزاده آدمکش است از پری، که به او لباس و کالسکه برای جشن شاهزاده داده بود، این‌بار می‌خواهد شوهری بدهد که سربه‌راه و مهربان باشد نه شاهزاده‌ای که تفریحش بریدن سر دیگران است. پری هم شوهری به او می‌دهد که در خانه مربا می‌پزد و زندگی سیندرلا پر از شادی و شیرینی می‌شود.

رولد دال با تمسخر شاهزاده و این دلربایی، چند موضوع را با هم نشانه گرفته است. او نشان می‌دهد که ظاهر می‌تواند چه قدر فریبنده باشد با این کار، هم زیبایی را نقد کرده که ملاک خوشبختی نیست، هم نشان می‌دهد که ثروت و جایگاه نمی‎تواند بداندیشی و بدی کسی را از میان ببرد و اصلا شاید منشا رفتار شاهزاده همین قدرت بی‌حساب اوست. او شاهزاده را کسی نشان می‌دهد که نه به عهد و حرفش وفادار است و نه راست‌کردار و درست‌کار است. شاهزاده افسانه رولد دال به چشم برهم‌زدنی سر دختری را می‌برد چون زیبا و برازنده ازدواج با او نیست. در کنار اینها، رولد دال نشان می‌دهد که افسانه‌ای با ظاهر زیبا و دلربا می‌تواند درونی چه خشن و ترسناک داشته باشد مانند داستان شنل قرمزی! او به ما یادآوری می‌کند فکر کنیم، و چیزها را جور دیگری ببینیم. شاید لایه زیرین داستان سیندرلا و دلربایی‌های فریبنده افسانه‌ها به همین خشونت و زشتی باشد. شاید بهتر است جور دیگری ببینیم. شاید هم رولد دال نمی‌خواسته هیچ کدام از این‌ها را بگوید. او خواسته نشان دهد زندگی می‌تواند چه کمدی ترسناک و پوچی باشد!

اما کودکان دنبال پاسخ به این پرسش‌ها نیستند. آن‌ها از خواندن این داستان‌های طنز و روایت‌های پسامدرن که در آن خشونت و زشتی به سخره گرفته شده، هر کنشی در آن آزاد است و نویسنده‌اش جسارت پرداختن به موضوعات دیگر را دارد، لذت می‌برند.

«لطیفه مایه رهایش است، گفتنی ناگفتنی‌ها، اما لطیفه واقعی، چیزی بیش از رهایش از تنش و رنج است. این لطیفه‌ها می‌باید ما را از اراده و غریزه آزاد کنند و وضعیت را تغییر دهند... شوخی نوعی از خطر کردن است. گونه‌ای از صداقت، شجاعت، ترس، افشاگری و مداخله. اگرچه لطیفه نوعی روایت قصه‌گون است اما دارای همان حقیقت‌جویی و جلابخشی است که هنر اصیل و بزرگی واجد آن است.[6]»

به همین قلم، در کتابک بخوانید: پیکو، داستان تهی شدن انسان از انسان بودن

3. «درون هر فرد چاق یک انسان لاغر است که می‌کوشد از آن بیرون بیاید.[7]»

یکی از بهترین نویسنده‌تصویرگرانی که از افسانه‌ها و قصه‌های عامیانه، ساختار و ظاهرشان، برای نوشتن داستان‌هایی با نگاه و اندیشه تازه استفاده کرده، سولوتارف است. او ترس‌های درونی یا سویه‌های تاریکی درون ما و افسانه‌ها را در آثارش از شکل‌های ساده شده و دوقطبی کهن درآورده به شکل‌های نو و پیچیده‌تر بازتاب داده‌. داستان‌های سولوتارف باید همزمان با تصویرهایش خوانده و فهمیده ‌شود، باید در رنگ‌های تندش، خط‌های پررنگ و قاب‌هایش که گاهی هم دورتادور تصویر را می‌گیرد و هم دور شخصیت‌ها، بازشناسی شود. تصویرهای سولوتارف آکنده از سایه و روشن‌های تند است. احساسات و هیجانات بی‌پرده‌ی داستان‌ها همراه با ضرب آهنگ تند روایت‌شان، خواننده‌ را با فضایی بیگانه و شخصیت‌هایی عجیب رودرو می‌کند که در حقیقت بازتابی از همان سیال بودن وضعیت انسان در جهان امروز است. او داستان‌هایش را با «یکی بود یکی نبود» یا همان «روزی روزگاری» آغاز می‌کند، شبیه آغاز افسانه‌ها و داستان‌های عامیانه.

در کتابک بخوانید: داستان کودک از نگاه سولوتارف، بخش دوم

شاید عجیب‌ترین شخصیت‌های سولوتارف در داستان «3 جادوگر[8]» است. داستانی که در آن سولوتارف نگاه جسورانه و تازه‌ای به مفهوم زشتی و زیبایی دارد. داستان درباره سه خواهر بسیار زشت است که هرگز نمی‌خندند. یکی پشتش خمیده است و قوز دارد، دیگری شبیه جسد خشکیده یک موش است که مومیایی شده، و سومی هم اخمو و به دردنخور است. این سه خواهر، اسکری، اسکولی و اسکلی، با هم هستند اما تنها و بی‌کس‌اند چون کسی دوست‌شان ندارد.

آن‌ها تصمیم می‌گیرند انجمنی درست کنند به نام «3 تا س». همه از آن‌ها وحشت دارند به ویژه کودکان و حتی از کنار خانه‌شان رد نمی‌شوند. تا این‌که یک روز از بالای تپه‌ دو کودکی را می‌بینند که می‌خندند و بازی می‌کنند. آنها برخلاف کودکان دیگر نمی‌ترسند و همین رفتارشان سه خواهر را عصبانی می‌کند تا حساب‌شان را برسند: «عجب بچه‌های ناز وحشتناکی! چطور است آنها را به شپش تبدیل کنیم! برویم حساب‌شان را برسیم. صدای خنده اینها حالم را به هم می‌زند.» پس آن دو را در پتویی می‌پیچند و توی گاری می‌اندازند و به خانه‌ی خود می‌برند.

اما بچه‌های گرفتار و اسیر، باز هم نمی‌ترسند. سه جادوگر از آنها می‌پرسند که چرا خوشحالند و خوش‌اخلاقی چه معنایی دارد؟ بچه‌ها هم از جادوگران می‌خواهند تا دست و پای‌شان را باز کنند تا بتوانند به پرسش‌های‌شان جواب بدهند.

در اینجا سولوتارف با زیرکی، چرخشی در زاویه دید روایت می‌آورد. او از نگاه بچه‌ها ظاهر این سه جادوگر را برای‌مان توصیف می‌کند: «اسکری با آن نگاه عصبانی‌اش به نظر آن‌ها بامزه بود. اسکولی بیشتر شبیه آدم‌های بیچاره بود تا بدجنس. و اسکلی با آن هیکل لاغر حتی آزارش به یک مورچه هم نمی‌رسید.» پس دلیلی ندارد بچه‌ها از آن‌ها بترسند! این دو کودک در خانه‌ی سه خواهر برای اولین‌بار سبب خندیدن آن‌ها می‌شوند ولی چون سه خواهر اولین بار است که می‌خندند ماهیچه‌ی فک و پهلوی‌شان درد می‌گیرد. بچه ها از آنها عصرانه می‌خواهند و سه خواهر که حتی ظاهری شبیه جادوگرها دارند، عصرانه خوشمزه‌ای به این دو می‌دهند. بچه‌ها از آنها تشکر می‌کنند و می‌پرسند که باز هم می‌توانند به دیدن‌شان بیایند؟ : «سه خواهر مثل لبو سرخ شدند اولین بار بود که کسی می‌خواست به دیدن آنها بیاید... آنها تصمیم گرفتند که از آن به بعد لباس شاد بپوشند.»

پایان داستان، این سه خواهر برای هم لطیفه می‌گویند و چون در زندگی‌شان کم خندیده‌اند از خنده می‌ترکند اما تکه‌های رنگی‌شان دوباره به‌هم می‌چسبد و سه خواهر خندان می‌شوند: «آنها چون جادوگر واقعی بودند، تکه‌های‌شان دوباره به هم چسبید اما نه مثل روز اول. بلکه دو طرف دهان‌شان کمی کشیده شد به سوی گونه‌های‌شان و از آن به بعد همیشه خندان بودند.»

سولوتارف با نقد زشتی و زیبایی و نسبت دادن آن به درون و رفتار نه برون و ظاهر، نشان می‌دهد که خنده، شادی و مهر به یکدیگر لازمه‌ی زیستن است. این داستان روی دیگر زندگی مانند زیباسازی مصنوعی را به شکلی خاص برای کودکان باز کند و به چالش می‌کشد. سولوتارف در داستان‌هایش به ترس، می‌خندد. او نشان می‌دهد مهم نیست مسئله چه‌قدر بزرگ و ترسناک باشد، مواجه ما با آن و تغییر نگاه‌مان می‌تواند ترس را دربرابرمان رام کند. سولوتارف ظاهر داستان‌های عامیانه را می‌گیرد و محتوایی نو، انتقادی و مدرن به آن می‌دهد. همین ویژگی است که از او نویسنده/ تصویرگری ممتاز ساخته است. او جسور است و راه غلبه بر ترس را بلد است. چیزی که در دنیای مدرن، کودکان بیش از هر چیزی به آن نیاز دارند. اینکه جسارت غلبه بر ترس و مواجه با مشکلات را داشته باشند.

در داستان دیگری با نام «لولو» سولوتارف ویژگی‌های درخشان‌تری از سویه‌های تاریک و روشن را به تصویر می‌کشد. «لولو[9]» داستان بچه گرگی است که یک روز با عمویش برای شکار می‌رود. او تا آن روز خرگوش ندیده و خرگوش داستان هم تا آن روز جز در کتاب‌هایی که می‌خواند، گرگ ندیده. روز شکار، عموی گرگ به تخته سنگی می‌خورد و در جا می‌میرد: «گرگ پیر آن‌قدر عجله کرد که به صخره‌ای خورد و افتاد و مرد.» سولوتارف به مرگ عموی گرگ، آب و تاب نمی‌دهد و با آن ساده و طبیعی برخورد می‌کند. همین واکنش او به رخدادهای دردناک و حتی ترسناک داستان‌هایش است که کار او را متمایز می‌کند. در داستان دیگری از او، گرگی دو بچه را می‌خورد. بچه‌ها آن‌قدر با دست و پا به دیواره شکم گرگ می‌کوبند تا گرگ حالش بد می‌شود و می‌میرد. کودکان داستان‌های سولوتارف به ترس واکنش متفاوتی دارند.

در داستان «لولو» واکنش بچه گرگ به مرگ عمویش، واکنشی است که همه کودکان‌ دارند. او مرگ را نمی‌شناسد و نمی‌داند باید با عمویش چه کند! خانه خرگوش همان نزدیکی‌هاست و بچه گرگ از او کمک می‌خواهد: «هی! با توام! می‌توانی کمکم کنی؟ عموی‌ام گرفتار حادثه‌ای شده. مرده است.» خرگوش پاسخ می‌دهد: «اگر مرده باشد، ساده است: باید خاک‌اش کنی.» پاسخ و واکنش خرگوش را ببینید: ساده است!

آن دو با هم گرگ را خاک می‌کنند و از آن روز با هم دوست می‌شوند و هر کدام چیزی را که بلد است به دیگری یاد می‌دهد.

اما بالاخره تضادها خودش را نشان می‌دهد و در بازی میان‌شان، خرگوش از گرگ می‌ترسد و گرگ برای پیدا کردن خرگوشی دیگر به کوه می‌رود و آن‌جا با گله‌ی گرگ‌ها روبه‌رو می‌شود و خودش هم ترس را تجربه می‌کند.

سولوتارف از آشناترین شخصیت‌های قصه‌های کودکان استفاده می‌کند از جانورانی که همه کودکان تقریباً آن را می‌شناسد، و به شکلی پسامدرن روایت‌هایی تازه می‌سازد: «کودکانی که هیچ دوستی ندارند، دنیای کوچکی برای خودشان می‌سازند که در آن در ارتباط با یک جامعه به ظاهر شاد، تنها هستند. تنهایی اجباری، یک وحشت است اما تنهایی که خودمان انتخاب می‌کنیم بسیار دلپذیر است.[10]» اگر دوست دارید داستان‌هایی بخوانید که در آن ترس، تاریکی، شجاعت و خنده را تجربه کنید، کتاب‌های سولوتارف بهترین انتخاب هستند.

در کتابک بخوانید: فعالیت پیشنهادی برای کتاب لولو

«باید همه جور آدم باشد تا جهان درست شود.[11]»



[1] . تری ایگلتون(1403) شوخی، مترجم: مسعود شیربچه، نشر گستره.

[2] . The Ugly Stepsister. 2025. Emille Blichfeldt. Norway, Denmark

[3] . تری ایگلتون(1403) شوخی، مترجم: مسعود شیربچه، نشر گستره.

[4] . تری ایگلتون(1403) شوخی، مترجم: مسعود شیربچه، نشر گستره.

[5] . رولد دال(1399) این هم جور دیگر، مترجم رضی هیرمندی، کتاب چ.

[6] . تری ایگلتون(1403) شوخی، مترجم: مسعود شیربچه، نشر گستره.

[7] . تری ایگلتون(1403) شوخی، مترجم: مسعود شیربچه، نشر گستره.

[8] . گرگوار سولوتارف(1386) سه جادوگر، ترجمه مرجان حجازی فر، انتشارات علمی و فرهنگی

[9] گرگوار سولوتارف(1399) لولو، ترجمه هورزاد عطاری، انتشارات تاک

[10] LES ANIMAUX CHEZ GREGOIRE SOLOTAREFF. The University of Grégoire Solotareff. December 2005

[11] . تری ایگلتون(1403) شوخی، مترجم: مسعود شیربچه، نشر گستره.

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (دسته بندی)
نوع محتوا
مقاله
جایگاه
اسلایدشو
مقالات صفحه اصلی
ویژه صفحه اصلی

رنگ رویای کلاغ

Submitted by editor74 on

افزودن دیدگاه جدید

The comment language code.

Plain text

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
نویسنده (Term)
تصویرگر (Term)
نگارنده معرفی کتاب
نوع محتوا
کتاب
جایگاه
مقالات صفحه اصلی
ویژه صفحه اصلی
معرفی کتاب صفحه اصلی
ژانر کتاب
Subscribe to